
پرداختن به رنج در شعر
هادی ابراهیمی رودبارکی در “خوابهایم بریدهْبریدهْ نفس میکشند” شعر را بهعنوان فضایی ممتاز به کار میگیرد تا زندگی و هنر و “اندیشه و تأمل فلسفی” را با یکدیگر پیوند دهد. در این مجموعه، موضوعاتی چون عشق، رؤیا، سکوت و امر ناگفتنی در مرکز توجه قرار دارند. آگاهی اندوهبار از فناپذیری، که خود میتواند محرکی برای آفرینش هنری باشد، در اینجا به سان ِ نگرش بنیادین او حضور دارد. از این رو “تأمل فلسفی”.
رنِگِ ریخته از گلوی خواب
افق ِ آسمانِ پسِ پنجره را
بریده بریده، َلَخته لَخته
سرخ کرده است.
و در شعر دوم، میآید که:
بازگشت همه به سوی اوست
آری
به سوی فروز ِ انفجار ِ تکانهای.
من به سرعت سال نوری
به سوی فروز
بازخواهم گشت
و از کهکشان شیری
شیر خواهم نوشید
و با فاصلهی سال نوری
با دیگر کهکشانها
خواهم چرخید
به درازا و سرعتِ سال ِ نوری […]
در این مجموعه شعرهایی میخوانیم که بیشی از آن دربرگیرندهی حالوهوای شخصی شاعر است. و بخشی شعرهای انتقادی ِ اجتماعی، که در آن، چشمانداز روح معاصر بازتاب مییابد.
بیشی از شعرهای این مجموعه بیعنواناند. جملههای آغازین شعرها، بیان ویژگیهایی از چیستی شعرند. هنگام خواندن، درمییابی که با تجربهها و دریافتهایی مواجهی که بهسختی قابل بیاناند. تنها با خواندن مکرر است که لایههای معنایی شعر، از دل آن آشکار میشود.
با جملهی “خدا خیلی زود / با همان اولین انفجار/افتاد” به نیروی رازآلود و توضیحناپذیری اشاره میشود که از صفحهی سپید کاغذ برمیخیزد. گویی شعر از پیش، در انتظار شاعر نشسته است. در روند آفرینش هنری، امری شگفتانگیز رخ میدهد؛ چنانکه گویی هنگام سرودن شعر برای لحظهای خودآگاه از دست میدهد: “سپس عشق / در آغوشم / افتاد.”
شعرهای خوب افقی تازه میگشایند؛ افقی که در آن با “ندانستن”، با خلأ، سکون، و این حس روبهرو میشویم که جهانی که ما میشناسیم، واقعیت نهایی نیست، بلکه فرو میریزد و جای خود به جهانی میدهد ناشناخته، یا که هنوز نمیشناسیم.
با عنوان مجموعه، به پیوند میان جهان درون و جهان بیرون اشاره شده یا چنین میتوان برداشت کرد. چشم را آینهی جان دانستهاند، زیرا احساسات و شورهای درونی انسان از طریق آنها قابل خواندن است. در ادامهی جملهی بالا از شعر، آمده است: “نگران من / چشمهایم / افتاد”.
این مجموعه، بازتاب جهان درونی “سوژهی غنایی” است. در بخشی از شعرها، عشق در مرکز توجه قرار دارد.
بر تنات بپیچم و تو را
“وتن”!
با تن بنویسم.
چه بر سرت آمده؟
لبهای شاعرت
نیمی در خواب
نیمی در شعر
سرخ
“وتن” را
کودکانه مینویسد.
بی تو
شعر در کدام تن
آرام گیرد
شاعر!
تصویر ِ نزدیکی و فاصلهای که میان دو عاشق وجود دارد. واژههای گفتهشده و ناگفته، در درون “من ِ راوی” طنیناندازند. امید در سکوتی نهفته است دربارهی آنچه بوده و آنچه نبوده: “و تاریخ / زخمین و خونین / در سکوت نوشت / اما نیافتاد.” امید اما در همین سکوتی وجود دارد که نفس میبُرَد. حس نزدیکی پدیدار میشود و احساس ِ قرار گرفتن در کیهان.

“بهار ِ ۱3۴3 بود / که درخت / حافظهاش را / به یادآورد / و روی تمام شاخههای تناش/ زبانْ / جوانه زد”
همان کیهان ِ خُرد که به در آغوش کشیدن زبانْ/خطنوشتهی پنهان میانجامد تا سرانجام به “شاید بعد” و “زودتر از بعد” تبدیل شود.
از آن بهار
درخت پیوسته درخت ماند
به اتکای ریشههایش
زمستانها را
پشت سر گذاشت
و هر بهار
جوانههایش
زبان گشود.
شاعر، جستوجو و لمس این سَبُکی درونی را با ظرافتی دقیق و هنرمندانه بیان میکند. گیرم همان امید “تنهایی کوچه و نگاهِ نگونْ بختْ مردی” باشد “نشسته در انتظار ِ سایهی امید”.
در شعرها، خانه و امنیت و همهی گذشته، از یاد رفته و با این حال حضور دارد، در “در تابلوی نقاشی دخترم / بهار آمده / شقایقها قد کشیده وُ / پرچم برافراشتهاند”.
چشماندازی از اشتیاقی تسلاناپذیر به نقطهای در دوردست؛ فراتر از یأس. اینجا، در این نقطهی شعر، سخن ایتالو کالوینو به ذهن میآید که “مالیخولیا اندوهی است که میتواند به نور تبدیل شود”. در چنین وضعیتی، از دید راوی با خوابهایی که بریده بریده نفس میکشند، طرح ِ برخی پرسشها شایسته نیست، زیرا دوگانگی زبان، دیگر در جستوجو به سوی امر ناشناخته هیچ تسلایی در خود ندارد. اینجا تنها چیزی که باقی میماند، دستور زبان سکوت است. امید در من ِ راوی زنده میماند تا شاید مقصد نهاییای یافته شود که در آن سکوت دیگر غیرواقعی نباشد.
“طغیان خواهد کرد دریا / با این همه بغضْابری / که فراز ذهنم را / احاطه کردهاند.”
تصاویر ِ گذرا و لحظهای به “هیچِ ابدی” اشاره دارد: “هیچ پنجرهای/ رو به سوی سرزمین ِ زیستهی ذهنم/ گشوده نشد.” از پس آن تصویری نیرومند میآید: “من در جغرافیای ذهنم / گم شدهام!”
این تصویر، همچون معماییست در برابر خواننده و من ِ راوی. نه افقی، نه تکیهگاهی، نه سطح تماسی، نه نور و سایهای. گویی “من” از شکل انسانی خود تهی میشود، گمشده، بکر، همهجا حاضر در میانهی ناکجا. تنها، بیحد و اندازه تنها.
کنار این فرو رفتن در هیچ و هیچجا، شاعر به دیدن و تجربهی همهچیزی میپردازد. شور ِ دستنخورده به جهان و شعر، از دست نمیرود. در محاصرهی “زوزهی گرگ تنهایی” هم میتواند “ماه ِ بدر” ببیند که چون “نزدیکترین و زیباترین / گُل ِ نشسته روی / گیسوانِ آسمان شب / همهی اتاق را / به عطر ِ سکوت آغشته است.”
شاعر میداند و پنهان نمیکند که شعر زخمهایی را التیام میبخشد که خِرَد بر جای میگذارد. او در تمام زندگیش (از شعرهاش میدانم و در شعرهاش میبینم؛ شاعر را از نزدیک نمیشناسم) واقعیت را از دو راه تجربه و درک کرده است. در کنار نیروی اندیشگی برای فهم زندگی، شکلی از مالیخولیای احساسی وجود دارد؛ مالیخولیایی که با آن میکوشد راز زندگی را از طریق اثر آرامبخش شعر دریابد. این نگاه در بسیاری از شعرها دیده میشود.
یکی از اوجهای مجموعه، شعر ِ ناب ِ ” مرْگْ چَرخانی در پائیز” است:
“… با تهرانْگَردانی در پائیز / و مرگْگَردانی در دهلیز / مرا میکشاندند و حباب واژهها / یک به یک / روی زبانم میترکیدند / تا مقاومت آخرین واژهها / با نام مریم و سهراب و سیاووش/ روی لَبهایم تاول زدند … “
اینجا رویای شعر آشکار میشود و شعر چون اشک آرامآرام از گونههای شاعر فرو میچکد.
چگونگی شکلگیری واژهها به شعر، برای شاعر نیز امری مبهم و تاریک باقی میماند. عشق میان واژهها وجود دارد؛ عشقی که همهچیز را چندمعنا میکند.
در بخشی از کارها، شعر حالوهوای سرود درونی دارد: “دل انگیزترین لَحظهی من/ خوانش شعر و قهوه داغی است/ که بخارش/ بر هر دو جهانِ خیال و واقع/ مینشیند.”
شاعر در جستوجوی واژهها و تصویرهای مناسب، پیوسته میان گفتن و سکوت در نوسان است. در نهایت، هیچ چیزی برای او نمیماند جز سکوتی ساکن که کر کنندهتر از فریاد است. چون صدای واژگاناش در “شعری برای نوار غزه”: … گوشهایم دارد سیر میشود / با صدای / چک…/ چک…/ چکه چکههای / درون قابلمهی خالی”.
او همواره ما را با دشواری و رنجی که فرایند آفرینش هنری برای او دارد، روبهرو میکند. و نیز “ترس”، ترسی که انگار انسانی در تصویری نیمهخواب دارد با فریادی، بیگناهی ِ خود آواز میدهد. ترسی نهفته که در جستوجوی راهیست برای رهایی. “امشب ماه رنِگ پریده / نگران و پرسشگر / خود را / مقابل پنجرهی من رساند: «آیا زمین تاب این همه انفجارها را دارد؟»
در این رنگپریدهگی و نگرانی، معصومیتی آسیبپذیر وجود دارد با ترس و اضطراب. در شعرهای این مجموعه گردش دایرهواری وجود دارد و حضوری که نهتنها هرگز با مرگ پایان نمییابد، بلکه آن را در خود دربر میگیرد.
در شعر “برای پرنیا عباسی شاعر شهید جنگِ ۱۲ روزه اسرائیل علیه مردم ایران” میخوانیم: “در ساعت حیرانی / زبان با لالمانی / خون بالا میآوَرَد”
تصویر بیش از هر زمان زنده است: “کسی که زبانش / از بندِ لُکنت رهایی یافته / فریاد میزند لَعنتیها …
کجایید! / جنگ را به چنگ آوردهاید / بیایید! ارمغاناش را زیر ِ آوار / در آغوش بگیرید.”
خواننده به بهتی آرام میرسد. برگی انگار در رودی دوردست فرو میافتد. آوایی که در شگفتی و بهت، در خود تا میخورد. متبلور، بیحرکت و منعقد.
از این انسداد و بهت است که “همهی صفحههای دفتر ِ شعرم / به سفیدی روی آوردهاند / به متن پشت کرده / و ورق می خورند.”
در این زمانه و حالت باید که بتوان جنون ِ زمین ِ سوخته پشت سر گذاشت. نباید چون تماشاگر ِ مبهوت از زمان جدا شد. باید که جنون را با نوشتن از میان برداشت. واژگان در این مجموعه چون رگبار میبارند. رگبارهای مقاومت، زیرا اگر چنین نباشد، پس از پایان همهچیز، تنها اندوه باقی میماند در جهانی که دیگر هیچکس در آن حضور ندارد.
هادی ابراهیمی رودبارکی با این مجموعه، کتابی آرام، درونی و زیسته خلق کرده است که ما را با خود به درک او نسبت به دیگری، فرایند خلاقیت و جهان پیرامون میکشاند. این شاعر بهخوبی آگاه است که ما نمیتوانیم واقعیت را تنها با اندیشهی خود به تمامی درک کنیم: “متنها لَبگَزیده / سکوت کردهاند” اما این سکوت ِ کمابیش شگفتانگیز که در آن اندیشه به خواب میرود و خاموش میشود، در این نیمهسکوت، خواننده، ماهیت فراتاریخی ِ سکوتهای معنادار و پرمفهوم او را بازمیشناسد. “آه امواج دریاییی دریا … دریا / خنّاق گرفتهام خنّاق”. همینجا هم غنای امر ناتمام را پاس میدارد.
Bovenkant formulier

در این مجموعه شعر، مرگ همواره حضوری نزدیک دارد و روشن است که برای این عبور باید بهایی پرداخت.
شعرها پیوندی استوار با یکدیگر دارند. بازتاب رنجی هستند که شاعر تجربه کرده است. زاویه دید روایت تغییر نمیکند، اما گاهی در درون یک شعر دگرگون میشود. هم از اینرو باید شعرها را با دقت فراوان خواند. دلیل دیگر این است که شاعر با کمترین واژهها، بیشترین معنا را منتقل میکند. زبان شعر او فشرده و موجز است؛ هر آنچه ضرورت نداشته، حذف شده است. مکثی ایجاد شده و سپس اندیشه یا تصویری تازه آغاز میشود. جملههای ساده و گاه بهطرزی دلنشین و خلاقانه از نظر دستور زبان نامتعارف، سرشار از معنا هستند. برای کشف این لایههای معنایی، خواننده ناگزیر است شعرها را بارها بخواند؛ بهویژه از آنرو که وزن و آهنگ روان شعرها او را به ادامهی بیوقفهی خواندن ترغیب میکند. با این همه، همین موسیقی درونی، همراه با قافیههای درونی ِ ظریف و همآواییهای نامحسوس، سبب میشود که نخستین خوانش نیز تجربهای دلپذیر باشد. به رغم معنای دوپهلو:
“من اما درد را / به سر میکشم / از سر ِ درد / درد سر میکشم / هنوزم / چنان بر بلندایم / گر به من بخواهی برسی کوه بر سرت / آوار می شود / کوه بر سرت / آوار میشود”
لحن تلخ و سرکش که در این مجموعه غالب است، گاه رنگ میبازد و خواننده همراه با من ِ راوی، در فرایند پیادهروی آرام در دل ِ مجموعه که خود چشماندازی پهناور است، به گونهای آشتی با خود میرسد. فشاری که پیشتر هنگام خواندن شعرها بر خواننده تحمیل شده، جای خود به احساسی از پذیرش میدهد.
به رغم ناسازی ِ فضای تحمیل شده بر راوی، صداقت راوی/شاعر در گستردن چشمانداز طبیعی حتا با برگهای چروکیده، خارها و دستهای از رویدادهای تلخ، و همهی تصویرهای شعرها را میتوان بازشناخت.
با وجود همهی تردیدها که در شعرها دیده میشود، مجموعهی “خوابهایم بریدهْبریدهْ نفس میکشند” دربرگیرندهی اندیشهای مثبت است. چرخهی زندگی ادامه پیدا میکند و با گذشته تسویهحساب میشود:
در دشت و دامن ِ کوه
سرخْ
بهار آورده است
با گلهای وحشی ِ ارغوانیاش
در دوردست
ایستاده درختی با شاخههای سبز تنومند
چون تن ِ کوَلبر
بر فراز قلهیی بیمرز
مجموعه شعری زیبا، با زبانی شسته و شعرهایی فشرده و متمرکز که کنار هم به کل ِ منسجم ِ خواندنی شکل دادهاند.
کتاب (۱۳۸ صفحه، فارسی) در تاریخ ۱۹ ژانویه ۲۰۲۶ منتشر شده و برای خرید در دسترس است:








