ادبیات داستانی زنان

از ما

ماهک طاهری: بازگشت داماد

ماشین را که به کارواش داد، گفت ماشین عروس است.کارگر کارواش پرسید: “جاده بودی؟” با سر گفت نه. کارگر ادامه داد: “جوری بشورمش، عین روز اولش بشه.” و با پنجه ی پا گل‌های چرخ عقب را تکاند. کمک کرد تا کارگر آلبوم و کارتن روزنامه‌ها را از صندلی عقب بیرون بیاورد.

ادامه مطلب »
از ما

آیدا ایزدآبادی: در ساعتی نامعلوم

این خانه عجیب شبیه خانه‌ای‌ست که قبلاً آن را دیده‌ام. نه! آنجا بوده‌ام من، خودم تابلوهایش را دستمال کشیده و آب گلدان روی میزش را عوض کرده‌ام، آن پرده‌های حریر آبی را خودم دوخته و کار گذاشته‌ام. به جای ساعت دیواری هم یک ساعت رومیزی قشنگ داشتم؛ از آنها که تیک تاکشان در نمی‌آید و روی مخ آدم راه نمی‌رود.

ادامه مطلب »
از ما

ملیحه تیره‌گل: تمثیل، تاریخ و فمینیسم در «انقلاب مینا»ی مهرنوش مزارعی

مهرنوش مزارعی در رمان تازه‌اش دگرگونی‌ها و تحولات پنج دهه از روح و روانِ ایران‌بانوی ما را در قالب زندگیِ دختری به نام «مینا»، ممثل کرده است. ایران‌بانوئی که تازه با نسیم «مدرنیته» از خواب قرون وُ اعصاری چشم گشوده و عقب ماندگیِ خود را دیده است.

ادامه مطلب »
از ما

عطیه رادمنش احسنی: تن‌ها

پیکرهای درهم تنیده‌ی تابلو و ذوق‌ذوقِ آفتاب‌سوختگیِ کمرش، آخرین تصویر زن و مردی را به یادش می‌آورد، که آن شب، نیمه‌برهنه و رنجور به بیرون از قاب پنجره خیره بودند. خیره به سیاهی آن سویِ پنجره و خیابان.

ادامه مطلب »
از ما

محبوبه موسوی: هفتاد پیکره

در نگاه اول، از دور، مانکنی نشسته بود؛ سر خم کرده روی دست مشت شده زیر چانه اما از نزدیک، معلوم می‌شد مانکن نیست. اولاً به این دلیل که مانکن‌ها را اغلب ایستاده می‌سازند و دوماً از نزدیک می‌دیدی که فقط یک تنه است به شکل استوانه‌ای نامتوازن و دو دایره‌ یکی برای سر و دیگری برای مشت، همین.

ادامه مطلب »
از ما

تارا نوری: قاب‌ها

زن جوان در قاب پنجره ایستاده و می‌خواهد خودش را پایین بیندازد. من که نه دهانی دارم، نه حتا چهره‌ای، باید اتفاقات حاضر را در ذهن خودم مرور کنم. شاید بعدها کسی این‌ها را بشنود، بیاید سراغ‌مان و ما را از این قاب‌ها بکشید بیرون.

ادامه مطلب »
از ما

ژوان ناهید: «طلوعِ آفتاب بر پیکرِ جُنون»

دکمه‌ی پخش صوت را می‌فشارم تا سنگینی سکوت اتاق بشکند. دردِ دل کردن با زنی غیرایرانی همیشه برایم آسان‌تر بوده است. خودم را راضی کرده‌ام که نادیا عشق را نمی‌فهمد؛ هزارتوی رنجِ فراق مدام و شوق وصالی که این همه راه را از شرق به غرب پیموده است. وقتی راه عاشقی را نرفته باشد، راه فارغ شدن از آن را هم نمی‌داند.

ادامه مطلب »
از ما

مرجان محتشمی: دگردیسی

جادۀ باریک در غلظت مه بی‌انتها بنظر می‌رسید. دو سوی پنهان آن نه شروعی را آغاز می‌کرد و نه پایانی را وعده می‌داد. اگر راهَت به انجا می‌افتاد معلوم نبود که می‌آیی یا می‌روی.

ادامه مطلب »
از ما

نوشین وحیدی: این دست‌ها

به خانه‌ی پدرو مادرم می‌روم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. همان خانه‌ی خیابان مجیدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. وارد هال که می‌شوم نگاهی به دور و برم می‌اندازم. همه چیز درست مثل همان ده سال پیش است. وقتی برای آخرین بار به ایران رفته بودم. مبل‌ها، تابلوها، میز گرد وسط هال. فقط پارچه‌ی سفیدی روی میز بزرگ غذاخوری پهن شده، که از روی شانه‌ی صندلی‌ها گذشته و گوشه‌هایش تا روی زمین می‌رسند. 

ادامه مطلب »
از ما

امیلیا نظری: مالیخولیا

وقتی که خیلی ساکت و آرام طرد شده‌ای، که بهت حالی کرده‌اند که حوصله زنی که به شوهرش خیانت کرده را ندارند و تو هم با آنچه دیده‌ای، دیگر حوصله لوس‌بازی‌های زندگی‌های آن‌ها را نداری، تنهایی دیگری را می‌چشی.

ادامه مطلب »
از ما

شیوا نصرتی: قورباغه‌های دعاخوان

زیبا که گوشه‌های لبش تا کنار گوش‌هایش کشیده شده بود و گونه‌های بالا آمده‌اش چشم‌هایش را ریزتر کرده بود. سرش را رو به برهان چرخاند « شنیدی خاله؟ گفت می‌تانی بمانی» بعد رو کرد به پیرمرد: « ما بروم ساکش رو از ماشین بیاروم، یه سری خرت و پرت داره… لباس و ایجور چیزا.»

ادامه مطلب »
از ما

ناهید شمس: تختخواب دو نفره

پانزده سالی می‌شد که این تخت مهمان ما بود. یعنی از روزی که مستأجر آقای صمدی شدیم. من و جهان دربه‌در، گوشه به گوشه‌ی یافت‌آباد را زیر پا گذاشتیم. بالاخره هم آن را توی پاساژی پیدا کردیم که ماکت یک عروس داماد از وسط سقفش آویزان بود.

ادامه مطلب »
از ما

شهلا شهابیان: رشت، ساغریسازان، کوچه بلورچیان

از تهِ دل. خیز برمی‌دارم. آبِ حوضِ وسط حیاط هی گود برمی‌دارد و هی پُر می‌شود و بهادر سه چهار ساله جلوی چشم‌های وحشت‌زده‌ی گوهر توی آب بالا و پایین می‌رود. مرد‌ی سراسیمه می‌دود پایین. پسرِ عمه عالمتاج‌خانوم.

ادامه مطلب »
از ما

ندا زمانی: قزل‌آلا

هنوز هم اینجا هستم. روی تخت هر روزی، کنار بالش‌هایش و موهای ریز بدنش که گرد شده و روی تشک ریخته و گودی احمقانه خوش‌خواب که یادم می‌آورد چند ساعت پیش اینجا خواب بوده.

ادامه مطلب »
از ما

فرخنده حاجی‌زاده: آن دیگری

سعی‌مان این است که با تدبیر از شرّش خلاص شویم. بارها دورش کرده‌ایم اما سر بزنگاه می‌آید، خودش را می‌رساند پشت نگاه یکی از ما و درست وقتی که آن‌یکی سعی می‌کند هرطور شده حرفش را به کرسی بنشاند، از پشت نگاه آن‌دیگری برق می‌زند.

ادامه مطلب »
از ما

فرشته نزاکتی رضاپور: خانواده

این یکی از خاطره‌های گذرای مادرم است. گذرا، به این معنی که فقط یک بار بی‌دلیل به یادش آمد، خاطره را یک جور محو و کلی تعریف کرد و بعد از یاد برد و پس از آن هم در یاد هیچ‌کس حتی خودش، نماند، جز من شاید.

ادامه مطلب »