شیرین عزیزی مقدم: «کشتی توفان‌زده»، دریافتی چندلایه از تاریخ، اسطوره و انسان در جزیره‌ای محصور

“کشتی توفان‌زده”، نوشته‌ی فرهاد کشوری، رمانی است که در ۱۵۹ صفحه، و در چندلایه روایت‌می‌شود: سه روایت اصلی و چند خرده‌روایت دارد. کتاب، داستان یک جزیره است با آدم‌هایش. این اثر را نشر چشمه در سال ۱۳۹۴، برای نخستین‌بار منتشرکرد.

ساختار روایی سیال و پیوند زمان‌ها

از منظر روایت‌شناسی، داستان‌ از الگوی روایی چندلایه و غیرخطی بهره‌می‌برَد که در آن زمان روایی به‌صورت پیچیده‌ای در نوسان است. پیشامدها و اتفاقات گاه در زمینه‌ای واقعی و حقیقی به سویِ فضاهای فراواقعی و سورئال حرکت‌می‌کنند. راوی در ابتدای داستان، اول‌شخص مفرد است. او جزئی از داستان است؛ اما در بخش‌های تاریخی به‌خصوص ماجراهای میرمهنا، راوی به سوم‌شخص محدود تغییرمی‌یابد.

نویسنده در کشتی توفان‌زده، زمان حال را با بخشی از تاریخ ایران پیوندمی‌زند و خواننده چندقصه را توأمان دنبال‌می‌کند.

او نام داستان را از سخنان مهندس کلاهبردار پروژه برگزیده است. مهندس مدام به کارکنانی که برای وصولِ دستمزد به‌تعویق‌افتاده‌شان اعتصاب‌می‌کنند، می‌گوید:

” متأسفانه عده‌ای از آقایان، البته نه‌همه، بیشتر وقت کاری‌شان را به تحریک دیگران و شایعه‌پراکنی مشغول‌اند. گروهی از همکاران هم توی رودربایستی قرارمی‌گیرند و دست به کارهایی می‌زنند که دودش به چشم همه می‌رود. حالا از شما خواهش می‌کنم بفرمایید سرِ کار و به من کمک کنید تا این کشتی را به کمک شما از توفان نجات بدهم، خواهش‌می‌کنم…”  (ص.۱۸)

داستان از خوابگاه کارکنان یک شرکتِ مهندسی، در جزیره‌‌ی خارگ آغازمی‌شود.  کارفرما بدحساب است و کارکنان همگی از او طلبکارند و دیگر نمی‌دانند برای گرفتن مطالباتشان چه باید بکنند. اگر شکایت‌کنند از خارگ اخراج می‌شوند؛ زیرا جزیره، منطقه‌ای امنیتی و حفاظت‌شده نیز هست. راوی، ذهن داستان‌پردازی نیز دارد؛ پس دل در گروِ داستان‌های جزیره و تاریخ آن می‌گذارَد. مهندسان و کارگران، درپیِ وصولِ طلبشان، در جزیره گیرکرده‌اند.

فصل‌های کتاب، کوتاه و ضرباهنگی سریع دارد. لایه‌ی تاریخی، بخش پُررنگ کتاب است.

یکی از این روایت‌ها، داستان زندگی میرمهنا، قهرمان شجاع و دلاور مردم خارگ است که هم‌زمان با سلسله‌ی زند زندگی‌می‌کرد. مردم جزیره، از ایستادگی و رشادت‌های او در مقابل اجنبی‌ها: هلندی‌ها و انگلیسی‌ها، داستان‌ها در خاطره دارند.

در چندجایِ رمان از کتابی خیالی موسوم به “خارگ‌نامه”  یادمی‌شود که شرح مسائل مربوط به میرمهنا و کارهای او، در آن آمده‌است:

” میرزا محمود ریگی در خارگ‌نامه می‌نویسد: وقتی میرمهنا بینایی خداداد خواهر را تباه کرد، آخرین یاور خود را از درگاه راند”.

نویسنده در داستان به او نزدیک‌می‌شود و او را از مسنَد قهرمانی، پایین‌می‌کشد و از او تقدس‌زدایی می‌کند. او را از منظر انسانی، به‌تصویر می‌کشد: مردی بی‌رحم، مُتوهم، بدبین، قدرت‌طلب، و پدرکُش، مادرکش، خواهرکش، برادرکش، و به‌طور کلی، ضعیف‌کش.

میرمهنا قدرت‌طلب است. کلاه‌های فرماندهانی که با آن‌ها جنگیده و آنان را  شکست‌ داده‌، بر میخ‌‌های دیوار نصب کرده‌است:

“این کلاه‌ها را می‌بینی؟ هر کدامش مال ناخدایی بوده صاحب عزت و نام”.

یکی از شِگردهای کشوری در این اثر، نزدیک‌شدن به درونیات شخصیت‌هاست.

میرمهنا در این کتاب تنها یک نام تاریخی نیست. نویسنده از احساس، عواطف، ترس‌ها و تردیدهای او در تقابل با دیگران می‌گوید و می‌کوشد از او تصویری واقعی ارائه دهد.

در صفحه‌‌های ۹۱-۹۳ تصویری به‌یاد ماندنی از میرمهنا ترسیم‌می‌شود. او روبروی کتابخانه‌ی هوتینگ هلندی در اتاق کارش ایستاده است. نگاهش از همه کتاب‌ها عبور می‌کند و روی کتابی خیره‌می‌مانَد:

“روی جلد کتاب، تصویر مرد جنگ‌جویی، زره به تن، کلاه‌خود بر سر، نیزه در دست، به او نگاه‌می‌کرد. کتاب را ورق زد و عصبانی شد‌. دیدن حروف لاتین که از آن‌ها سر درنمی‌آورد، عصبانی‌اش می‌کرد. گفت دیلماج اسیر را بیاورند. دیلماج، مرد جوان سی‌و دو سه‌ساله‌ای از اهالی ابوشهر، هراسان پا به اتاق گذاشت”. (ص.۹۲)

میرمهنا از او می‌خواهد که کتاب را برایش بخواند؛ اما دیلماج، زبان کتاب “دن‌کیشوت” به‌ترجمه‌ی فرانسوی را نمی‌داند؛ پس شروع به داستان‌سرایی می‌کند.

علاقه‌ی میرمهنا به شنیدن داستان، او را از کشتن دیلماج منصرف می‌کند. این روایت یادآور “قدرت بازدارندگیِ ادبیات” است، در روایت هزار و یک‌شب، و ماجراهای شهرزاد قصه‌گو.

میرمهنا دوشخصیتی است‌. دیگران چهره‌ی او را  با نقابی که ترس و دلهره در آن‌ها ایجادمی‌کند، می‌بینند؛ اما کشوری، ضعف‌های او را در روابط فردی، و در برابر معشوق، خواهر، و همسر، آشکارمی‌کند. او از تمام چیزهایی می‌گوید که قهرمان‌ها، سعی در کِتمان آن دارند و از دو جهت بر آدم‌ها نور می‌اندازد: یکی از زاویه‌ی نگاه جامعه، و دیگری از زاویه‌ی نگاه فرد به درون خویش.

آدم‌های کتاب هر کدام گذشته‌ای دارند که، به‌عنوان نیرویی قدرتمند، هرگز رهایشان نمی‌کند و با اضطرابی روزگار می‌گذرانند که ریشه در گذشته‌ای نه‌چندان دور دارد.

در این میان وضعیت زنان جزیره از دیرباز تاکنون، در مقایسه‌‌ای ضمنی میانِ عشق خواهر  میرمهنا و میرو؛ و ماجرای دختر آقای طاهری و داوود، نیز مرورمی‌شود.

دو شخصیت زن اصلی در طول داستان، نامی ندارند. تنها در بخش‌های پایانی کتاب است که دیلماج که عاشق خواهر میرمهناست، او را “دلبر” می‌نامد. نمی‌دانیم دلبر، نام اوست یا صفتش.

خواهر میرمهنا، قوه‌ی بینایی قدرتمندی دارد. آمدنِ کِشتی‌ها را از دوردست، بر دریا می‌بیند. پیشگوست. او به دریا می‌نگرد و آمدن کشتی‌های دشمن را خبر می‌دهد و دیدگان بر سرِ این کار می‌گذارد. برادرش گمان‌می‌کند که او “مَرکب زار است” و دست‌نشانده‌ی شیطان‌؛ پس دیدگانش را از او می‌گیرد.

نگاه سنتی مردم جزیره به زنان در محدودکردن آن‌ها به بهانه‌ی “ناموسِ مردان بودن”، در گفتار آقای طاهری درباره‌ی سرنوشت نامشخص دخترش، و رفتار میرمهنا با خواهرش هویداست.

یکی از کارکنان پروژه که بومی نیست، بر دختر آقای طاهری نام نهاده‌است؛ اما از ازدواج با او طفره‌می‌رود.

خواهر میرمهنا و دختر طاهری اگر چه به فکر رهایی از محیط بسته‌ی پیرامون خود هستند و در برابر محدودیت‌های زندگی‌شان حتی گاهی تلاش و مقاومت هم می‌کنند، اما، راه به‌جایی نمی‌برند و در برابر فشارهای مردسالارانه‌ی اجتماعشان شکست‌می‌خورند. عاشقِ مدعی، دختر طاهری را رها می‌کند؛ و خواهر میرمهنا، جانش را به‌سببِ نفرت و کینه‌جویی برادر، از دست می‌دهد.

راوی عموماً در مرز خواب و رؤیا، داستان را روایت‌می‌کند، برای همین است که گاهی شخصیتِ مهندسِ رئیس پروژه، و میرمهنا، یکی‌می‌شوند.

تقدس‌زدایی از اسطوره و تابوشکنی اجتماعی

روایت مهمِ اصلی دیگر اما، داستان جزیره است با تمام ماجراهایش:

پرداختن به باورهای مردم جزیره، خصوصاً اعتقاد به ارواح و شیاطین: اشاره به خرافات و برپایی مراسم زار در جزیره، از بخش‌های مهم کتاب است:

دکتر تیلیک گفت: “اگر سه‌چهارسال دیگر در این جزیره بمانم، شاید من هم گرفتار زار بشوم. این‌جا مکان، هوا، سختیِ زندگی، و ذهنِ آدم‌ها، طالب زار است.” (ص.۱۵۲) .

توصیف میرمهنا از معشوقه‌اش، سکینه، و خطاب کردن او با عنوان “زن جادو”، یادآور شخصیتی از شاهنامه در هفت‌خان رستم است. میرمهنا او را جادوگری می‌داند که از او می‌خواهد هنگام آمدن به نزد او، خنجرِ پَرِ کمرش را داخل شکاف دیوار بگذارد:

“سکینه سگ کی است؟… جادو! جادو! ای لعنت به تو دختِ شیطان… برمی‌گردم و با سربند و خنجر می‌آیم داخل اتاق… این زن هجده‌ساله به من امر و نهی می‌کند… امشب طلسم جادووت را می‌شکنم. میرمهنا و تسلیم؟… جادوم کرده این زنِ شیرازیِ جادوگر.” (ص.۶۳)

سکینه با لنجی از جزیره می‌گریزد و به شهر ریگ می‌رود.

تاریخ خارگ؛ جنگ با استعمارگران؛ تعصبات، به‌ویژه مسائل مربوط به غیرت و آبرو درخصوص زنان و نوامیس؛ آداب و رسوم محلی؛ نبودِ عدالت اجتماعی و فقدانِ عدالت اداری، وضعیتِ بی‌ثبات کارکنان پروژه‌ای و مشکلات بهداشتی و رفاهی و اقتصادی و تغذیه‌ی آن‌ها… همگی از دیگر نکات برجسته‌ی کتاب است که آن را از منظر بوم‌شناسی، جامعه‌شناسی، و روابط اجتماعی، ارزشمند‌ می‌کند:

“به کشتی‌هایی که به جزیره آمده‌بودند، فکرکردم: کشتی‌های داریوش، کشتی‌های خشایارشا، کشتی‌های اسکندر، کشتی‌های پرتغالی، کشتی‌های شاه‌عباس، ‌کشتی‌های نادرشاه، کشتی‌های هلندی، کشتی‌های میرمهنا و کریم‌خان و انگلیسی‌ها.

کشتی‌ها و تانکرهای نفت‌کش کشورهای مختلف، با پرچم‌های رنگارنگ، برای بردن نفت.” (ص.۱۵۵).

” باید پرسه‌زنی در جزیره را رها می‌کردم. بارون کنیپ‌هاوزن، بوشمان، هوتینگ، میرمهنا، کریم خان زند، دلبر و دیلماج، سال‌های سال است مرده‌اند، و ناخدای ما عادت دارد همه‌جا، کشتیِ خیالی‌اش را رها کند و بگریزد.” (ص‌۱۵۹).

جزیره در این رمان در بستری چندلایه و پرآشوب به تصویر کشیده‌می‌شود که شخصیت‌ها در آن گم می‌شوند.

در این رمان جزیره شالوده‌ی داستان است؛ نه‌تنها یک مکان فیزیکی، بلکه فضایی روانی و وجودی است که گم‌گشتگی عاطفی، اخلاقی، و هویتی شخصیت‌ها را تقویت‌می‌کند.

انگار یگانه‌جزیره و آخرین جزیره‌ی دنیاست.

می‌توان آن را نُمادی از انزواطلبی، بطالت و بی‌هدفی و حتی بی‌آرزویی دانست.

همه در جزیره انگار دلشوره دارند. اوهام و خیالات برخاسته از توهمات و خرافات اهل جزیره از طرفی، و حال و هوای خاص جزیره،  روح شخصیت‌ها را تسخیر، و آن را به خواننده نیز، منتقل‌می‌کند.

انگار آدم‌ها نمی‌توانند خود را از افکار جزیره، رها‌کنند:

“بعد از یک ماهی که از خارگ دور بودم، امشب یادآوری پتروشیمی، کارفرمایِ فراری، همکاران سابق، کلاغ‌های سمج، گذشته‌ی جزیره، هلندی‌ها و میرمهنا، خواب از سرم پرانده بود.” (ص.۱۸)

این وهم سیال که در فضای داستان موج می‌زند، انگار  از دل خاک و تاریخ این سرزمین می‌آید.

زبان داستان ساده و روان است. واژه‌های بومیِ همه‌فهم در داستان فراوان‌اند، مانند “سی‌چه”. در مواردی هم که واژه‌ها غریب به‌نظر می‌رسند، از فحوایِ کلام می‌توان معانی آن‌ها را دریافت، مانند:

“می‌خواهم از دست وَنگِشِ جیغ خواهرم خلاص بشوم.” (ص.۱۵۱)

گاه هنجارگریزی نحوی در متن دیده‌می‌شود:

“تصرف این دژ، جز میرمهنا از کسی بر نمی‌آید.” (ص.۵۸)

به ضرورت محتوای داستان، اسامی خاص از اشخاص و نام کتاب‌ها گرفته تا نام مکان‌های  فرنگی و واژه‌های مهجور مانند: دن‌کیشوت،

باتاویا، بارون کیپ‌هاوزن، دیلماج، اجنبی، ابوشهر و… در کتاب فراوان است.

کتاب از کنایات و طنز نیز خالی نیست. تذکر رعایت بهداشت به صفی‌پور، یکی از بخش‌های بامزه‌ی کتاب است. و عباراتی نظیر:

” اعتمادی گفت: جزیره را داده دمِ دود. روزی دو مرتبه می‌کشد. پس کی کارمی‌کند؟! تک… حا… کم…”. (ص.۱۲۰)

و ترکیبات فعلی نظیر: “سر به جان کردن”، در کتاب کم نیست.

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی