
کتابهایی هستند که در همان مواجههی اول با نام و عنوانی که بر تارک خود دارند، مخاطب را به تامل فرا میخوانند، تاملی فراتر و ورای محتوای اصلی اثر. «مولتیورس»ِ نوشین بلگانه، رمان خوشخوانی که از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است، یکی از همین قبیل کتابهاست، با عنوانی فلسفی و شورانگیز که قبل از مواجهه با متن، در قلب و جان مخاطب پرسشهای عمیق مینشاند: اگر زندگی هر کدام از ما میتوانست در نقطهای دیگر، با انتخابی دیگر یا حادثهای متفاوت، شکل کاملا دیگری به خود بگیرد چه میشد؟ اگر جهانی موازی وجود داشت که در آن نسخهای دیگر از ما با سرنوشتی دیگر زندگی میکرد چه؟پرسشهایی عمیق که مخصوصا در برخی برهههای دشوار تاریخی، وقتی که بار سرکوب و سوگ و ستم بر دوش مردمان است، وقتی که از سد جنگ و ویرانی به سختی جان به در برده و در انزوا و اندوه، با تروماها در حال زیستناند، بیش از هر زمان دیگری معنا و مفهوم پیدا میکنند؛ در طرح این قبیل پرسشها نوعی تابآوری، امید و حسرتی توامان نهفته است و انسان را به اندیشیدن بیشتر به زندگی و اگرها و چراهایش برمیانگیزانند؛ مفهومِ نمادین و شورانگیزِ «مولتیورس» یا چندجهانی دقیقا بر همین امکانهای رویاوار پرسشبرانگیز بنا شده است؛ فرضیهای که میگوید جهان تنها یکی نیست و هر مسیر ممکن میتواند جهانی تازه بیافریند. رمان «مولتیورس» نوشتهی نوشین بلگانه، این ایده را نه در قلمرو فیزیک نظری، بلکه در زندگی یک انسان سرگشته و در قالب یک داستان پرماجرای پرتعلیق، جستوجو وبازنمایی میکند.
زندگی ما همیشه میتوانست شکل دیگری داشته باشد
داستان از سرگذشت کودکی رهاشده و ستمدیده آغاز میشود، کودکی که در مهمانسرایی کار میکند و سهمش از جهان بیش از هر چیز، آزار و بیپناهی و اندوه است. تا آن که در شبی طوفانی، شبی دیجور، دو جوان که خود نیز در میانهی گمگشتگیهای زندگیاند، به تصادف، و بعد از اینکه راه را گم میکنند و ماشینشان خراب میشود، او را در مهمانسرا در میان حلقهای از مردان آزارگر میبینند و بر خود میلرزند و به حکمِ انسانیت، نجاتش برمیخیزند، او را با خود میبرند و به این ترتیب، سرنوشت کودک ستمدیده، ناگهان به مسیری دیگر منحرف میشود. از همین نقطه روایت به تاملی دربارهی امکانهای مختلف زندگی بدل میشود. قهرمان داستان رفتهرفته وارد خانوادهای میشود که در ظاهر پذیرای اوست، اما در لایههای پنهانتر رابطهها، همچنان نشانههایی از فاصله و تنهایی باقی میماند. او عضوی از خانواده است، اما نه کاملا؛ پذیرفتهشده است اما هنوز پناهدادهشده به شمار میآید. همین وضعیت دوگانه است که عنوان «مولتیورس» را معنایی استعاری میبخشد؛ گویی زندگی شخصیت میان چند جهان ممکن معلق مانده است؛ جهانی که میتوانست در آن بماند و جهانی که اکنون در آن زندگی میکند اما همچنان غبار آن زندگی محقر پیشین را بر پیشانی دارد؛ بلگانه با انتخاب این عنوان، توجه خواننده را به شکنندگی و تصادفی بودن سرنوشت انسانی جلب میکند و این شکنندگی را به روشنی در زندگی و سرنوشت علی، قهرمان محوری روایت، تا پایان میتوان به تماشا نشست. در این روایت، یک شب طوفانی، یک برخورد اتفاقی و تصمیم دو انسان میتواند مسیر زندگی کودکی را برای همیشه تغییر دهد، تغییری که یادآور همان ایدهی چندجهانی است: اینکه زندگی ما همیشه میتوانست شکل دیگری داشته باشد.
مرز میان خانواده بودن و پناه داده شدن
اما همه چیز در قالب همین داستان ساده و پرماجرا خلاصه نمیشود، درواقع در لایهای عمیقتر، «مولتیورس» را میتوان روایتی از شکافهای طبقاتی و تاثیر آن بر سرنوشت و روابط انسانی دانست. کودکی که از دل فقر و بیپناهی به خانهای مرفه راه پیدا میکند، هرچند از خشونت و محرومیت گذشته نجات مییابد، اما مرزهای نادیدنی طبقهی اجتماعی همچنان او را احاطه کردهاند. حضور او در خانوادهای که سرپرستیاش را پذیرفتهاند، بیش از آن که به معنای ادغام کامل باشد، یادآور نوعی همزیستی نابرابر است؛ وضعیتی که در آن فاصلههای اجتماعی حتی در صمیمیترین رابطهها نیز سرانجام خودش را نشان میدهد.

از همین منظر، مناسبات عاطفی و عاشقانه در داستان نیز از این شکافها بیتاثیر نمیماند. نویسنده با قرار دادن شخصیت در موقعیتی میان تعلق و بیگانگی، نشان میدهد که عشق نیز در خلاء شکل نمیگیرد، بلکه درون ساختارهای اجتماعی و طبقاتی معنا پیدا میکند. به نظر میرسد بلگانه از خلال این روایت، تصویری از بافت اجتماعی یک دورهی تاریخی را بازسازی میکند، فضایی که هنوز نشانههایی از ساختار ارباب و رعیتی در آن دیده میشود؛ خانوادهای که کودک را به سرپرستی گرفتهاند، در عین مهربانی و حمایت، همچنان حامل همان نظم نابرابر اجتماعیاند، نظمی که مرز میان خانواده بودن و پناه داده شدن را به طور کامل از میان برنمیدارد و شاید اوج بازنمایی پنهان چنین رویکردی را در صحنهی تکاندهندهی تنبیه علی در باغ، به جرم علاقهاش به ساز و موسیقی، و از سوی پدرخواندهاش، عباس شاهد باشیم، رفتاری که هرچند نشانهای از پدرسالاری و تحمیل عقاید یک نسل به نسل دیگر است اما در دل خود انگار نمایی از خشونت عریان طبقهی فرادست را وقتی فرودست مرتکب اشتباهی شده است بازمینمایاند: «عباس امیر و هامان را از جلوی علی کنار زد و با صدای محکمی به علی تلنگر زد: -روی زمین زانو بزن. بعد سر باغبان که هنوز از او آویزان بود و التماس میکرد، داد زد: -تمومش کن باقر! برو بنزین بیار با کبریت! باغبان دست از التماس کردن برداشت و با تعجب پرسید: -بنزین؟ بنزین برای چی آقاجان؟ عباس حرفش را دوباره در صورت او فریاد کشید و پیرمرد در حالی که زیر لب چیزی زمزمه میکرد، برای اجرای دستور عباس به سمت خانهی سرایداریاش به راه افتاد. آخرین باری که عباس در مورد موسیقی زدن به علی تذکر داده بود، به او اخطار کرده بود که اگر یک بار دیگر سراغ ساز و موسیقی برود، یا در جمعی موسیقی بزند، خودش و سازهایش را با هم آتش میزند. عباس با عصبانیت به سمت سازها و کتابهای علی رفت، خم شد و آنها را از روی زمین برداشت و یکییکی به سمت علی پرتاب کرد. بعد چندین بار ویولنی را که روی زمین انداخته بود، لگد کرد.»
زیست فردی و امر سیاسی
در کنار شکافهای طبقاتی اما، «مولتیورس»، از پسزمینهای سیاسی نیز بهره میبرد، رویکردی که به روایت عمق و بعدی تاریخمند میبخشد. علی، فرزندخواندهی خانواده، و هامان برادرخواندهاش، هر دو به فعالیتهای حزبی و مبارزاتی گرایش پیدا میکنند؛ انتخابی که نهتنها مسیر زندگی شخصی آنان، بلکه فضای خانه را نیز دستخوش تنش میکند. ورود سیاست به حریم خانواده، نشان میدهد که زیست فردی در آن مقطع تاریخی، درست مثل امروز، ناگزیر با امر سیاسی گره خورده است و هیچ رابطهای از تاثیر آن برکنار نمیماند. در برابر گرایش آزادیخواهانه و آرمانطلب نسل جوان، پدر خانواده با رویکردی سنتی و سلطنتطلبانه، به عنوان مدافع حکومت شاهنشاهی پهلوی ایستاده است؛ شکافی که به بحثها و جدلهای مفصل میان نسلها میانجامد. این تقابل، صرفا اختلافی خانوادگی نیست، بلکه به نظر میرسد فراتر از این، بازتابی از کشمکشهای گستردهتر جامعه در یک برههی تاریخی باشد. بلگانه از خلال این تضاد، نه شعار میدهد و نه داوری صریح میکند، بلکه با بازنمایی گفتوگوها و تنشها، تصویری از جامعهای در حال گذار ارائه میدهد؛ جامعهای که در آن هر نسل، جهانِ ممکن ِ خود را جستوجو میکند و باز هم باید به تاکید گفت که همین چندصدایی بودن روایت است که عنوان «مولتیورس» را بار دیگر معنا میکند: جهانهایی متفاوت که همزمان در کنار هم حضور دارند، اما به دشواری یکدیگر را درک میکنند؛ یکی از بزنگاههای روایت را که نمایانندهی چالشهای سیاسی میاننسلی نهفته در داستان است، در این گفتگوها میتوان بازجست، گفتگویی میان پدر و فرزند ایدهآلگرایش که بخشی از بار تاریخگرایانهی روایت را نیز به گرده کشیده است: «-من نمیفهمم مشکل شماها با شاه و این حکومت چیه؟ پهلویا یه مملکت ویرانه رو از قاجار تحویل گرفتن، یه کشور آباد و رو به ترقی ساختن. دانشگاه و بیمارستان و صنعت آوردن به ایران. مردم از چند سال قبل، خیلی پولدارتر و باسوادترن. توی هر حکومتی و برای هر حکمرانی، بالاخره فساد و نابسامانیام وجود داره، اما در مجموع، مردم ایران هیچ وقت در طول تاریخ معاصر، اینقدر پیشرفته و ثروتمند نبودن… هامان که از هیچ چیز در دنیا به اندازهی جروبحث با عباس در مورد سیاست لذت نمیبرد، با لحنی حق به جانب گفت: -مشکل اینه که آزادی فکرکردن نیست. اگه هم باشه، آزادی گفتن اون فکر نیست. یه خرد چندینهزار ساله در مردم ایران نهفتهاس که از یه تمدن چندینهزارساله سرچشمه میگیره. درسته که ممکنه هویت ایرانی با حملهی مغولها و عربها کمرنگ شده باشه، اما از بین نرفته… مردم ایران چه اسیر باشن، چه گرسنه، دغدغهی اصلیشون در نهایت آزادیه… از زمان مشروطه تا حالا بوده… یه حکومت پادشاهی در شکل حاضرش، نمیتونه اون آزادیای رو که مردم به دنبالشن، بهشون بده… حتی اگه بخوادم نمیتونه… چون با ماهیت حکومتش در تضاده…»
از تاریخ تا فلسفه
اما آنچه «مولتیورس» را از یک رمان صرفا تاریخی یا اجتماعی متمایز میکند، لایههای عمیق فلسفی آن است که نویسنده با هوشمندی در قالب پاراگرافهایی با فونت متمایز، در دل متن گنجانده است. این بخشها همچون دریچهای به جهانبینی اثر عمل میکنند و خواننده را با مفاهیمی چون الگوریتم کوانتومی زندگی روبهرو میسازند؛ جایی که هرلحظه و هر انتخاب، مانند یک گرهی احتمالی عمل کرده و نسخهای جدید از ما و سرنوشتمان را در جهانی موازی میآفریند. این رفتوآمد میان قطعیت تاریخ و احتمال فلسفه به متن، صبغهای اندیشهگون بخشیده که فراتر از روایت خطی یک زندگی است.
در این تاملات فلسفی، نویسنده بعضا، پرسشهای بنیادینی را پیش میکشد: آیا زندگی چیزی جز یک توهم خیالی است که در روح و اندیشهی آدمها نقش میبندد؟ بلگانه با طرح این پرسشها بر بیثباتی و شکنندگی معنا در جهان مدرن تاکید میکند. او زندگی را به دایرهای بزرگ و توخالی تشبیه میکند که هرکس به زعم خود در آن معنایی میجوید؛ یکی با ایستادن و دیگری با رفتن. این نگاه تقدیرگرایانه که در عین حال بر قدرت لحظهی انتخاب تاکید دارد، باعث میشود که رمان تنها روایتگر گذشته نباشد، بلکه به آینهای برای تامل در ماهیت هستی و انتخابهای بیپایان ما تبدیل شود.
در نهایت «مولتیورس» را میتوان ضیافتی دوگانه دانست؛ از یک سو روایتی است پرکشش، صمیمی و سرشار از تعلیقهای داستانی که مخاطب مشتاق قصه را تا به انتها با خود میکشاند و او را با غمها و شادیهای شخصیتهایش شریک میکند؛ از سوی دیگر، اثری است تاملبرانگیز که مخاطب ِ دغدغهمند را در برابر پرسشهای بزرگ هستیشناختی تنها نمیگذارد. نوشین بلگانه موفق شده است میان لذت خواندن و رنج اندیشیدن تعادلی ظریف برقرار کند و کتابی بیافریند که هم سرگرم میکند و هم آینهای به دست خواننده میدهد تا در میان جهانهای موازی کلمات، نسخهای از معنای گمشدهی زندگی خویش را جستوجو کند.








