آموزه‌های داستان‌نویسی – فرانس ک. اشتانتسل: شیوه‌ی روایت؛ شخصیت راوی – شخصیت بازتاب‌دهنده 

آنچه که در این جستار می‌خوانید:
۱. شیوه‌های روایت و شخصیت‌ها:
در داستان‌نویسی، دو شیوه اصلی روایت وجود دارد: روایت از طریق شخصیت راوی (که داستان را تعریف می‌کند) و روایت از طریق شخصیت بازتاب‌دهنده (که وقایع را از طریق آگاهی خود منعکس می‌کند). این دو شیوه می‌توانند به شکل اول شخص یا سوم شخص بیان شوند و بر نحوه درک خواننده از داستان تأثیر می‌گذارند.
۲. پرسپکتیو درونی و بیرونی:
پرسپکتیو درونی به روایت از دیدگاه ذهن یک شخصیت اشاره دارد، در حالی که پرسپکتیو بیرونی روایت را از دیدگاه یک ناظر خارجی ارائه می‌دهد. این دو پرسپکتیو بر شیوه نمایش روایت و تجربه خواننده تأثیر می‌گذارند.
۳. تقابل روایت واسطه‌ای و بی‌واسطه:
در روایت واسطه‌ای، راوی به‌طور مستقیم داستان را تعریف می‌کند، در حالی که در روایت بی‌واسطه، راوی سعی می‌کند حضور خود را پنهان کند تا خواننده احساس کند مستقیماً در حال تجربه داستان است. این تقابل به ایجاد توهم بی‌واسطه‌گی در خواننده کمک می‌کند.
۴. کاربرد شیوه‌های روایت در ادبیات:
در ادبیات مدرن، شخصیت بازتاب‌دهنده به‌طور فزاینده‌ای جایگزین راوی سنتی شده است. این تغییر باعث ایجاد تنوع در روایت و افزایش پیچیدگی در درک داستان‌ها شده است، به‌ویژه در آثار نویسندگانی مانند همینگوی که از تعادل بین راوی و بازتاب‌دهنده استفاده می‌کنند.

 راوی داستان در درجه اول، شنونده و خواننده آن نیز هست. این شیفتگی زیبا، همیشه به نظر من، نشان‌دهنده شدت تلاش خلاقانه برای ورود به پوست شخصیت است. (هِنری جیمز، مقدمه‌ی «شاهدخت کاساماسیما» و مقدمه‌ی «آمریکایی») 

شیوه‌ی روایت یکی از سه پایه اصلی در سیستم سه‌گانه‌ی نظریه‌ی روایت است و بنابراین با دو تقابل دیگر ارتباط نزدیکی دارد. در تحلیل تقابل «شخص»، مشاهده شد که اهمیت نشانه‌شناختی تغییر بین ارجاع سوم شخص و اول شخص به این بستگی دارد که آیا این تغییر در حوزه‌ی شخصیت راوی یا شخصیت بازتاب‌دهنده رخ می‌دهد: در زمینه‌ی نمایش آگاهی با استفاده از شخصیت بازتاب‌دهنده، این تغییر ارجاع عملاً بدون نشانه است و بنابراین احتمالاً توسط اکثر خوانندگان درک نمی‌شود.  

پرسپکتیو درونی به دیدگاه یا زاویه‌ای از روایت اشاره دارد که از درون ذهن یک شخصیت داستان ارائه می‌شود. در این حالت، خواننده جهان داستان را از طریق افکار، احساسات و ادراکات آن شخصیت تجربه می‌کند. حالت نمایشی هم به شیوه‌ای اشاره دارد که روایت به نمایش گذاشته می‌شود. در اینجا، «حالت نمایشی» تحت سلطه شخصیت بازتاب‌دهنده است، یعنی روایت به گونه‌ای ارائه می‌شود که گویی از دیدگاه و تجربه‌های آن شخصیت نشأت می‌گیرد.

پرسپکتیو بیرونی در بیرون از ذهن شخصیت‌ها عمل می‌کند و روایت را از دیدگاه یک ناظر خارجی ارائه می‌دهد. در این حالت، راوی اطلاعات را به شیوه‌ای عینی‌تر و بدون ورود به ذهن شخصیت‌ها بیان می‌کند.

 حالت نمایشی هم تحت سلطه شخصیت راوی است، یعنی روایت به گونه‌ای ارائه می‌شود که گویی از دیدگاه یک راوی بیرونی (که ممکن است همه‌چیزدان یا محدود باشد) نشأت می‌گیرد.

 به نظر می‌رسد ارتباط نزدیکی بین پرسپکتیو درونی و حالت نمایشی که توسط شخصیت بازتاب‌دهنده غالب است، و همچنین بین پرسپکتیو بیرونی و حالت نمایشی که توسط شخصیت راوی غالب است، وجود دارد. به عبارت دیگر، نوع پرسپکتیو (درونی یا بیرونی) بر شیوه نمایش روایت تأثیر می‌گذارد.

در نظریه‌ی روایت، دو شیوه‌ی اصلی برای روایت کردن وجود دارد که با هم در تقابل هستند: «روایت واسطه‌ای موضوع‌دار»[1] که راوی به‌طور مستقیم داستان را تعریف می‌کند و حضور خود را به عنوان واسطه‌ای بین داستان و خواننده نشان می‌دهد؛ و روایت واسطه‌ای انکار شده یا سرکوب شده[2] که در این شیوه، راوی سعی می‌کند حضور خود را پنهان کند و داستان را به شکلی روایت می‌کند که خواننده احساس کند بدون واسطه و مستقیماً در حال تجربه‌ی داستان است. این شیوه در خواننده توهم بی‌واسطه‌گی ایجاد می‌کند، یعنی خواننده احساس می‌کند که خودش در حال دیدن یا تجربه‌ی داستان است، نه اینکه داستان توسط راوی تعریف شود. در روایت، پاندول به طور مداوم بین این دو قطب در نوسان است. تعداد کمی از آثار روایی، معمولاً آثار کوتاه‌تر، وجود دارند که ساختار آنها تحت تأثیر این تغییر نباشد؛ اما تعداد زیادی از آثار وجود دارند که در آنها شیوه‌ی روایت علیرغم تغییر، به سمت یکی از این دو قطب گرایش دارد. در این آثار، تقابل «حالت» یک ویژگی متمایزکننده‌ی موقعیت روایی است. 

تمایز بین دو شیوه‌ی روایت، یکی با واسطه‌ و مبتنی بر توهم واقعیت و دیگری به ظاهر بی‌واسطه یا نمایشی-تقلیدی، یکی از قدیمی‌ترین نتایج تفکرات نظری در مورد روایت است. این تمایز هسته‌ی مفهومی در تقابل افلاطون بین روایت غیرمستقیم و توصیفی ( Diegesis) و تقلید یا بازنمایی مستقیم واقعیت (Mimesis) را تشکیل می‌دهد، که از دوران باستان تاکنون در بلاغت پذیرفته شده و توسعه یافته است. این تمایز با بحث‌های عینیت‌گرایی در نظریه‌ی رمان در اواخر قرن نوزدهم، که از جمله باعث شد اوتو لودویگ[3] این تقابل را به‌طور مفهومی تثبیت کند، جدیداً مورد توجه قرار گرفته است. تمایز او بین روایت «واقعی» و روایت «نمایشی» (که به طور قابل توجهی او ترکیب و تلفیق این دو شیوه را مجاز می‌داند) پایه‌ی اصطلاحات پیشنهادی در «موقعیت‌های روایی» را تشکیل می‌دهد: «روایت گزارش‌گونه» و «نمایش نمایشی»[4]، که به نظر می‌رسد توسط نظریه‌ی روایت به طور گسترده پذیرفته شده‌اند.

در نظریه‌ی روایت انگلیسی‌زبان، اصطلاحات «telling» و «showing» یا «simple narration» و «scenic presentation» یا «scene»، که در آثار پرسی لوباک[5]  یافت می‌شوند، رایج شده‌اند.  

مدل گزارش به شیوه‌ای از روایت اشاره دارد که در آن رویدادها به صورت عینی و بدون دخالت زیاد راوی گزارش می‌شوند. در این مدل، راوی بیشتر شبیه به یک ناظر بیرونی است که وقایع را بدون تفسیر یا تحلیل شخصی نقل می‌کند.در مدل روایت، راوی فعال‌تر است و رویدادها را با تفسیر، تحلیل، یا حتی دستکاری در زمان‌بندی و ساختار داستان نقل می‌کند. این مدل بیشتر بر جنبه‌های ذهنی و درونی روایت تأکید دارد. این دو مدل می‌توانند در یک اثر ادبی با هم ترکیب شوند یا در مقابل هم قرار بگیرند. تقابل بین «مدل گزارش» و «مدل روایت» از نظر ارتباط‌شناختی (یعنی از نظر نحوه‌ی درک و پردازش اطلاعات توسط خواننده) تأیید شده است. به عبارت دیگر، این تقابل نه تنها یک تمایز نظری است، بلکه بر نحوه‌ی ارتباط خواننده با متن و درک او از روایت نیز تأثیر می‌گذارد.

بر اساس نظریه ی آندرگ [6]«متن من-تو تخیلی» و «متن او تخیلی» نباید به عنوان مترادف برای مفاهیم رایج روایت اول شخص و سوم شخص در نظر گرفته شوند.

-«متن من-تو تخیلی» به متونی اشاره دارد که در آنها رابطه‌ای مستقیم و دوسویه بین راوی و مخاطب (یا شخصیت‌ها) وجود دارد. در این نوع متن، راوی ممکن است به طور مستقیم با مخاطب یا شخصیت‌های دیگر تعامل داشته باشد و این تعامل بخشی از ساختار روایی را شکل می‌دهد.

«متن او تخیلی» به متونی اشاره دارد که در آنها راوی به صورت بیرونی و غیرشخصی عمل می‌کند و رویدادها را از فاصله‌ای دور نقل می‌کند. در این نوع متن، راوی کمتر درگیر رویدادها است و بیشتر به عنوان یک ناظر بیرونی عمل می‌کند.

همان‌طور که آندرگ خود به وضوح بیان می‌کند این مفاهیم اساساً به آن تقابل در شیوه‌های روایت اشاره دارند که در نظریه ما با تقابل «حالت» (شیوه روایت) مشخص می‌شود. این جفت‌های مفهومی (دوگانه‌ها) هر کدام در یک سیستم خاص قرار می‌گیرند و به همین دلیل معانی آنها متفاوت است. اما همه‌ی آنها یک هسته‌ی معنایی مشترک دارند که در اینجا به تقابل بین دو مفهوم اشاره می‌کند: 

۱. «میان‌جی‌گری موضوع‌دار»: یعنی روایت به گونه‌ای است که خواننده متوجه می‌شود یک راوی یا واسطه وجود دارد و رویدادها از طریق او نقل می‌شوند. 

۲.«میان‌جی‌گری انکارشده»: یعنی روایت طوری ارائه می‌شود که گویی هیچ واسطه‌ای وجود ندارد و خواننده احساس می‌کند رویدادها را مستقیماً و بدون دخالت راوی تجربه می‌کند (این حالت به «توهم بی‌واسطه‌گی» معروف است). 

به طور قطع می‌توان گفت که فرم‌های اصلی روایت که در این تقابل قرار می‌گیرند، با تقابل‌های دیگری در تجربه‌ی واقعیت و هنر نیز مرتبط هستند. برای مثال، ویلهلم ورینگر این تقابل‌ها را با مفاهیم «انتزاع» و «همدلی» توضیح داده است، یا ای. اچ. گامبریچ از مفاهیم «مفهوم‌گرایی» و «امپرسیونیسم» استفاده کرده است.  در یک طرف این تقابل‌ها، یک «شیوه روایت غیرمستقیم» (modus obliquus) قرار دارد که شامل ویژگی‌هایی مانند گزارش‌های کوتاه و فشرده، نگاه کلی به رویدادها، و استفاده از مفاهیم انتزاعی است. در طرف دیگر، یک «شیوه روایت مستقیم» (modus rectus) که شامل ویژگی‌هایی مانند نمایش زنده‌ی رویدادها (گویی در همان لحظه اتفاق می‌افتند)، جزئیات عینی و ملموس، و تأثیرات بی‌واسطه بر مخاطب است. در چارچوب بحث ما، این دو فرم بنیادین ابتدا باید به عنوان درک‌های متفاوت از میانجی‌گری در روایت فهمیده شوند: شخصی‌سازی (Verpersönlichung) و غیرشخصی‌سازی (Entpersönlichung) فرآیند روایت، که دومی با هدف ایجاد این توهم در خواننده انجام می‌شود که گویی رویدادها به طور بی‌واسطه و «در لحظه» (in actu) درک می‌شوند. این پارادوکس ظاهری در مورد آخر، یعنی «بی‌واسطه‌گیِ میانجی‌گرانه» (یا توهم بی‌واسطه‌گی)، در کار آندرگ نیز ظاهر می‌شود، جایی که در مورد «متون Er» گفته می‌شود که در آنها «ارتباط، پیش‌شرط خود را ایجاد می‌کند، در حالی که انکار می‌کند که چنین پیش‌شرطی وجود دارد». شاید جالب‌تر این باشد که دقیقاً قطبِ تقابلِ این دو فرم بنیادین روایت، که با «بازنمایی مستقیم»(Mimesis) یا «نمایش صحنه‌ای» مشخص می‌شود، به نظر می‌رسد در برابر تعریفی ساده مقاومت می‌کند، در حالی که قطب دیگر، که با « روایت غیرمستقیم و توصیفی »  (Diegesis) یا «روایت گزارش‌گونه» مشخص می‌شود، تقریباً هیچ مشکلی ایجاد نمی‌کند. دلایل اصلی تنش بین دستگاه مفهومی و واقعیت در مورد «نمایش صحنه‌ای»، چندلایه بودن واقعیت ادبی «نمایش صحنه‌ای» است که نتیجه تلاش برای نزدیک‌کردن فرآیند روایت به فرآیند نمایشی است. در حوزه «نمایش صحنه‌ای» در یک روایت باید بین بخش‌های روایی و غیرروایی متن تمایز قائل شد. دیالوگ‌های شخصیت‌ها بدون فرمول‌های نقل قول (Inquitformeln) و بدون شرح صحنه که موقعیت گفت‌وگو را مشخص می‌کنند، بخش‌های غیرروایی متن هستند و در واقع یک «جسم بیگانه» (corpus alienum) نمایشی در روایت محسوب می‌شوند؛ بنابراین، به طور دقیق، باید از مفهوم «نمایش صحنه‌ای» حذف شوند. «نمایش صحنه‌ای» به عنوان یک فرم روایی، همیشه شامل یک نسخه روایی از دیالوگ‌ها با استفاده از فرمول‌های نقل قول، شرح صحنه و یک گزارش عمل (هرچند بسیار فشرده) است. چنین بیان‌های روایی که به فرمول‌های غیرشخصی تقلیل یافته‌اند، معمولاً توهم خواننده را از بین نمی‌برند که گویی رویدادها را به طور بی‌واسطه و «در لحظه» تجربه می‌کند. این توهم بی‌واسطه‌گی، که در نتیجه عدم حضور راوی ایجاد می‌شود، دلیلی بود برای انتقال مفهوم «نمایش صحنه‌ای» به آن بخش‌های غیردیالوگی، به ویژه در رمان‌های مدرن، که در آنها رویدادها به عنوان بازتابی در آگاهی یک شخصیت رمان نمایش داده می‌شوند. بنابراین، باید در نظر داشت که «نمایش صحنه‌ای» به خودی خود دو پدیده مختلف را شامل می‌شود که می‌توانند توهم بی‌واسطه‌گی را ایجاد کنند: صحنه‌های بسیار دیالوگ‌محور با اشاره‌های کوتاه و غیرشخصی به موقعیت گفتگو و عمل همراه آن، و همچنین بازتاب رویدادهای داستانی در آگاهی یک شخصیت رمان. «نمایش صحنه‌ای» در معنای اول می‌تواند هم در روایت اول‌شخص  و هم در روایت سوم‌شخص  ظاهر شود، جایی که راوی به پس‌زمینه می‌رود و روند رویدادها به پیش‌زمینه می‌آید. «نمایش صحنه‌ای» به عنوان بازتاب رویدادها در آگاهی یک شخصیت رمان، حوزه روایت شخصی و تک‌گویی درونی است.

از آنجا که تنوع گیج‌کننده و تا حدی متناقض اصطلاحات در این حوزه، عمدتاً به دلیل دشواری در تفکیک پدیده‌های «روایت گزارش‌گونه» (telling) و «نمایش صحنه‌ای» (showing) از یکدیگر است، پیشنهاد می‌شود که «شیوه روایت» در ابتدا نه بر اساس نوع فرآیند انتقال روایت، بلکه بر اساس نوع حامل‌های انتقال توصیف شود، چرا که این حامل‌ها عموماً راحت‌تر و واضح‌تر قابل شناسایی هستند. بنابراین، «شیوه روایت» به عنوان تضاد بین انتقال از طریق یک شخصیت راوی و انتقال از طریق یک شخصیت بازتاب‌گر (Reflektor) درک می‌شود، یا به اختصار، بین راوی و بازتاب‌گر. 

یک شخصیت راوی، روایت می‌کند، گزارش می‌دهد، ثبت می‌کند، اطلاع می‌دهد، انتقال می‌دهد، مکاتبه می‌کند، از پرونده‌ها یا از منابع معتبر نقل قول می‌کند، به روایت خودش اشاره می‌کند، خطاب به خواننده صحبت می‌کند، روایت را تفسیر می‌کند و غیره. این شخصیت راوی تقریباً به طور کامل در رمان‌های قدیمی‌تر حاکم بود: رابینسون کروزوئه (از رمان رابینسون کروزوئه نوشته‌ی دانیل دفو) ،کلاریسا هارلو ( شخصیت اصلی رمان کلاریسا اثر ساموئل ریچاردسون)،  تریسترام شندی (راوی و شخصیت اصلی رمان تریسترام شندی نوشته‌ی لارنس استرن)، ورتر (قهرمان رمان رنج‌های ورتر جوان اثر یوهان ولفگانگ فون گوته)،  راوی تام جونز ( از رمان تام جونز نوشته‌ی هنری فیلدینگ)، آگاتون ( شخصیت اصلی رمان تاریخ آگاتون اثر کریستوف مارتین ویلاند)، وانیتی فیر ( از «بازار غرور» رمانی از ویلیام تاکری)  دیوید کاپرفیلد (شخصیت اصلی رمان دیوید کاپرفیلد اثر چارلز دیکنز)، هاینریش لی ( راوی رمان گرین هاینریش نوشته‌ی گوتفرید کلر)،  مارسل ( شخصیت اصلی رمان در جست‌وجوی زمان از دست رفته اثر مارسل پروست)، مارلو (راوی و شخصیت اصلی چندین رمان از جوزف کنراد، از جمله قلب تاریکی) و «من» در کتابی مانند «نام من گانت‌نباین باشد»، همگی شخصیت‌های راوی هستند. 

از سوی دیگر، یک شخصیت بازتاب‌گر، وقایع جهان بیرون را در آگاهی خود منعکس می‌کند، ادراک می‌کند، احساس می‌کند، ثبت می‌کند، اما همیشه به صورت ساکت و بدون بیان، زیرا هرگز «روایت» نمی‌کند، یعنی ادراکات، افکار و احساسات خود را به زبان نمی‌آورد، زیرا در موقعیت ارتباطی قرار ندارد. خواننده به نظر می‌رسد که به طور مستقیم، یعنی از طریق نگاه مستقیم به آگاهی شخصیت بازتاب‌گر، از وقایع و واکنش‌هایی که در آگاهی این شخصیت بازتاب یافته‌اند، آگاه می‌شود. شخصیت بازتاب‌گر در رمان‌های مدرن، رقیبی جدی برای شخصیت راوی سنتی شده است. شخصیت‌های بازتاب‌گر امروزه به همان اندازه تنوع دارند که شخصیت‌های راوی در سنت بزرگ رمان‌نویسی: حتی دو اما (از «اما»ی جین آستن و «مادام بوواری»ی فلوبر) به جز «بازبودن» دنیای درونی‌شان که شاخص این نقش است، چیزهای زیادی با هم مشترک ندارند. لامبرت استرادر («سفیران»)، استیون ددالوس («چهره مرد هنرمند»)، ستوان گوستل، ویرژیل («مرگ ویرژیل»)، یوزف ک. و ک. («محاکمه»، «قصر»)، لئوپولد و مولی بلوم («اولیس»)، خانم رمزی («به سوی فانوس دریایی»)، مالون («مالون می‌میرد»)، برخی از شخصیت‌های بازتاب‌گری هستند که تنوع این نقش را نشان می‌دهند. 

همان‌طور که از فهرست بالا مشخص است، عملکرد شخصیت راوی شامل راویان سوم شخص با تمام سایه‌روشن‌ها و همچنین راویان اول شخصی است که در آن‌ها راوی به وضوح قابل تشخیص است. راویان اول شخصی که تنها به عنوان «منِ تجربه‌کننده» تحقق یافته‌اند و تنها به بازتاب تجربیات خود محدود می‌شوند، اما ارتباط این تجربیات را موضوع‌سازی نمی‌کنند، در واقع شخصیت‌های بازتاب‌گر هستند. این گروه شامل تمام رسانه‌های شخصی[7]  نیز می‌شود که بخش اصلی شخصیت‌های بازتاب‌گر را تشکیل می‌دهند. 

در داستان‌ها، دو نوع شخصیت اصلی وجود دارد: راوی و بازتاب‌گر. هر دو این شخصیت‌ها می‌توانند به دو شکل اول شخص (من) یا سوم شخص (او) بیان شوند. اما نوع دیگری به نام «سوم شخص شخصی» فقط به شکل سوم شخص (او) ظاهر می‌شود. اگر این موضوع را در یک نمودار دایره‌ای نشان دهیم، نیمی از دایره مربوط به  راوی و نیمه دیگر مربوط به بازتاب‌گر است. در هر دو نیمه، هم اول شخص و هم سوم شخص وجود دارند، اما «سوم شخص شخصی» فقط در بخشی از دایره نزدیک به «بازتاب‌گر» و در محدوده سوم شخص قرار می‌گیرد.

بین دو قطب راوی و بازتاب‌گر، یک منطقه مبهم وجود دارد که در آن محدوده تشخیص اینکه چه کسی داستان را هدایت می‌کند، سخت است. در این محدوده، داستان‌ها بیشتر بر پایه گفتگوها بین شخصیت‌ها پیش می‌روند و کنش‌ها به طور خلاصه بیان می‌شوند. گاهی افکار شخصیت‌ها به طور کوتاه نشان داده می‌شود. داستان‌های همینگوی، مانند «قاتل‌ها» (فرم سوم شخص) و «پنجاه هزار» (فرم اول شخص)، به این مدل متنی بسیار نزدیک هستند. در این داستان‌ها، تعادل ناپایداری بین لحظه‌های راوی و بازتاب‌گر حاکم است. یک جمله واحد که به وضوح توسط یک شخصیت راوی بیان شده باشد، مانند یک تفسیر آکتوریال، یا برعکس، یک بخش طولانی‌تر که یک ادراک را به طور انحصاری به یکی از شخصیت‌ها به عنوان بازتاب‌گر نسبت می‌دهد یا راوی اول شخص را در یک مونولوگ درونی به تفکر وامی‌دارد، می‌تواند این تعادل را برهم زده و بخش مربوطه از داستان را به سمت راوی یا بازتاب‌گر سوق دهد. 

ویژگی این دست از داستان‌های همینگوی، این است که بخش‌های کوتاه و به طور کلی کم‌تعداد روایی که دیالوگ‌های مفصل را قطع می‌کنند، نه ویژگی‌های آکتوریال برجسته و نه ویژگی‌های شخصی قوی دارند. در اینجا نیز مسئله مرزبندی مطرح می‌شود، مثلاً این که آیا یک توصیف خاص بخشی از ادراک یک شخصیت بازتاب‌گر است یا بخشی از گزارش آکتوریال یک شخصیت راوی؟ خواندن آثار همینگوی در این زمینه از خواننده بیشترین توجه را می‌طلبد. این موضوع بدون شک یکی از دلایل تنوع نظرات درباره معنای برخی از داستان‌های همینگوی است.

ترجمه: نشریه ادبی بانگ

منبع:

Franz K. Stanzel, Theorie des Erzaehlens, Vandenhoeck&Ruprecht UTB, Literaturwissenschaft 

پانویس:

[1] روایت واسطه‌ای موضوع‌دار. برای مثال: راوی گفت: «آن روز هوا بارانی بود و من غمگین بودم» در اینجا راوی به‌وضوح حضور دارد و داستان را تعریف می‌کند.

[2]روایت واسطه‌ای انکار شده. – «هوا بارانی بود. قطرات باران روی شیشه‌ها می‌چکید. او به بیرون نگاه کرد و احساس غم کرد.» در اینجا راوی خود را پنهان کرده و داستان را به شکلی روایت می‌کند که خواننده احساس می‌کند خودش در حال دیدن صحنه است.

[3] اوتو لودویگ (Otto Ludwig) (۱۸۱۳–۱۸۶۵) یک نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد ادبی آلمانی بود که در قرن نوزدهم می‌زیست. او به‌عنوان یکی از چهره‌های مهم ادبیات واقع‌گرایانه (Realism) در آلمان شناخته می‌شود. لودویگ بیشتر به خاطر داستان‌ها و نمایش‌نامه‌هایش مشهور است که در آنها به بررسی دقیق روان‌شناسی شخصیت‌ها و واقعیت‌های اجتماعی می‌پردازد.

[4] عبارت «نمایش نمایشی» (Mimetic Representation): به عنوان یک موقعیت روایی  به استفاده از تکنیک‌های نمایشی (مانند دیالوگ، صحنه‌پردازی، و کنش‌های زنده) در روایت داستان اشاره دارد. این مفهوم در نظریه‌های ادبی و روایت‌شناسی مورد بررسی قرار می‌گیرد و به شیوه‌ای از روایت مربوط می‌شود که در آن رویدادها به گونه‌ای ارائه می‌شوند که گویی در حال وقوع هستند و خواننده یا مخاطب به طور مستقیم شاهد آنهاست. 

[5] پرسی لوباک (Percy Lubbock) (۱۸۷۹–۱۹۶۵) یک نویسنده، منتقد ادبی و ویراستار انگلیسی بود که بیشتر به خاطر کارهایش در زمینه‌ی نظریه‌ی رمان و روایت‌شناسی شناخته می‌شود. او یکی از چهره‌های مهم در نقد ادبی قرن بیستم است و تأثیر قابل توجهی بر درک ما از ساختار و تکنیک‌های روایی در ادبیات داستانی داشته است. او با کتاب «هنر رمان» تأثیر عمیقی بر نظریه‌ی رمان و روایت‌شناسی گذاشت. مفاهیمی مانند زاویه‌ی دید، تفاوت بین «نمایش» و «گفتن»، و وحدت اثر ادبی از جمله ایده‌های کلیدی او هستند که هنوز هم در نقد ادبی مورد استفاده قرار می‌گیرند.

[6] ی. آندرگ (J. Anderegg) یک محقق و نظریه‌پرداز در حوزه‌ی ادبیات و روایت‌شناسی است که به‌ویژه در زمینه‌ی تحلیل روایت و نظریه‌های ادبی فعالیت کرده است. او به مفاهیمی مانند مدل‌های روایت، زاویه‌ی دید، و انواع متون روایی پرداخته است.

[7] رسانه‌های شخصی به عنوان واسطه‌های روایت عمل می‌کنند، اما به جای این که به طور فعال روایت را پیش ببرند یا تفسیر کنند، تنها تجربیات و ادراکات خود را بازتاب می‌دهند. این شخصیت‌ها معمولاً به شکل «منِ تجربه‌کننده» ظاهر می‌شوند و بیشتر بر درون‌مایه‌های ذهنی و احساسی خود تمرکز دارند تا بر روایت بیرونی یا ارتباط مستقیم با خواننده.

به عبارت ساده‌تر، این شخصیت‌ها (رسانه‌های شخصی) مانند آینه‌ای عمل می‌کنند که وقایع و احساسات را منعکس می‌کنند، اما خودشان به طور فعال در روایت دخالت نمی‌کنند یا تفسیر خاصی ارائه نمی‌دهند. این مفهوم بیشتر در ادبیات داستانی و به ویژه در رمان‌های مدرن و پسامدرن دیده می‌شود، جایی که تمرکز بر ذهنیت و درون‌مایه‌های روانی شخصیت‌ها است. برای مثال، در رمان‌هایی مانند «اولیس» اثر جیمز جویس، شخصیت‌هایی مانند لئوپولد بلوم و مولی بلوم به عنوان رسانه‌های شخصی عمل می‌کنند، زیرا خواننده از طریق ذهن آن‌ها با وقایع و احساسات آشنا می‌شود، بدون این که راوی مستقلی وجود داشته باشد که وقایع را تفسیر کند. یا در رمان «خشم و هیاهو» اثر ویلیام فاکنر، شخصیت بنجی کامپسون به عنوان یک رسانه شخصی عمل می‌کند، زیرا وقایع را از طریق ذهن ساده‌لوحانه و کودکانه خود بازتاب می‌دهد.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی