محمد حیاتی: دنیا زنی است به نامِ سهیلا

شعری را که در خانه‌ی اجاره‌ای گفته شده باشد، از صد فرسخی می‌شناسیم.
اسماعیل – رضا براهنی

دردا که شاعران تنها به راه گور زیبایند.
سیروس رادمنش

زیر شکنجه نیمکت را پرچم می‌دید، و می‌گفت: افق عمودی است.
هفتاد سنگ قبر – یدالله رویایی

شاعران باید یتیم‌زاده شوند.
روبرتو بولانیو

فرزندم، دیگر به زمین برنمی‌گردی.
برلین آلکساندرپلاتس – آلفرد دوبلین

کوچه تابوت من‌ست.
سرگذشت – کاظم تینا

یک چیز را هنوز از ما نگرفته‌اند: نام‌هایمان.
ضربان (دم حیات) – کلاریسی لیسپکتور

A cobble thrown a hundred years ago
Keeps coming at me…
Clearances: In Memoriam M. K. H., 1911-1984 – Seamus Heaney

Márgarét, áre you gríeving
Over Goldengrove unleaving?
Spring and Fall – Gerard Manley Hopkins

Comforter, where, where is your comforting?
Gerard Manley Hopkins

Your phantom wore the moon’s cold mask,
My phantom wore the same;
Full Moon – Robert Graves

All goes onward and outward, nothing collapses,
And to die is different from what any one supposed, and luckier.
Song of Myself – Walt Whitman

۱

دنیا زنی است به نامِ سهیلا
پیر نمی‌شود
موهای سفیدش نمی‌ریزد
هر روز
جوان و بیمار
رودرروی آینه
موهایش را شانه می‌زند
قرص‌های رنگارنگ را
از روی میز برمی‌دارد
تصویرش
غرق می‌شود
در لیوان
و فردا
از نو
دور خورشید می‌چرخد

۲

دنیا زنی است به نامِ سهیلا
جوان و بیمار
بچه‌هایش را می‌خوابانَد
و حمامِ نفت می‌گیرد
کبریت را با خورشید
روشن می‌کند
و می‌رقصد
با شعله‌های خود
و فردا
از نو
می‌چرخد دور خورشید

۳

دنیا زنی است به نام سهیلا
تنش بوی مُرده می‌دهد
زنده‌زنده شعر می‌خوانَد
هر روز
سقوط می‌کند
به قعرِ شعرهای خود
و فردا
از نو
صدایی
از پشتِ آینه
او را به سوی خود می¬خوانَد

۴

دنیا زنی است به نامِ سهیلا
جسدش را بسوزان
با دست و پای بریده
نگذار فرزندانش تکه‌تکه‌ها را ببینند
تابِ گریه‌هایش را ندارند
گریه همیشه طعمِ غروب می¬دهد
خاکسترش را به گلدان نسپار
حنظل خواهد رویید
تلخی‌اش مثلِ مار
مثلِ پیچک
گِرد دامنت خواهد پیچید
عکس نگیر
برای روزنامه آگهی نفرست
جسدش را سانسور کن
شبانه
دزدانه
به خانه‌اش نیا
که جز مرگ
چیزی نمی یابی

۵

گریه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود
سربازی که در جنگ
هزار و یک کُشته دیده
از خراش انگشت کودکی
به گریه می‌افتد

۶

غرقه‌ام
در قعرِ اشعارت
اقشعرار
شعرِ قرار
شعر بی‌قرار
این شعر نیست، سهیلا
تو مثلِ شعر بخوان
مثل لالایی
این شعر نیست
شعار نیست
تمامِ عمر
در سقوط بودی
و فردا
از نو
موهای تنم
سیخ می‌شود

۷

از عشق هر چه بگویم
هنوز هیچ نگفته‌ام
گورِ تو مدفنِ عشق است، سهیلا
تو مدفنِ عشقی
هر چه بیشتر حفر می‌کنم
چیزی نمی‌یابم
زیرزمین ِگورستان را کاویده‌ام
این همه استخوان و کفن را
با خود
به کجا برده‌ای، سهیلا؟

۸

در آغوشم بگیر، سهیلا
باران که می‌بارد
پناه بگیر

زیرِ درخت
زیرِ زمین
در آغوشم
پناه بگیر

باران که ترس ندارد
من و تو
هم‌آغوشِ باران
خیس می‌شویم

گلوله‌باران است، سهیلا
ساچمه‌باران
هراس‌باران

پناه بگیر
زیرِ قطره‌های سربی
در آغوشم بگیر
تا با هم تکه‌تکه شویم

۹

این همه استخوان و کفن
تو که در زمین‌های خالی
در زمین‌های خاکی
نام فرزندت را
نام فرزندانت را
فریاد می‌زنی
نه کفنی بود، سهیلا
نه استخوانی
نه حتی سنگی

۱۰

به پشت می‌اُفتم
روی زمینِ سنگی
انگار کسی
انگشت‌هایش را مُشت کرده و
انگشتِ اشاره‌اش را کشیده بیرون
مثلِ چاقوی ضامن‌دار
می‌زند به شانه‌ام
تابستان خواهد گذشت
و سرت را بر بالشِ چسبناک و شرجیِ خیابان خواهی گذاشت
بارانِ آهن ربا است، سهیلا

۱۱

در خواب
هیچ رمزورازی نیست
نه تعبیری، نه تفسیری
همه چیز
مثل روز
روشن است
یا تو می‌فهمی
یا هیچ‌کس نمی‌فهمد

۱۲

همه چیز مثل روز روشن است، سهیلا
مثل خورشید
مثل شعله‌ها
مثل کبریت
و فردا
از نو
می‌چرخی به دور خود

۱۳

من زندگیِ دیگران را زیسته‌ام
تو مرگِ خود را
مرگِ دیگری را
عقل، عمیق‌ترین وهمِ دنیاست، سهیلا
گودیِ گور
حقیقی‌ترین
آن‌گاه که قلم را کشف کردم
کلام را
و زبان به سخن گشودم
گمان کردم که عقل را یافته‌ام
عقل، غریزه است، سهیلا
من حیوانِ ناطقم
حیوانِ کاتب
و حیواناتِ صامت
استخوان‌ها و کفن‌ها را بلعیده‌اند
درد را آفریده‌اند
جنازه هم درد می‌کشد
و فردا
از نو
عقلﹾ بیمارت می‌کند
دردﹾ بیدارت می‌کند

۱۴

من که راقمِ الفاظِ مسطوره و کاتبِ اغراضِ مستوره‌ام، قلم چنان بچرخانم که آبای ستم و ابنای قصم بدانند و بنویسند. «بنویس، تا بدانند که آسیایِ دوران جانِ سنگین را چند بجان گردانیده است، و نَکبایِ نَکبَت تنِ مسکین را چند بار کُشته، و هنوز زنده است.» بنویس تا قصصِ قصوای قساوت را بازگو کنی و قصاصِ غُصه از قاصمِ قائم بر گیری. حالیا که از تقریراتِ منثورِ فنّانین و تحریراتِ ممهورِ مجانین، سنتورِ جان را شوقی نمانده و منصورِ زمان را نه ذوقی، افاعیلِ استفعال و مفاعیلِ اضمحلال چنان در کار آورم تا اقاریرِ اقشعرار همی تفاسیرِ استقرار را ویرانه‌ای بر جای گذارد. در وقتِ عروۃ‌الوثقای وثیق و سدرۃ‌المنتهای عتیق، منِ بنده، رُسُلِ مجنون را به مُثُلِ افلاطون همی رجعت دهم. ای مزامیرِ منکوبِ انزجار و مضامیرِ سُم‌کوبِ بی‌قرار، رایت عشق را غایتی نیست و عنکبوت اضطراب و لاهوتِ منجلاب را نهایتی نه. معین‌البُکاء تعزیتْ نوحه‌خوانِ تو و مقیم‌القُرای معرفتْ اندروای محنتِ تو. ای خُلّصِ شباب و مُخلَصِ شراب، ای سحابِ «فبای آلاء ربکّما تکذبان» را تو حساب. انّ الله مع‌الکافرون. «مکانی را که زنانگیش نیست و زمانی که تنانگیش نه، اعتباری کو؟» ای در سویدای منهاجِ نبهره راه پیموده، ای در هویدای امواجﹾ یک سره پای بنموده، ای قرارِ شعر، اقشعرارِ تنیده در استمرارِ قامتِ خمیده. سهیلای من ای سودای شهرِ شرِّ شورانگیز، اندروای دریایی چنان احمر. این همه استخوان و کفن را با خود به کجا برده‌ای

۱۵

این‌جا سرزمینِ تابستان است
و جنگِ سردی در گرفته
این تابستان را نمیر، سهیلا
لهجه‌ی خاک
بوی ترجمه می‌دهد
مُرده‌ها
دوباره زنده می‌شوند
سرشان به سنگ می‌خورَد و
سر از خواب‌های من در می‌آورند
تبر به دست
گورها را
یک¬به¬یک
می‌شکنم
دستِ مُرده‌ای
در سرم جوانه می‌زند
من
ترجمه‌ی دست‌وپاشکسته ی عهدِ جدیدم

۱۶

از بالای برجِ مراقبت
به سرهایشان شلیک کردند
در روزِ روشن
حالا تا دلت می‌خواهد خون‌ریزی کن
گریه کن
غرقِ خون شو
ردِ خون تو را به گورستانی دسته‌جمعی خواهد کشاند
پیاده‌روی در میان گورها
آن‌جا که دست‌ها عَلَم شده‌اند
و روزی شکوفه خواهند داد
در قامتِ درخت
درختی مثالِ یک زن
سراپا دست
دست‌هایی که به مغزت هجوم می‌برند
پاک عقلت را باخته‌ای
عقلت را پاک باخته‌ای
پاک‌باخته
با هوسِ قمار دیگر
کودکانِ صبح
فرزندانِ سپیده
در خواب‌های من خواهند خفت
خواهند مرد
بی‌آن‌که پدرانشان را بشناسند
و دست‌هایم به خونشان آغشته است
خواب‌ها سراپا واقعی‌اند
و دست‌های لرزانت
آخرین بارقه‌های وجدانِ جهان را باز می‌تابند

17

با دشتیِ جهانبخش
مرگ را سیاه می‌رقصی، سهیلا
چادرِ سیاهت را پهن می‌کنی
و در تقاطعِ داس و چکش
جبهه‌ات رو به آفتابِ نیمروز
خاک به سر می‌پاشی
و هر سال
از پشتِ بامِ مسجد و مدرسه
سنگر و دانشگاه
پرتاب می‌شوی
«رخی بنما، بیفشان گیسوان را، ای سهیلا، بی‌وفا دوست»
تحریر بخشو لرزان گام برمی‌دارد بر حنجره‌ات
بی‌وفا منم
و هزار و یک رفتگرِ خاموش
خیابان را
از تکه‌های شعر
پاک می‌کنند
قالیچه‌ها به احترامِ تو برمی‌خیزند
و تو سوار بر جارو
پرواز می‌کنی تا بام
از فلاتِ فاجعه تا فردای فلک
تا سالِ نو
از نو
به سقوط بیاندیشی

۱8

در تلاقیِ کارگر و کشاورز
بالای دار
رودرروی جوخه‌ی آتش
به کدام زبان مُرده‌ی دنیا نفس می‌کشی که صدایت در آینه‌ی خاک هزار تکه می‌شود؟

در آسمان‌گرفتگیِ پیش از غروب
در جولانگاهِ گرگ‌ومیش
سر در کدام زمزم، کدامین ترانه را زمزمه می‌کنی، باوفا دوست؟

سوار بر کدام شادُروان، به سوی کدام زبانِ فراموش‌شده پرواز می‌کنی که زمزمه آرامت نمی‌کند؟ کلام آرامت نمی‌کند؟ ترانه آرامت نمی‌کند؟ گلوله آرامت نمی‌کند؟

و سالِ نو
سوار بر سریرِ باد
پرواز می‌کنی
هر بالِ تو یک مصرعِ مصروع
و قالیچه‌های خالی
به بیت نمی‌رسند

تویی الفبای مُرده‌ترین زبانِ زنده‌ی دنیا
و فردا
از نو
نامت را
نامِ فرزندانت را
بر سنگ
هجّی می‌کنی

۱9

بدایتِ باد را بادیه‌نشین
نهایتِ نواحی را نوحه‌خوان
شبنمِ شبانه
روی برگِ دیفن‌باخیا
-محنتِ منحطِ زبانِ منهای زهر –
که انحنای حنایی‌اش را به زبان می‌گیری
و کلامت مسموم می‌شود
زهرآبه‌ی جوهرین زمان را
ایستاده به تماشا می‌نشینی
بیدار می‌شوی از خوابی که هرگز ندیده‌ای
زیرِ میوه‌ی چسبناکِ سپستان
و زبانت به سقف می‌چسبد
وقت نشد که از ترس بمیری، سهیلا
وقت نشد بخوابی
وقت نشد بخوانی، بنویسی
وقت نشد ترس را بفهمی و شاخه‌های سپستان را به تن کنی
نامت را بر تنه‌ی سپستان حک می‌کنم
و در گلدانِ خانه
برگ‌های سبزِ دیفن‌باخیا
به تنت زار می‌زند
و تو نشسته به تماشا می‌ایستی
سهیلای مسلول
سهیلای مسموم
سهیلای مصروع
دست‌هایت آغشته به صمغِ درخت
ساق‌هایت ساقه‌های تیروکمان
چهار نخ را بسپار به دستِ سمومِ نسیم
تا درختِ بادبادک
در آسمانِ مصلوب
پریدن بگیرد

20

خروسِ اضطراب
از پله‌های سَهَر بالا می‌رود و
عنکبوتِ اسطرلاب
بر حنجره‌ی لرزان او
تار می‌تند
استوا چاک برمی‌دارد
و صَدر سهیلا به سِدر می‌رسد
دلیل‌البحرِ اندروای بر آب
سخن برگشاید چو تیغ از نیام
خروس، پَر
بگردد سهیلا به بامِ فلک
چو کاووس‌کی در هوای ملَک
هزار و یک سندبادِ بحری
تا جانِ هفتم پریدند
از خانِ هفتم گذشتند
به خوانِ هفتم رسیدند
تنها یکی می‌ماند که هفت جان دارد
در بلای هفتُم زیانی نیست
بازمی‌گردد
تا سفرِ هشتمِ سندباد را بازگوید
تابوتِ تاریخ بر جَناحش
تنها تو، سهیلا
فردا
از نو
به وقتِ خروس‌خوان
بازمی‌گردی

۲1

They shot ’em in the head
All along the watchtower
Out in broad daylight
Now bleed all you want
Blood will lead you to a mass grave
A walk among the tombstones
Where hands are sticking out
Careful with that evidence
Plant it somewhere safe
And it’ll grow someday
A tree just like a woman
With hands all over it
Reaching for your brain
You’ll never be sane again…
There’ll be children in the morning
And they’ll die in my dreams
Not knowing who their fathers are
And dreams are all real
With their blood on my hands
Your trembling hand
Is the world’s last flicker of conscience.

22

این جا خانه‌ی جدید من است
و من به این فکر می‌کنم
که پیش از من
چه کسی
چه کسانی
روی این فرش خوابیده‌اند
ایستاده‌اند
من زنم
و مردانِ پابه‌سن‌گذاشته
هنوز با عکسِ مقنعه‌پوشم
با چشم بیمارم
با خالِ لبم، ای دوست، خال مشکینم
جلق می‌زنند
من زنم
و بوی تجاوز را می‌فهمم
من زنم
و دهان پر از خلطی را که به زنانگی‌ام می‌چسبد
می‌شناسم
شبحی این¬جاست
که هر شب با من می‌آمیزد
اشباحی
که زبانشان را به تنم می‌کشند
من زنم
و این جا پر از شبح است
من زنم
و اشباح
هر شب
پاهایم را بالا می‌دهند
و به سایه‌ام که روی دیوار افتاده
تجاوز می‌کنند
زبانِ اشباح در دهانم می‌چرخد

سیاه برازنده‌ی توست، سهیلا
این خال نیست
آبله‌ای است که پخش می‌شود
دملِ چرک‌آلودی که سرِ سیاه دارد
شبحی تیغ برداشت
و خالِ سویدا را برید
خون فواره می‌زد
می‌زند هنوز
دام و دانه توئی
«کز شش جهتت راه ببستند»
و فردا از نو
خورشید که خالِ سیاهت را دید
خالِ تازه‌ای
گوشه‌ی لبت
سبز خواهد شد

23

چرا به زبان‌هایی که بلد نیستم حرف می‌زنم
فکر می‌کنم
فارسی در من تبخال می‌شود
تک¬خالِ فارسی
در من تاول می‌زند
انگشتانم تاول زده‌اند
چرکِ فارسی از انگشتِ اشاره‌ام می‌چکد
من زبانِ دیگری بلد نیستم
لای پاهایم چروک می‌شود
همین فارسیِ دست‌وپاشکسته
همین چرکِ زرد و سفید
همین سیاه که می‌شود این دفتر
همین مسوده، همین منظومه

سهیلای چهارده‌ساله
بیست وچند سالت بود که چریکه‌ی دخترت را شنیدی
دویدی و پا به اتاق گذاشتی
انگشتِ اشاره‌اش را به لای پاهایش می‌کشید و لب‌هایش را سرخ می‌کرد
رودرروی آینه ایستاده بود
تمامِ صورتش سرخ بود و سرخ بند نمی‌آمد
کسی از پشتِ آینه نگاهتان می‌کرد
آینه‌ی سرخ را در آغوش گرفتی
دخترت سرخپوست شده بود
دست کشیدی لای پاهایت
لب‌هایت را سرخ کردی
با هم سرخپوست شدید
و بلندبلند جیغ کشیدید
دو سرخپوست در آینه
یکی پشتِ آینه
به فارسیِ سرخﹾ عربده می‌کشیدید
به فارسیِ سرخپوستی
دود از کنده بلند می¬شود
«چریکه بگیری، سهیلا»

24

سلولِ مسلولم
ماتﹾ میانِ ماتَمیان
شبِ تولدِ سهیلا، همه خوابشان بُرد
مادرت هم خوابش بُرد
«خواب به خواب بری»
سیانور
ماخولیا
آخ اولیا
آدمی به خواب زیباتر است
تو به خواب زیباتری
که علمِ فُرم در دفتر نباشد
جنده‌پوشِ ژنده‌پوشم
انگشت‌های اشاره به من فرو می‌روند
زنم
و زنانگی‌ام همان تنانگی
انگشت‌هایتان را از سوراخ‌هایم بکشید بیرون
همسرم به جنگ رفته است

25

از بغضِ کلید بگو
از حنجره‌ی قفل
از حلقِ پنجره
از حلقه‌ی هبوط
این گفتگو صدای تو را کم دارد
بگو
حالا که همه خوابند:

زمان ره می‌سپارد
گوش بسپار این زمان ره می‌سپارد
بیا نزدیک‌تر اکنون،
تو تنها گوش بسپاری اگر،
به خوابِ خانه‌ها بر خالکوبیِّ خیابان،
در شبِ آهسته‌ی ژرفِ خموشِ شورِ دیجوری که زخمش را ببسته‌ند
تویی تنها که می‌بینی،
از پشتِ اتاقِ‌ خواب‌های کور از پرده،
شانه‌ها و پیرهن‌های خمارآلود را روی زمین،
تشت و بطری‌ها، وَ لیوان‌های پُردندان، و ده‌فرمانِ آویزانِ از دیوار،
که می‌گوید «نباید کرد»،
و قابِ عکس‌های زردگونِ رفتگانی را که چشم از لعبتک‌ها برنمی‌دارند
تویی تنها که می‌بینی،
تو تنها گوش بسپاری اگر ،
از پشتِ پلک بسته‌ی این خفتگانِ چند،
جنب‌وجوش و سرزمین‌ها و هزاران‌پیچ و رنگ و یأس و یاس و نغمه و آهنگ‌ها،
رنگین‌کمان و آرزوها و امید و ناامیدی‌ها و اُفت‌وخیز و دریاهای پُرشوکت درونِ خواب‌هاشان را
صدای خواب‌هاشان می‌رسد هر دم به گوشِ تو،
و تنها تو،
همان‌جایی که بنشسته‌ی
آسمان چون جلدِ قیرینِ قمردرعقربِ قرآن
گشوده روی سنگِ قبرِ خاموشت،
و از ترتیلِ آیاتش
و از ترتیبِ‌ ناموزونِ هر سوره
رسد هر دم صدای ناله‌ی یاسین
و تلقیناتِ روحانی فرازِ خاک می‌ماند
کلامت کو، سهیلا، ای بلاگردانِ سرگردان؟

اِسمَعی
اِفهَمی
فلاتخَافی و لا تحزَنی
این گفتگو صدای تو را کم دارد
اَفهِمتِ یا سهیلا؟

26

شاعرانِ دزد
کلامی از جرارد منلی هاپکنیز و رابرت لاول و جان اوهارا نخوانده‌اند
گورهای گوریده‌ی شاعرانِ گورستان را ندیده‌اند
لافِ شعر می‌زنند و کلافِ افاعیل می‌بافند و تارِ تاتار و ائتلاف می‌تنند
مهره‌ی مار را مثل تسبیح به گردنت می‌آویزند و چرتکه می‌اندازند
بذر ابتذالِ ولیعهد را به ماتحتِ خود بذل می‌کنند
رُک و باروک بگویم:
من بندگیِ خدا را نکردم
جاکشیِ شاعرانﹾ پیشکشِ خودشان.

سهیلا
ساحلِ هزار و یک یهودای لاتِ استمناء
چریکه بگیری

از روی دست شاعران گورستان می‌نویسم:

جراردِ عزیز،
مارگارت همان سهیلا است
«آرام و رام، پا به این شبِ زیبا مگذار
بخروش
بخروش بر مرگِ روشنا»
رابرتِ عزیز،
این فصل بیمار است
من خود جهنم‌ام
من خودِ جهنم‌ام
جز من کسی این‌جا نیست
تنها سمورهایی که در مهتاب پی لقمه‌ای از تنت می‌گردند، سهیلا
گورستان یک طبقه از شهر بالاتر است
پاک عقلم را باخته‌ام
اوهارا، اوهارا،
تیر خورد به میانه‌ی تنش
و پوستش دو تا شد
پوستی که روزی روزگاری مردانی لمسش کرده بودند
مُرد
و انگار تمامِ جواهرات جهان جوانی‌اش را جار کشیدند
از روی دستِ شاعرانِ گورستان می‌نویسم
چنان ایستاده‌ام پیش و پسِ جور
چو آغاز و سرانجامِ جواهر
وزن و قافیه به قیافه‌ی تو نمی‌آید
قافیه را باختی
«بهارانِ اندوه
همیشه یکسان‌اند»
مثلِ سیبی که از وسط نصف کرده باشی.
سوگوار کدام مصیبتی؟
سوگوارِ سِدری که برگ‌هایش می‌ریزد؟
برگ‌هایی مثلِ موی آدمی؟
دیگر هر چه چنگ بزنی
موهایت نمی‌ریزد
تو سِدرِ بی‌برگی
عزا برازنده‌ی توست، سهیلا

27

از روی دستِ شاعرانِ گورستان می‌نویسم:

سهیلای دست‌به‌گوش و فشرده¬پلک و خمیده
قبرِ نیلگونت می‌دود
کبودﹾ نعره می‌کشد
استخوان-کفنﹾ از خاک برمی‌خیزد
قالیچه می‌شود
همین دیروز هم برایت خاطره است
همین امروز
همین لحظه که نیستی
تو خاطره‌ی ازرقِ مغزهای مُرده‌ای
که در شعرِ ایرانی به واژه بدل شدی
سر از گور بر ندار
هنگام خواهد فرو رسید

منم با چیزهایی که در من مُرده‌اند
تویی با چیزهایی که در تو زنده‌اند
و خاک‌های زمان از سرانگشتانت سرازیر می‌شوند
گورِ تو ساعتی شنی است که پُر نمی‌شود
تابستان تو را در بر خواهد گرفت و دریا دلش را بر گورستان خواهد گشود
رهنما احضارت می‌کند
و ماهیانِ مُرده در شرجیِ بنفش فلکﹾ شنا خواهند کرد

یک حادثه تو را میان هزار جنازه انداخت
هزار و یک گور
فلس‌هایی زیرِ خاک
بر شادُروان پرواز می‌کنند
در زیرزمینِ گورستان
فراخﹾ مثل سرمای سُربیِ ماسوله‌ی مه‌آلود
ماسوله مثل هزارتوهای کج‌وپیچِ خورخه
بر قالیچه‌ی کفنﹾ پرواز می‌کنی
قالیچه‌ای به لطافتِ برگ
برگ‌تر از مِه
یک طبقه زیر و بالای شهر
و رویایی رویای تو را می‌دید
بر هفتاد سنگِ قبر
هفتاد سنگِ قبر برای هزار و یک جنازه

اقیانوسِ آرام
اقیانوسِ تشویش و تلواسه
اقیانوسِ شعر
اقیانوسِ قرار
اقیانوسِ اقرار
اقیانوسِ اقشعرار
نسیمی که از کارون می‌گذرد خاکستر این مردگان را خواهد بُرد
این مُرده نزد برهمنان اعتراف کرد بود، طاهره‌ی زیبا
شعرِ خوب می‌مانَد
ولی یادت باشد
تاریخ به هایدگر هم رحم نکرد
شعر و تاریخ همیشه گلاویزند
من شاعری را می‌شناسم که در زندگیِ پیشین‌اش راجا بود
و در زندگیِ پسین‌اش رجوی یا رجایی
رجعت خواهی کرد به رجا
راجا
چه طنین زیبایی دارد این کلمه
شعر و تاریخ را جدا ببینیم
در سِفرِ اول
از پله های شعر بالا رفتی
بالا
بالا
بالا
در سِفرِ پنجم
پله¬های تاریخ را پایین آمدی
پایین
پایین
پایین
آچا

ای «همزادِ» شوبرت با کلامِ هاینه
چرا گریه می‌کنی، سهیلا
براهنی دلش گرفته بود و گریه می¬کرد
تو را به خدا این قصه را باز هم بگو
قصه‌ای نمی‌گوید
سهیلا شد یکی از ماهیانِ لالِ خاکِ لاجورد
قطره‌ای آب شد رفت توی زمین
استخوان شد رفت لای کفن
تو را به خدا قصه را دوباره بگو

قصه سرراست و ساده است
جور دیگری نمی‌توانم تعریفش کنم
بلد نیستم
شعرِ تو هزار زبان دارد
و هر زبانش بسیار قصه‌ها می‌گوید
و هر قصه‌ای به مرگ ختم می‌شود
وجدانِ من یک زبان دارد
ولی به هزار و یک زبان
مرگ را می‌سراید
سهیلا روزگاری در این خانه بود
شبِ سکوت و خیابان‌های آرام
خانه هنوز پا برجاست
سهیلا نیست
مردی ایستاده و به آسمان نگاه می‌کند
ماه تصویرِ او را به خودش باز می‌گرداند
همزادِ رنگ پریده ی من
که دردِ عشقِ مرا تقلید می‌کنی
از تو می‌ترسم
از سفر می ترسم
از شعر می‌ترسم

تو در شعری دیگر – شعرهایی دیگر – متولد شدی و پا به شعرِ من گذاشتی
از روی دستِ شاعرانِ گورستان می‌نویسم
ای شاعرِ گورستان
شکسته وزنی ام را ببخش و
از رختخوابت بلند نشو

28

شب. داخلی. اتاق خواب.
اتاقی کوچک و کاهگلی.
سکوت.
پسری پنج ساله و دختری نُه ساله
روی زمین
زیر پتو خوابیده‌اند.
قالیِ رنگ‌ورورفته‌ای پهن شده زیر پایشان.
سهیلا در چهارچوبِ در ظاهر می‌شود.
لحظه‌ای همان‌جا می‌ایستد.
از اتاق می‌رود بیرون.
صدای هق‌هقِ خفه‌اش جاری می‌شود روی تصویر بچه‌ها.
چهارچوبِ خالی.
چهره‌ی مصمّم و درهم‌شکسته‌ی سهیلا، چهارچوب را پُر می‌کند.
نورِ کم‌رمقی افتاده بر سمتِ چپِ صورتش.
لاخه‌مویی چشمِ راستش را پوشانده.
چشمِ چپش سرخ و خیس.
آرام‌آرام وارد می‌شود.
می‌نشیند.
پتو را از روی پسر کنار می‌زند.
پیشانی‌اش را می‌بوسد.
دو دستش را می‌گذارد زیرِ کمرِ پسر و بلندش می‌کند.
به سمتِ در می‌رود.
پاهای پسر آویزان.
صدای سهیلا روی تصویر:
«بشتاب ای دستِ نابخواست
و بگذر از پهنه‌ی این عذابِ کهن
تا دستی سنگدل‌تر از من گریبانشان را نگرفته.»
شب. خارجی. پشتِ بام.
تنوری کاهگلی زیرِ نورِ ماه.
سرخیِ آتش و هُرمِ لرزانی بالای تنور.
دو دستِ زنانه وارد تصویر می‌شوند.
کودک را می‌اندازند توی تنور.
شب. داخلی. اتاقِ خواب.
پشتِ خمیده‌ی سهیلا.
زانو می‌زند کنارِ بسترِ دخترش.
هق‌هقِ خفه‌ی سهیلا.
سرش را به چپ می‌چرخاند.
نیم‌رخش در نورِ کم‌رنگِ فانوس.
دستی به صورت خود می‌کشد.
سنگینیِ خوابِ دختر را به دو دست می‌گیرد.
شب. خارجی. پشتِ بام.
دو دستِ زنانه واردِ تصویر می‌شوند.
دختر، آرام می‌لغزد توی تنور.
می‌سُرد.
شعله سر می‌کشد.
شعله‌های شر.
شعله‌های شعور و شعائر.
شعله‌های شعر و شعار.
اشعارِ پلکانی.
شعرِ آبشاری.
شعرِ تنوری.
شعرِ اجاره‌ای.
صدای سهیلا روی تصویر:
«گم‌به‌گور شود روزی که در آن زادم، و شبی که گفته شد چنین زنی نطفه بست».
شب. خارجی. خیابان.
سهیلا با موی رها می‌دَود.
جیغ می‌کشد:
«کودکانم گُم شده‌اند.
کودکانم را دزدیده‌اند.»
خیابان پُر می‌شود از آدم.
حلقه‌ای دورِ سهیلا.

29

بیا برویم
من و تو
از گناه اولیه
تا کمون ثانویه
آن‌گاه که تبخالﹾ روی لبت می¬روید
مثل استعاره¬ای بعید
در دست¬نوشته¬های شاعری پفیوز
بیا تا برویم
من و تو
با خالِ لبت، چشمِ بیمارت
با مُردگان بیاویزیم
با مورچگان در آمیزیم
رودخانه که به گورستان رسید
به کلونیِ ماهیان بپیوندیم
تا فردا
وقتی ملائک و شیاطین
با هزاران دستِ کوچک و بزرگ
«کلون سخت و سنگین را می¬کشند»
از نو
غسلِ جنایت کنی

30

تنور شعله می‌کشد و سایه‌ها
دورِ سرخیِ آتش حلقه زده‌اند
هفتاد سنگِ قبر
هزار و یک سنگِ قبر
تنوره می‌کشند.
و فردا سهیلا
از نو
در همین تنور نان می‌پزد؟
تاریک‌روشنِ گورستان
زنی به زبانی ناشناخته ورد می‌خواند
دو مرد
با بیل به دلِ زمین می‌زنند
زنی سر از خاک بیرون می‌آورد
سهیلا، زیورت کو؟ جواهراتت؟
بیل‌ها از دست‌ها می‌افتند
کاردِ برّاق کفن را می‌دَرد
پستان‌های سفید
کارد می‌بُرَد
خونِ سفید می‌پاشد به صورتِ سه نفر
زبانِ ناشناخته بند می‌آید
خون حرف می‌زند، سهیلا
خون حرف می‌زند
شیر می‌شود
شعر می‌شود
وِرد می‌شود و می‌خزد به شریانِ گورستان
گورستان سفید می‌شود
خاک سفید می‌شود
سفید همه را در بر می‌گیرد
سه سیاه از لابه‌لای سفید پرواز می‌کنند
سه کتاب که پیراهن و شلوار به تن دارند
با جلدهایشان قیرین.
پستان‌های تو کو؟
زیورت کجاست؟ جواهراتت؟
این همه استخوان و کفن را با خود به کجا برده‌ای؟
تو کدامین سندبادی؟

31

دنیا زنی است
مستفعلن
دنیا زنی است، سهیلا
مستفعلن فعلاتن
دنیا زنی است سهیلانام
مستفعلن فعلاتن فع
دنیا زنی به نامِ سهیلاست
مستفعلن مفاعلُ فع لن
مفعولُ فاعلاتُ فعولن
دنیا زنی است به نامِ سهیلا
هم‌رازِ استخوان و کفن‌ها
تن‌تن‌تنش تنیده به اشعار
تبعیدِ شورِ شعر به فردا
دنیا زنی است به نامِ سهیلا
مستفعلن متفاعلُ فع لن
مفعولُ مفتعلن فعلاتن
تَن تَن تَ تَن / تَ تَ تَن / تَ تَ تَن تَن
شکسته‌وزنی‌ام از روی بی‌عروضی نیست
مفاعلن فعلاتن مفاغلن فع لن
تَ تَن تَ تَن تَ تَ تَن تَن / تَ تَن تَ تَن تَن تَن
U — — U U — U — U — U — — —

32

شبِ سی و دوم بر آمد
و اما زنی بود، هر دو لبش بریده
چون قصّه بدینجا رسید بامداد شد و سهیلا فارسی را فراموش کرد و لب از داستان فرو بست.

فروردین 1403
تا
فروردین 1404

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی