رضیه انصاری: عیدی

از عیددیدنی بر می‌گشتیم، از خانه‌ی عمو. من روی صندلی عقب نشسته بودم و آسمان آبی بهاری و درخت‌های پر از شکوفه‌های صورتی و سفید را از فضای بین صندلی‌های مامان و بابا تماشا می‌کردم. مجسمه‌ی کوچک گچی را روی پاهام گذاشته بودم و با دست هام دورش کاسه درست کرده بودم. مامان و بابا بی‌حرکت نشسته بودند، نگاهشان به جلو. بابا از حد معمول تندتر می‌رفت. مدتی گذشت و مامان یکهو دستش را فشار داد به داشبرد و گفت:
-منصور داری تند می‌ری!
بابا جواب مامان را نداد. از سرعتش هم کم نکرد. سکوت کرد. معمولا می‌گفت تند می‌روم که می‌روم. یا می‌گفت فروغ جان بگذار رانندگی‌ام را بکنم. و حتما داشت تند می‌رفت، چون عصبانی بود.
کمی که گذشت، بابا سرفه‌ای کرد و بالاخره چیزی گفت.
-واقعا می‌خوام بدونم چه فکری کردند!
-چه فکری کردند؟
-همینو دوست دارم بدونم! آخه این زن سر هر چیزی با آدم لجبازی می‌کنه.
-هر کی یک اخلاقی داره.
-سر همین لجبازیش هم زنِ برادر ما شد. تا دید خیلی مطابق میل این خانواده نیست، لج کرد و خودشو بیشتر چسبوند به مسعود، مسعودم خر شد. وگرنه قبلش می‌خواست زنِ اون یارو بشه.
-اونو که گرفته بودند، نه؟…. نمی‌دونیم اعدام شد، نشد…
من پرسیدم کی؟
مامان فوری جواب داد:

صلاح نیست همچین چیزی توی کتابخونه‌ات باشه.
-ولی آخه….
-حرف گوش کن. بعد از عید، یک روز دوتایی می‌ریم جلو دانشگاه، خودم چندتا مجسمه خوب برات می‌خرم./.

یکی. زن‌عموت قبلا یه خواستگار دیگه داشت که …… قاچاق فروش بود.

واقعا؟
باز هر دو ساکت شدند. انگار بخواهند بگویند این حرف ها به بچه‌ها مربوط نیست.
یعنی زن‌عمو عاشق یک قاچاق فروش بوده که کشته شده و بعدش زنِ عمو شده؟ انگشتِ کوچک عمو یک بند نداشت. می‌گفت در دوران سربازی، یک چیزی از تفنگ در رفته و یک بند از انگشتش قطع شده. من همیشه فکر می‌کردم زن عمو، زن فداکاری است که با این وضعیت، با عمو ازدواج کرده و به پای او مانده.
بابا باز سرفه‌ای کرد.
-تعجبم از اینه که می‌دونه من آدم معتقدی‌ام.
-حالا بیچاره چیزی نگفت که.
-تو دیگه این حرفو نزن فروغ جان! درسته که اینا کلا آزاد تربیت شده‌ان، ولی ما هم از پشت کوه نیومده‌ایم! اون موقعی که ما شب تا صبح کتابای شریعتی رو اِستَنسیل می‌کردیم، اینا تازه داشتند جزوه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه می‌خوندند و تز موتور کوچیک موتور بزرگ می‌دادند.
مامان سرش را گرداند سمت بابا. یواش پرسید:

این که بعید می‌دونم کاره‌ای بوده باشه. داداشت همون موقع می‌گفت انشعاب کرده.

اگه نکرده بود که ترتیبشو داده بودند! اصل‌کاری هاشون رو که همون سال پنجاه ناک اوت کردند… این فوقش یک اعلامیه‌ای چیزی پخش می‌کرده یا چهار تا کتاب می‌فروخته. الان که دیگه فعال نیست. وگرنه هنوزم نشریه چاپ می‌کنند. البته اینا زر زیادی می‌زنند، هه! مبارزه ایدئولوژیک!! مگه شهر هِرته؟

حالا به ما چه.
بابا کمی به فرمان نزدیک شد، حرکتی به کمرش داد و باز تکیه داد عقب.

بعله، به ما مربوط نیست، چون ما به آزادی دیگران احترام می‌ذاریم. ولی اونام باید به آزادی ما احترام بذارن. ایدئولوژی‌شونو واسه خودشون نگه دارند، به بچه من یک چیز دیگه عیدی بدهند.
عصبانیت بابا به عیدی من مربوط می‌شد، همین مجسمه‌ی کوچک گچی. مجسمه را مثل شیرینی‌هایی که مامان شب عید سفارش می‌داد، توی زرورق پیچیده بودند و بالایش را مثل سر شکلات جمع کرده و روبان زده بودند. چیز زیادی از آن معلوم نبود. زن عمو گفته بود فرق دانشمندان با آدم های دیگر این است که به همه چیزهای معمولی فکر می‌کنند و احتمال می‌دهند واقعیت طور دیگری باشد.
مامان همان طور که بی حرکت به جلو خیره شده بود، از جیب بغل کیفش کیسه‌ای در آورد. مشتی پر از نخودچی و کشمش به سویم دراز کرد و آبنباتی هم به بابا داد. بابا آبنبات را با اخم گرفت و به دهان گذاشت. حالا صدایش کمی عوض شده بود، خنده دار شده بود.

برادر ما رو بگو. تنش می‌خارید… بگو تو که درس خونده بودی. تحصیل کرده و خارج رفته بودی. آدم ندیده نبودی! تا با این زن آشنا شد، زمین تا آسمون اخلاقش عوض شد. شیر بود، شد گربه دست آموز خانوم! از ایتالیا برگشت، کراواتو گذاشت کنار، یقه مائویی تنش کرد. بعد یقه مائویی رو درآورد، از این کلاه کج ها سرش گذاشت. زکی!
و محکم زد روی فرمان.
مامان باز با صدای آهسته پرسید:

یعنی زنش گفته بود؟
-چه می‌دونم. حرفاشونو که به ما نمی‌زدند… اصلا توده‌ای یا چریک، درفش آزادی یا هر کوفتی. اون کافه‌هه، اسمش چی بود… مد شده بود اینا می‌رفتند…
-گل رضاییه؟

نه، اون توی قوام بود. اونی رو میگم که نزدیک دانشگاه بود، پله می‌خورد می‌رفت پایین…
-کافه تبریز نو؟

آباریکلا، همون جا. رفته بودی؟

نه، من که این جور جاها نمی‌رفتم. همکلاسی‌هام می‌رفتند.

خلاصه همون جا، انقدر برادر ما رو برد و آورد تا آقا عاشق شد، بعدم قرار مدار ازدواجشونو گذاشته بودند و فقط به ما اعلام کردند…… یادته که؟ … اون همه مامان بیچاره‌ی ما جوش زد که تو فامیل آبرو داریم، این همه عروسی رفتیم باید پس بدیم، به خرجشون نرفت. همین جوری خشک و خالی رفتند نشستند خونه‌ی میدون ژاله.
-حالا کامت رو شیرین کن، اوقاتتو تلخ نکن.
چراغ راهنمایی سر چهارراه قرمز شد و بابا یکهو پایش را گذاشت روی ترمز تا بایستد. مامان باز دستش را روی داشبرد فشار داد.
خیابان خلوت بود. زن و مردی با سه تا بچه، با لباس‌های نو عید و یک گلدان سینره در بغل مرد، از جلو ماشین رد شدند و به آن طرف خیابان رفتند.
-بابا، داروین کی بوده؟
-یک دانشمند جواَلَق که گفته انسان‌ها از نسل میمون و گوریل‌اند!
-یعنی چی؟
-یعنی هر چی خدا و پیغمبر راجع به خلقت گفتند هیچ، آدم و حوایی هم وجود نداشته، فقط یک مشت حیوون در طبیعت بوده که به مرور شکلشون عوض شده، آخرسر شده اند آدم!
-مگه می‌شه؟
-برو از زن عموت بپرس که مجسمه‌اشو واست خریده! ازش بپرس خودش قبلا گوریل بوده یا شامپانزه.
مامان همانطور که نشسته بود با آرنج به بازوی بابا زد.

اِ ! منصور؟ این حرفا چیه به بچه یاد می‌دی؟

دروغ می‌گم؟ شما نظریه‌ی تکامل رو براش تعریف کن ببینم! مخالف‌های خودش همون زمان گفتند منشا علمی نداره. اصلا اسمش روشه، نظریه، تئوری! حالا بعضی از ما جهان سومی‌ها، که کله‌مون پوکه و نظریاتمون همه وارداتیه، می‌آییم همون حرفای صدتا یک غاز رو قرقره می‌کنیم، از سر لجبازی، به خورد نسل فردای رقیبمون می‌دیم! این بچه الان وقت این حرفاشه؟ نه خیر! سرکار خانوم با بنده تسویه حساب کرده.
-حالا یعنی واسه‌ یک عیدی خریدن به همه‌ی این جاها فکر کرده؟
-این همه شخصیت تو دنیا هست، اصلا سعدی، حافظ… چه می‌دونم گاندی. باید عدل همین یکیو انتخاب کنه؟ حیف که بچه ندارند وگرنه منم سال دیگه یک شمشیر ذوالفقار به پسرشون عیدی می‌دادم.
-خب حالا. یواش برو، رسیدیم دیگه.
پیچیدیم توی کوچه‌ی خودمان. بر خلاف همیشه که بابا دنده عقب می‌گرفت و یک طوری پارک می‌کرد که سر ماشین طرف کوچه باشد، همان طوری از روی پل رد شد و کجکی ایستاد و ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. در خانه را باز کرد و کتش را داد به مامان تا ببرد تو. اما خودش نشست لب حوض، سرآستین‌های پیرهنش را تا زد و یک دستش را کرد در آب. اول کمی موج درست کرد، بعد با آبی که از نوک انگشت‌هاش می‌چکید، لب حوض یک چیزهایی کشید. من هم همان طور که مجسمه‌ام را بغل کرده بودم، مدتی کنارش ایستادم. بعد از کنار میناها و بنفشه‌هایی که تازه کاشته بود و هنوز بوی کود می‌دادند، رد شدم و به سمت پله‌ها رفتم. وسط پله‌ها بودم که بابا صدایم کرد. برگشتم.
-فعلا اون مجسمه رو ببر بذار روی میز کار من.
-چرا؟

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی