فتانه فراهانی: شهرنوش در برزخ

متن حاضر از دو بخش تشکیل شده است. بخش نخست، نگاهی کوتاه به نویسندگی و آثار زنان پیش و پس از انقلاب دارد و با تمرکز بر زندگی و آثار شهرنوش پارسی‌پور، به جایگاه و تجربه‌ی نویسندگان زن در این دو دوره می‌پردازد. بخش دوم، با الهام از کتاب «برزخ» شهرنوش پارسی‌پور شکل گرفته است؛ روایتی خیال‌پردازانه که در آن، شهرنوش پارسی‌پور پس از مرگ، در میان شخصیت‌های داستان‌های خود حضور می‌یابد و در مجلسی خیالی، در کنار آن‌ها، درباره‌ی زندگی، آثار و تجربه‌هایش به گفت‌وگو می‌نشیند. این متن برای مراسم بزرگداشت شهرنوش پارسی‌پور در استکهلم، که به همت نشر باران  در تاریخ ۷ اوت برگزار شد ، نوشته شده و در همان مراسم برای حاضران خوانده شده است.
فتانه فراهانی، استاد مردم‌شناسی در دانشگاه استکهلم

۱

هر متن، حتی شخصی‌ترین روایت‌ها، نشانه‌های زمانه‌ی خویش را در دل دارد. مناسبات قدرت و ساختارهای اجتماعی نه‌تنها بر آنچه نوشته می‌شود اثر می‌گذارند، بلکه تعیین می‌کنند کدام صداها شنیده شوند و کدام تجربه‌ها درخورِ روایت ادبی شناخته شوند. برای فهم جایگاه شهرنوش پارسی‌پور، باید او را در بستری تاریخی و ادبی که نویسندگی او در آن شکل گرفت و دگرگون شد، دید.

با تکیه بر تحلیل‌های پیشگامانه‌ی کامران تلطّف درباره‌ی ادبیات زنان ایران، در سال‌های پیش و پس از انقلاب، می‌کوشم جایگاه شهرنوش پارسی‌پور را در این بستر بررسی کنم. لازم است تأکید کنم که در اینجا اشاره به «تجربه‌ی زنانه»، «تجربه‌ی مردانه»، «زبان زنانه» و «زبان مردانه»، به معنای فرض وجود تجربه‌هایی یکسان، ثابت یا ذاتی برای همه‌ی زنان یا مردان نیست. این اصطلاحات به موقعیت‌های تاریخی و اجتماعی و گفتمان‌هایی اشاره دارند که در پیوند با مناسبات قدرت شکل گرفته‌اند؛ موقعیت‌هایی که در آن‌ها برخی صداها و تجربه‌ها امکان بیشتری برای شنیده شدن یا به حاشیه رانده شدن یافته‌اند.

تلطّف نزدیک به سه دهه پیش نشان داد که ادبیات زنان پیش از انقلاب عمدتاً در چارچوب ادبیات متعهد و دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی شکل گرفت؛ اما پس از انقلاب، تجربه‌ی زیسته‌ی زنان، مسائل جنسیتی و مناسبات قدرت میان زن و مرد، به‌تدریج به کانون روایت بسیاری از نویسندگان راه یافت. پیش از انقلاب ۱۳۵۷، یکی از جریان‌های مهم ادبیات ایران در پیوند با گفتمان ادبیات متعهد شکل گرفت. این جریان که از سنت روشنفکری چپ تأثیر پذیرفته بود، نویسنده را روشنفکری مسئول در برابر تاریخ می‌دانست؛ کسی که وظیفه‌ی خود را آشکار کردن زخم‌ها و نابرابری‌های جامعه، نقد ستم سیاسی و اجتماعی و فراخواندن خواننده به آگاهی و امکان تغییر می‌دانست.

از این منظر، ادبیات صرفاً عرصه‌ای برای بیان فردی و زیبایی‌شناختی نبود؛ بلکه ابزاری برای شناخت جامعه و مشارکت در دگرگونی آن به شمار می‌رفت. بنابراین ارزش بسیاری از آثار این دوره نیز در پیوندشان با مسائل اجتماعی، مقاومت در برابر قدرت و تعهد نویسنده نسبت به جامعه سنجیده می‌شد. شهرنوش پارسی‌پور نیز نوشتن را در دل همین فضای ادبی آغاز کرد، اما به‌تدریج به سمت پرسش‌هایی درباره‌ی تجربه‌ی زنانه، بدن و مناسبات جنسیتی قدرت رفت. برای نویسندگان زن حضور در این عرصه با تناقضی اساسی همراه بود. آنان وارد قلمرویی شدند که عمدتاً با تجربه و زبان مردانه تعریف می‌شد و برای پذیرفته شدن، ناچار بودند تجربه‌ی زنانه را از خلال گفتمان مسلط زمانه‌ی خود، یعنی زبان مبارزه‌ی اجتماعی، عدالت طبقاتی، استقلال ملی و نقد قدرت، روایت کنند. این مسأله را می‌توان در مسیر نویسندگی پارسی‌پور نیز مشاهده کرد؛ نویسنده‌ای که از ابتدا درگیر پرسش‌های اجتماعی زمانه‌ی خود بود، اما به‌تدریج نشان داد که تجربه‌ی زنانه نمی‌تواند صرفاً زیرمجموعه‌ای از دیگر اشکال ستم اجتماعی باقی بماند.

این وضعیت تا حدی با شرایط سیاسی و فرهنگی دوره‌ی پهلوی نیز پیوند داشت. حکومت پهلوی نوعی فمینیسم دولتی را نمایندگی می‌کرد؛ رویکردی که با تأکید بر نشانه‌های بیرونی مدرنیزاسیون و بی‌توجهی به لایه‌های عمیق‌تر تجربه‌ی زیسته‌ی زنان، مسائل بنیادین زندگی آن‌ها را کمتر مورد توجه قرار می‌داد. علاوه بر این، در فضای سیاسی آن دوره، پرداختن مستقیم به برخی مسائل خاص زنان گاه از سوی جریان‌های منتقد حکومت، به‌عنوان پذیرش گفتمان رسمی دولتی یا دغدغه‌ای متعلق به زنان طبقات مرفه شهری تلقی می‌شد. این برداشت با سنتی که در آن رهایی زنان اغلب در چارچوب مبارزه‌ای گسترده‌تر علیه ستم طبقاتی، امپریالیسم و استثمار تعریف می‌شد هم‌سویی داشت. این چارچوب فکری، که بر اولویت مسائل اجتماعی و سیاسی مرد و مردانه‌محور تأکید داشت، پس از انقلاب نیز در برخی از واکنش‌های محتاطانه یا دیرهنگامِ نیروهای چپ نسبت به سیاست‌های جنسیتی جدید و مطالبات زنان بازتاب یافت.  انقلاب ۱۳۵۷ این وضعیت را دگرگون کرد. در یک وضعیت پارادوکسیکال، همان سازوکارهایی که در پی کنترل بدن و تجربه‌ی زنان بودند، به شکل‌گیری روایت‌هایی تازه از تجربه‌ی آن‌ها انجامیدند.

ادبیات زنان پس از انقلاب و به‌ویژه آثار شهرنوش پارسی‌پور در همین فضا شکل گرفت؛ ادبیاتی که نه‌تنها محدودیت‌ها را روایت می‌کرد، بلکه مرزهای روایت‌پذیری تجربه‌ی زنانه را نیز به چالش می‌کشید. همان‌گونه که ادبیات متعهد پیش از انقلاب، به دلیل نزدیکی‌اش به مسائل اجتماعی و سیاسی، گاه از نظر ارزش ادبی و زیبایی‌شناختی مورد نقد قرار می‌گرفت، ادبیات زنان نیز با این پرسش روبه‌رو شد که آیا پرداختن به زندگی روزمره، بدن، روابط خانوادگی و تجربه‌های شخصی می‌تواند ادبیاتی برخوردار از ارزش ادبی و جهان‌شمولی باشد. این نقد اما از این نکته غافل می‌ماند که امر شخصی همواره در پیوند با ساختارهای قدرت شکل می‌گیرد. بدن، جنسیت، خانواده و روابط عاطفی صرفاً حوزه‌هایی خصوصی نبودند، بلکه عرصه‌هایی بودند که قانون، مذهب، سنت و مناسبات قدرت در آن‌ها حضور داشتند و عمل می‌کردند.

از این منظر، نوشتن درباره‌ی بدن زن گشودن قلمروهایی تازه از تجربه‌ی انسانی بود. همان‌گونه که ادبیات متعهد رنج‌های اجتماعی را وارد متن کرد، ادبیات زنان نیز سکوت‌های تاریخی را به زبان بدل ساخت:  سکوت بدن، سکوت میل، سکوت خشونت و سکوت زنانی که قرن‌ها روایتشان از زبان دیگران نوشته شده بود. در آثار شهرنوش پارسی‌پور، این تبدیل سکوت به زبان به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نوشتن بدل می‌شود. زنان در جهان داستانی او قربانیان خاموش نیستند؛ آنان صاحب صدا، حافظه و امکان بازتعریف خویش‌اند. نوشتن درباره‌ی بدن، در جهان پارسی‌پور، صرفاً انتخابی ادبی نیست، بلکه بازپس‌گیری حق روایت است. اهمیت پارسی‌پور تنها به موضوع آثارش محدود نمی‌شود، بلکه به شیوه‌ای بازمی‌گردد که او امکان روایت تجربه‌هایی را فراهم می‌کند که در تاریخ رسمی، ادبیات مسلط و گفتمان‌های فرهنگی به حاشیه رانده شده بودند.

هرچند او با احتیاط از پذیرش عنوان «نویسنده‌ی فمینیست» فاصله گرفته است، آثارش عمیقاً با پرسش‌های اصلی ادبیات فمینیستی، بدن، جنسیت، قدرت، سکوت تاریخی زنان و بازپس‌گیری صدا درگیرند. جایگاه او از همین‌جا اهمیت می‌یابد؛ نه فقط به‌عنوان نویسنده‌ای که درباره‌ی زنان می‌نویسد، بلکه به‌عنوان نویسنده‌ای که مرزهای میان واقعیت و خیال را برای آشکار کردن تجربه‌هایی که پیش‌تر کمتر امکان ورود به ادبیات یافته بودند، از میان برمی‌دارد.

همین ویژگی است که جایگاه پارسی‌پور را در بحث درباره‌ی رئالیسم جادویی فارسی نیز اهمیت می‌بخشد. مجتبی ابراهیمیان در خوانش خود از رئالیسم جادویی در آثار پارسی‌پور نشان می‌دهد که جایگاه او در تاریخ این جریان کمتر از آنچه شایسته بود، دیده شده است. در تاریخ‌نگاری‌های رایج درباره‌ی رئالیسم جادویی در ادبیات فارسی، شکل‌گیری این شیوه‌ی روایت عمدتاً در پیوند با تجربه‌های سیاسی، اجتماعی و تاریخی جامعه‌ی ایران توضیح داده شده است. برای نمونه، حسن میرعابدینی در اثر مهم خود صد سال داستان‌نویسی در ایران، داستان «شب‌نشینی باشکوه» (۱۹۶۰) از غلامحسین ساعدی را از نمونه‌های آغازین رئالیسم جادویی فارسی و آن را با بازنمایی پیامدهای روانی سرکوب سیاسی مرتبط می‌داند. همچنین برخی رازهای سرزمین من اثر رضا براهنی را از نمونه‌های مهم این جریان دانسته‌اند.

این تمرکز بر زمینه‌های سیاسی و اجتماعی، گاه سبب شده است ابعاد جنسیتی و فمینیستی رئالیسم جادویی کمتر دیده شود. در همین زمینه، حورا یاوری بر نقش پارسی‌پور در شکل‌گیری و بلوغ این شیوه‌ی روایت تأکید کرده و طوبا و معنای شب را از نمونه‌های برجسته‌ی آن دانسته است. ابراهیمیان حتی پیشنهاد می‌کند که سگ و زمستان بلند (۱۹۷۶) که پیش از انقلاب منتشر شد، از نخستین نمونه‌های رئالیسم جادویی فارسی به شمار آید؛ دیدگاهی که جایگاه پارسی‌پور را نه فقط به‌عنوان نویسنده‌ای پس از انقلاب، بلکه به‌عنوان یکی از پیشگامان این شیوه در ادبیات معاصر ایران بازتعریف می‌کند. در رئالیسم جادویی پارسی‌پور ، امر جادویی شیوه‌ای برای آشکار کردن لایه‌هایی از واقعیت است که در روایت‌های مسلط کمتر مجال ظهور یافته‌اند؛ به‌ویژه تجربه‌ی زنانه، بدن، میل، جنسیت و اشکال پنهان قدرت.

در همین راستا، رشمی موکرجی در خوانشی فمینیستی از زنان بدون مردان نشان می‌دهد که تخیل در آثار پارسی‌پور خود به کنشی سیاسی بدل می‌شود. پارسی‌پور با بهره‌گیری از عناصر سوررئال و رئالیسم جادویی، نه‌فقط جهان بیرونی، بلکه مناسبات قدرتی را که هویت زنانه را شکل می‌دهند به پرسش می‌کشد. بدن، میل و تجربهٔ زیستهٔ زنان از حاشیه به مرکز روایت می‌آیند و تخیل به امکانی برای بازنویسی تاریخ از منظر صداهای به‌حاشیه‌رانده‌شده بدل می‌شود. از این منظر، شکستن مرز واقعیت و خیال تنها یک انتخاب زیبایی‌شناختی نیست، بلکه راهی است برای صدا بخشیدن به کسانی که کمتر شنیده شده‌اند؛ شخصیت‌هایی با تجربه‌ها، تناقض‌ها و زخم‌های مکرر و متفاوت.:

و همین پرسشی را پیش می‌کشد، اگر این شخصیت‌ها می‌توانستند با خالق خود روبه‌رو شوند، چه می‌گفتند؟

در این جا با الهام از رمان برزخ، می‌خواهم شهرنوش پارسی‌پور را به جهان شخصیت‌های خودش بازگردانم. اگر شخصیت‌ های پارسی‌پور می‌توانستند پس از مرگ او با او روبه‌رو شوند، از او چه می‌پرسیدند؟ و او در برابر سرنوشت‌هایی که برایشان رقم زده، چه پاسخی می‌داد؟

برزخ روایتی چندصدایی است که در سیزده فصل، چهارده سرگذشت را کنار هم می‌نشاند. حال تصور کنیم صدای خود پارسی‌پور نیز به این جمع افزوده شود؛ نویسنده در میان شخصیت‌هایی با تجربه‌ها، تناقض‌ها و زخم‌های متفاوت. چنین دیداری با جهان ادبی او بیگانه نیست؛ جهانی که در آن مرز واقعیت و خیال لغزان است و آنچه در واقعیت مجال سخن گفتن نمی‌یابد، در خیال زبان باز می‌کند. این چهارده مرگ و چهارده صدا، پاره‌هایی از تاریخ معاصر ایران و جهان را پیش چشم ما می‌گذارند؛ از انقلاب و جنگ و خشونت سیاسی تا دین، مهاجرت، عشق و جنسیت.

نخستین صدا از آنِ زهراخانم است؛ مرده‌شوری مؤمن و زحمتکش که پس از مرگ به بارگاه زن زیبا قدم می‌گذارد. زنی که در تمام عمر کمتر کسی نظرش را پرسیده، اکنون باید دربارهٔ سرنوشت دیگران داوری کند. با همان چادر، خجل و معذب، در گوشهٔ فرش می‌نشیند؛ چنان‌که بخشی از پاهایش هنوز بر زمین سرد مانده است. گویی حتی پس از مرگ نیز به خود اجازه نمی‌دهد تمام‌قد اظهار وجود کند.

و از همین‌جا مردگان یکی پس از دیگری از راه می‌رسند: یک شکنجه‌گر و قاتل دوران پهلوی، یک زن چریکِ زندانی، یک تیمسار ارتش که پس از انقلاب تیرباران می‌شود، یک مبارز چپ، یک زن همجنس‌گرا، استادی از طبقهٔ اشرافِ رو به زوال، دو زن مسلمان مهاجر با برداشت‌هایی متفاوت از دین، یک مجاهدِ عملیات انتحاری، یکی از عاملان یازدهم سپتامبر، مردی یهودی قربانی حمله‌ای انتحاری، و عاشقانی که سیاست، مذهب، طبقه و سنت از وصالشان بازداشته است.

پارسی‌پور این تیپ‌های آشنا را کنار هم می‌نشاند تا پیش‌فرض‌ها و داوری‌های ما را به چالش بکشد.

 برزخ نه عرصهٔ صدور احکام قطعی، بلکه فضایی برای گفت‌وگو و مواجهه با گذشته، باورها و تناقض‌های خویش است. کسانی که در زندگی در حصار هویت‌های سیاسی، طبقاتی، مذهبی یا جنسیتی خود گرفتار بوده‌اند، اینجا ناگزیر صدای یکدیگر را می‌شنوند و روایت‌های تثبیت‌شده از تاریخ و اخلاق را به پرسش می‌کشند.

شاید به همین دلیل برزخ بیش از آنکه رمانی دربارهٔ مرگ باشد، رمانی دربارهٔ شنیدن است؛ شنیدن صدای دیگری، حتی آنجا که با او همدلی نداریم. و حال، صدایی دیگر نیز به این جمع افزوده می‌شود: صدای شهرنوش پارسی‌پور، در میان شخصیت‌هایی که روزی به آن‌ها زندگی بخشید و اکنون، در این برزخ خیالی، روبه‌رویش می‌نشینند.

۲

شهرنوش در برزخ

مرگ، آن‌گونه که همیشه درباره‌اش نوشته بودند، نیامد.

نه فرشته‌ای ظاهر شد، نه تاریکی‌ای که همه‌چیز را در خود فرو ببرد، نه تونلی از نور که وعده‌ی رهایی بدهد. تنها سکوت بود؛ سکوتی شبیه لحظه‌ای که نویسنده پس از نوشتن آخرین جمله، قلم را آرام روی میز می‌گذارد؛ نه از آن رو که چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون می‌داند هیچ کلمه‌ای دیگر نمی‌تواند چیزی را کامل‌تر بیان کند.

چند روز میان ماندن و رفتن معلق بود. بدنش هنوز در بیمارستان، با دستگاه‌ها گفت‌وگو می‌کرد. گویی مرگ، برخلاف زندگی، عجله‌ای نداشت. زنی که تمام عمر میان مرزهای واقعیت و خیال، زندگی و مرگ، سکوت و صدا نوشته بود، اکنون خود در آستانه‌ی همان مرزی ایستاده بود که بارها شخصیت‌هایش را از آن عبور داده بود.

وقتی چشم گشود، نه روشنایی بود و نه تاریکی. نخستین چیزی که دید، زنی زیبا بود. زیبایی زن از چهره نبود؛ از حضوری بود که اضطراب در آن راه نداشت. نه پیر بود، نه جوان، نه مادر، نه معشوق، نه خدا و نه فرشته. تنها بود. کنار حوضی نشسته بود که آبش نه آسمان را بازمی‌تاباند و نه چهره‌ی آدمیان را؛ تنها خاطره‌ها در آن دیده می‌شدند.

زن گفت:

«باز هم زود رسیدی.»

شهرنوش لبخندی زد.

صدای خش‌خش چادر آمد. زهراخانم گوشه‌ای نشسته بود؛ چادر را تا روی پیشانی کشیده و هنوز از این‌که باید درباره‌ی دیگران داوری کند، شرمگین بود. تمام عمر پایان زندگی دیگران را غسل داده بود، اما کسی نپرسیده بود چه کسی باید زخم‌های زندگی او را بشوید.

آن‌سوتر، شکارچی به دست‌هایی نگاه می‌کرد که دیگر نه بوی باروت می‌دادند و نه خون. برای نخستین بار، این دست‌ها چیزی برای تصاحب نداشتند. شمس زیر درختی ایستاده بود که میوه نداشت، اما بوی انار می‌داد.

بهروز با نگاه استادانه و خسته‌اش به جمع می‌نگریست؛ مردی که تمام عمر جهان و آدم‌ها را توضیح داده بود، اما وقتی نوبت به زندگی خودش، ترس‌ها و زخم‌های ناگفته‌اش می‌رسید، زبانش از کار می‌افتاد.

محمد عطا اندکی دورتر ایستاده بود؛ برای پرهیز از هم‌جواری و هم‌صحبتی با زنان و هر آنچه بیرون از دایره‌ی باورهایش قرار داشت.

تیمسار بی‌یونیفورم و با غروری فروریخته نشسته بود؛ فرمان‌ها و ترسی که در دیگران برمی‌انگیخت، همه در آن سوی مرگ جا مانده بودند. با خاطراتی که بر آن‌ها فرمان نمی‌راند، ناتوان می‌نمود.

رضا و اشرف با عشقی که زیر بار ایدئولوژی و سیاست دفن شده بود، به یکدیگر نگاه می‌کردند. کمی آن‌سوتر، زینت و زکریا ایستاده بودند؛ با عشقی که زیر سنگینی سنت و خشونت هرگز مجال شکل گرفتن نیافته بود. یکی را آرمان و مبارزه دور کرده بود و دیگری را اجبار و خشونت؛ دو عشق متفاوت با پایانی مشابه.

یعقوب آرام گوش می‌داد. دیگر نه نماینده‌ی یک تاریخ بود و نه صاحب انحصاری درد. در این سکوت پس از مرگ، هیچ رنجی، تنها روایت ممکن از درد نبود و او باید با رنج دیگران نیز روبه‌رو می‌شد.

هیچ‌کدام جلو نیامدند. شخصیت‌ها همیشه می‌دانند چه زمانی باید نویسنده را تنها بگذارند.

زن زیبا پرسید:  «نامت؟»

شهرنوش مکث کرد و گفت: «شهرنوش. زنی که تمام عمر کوشید از حاشیه، متن را بنویسد؛ نویسنده‌ای که از بدن زن نوشت؛ از نخستین سرزمینی که به میدان قدرت و کنترل بدل شد.»

زن لبخند زد و شهرنوش ادامه داد: «هر بار که از زن، تن یا میل نوشتم، گفتند از حریم خصوصی نوشته‌ام؛ مرا تابوشکن خواندند و نوشته‌هایم را «ادبیات زنانه» نامیدند؛ تجربه‌ی مردانه، تجربه‌ی انسان بود و تجربه‌ی زن، پاورقی. صدای بم، گرفته و خش‌دارم در مردان می‌توانست کاریزما تلقی شود و حتی بر سرمایه‌ی ادبی‌شان بیفزاید؛ اما در من نه اعتبار آورد و نه جذابیت. همان‌گونه که ادبیاتم نیز به «زنانه بودن» و «تابوشکنی» فروکاسته شد. اگر مردی از همین تن و همین میل‌ها می‌نوشت، صدایش را نو و پیشرو می‌خواندند. زنانی آفریدم که قداستِ عفتِ تحمیلی را به پرسش کشیدند و تنها ماندند؛ شاید شبیه خودم. اکنون خودم روبه‌روی همان پرسشی ایستاده‌ام که آنان با آن روبه‌رو بودند. »

زن پرسید: «چه پرسشی؟»

شهرنوش بی‌مکث گفت: «ارزشش را داشت؟»

زن دستش را به سوی زهرا خانم دراز کرد.

«زهرا خانم، تو سال‌ها نماد زنی بودی که وفاداری، صبر و حفظ خانواده را فضیلت می‌دانست. درباره‌ی شهرنوش چه می‌گویی؟»

زهراخانم آهی کشید. «من او را نفهمیدم. دنیای او با دنیای من فرق داشت. من یاد گرفته بودم زن باید بار زندگی را تحمل کند، آبرو را حفظ کند و دردها را پنهان نگه دارد. اما او آمد و پرده‌ها را کنار زد. بعد از او، دیگر هیچ چیز مثل سابق نماند.»

شهرنوش آرام گفت: «نوشتن برای من شکستن حرمت نبود؛ تلاشی بود برای فهمیدن.»

زن زیبا نگاهی طولانی به او کرد.

«شهرنوش، تو سال‌ها درباره‌ی زنانی نوشتی که در سکوت زندگی کرده بودند. نوشتنت چه نظمی را برهم زد؟ از کدام سکوت صدا ساخت؟ چه چیزی را از انحصار صدای مردانه بیرون کشید؟ کدام مردانگی را نگران کرد؟»

صداهایی از میان جمع برخاست.

صدای تیمسار، محمد عطا، شکارچی و یعقوب در هم آمیخت:  «ما معترضیم. چرا باید این چیزها نوشته شود؟ چرا زندگی خصوصی را وارد ادبیات می‌کنی؟ چرا مردان را این‌گونه نشان می‌دهی؟»

صدایی آرام‌تر از میان سایه‌ها آمد:  «شاید مشکل این است که او گاهی مرز میان ادبیات و زندگی را فراموش می‌کند.»

شهرنوش به سوی صدا نگاه کرد. بهروز بود. با همان آرامشی که گاه بیش از خشم خسته‌کننده بود.

«من می‌خواهم توضیح بدهم. نویسنده باید از تجربه‌ی شخصی فاصله بگیرد. ادبیات باید از فرد فراتر برود.»

شهرنوش لبخند زد و گفت:  «سال‌ها مردان برای زنان توضیح داده‌اند که تجربه‌ی خودشان را چگونه بفهمند. به ما گفته‌اند خشممان افراط است، دردهایمان شخصی است، خاطراتمان قابل اعتماد نیست و ادبیاتمان زرد است.»

زن زیبا پرسید:  «تو مردستیز هستی؟»

شهرنوش نگاهش را پایین انداخت.

زن پرسید:  «آزرده شدی؟»

شهرنوش لبخندی زد و شانه بالا انداخت. «سوءتفاهم، مالیات نویسنده است.»

زن زیبا برخاست. لباسش در سکوت حرکت کرد. «اگر دوباره بنویسی، از چه خواهی نوشت؟»

شهرنوش به اطراف نگاه کرد و لبخند زد.

«از زنی که هنوز میان تن و آزادی‌اش ایستاده است. از همان مرز میان خیال و جنون؛ جایی که همیشه ایستاده‌ام.»

زن آرام‌آرام محو شد. فقط یک نویسنده ماند و سکوتی که دیگر خالی نبود. زیرا گاهی آخرین کلمه‌ی یک داستان، پایان آن نیست؛ آغاز شنیدن است.

Ebrahimian, M. 2026. A Magical History of Their Own: Women and Iranian History in Shahrnush Pārsipur’s Fiction. In: Korangy, A., Khorshidi, S. (eds) Narration and Narratology in Modern Persian Literature. Iranian and Persian Studies. Springer, Singapore. 

Mir Ābedini, H. 1998. Sad Sā l Dāstā n Nevisi-ye Iran [One Hundred Years of Fiction Writing in Iran]. Tehran: Nashr-e Cheshmeh, 1998.

Mukherjee, R. (2020). Gender and imagination: A feminist analysis of Shahrnush Parsipur’s Women without Men. I K. Moser & A. C. Sukla (Red.), Imagination and art: Explorations in contemporary theory (s. 111–136). Brill.

Parsipour. Sh. 2021. Barzakh. [Limbo]. Baran: Stockholm

Talattof K.1997.  Iranian Women’s Literature: From Pre-Revolutionary Social Discourse to Post-Revolutionary Feminism. International Journal of Middle East Studies. 29(4):531-558.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی