
سوگ و سوگواری، پسزمینهی اندوهبار تکرارشوندهای بوده است در گفتمان این سالهای اخیر ما ایرانیان؛ سوگ البته به معنای اندوهِ جمعیِ نیرومندی که بخشی از هویت ایرانی سرگشتهی معاصر را میسازد، رویکردهای سیاسی و اجتماعیاش را، مناسباتش با خانواده و جهان را حتی؛ بر خلاف تصور عمومی، سوگ همیشه یک اتفاق، یک رخداد نیست که در یک زمان مشخص به وقوع بپیوندد و تمام شود؛ سوگ چه در معنای شخصی و بیش از آن در معنای اندوه جمعی و ملی، یک جغرافیاست که انسان سوگوار به آن تبعید میشود، در این تبعیدگاه انسان اغلب تنها و منفعل است، گاهی هم برمیخیزد تا تابآوری را بیازماید، و گاهی هم میکوشد مبارز و دادخواه باشد؛ روایت «بحر سوگ»، نوشتهی تپنده و تکاندهندهی متانت محبی، گزارش دقیق، بیرحمانه و در عین حال ستایشبرانگیزی از این جغرافیای غریب، از این تبعیدگاه به حزنآکنده و غمانگیز است. وجه ممیزهی روایت او اما نه فقط در روزنگاری شخصیشده، عمیق و عاطفی سوگ، که در پیشه کردن اسلوبی از تاریخنگاریست که بحران پاندمی کرونا را در ایران، در پیوندِ با ناهنجاریهای سیاسی کلان جامعه ثبت کرده است و از این رهگذر باید گفت نشر مهری با انتشار چنین آثاری که با این رویکرد امکان انتشار آزاد در گفتمان نشر داخل ایران را نداشتهاند، سهمی بزرگ و بسزا در ثبت تاثیرگذار بخشی از تاریخنگاری اجتماعینگر ایرانیان ایفا میکند از این رو که بدون تردید، با گذر غبار اندوه و سوگ جمعی، آیندگان برای بازنگری تاریخ و نگاه عمیق و جامعهشناختی به بحرانهای سیاسی این روزها، به چنین کتابهایی نیاز جدی و مبرمی خواهند داشت؛ در بستر فراخ چنین کوشش ستایشبرانگیزی، که طیف وسیعی از کتابها را در برمیگیرد، «بحر سوگ» با رهیافت انسانشناسانهی در خور توجه نویسندهاش که کوشیده است بینقاب و بزک و لفافههای ادبی، خودِ واقعیاش را در تعامل با مرگ مادر و پیوندش با تصمیمات کلان سیاسی بازنمایی کند، ماندگاری و اهمیت تاملبرانگیزی دارد؛ محبی در این اثر، نه در مقام یک نویسندهی ناظر، که در قامت غریقی ایستاده است که در میانهی طوفان، از فقدان مادر و نابهنگامی مرگ او مینویسد، مرگی هولانگیز و ناگهانی که نویسنده معتقد است میشد با کوشش خیرخواهانه و تدبیر سیاسی هرگز در آن تاریخ و با آن بیماری اتفاق نیفتد، رویکردی که موضع نویسنده را از همان صفحات آغازین، از همان تقدیمیهی تاریخمند و توفانی کتاب بازمینمایاند: «تقدیم به تمام سوگواران کووید 19 در ایران که عزیزانشان را با ممنوعیت ورود واکسن کرونا از دست دادند»؛ نویسنده یکی دو صفحه بعد از این تقدیمیهی کوبنده در پارهگفتاری که تحت عنوان «به جای مقدمه» بر تارک کتابش مینشاند، مرگ مادرش را در بستری سیاسی و اجتماعی تحلیل میکند: «مادر من دیابت داشت. هر روز به درمانگاه میرفت تا هرجور شده واکسن بزند؛ اما بینتیجه بازمیگشت؛ دوز اول را در خرداد 1400 زد. میان دوز اول و دوم، پنجاه روز فاصله افتاد؛ درست در میانهی سیزدهمین دورهی انتخابات ریاست جمهوری، زمانی که دعوای سران نه بر سر جان مردم، بلکه بر سر ثبت واکسنها به نام رئیس جمهور جدید، ابراهیم رئیسی بود و قرار شد افتخار واکسنهای دیرهنگام، روی عبای او نوشته شود! در همان فاصله مادرم کرونای دلتا گرفت و کمتر از سی روز، در شرایطی بسیار وخیم از دست رفت.» با نیمنگاهی به همین دادههاست که باید گفت آنچه که این کتاب را از یک سوگنامهی شخصی فراتر میبرد، پیوند انداموار آن با حافظهی تاریخی و روانشناختی یک ملت در یکی از تاریکترین دورههای تاریخ معاصر، یعنی پاندمی کرونا و وقایع پس از آن است.
کالبدشکافی یک فقدان؛ وقتی کلمات لباس سیاه میپوشند
کتاب با بحران آغاز میشود، نویسنده ما را به لبهی تخت احتضار میبرد، جایی که مادر در حال عبور از مرز هستیست. از منظر روانشناختی، محبی در این یادداشتها مرحلهی انکار را به سرعت پشت سر میگذارد و وارد مرحلهی مشاهدهگری فعال میشود. او حتی گرمای تن مادر را در لحظات آخر با پرسشهایی که از گوگل میپرسد – چرا مادرم هنوز گرم است؟ – میسنجد. این استیصال منطقی، نشاندهندهی تلاش ذهن مدرن برای فهم پدیدهی بدوی و باستانی مرگ است. او نمیخواهد فقط عزاداری کند، او میخواهد مرگ را ببیند، آن را لمس کند و در نهایت، به کلمه و طغیان و پرسشگری تبدیلش کند، درواقع باید گفت نویسنده بدینوسیله میکوشد از یک منظر از سنگینی مرگ کاسته باشد و از منظری دیگر – که غایت آرمانگرایانه و تاریخمند او در نوشتن این کتاب است – پدیدهی مرگ را در قامتی تاریخنگارانه، اجتماعی و ناظر بر دیالکتیک قدرت/ مردم به دست مخاطب خود رسانده باشد؛ از این رهگذر او میکوشد با مواجههی عمیق و جزئینگرانهاش با مرگ مادر، که همراه شده است با عکسهای مادر، شادیهای مادر، علایق مادر، کتابها و دستخط مادر، و فراتر از همه، امید به حیات مادر -که بیش از هر چیز در قالب عکس بازسازی خانهی او در روزهای پاندمی خودش را نشان میدهد – صعوبت و دهشت مرگِ حاصل از چنین فرایندی را در برابر نگاه آیندگان قرار دهد و بگوید که به این مرگ همچون مرگی طبیعی در اثر ابتلا به یک بیماری ننگرید، این مرگ را حاصل یک بحران در تصمیمگیری ببینید، این مرگ یک مرگ تاریخمند نیازمند به تحلیل و آسیبشناسیست، به این مرگ فراتر از یک پدیدهی مانوس انسانی بیندیشید، این مرگ ماهیتی اجتماعی و فراتر از آن سیاسی دارد همچون مرگ مادری در بلندای یک خیزش مبارزاتی.

از پیامک واکسن تا خاکسپاری عمودی؛ تراژدی در عصر قرنطینه
یکی از تکاندهندهترین بخشهای کتاب، تلاقی بوروکراسی بیروح و دیرهنگام با فاجعهای انسانیست؛ تصویر پیامک مرکز خدمات جامع سلامت که درست بعد از مرگ مادر برای اعلان نوبت دوم واکسن میآید، از این رهگذر، نماد تام و تمام مرگ در دوران ماشینیسم است؛ محبی با هوشمندی و ظرافتی عمیق و عاطفی، این تضاد تکاندهنده را با نشر این عکس و تحلیل آن در روایت خودش برجسته میکند: دولتی که دیر عمل میکند و تکنولوژیای که از واقعیت حیات عقب میماند.
توصیف خاکسپاری عمودی و ریختن آهک بر پیکرها در دوران کرونا نیز وجه دیگری از دهشت و تمایز مواجهه با مرگ است در این کتاب که بعدی تاریخی به این اثر میبخشاید. اینجاست که سوگ نویسنده با سوگ جمعی گره میخورد و نویسنده دردمندانه و نقادانه از عصر لاپوشانی فاجعه میگوید، دورانی که در آن مرگها به عدد تبدیل شدند و حرمت وداع با عزیز، در میان لایههای آهک و ترس از عفونت گم شد.
اشیاء، راویان خاموش حضور
رویکرد عمیق و تاثیرگذار نویسنده را اما در تعامل با نابهنگامی مرگ مادر، بیش از هر چیز در حضور و تپندگی اشیایی که مادر را فرایاد میآورند، میتوان بازجست؛ نویسنده با پیدا کردن تارهای موی مادر، یکی از درخشانترین تحلیلهای اشیاء را ارائه میدهد. از نظر روانکاوی، این تارهای مو، ابژهی واسطهای هستند که پیوند میان زندگان و مردگان را حفظ میکنند. محبی نمیتواند این تارهای مو را دور بریزد چراکه آنها را آخرین سنگر ماده در برابر نیستی مادر میبیند. همین نگاه در یادداشت معصومانهای تحت عنوان «ابر خرس» هم تکرار میشود. مادری در بستری از ناهنجاریها و نارواییهای سیاسی و اجتماعی مرده است که همچون کودکی شیفتهی شادی و زندگی، عاشق عروسکهای بزرگ بود و این تصویری متفاوت از مادر سنتی ایرانی ارائه میدهد. محبی با این کلیشهزدایی از مفهوم مادری، زنی را ترسیم میکند که فردیت، سلایق خاص و حتی لجاجتهای شیرین خودش را داشته است و این همه شوق او به ادامهی زندگی را مینمایاند؛ نویسنده بعدتر با شوری عاطفی تصریح میدارد که این خرسهای بزرگ، حالا نگهبانان جای خالی زنی هستد که نخواست فقط مادر باشد، بلکه کوشید خودش باشد. آدمی با امیدی فراوان به زندگی که رسالت شکوهمندش را در این پاسداری از حیات و امید، در اثر یک تصمیم غلط سیاسی از دست داده است.
مادر به مثابهی وطن؛ پیوند سوگ و سیاست
کتاب در یادداشتهای متاخرتر، وقتی به سال هزار و چهارصد و یک، و سالگرد مرگ مادر میرسد اما، وجه تاریخیاش را فربهتر هم میکند و از این رو از محیط خانوادگی فراتر رفته و به خیابان میرسد. نویسنده در یکی از یادداشتهای کتاب، با مرور عکسی از پدر و مادرش در شهربازی مشهد، در سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج، نقبی به تاریخ میزند. او میان موهای زیبای دختران برخاسته در جنبش مهسا/ژینا و موهای پنهانشدهی مادرش در پس اجبارهای فرهنگی و سیاسی در یک صیرورت تاریخی، پیوندی تراژیک برقرار میکند تا تاریخنگاری مرگ مادر را به تاریخنگاری مبارزه در میهن گره زده باشد. در این بخش مادر، به نمادی از سرزمین تبدیل میشود، سرزمینی که مدام در حال از دست دادن و مواجهه با مرگهای ناعادلانه است. اشاره به فرشته، کودکی که سوگوار مادر خویش است و در دستانش مشتی از خاک مزار او را میفشارد، نشان میدهد که نویسنده سوگ خود را در امتداد سوگهای ملی میبیند. او میپرسد: «چگونه میتوان در کشوری که بوی خون میدهد، فقط برای مادر خود گریست؟»
موسیقی و درمان؛ وقتی دفنوازی جایگزین ضجه میشود
اما همه چیز در «بحر سوگ» متانت محبی، تاریخ نیست، نویسنده فراتر از این با سخاوتی شگفت و شیرین، رنج و رویکرد شخصی خودش را در مواجهه با سوگ و مرگ مادر نیز به کرات، در برابر مخاطبش قرار میدهد، او از کوششهای پراکندهاش برای مقابله با صعوبت مرگ حرف میزند و این همان چیزیست که بعد روانشناختی اثر او را بازنمایی میکند از این رهگذر، باید گفت که مثلا یکی از یادداشتهای او تحت عنوان «سختِ سستبنیاد»، دریچهای به مکانیسمهای دفاعی نویسنده است، بازگشت به گروه دفنوازی، تلاشیست برای تبدیل انرژی مخرب سوگ، به ریتمی از امید و تابآوری. محبی به جای مناسک سنتی عزاداری، سراغ موسیقی میرود اما همزمان صادقانه اعتراف میکند که حتی در میانهی ریتم دف، باز هم سنگ مزار مادر در برابر چشمانش ظاهر میشود و این همان استیصالِ لاعلاج مواجهه با مرگ مخصوصا مرگهای ناعادلانه است که او به خوبی شرحش میدهد؛ وضعیتی که در آن هیچ پناهگاهی حتی در وادی هنر نیز نمیتواند به طور کامل آدمی را از چنگال فقدان برهاند.
نتیجهگیری؛ سوگ به مثابهی مقاومت
و در نهایت باید گفت «بحر سوگ»، کتابی برای تسلی دادن نیست بلکه کتابی برای بیدار ماندن و اندیشیدن است، متانت محبی با شجاعتی مثالزدنی، تمام زشتیهای روزگار کرونازدگی، بوی آهک، سردخانهها، و حتی خشم عمیق خود نسبت به ساختارهای سیاسی و اجتماعی را در متن جاری میکند. او نشان میدهد که نوشتن تنها راه مقاومت در برابر فراموشیست و از این رهگذر باید به ضرس قاطع گفت که این اثرِ مهربان و غمگین و شریف، این کتابِ مملو از تصاویر یک زن پرشورِ ناگهان به مرگ گره خورده، سندیست از سالهایی که ایرانیان مرگ را نه به صورت طبیعی، که به شکل اضطرار و اجبار تجربه کردهاند. خواندن این کتاب اما افزون بر این آگاهی تاریخی، برای هرکسی که میخواهد بداند چگونه میتوان از میان آوار فقدان، کلمه استخراج کرد و ایستاد و میراثدار تاریخ و تابآوری شد، یک ضرورت است.
محبی در پایان یکی از یادداشتهای کتابش مینویسد: «شاید هم بهتر است همه را پاک کنم و بگویم مامانم، خندهات دریاست.» اما او پاک نمیکند، او مینویسد تا دریا – که شاید استعارهای باشد از مادر، وطن و خاطرات جمعی یک ملت دادخواه – برای همیشه در میان صفحات این کتاب، متلاطم باقی بماند.








