حسین نوش‌آذر: قتل رجب‌زاده و رمان «برلین آلکساندر پلاتس»: وقتی جنایت آیینهٔ دوران می‌شود

قتل حمیدرضا رجب‌زاده، مداح حکومتی و رمان «برلین الکساندرپلاتس» هر دو نمونه‌ای از خشونتی هستند که در بستر «ساختار فرصت» رخ می‌دهد؛ یعنی زمانی که شرایط اجتماعی و سیاسی (مانند دوقطبی شدن جامعه، بسته بودن راه‌های مسالمت‌آمیز و مشروعیت یافتن خشونت دولتی یا ایدئولوژیک) زمینه را برای تبدیل خشم فردی به قتل سازمان‌یافته یا نیمه‌سازمان‌یافته فراهم می‌کند. نوش‌آذر در این پادکست با مقایسه این دو روایت نشان می‌دهد که خشونت نه یک اتفاق شخصی، بلکه بازتابی از ساختارهای بزرگ‌تر و تکرار تاریخی چرخه‌ای است که قربانیان را به آمار تقلیل می‌دهد. وقتی کانال‌های رسمی بسته یا بی‌اعتبار شوند و روایت‌های ایدئولوژیک خشونت را مشروع جلوه دهند، خشم یا احساس وظیفه فردی به‌راحتی به قتل سازمان‌یافته یا نیمه‌سازمان‌یافته تبدیل می‌شود. یک نمونه اخیر دعوت آخوند باقر خرازی به شورش حزب‌اللهی‌ها و تسخیر پایتخت و کتک زدن زن‌های بی‌حجاب و قتل آن‌ها بود. این پادکست را می‌شنوید:

متن پادکست:

گاهی یک قتل جنایی، بیشتر از آنچه در ظاهر نشان می‌دهد، از مختصات یک دوران حکایت دارد. حمیدرضا رجب‌زاده، مداح سی‌ساله تهرانی، حدود دو هفته پیش در حوالی میدان آزادی ناپدید شد. پس از ربایش، به قتل رسید و فیلم جنایت برای خانواده‌اش ارسال شد. چند متهم دستگیر شده‌اند و یکی از آن‌ها گفته با وعده پول و تحریک یک شبکه خارجی این کار را انجام داده. تحقیقات همچنان ادامه دارد و در شبکه‌های اجتماعی جزئیات مختلفی از این پرونده نقل می‌شود.

این جنایت، و رمان «برلین الکساندرپلاتس»، هر دو نمونه‌هایی از خشونتی هستند که در بستر «ساختار فرصت» اتفاق می‌افتند. ساختار فرصت هم یعنی مجموعه‌ای از شرایط اجتماعی و سیاسی که انجام یک کار خشونت‌آمیز را ممکن یا آسان می‌کند. وقتی راه‌های مسالمت‌آمیز بسته باشد، جامعه دوقطبی باشد و سابقه خشونت دولتی وجود داشته باشد، خشم افراد راحت‌تر به اقدام فراقضایی تبدیل می‌شود. در واقع، این ساختار مثل زمین حاصل‌خیزی است که بذر خشونت در آن سریع‌تر رشد می‌کند. قتل حمیدرضا رجب‌زاده، و رمان «برلین الکساندرپلاتس» هر دو نمونه‌هایی از خشونتی هستند که در بستر «ساختار فرصت» رخ می‌دهند.   

خشونت در یک شهر در حال فروپاشی

اول نگاهی بیندازیم به رمان «برلین الکساندرپلاتس» نوشته آلفرد دوبلین

این رمان، داستان فرانتس بیبرکوف است. او کارگر سابق و خلافکاری است که بعد از چهار سال زندان به‌خاطر قتل معشوقه‌اش، تصمیم می‌گیرد در برلین در دوران جمهوری وایمار زندگی آبرومندی داشته باشد. اما درگیری با سرنوشت و دنیای خلافکاران، نقشه‌هایش را نقش بر آب می‌کند. فرانتس بارها فریب می‌خورد، تحقیر می‌شود و حتی در جریان یک سرقت نافرجام از خودروی در حال حرکت پرتاب می‌شود و یکی از بازوهایش را از دست می‌دهد.

با وجود این شکست‌ها، فرانتس دوباره تلاش می‌کند. تا اینکه با راینهولد آشنا می‌شود؛ خلافکاری بی‌رحم و زن‌باره. این دوستی به فاجعه‌ای هولناک می‌انجامد. راینهولد که از خوشبختی فرانتس با معشوقه‌اش میتسه به تنگ آمده، او را به قتل می‌رساند. این ضربه فرانتس را تا آستانه فروپاشی روانی پیش می‌برد و او را با واقعیت بی‌رحم دنیای زیرزمینی روبه‌رو می‌کند؛ و در سطحی وسیع‌تر، با زندگی در شهری که در آستانه ظهور نازیسم قرار دارد.

این را هم بگویم و بعد به ربط پرونده رجب‌زاده و ظهور فاشیسم بپردازم:

در رمان «برلین الکساندرپلاتس»، دوبلین خشونت را با تکنیک مونتاژ نشان می‌دهد؛ یعنی تکه‌های مختلف مثل اخبار روزنامه، ترانه‌های کوچه‌بازار، آمار، آیه‌های کتاب مقدس  را کنار هم می‌چسباند. به این ترتیب خشونت دیگر یک اتفاق شخصی و خطی نیست، بلکه مثل تکه‌های شکسته و پراکنده در فضای شهر پخش می‌شود و مرز میان جنایت فردی، خشونت روزمره و هرج‌ومرج اجتماعی را از بین می‌برد. خواننده احساس می‌کند خشونت بخشی از خود برلین است، و فقط کار یک نفر نیست.

در پرونده رجب‌زاده هم هویت قربانی به‌عنوان مداح حکومتی، و عاملان که گفته می‌شود با برخی مجاهدین یا سطلنت طلبان در ارتباط بوده، جنایت را از یک اقدام شخصی فراتر برده و آن را به رویارویی هویتی «ما و آن‌ها» تبدیل کرده. درست مثل برلین در رمان دوبلین، خشونت خلافکارها، آیینه‌ای‌ست از خشونت نهادینه‌شده پلیس، دادگاه و سیاست.

چرخه خشونت؛ از خشم فردی تا سازمان‌یافتگی و تکرار تاریخی

هر دو روایت نشان می‌دهند که خشم به‌تنهایی کافی نیست. برای تبدیل شدن به خشونت مرگبار، به شبکه‌هایی نیاز است که آن را سازماندهی و تأمین کنند. در پرونده رجب‌زاده، متهمان به دریافت پول و تحریک از خارج اعتراف کرده‌اند. در رمان هم راینهولد و باندش با پشتیبانی ساختارهای بزرگ‌تر، خشونت را به کسب‌وکاری روزمره تبدیل کرده‌اند. خطرناک‌تر از همه، فرهنگی است که به هر دو طرف اجازه می‌دهد خشونت خود را واکنشی عادلانه جلوه دهند. هر جنایت بهانه‌ای می‌شود برای تشدید خشونت طرف مقابل. و در این چرخه، قربانیان واقعی (مثل فرانتس بیبرکوف یا خود رجب‌زاده) در حد ارقام و عددهایی در جنگ روایت‌ها فرومی‌کاهند.

پایان این چرخه نیازمند بازگشایی فضای سیاسی، پاسخگویی به خشونت‌های گذشته، و بازسازی حداقلی اعتماد اجتماعی است. رمان دوبلین در فضایی یأس‌آلود، این راه را تقریباً ناممکن می‌داند؛ چون می‌داند که برلینِ ۱۹۲۹ به سوی فاشیسم می‌رود. اما پرونده رجب‌زاده در سال ۱۴۰۵ هنوز باز است و نتیجه‌اش از پیش نوشته نشده. اینکه این جنایت به تکرار تاریخی خشونت سازمان‌یافته تبدیل شود، یا بتواند هشداری برای خروج از قطبی‌سازی باشد، به کنش امروز جامعه، رسانه‌ها و نهادهای سیاسی بستگی دارد.

سؤال اینجاست: آیا می‌توانیم از عادی‌سازی خشونت جلوگیری کنیم، یا بار دیگر فقط تماشاگر چرخه‌ای خواهیم بود که قربانیانش را یکی‌یکی آمار می‌کند؟

در تاریخ جمهوری اسلامی نمونه‌هایش کم نبوده. قتل‌های زنجیره‌ای، قتل زنان تن‌فروش در مشهد، قتل‌های کرمان پس از سخنرانی مصباح یزدی، قتل‌های مشابه خودسرانه یا ایدئولوژیک در شهرهای دیگر (مثل برخی پرونده‌های اسیدپاشی یا قتل‌های ناموسی با پوشش مذهبی، قتل کودکان پاکدشت که هرچند انگیزه سیاسی نداشتند، اما در فضای بی‌اعتمادی عمومی و ضعف نهادها بازتاب گسترده‌ای پیدا کردند.

این پرونده‌ها نشان می‌دهند که وقتی کانال‌های رسمی بسته یا بی‌اعتبار شوند و روایت‌های ایدئولوژیک خشونت را مشروع جلوه دهند، خشم یا احساس وظیفه فردی به‌راحتی به قتل سازمان‌یافته یا نیمه‌سازمان‌یافته تبدیل می‌شود. یک نمونه اخیر دعوت آخوند باقر خرازی به شورش حزب‌اللهی‌ها و تسخیر پایتخت و کتک زدن زن‌های بی‌حجاب و قتل آن‌ها بود.

این مقاله به شکل متن در سایت اخبار روز (+) منتشر شده است.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی