
توماس مان ۶ ژوئن ۱۸۷۵ در لوبک – ۱۲ اوت ۱۹۵۵ در زوریخ، نویسنده آلمانی برنده جایزه ادبی نوبل. کاریاز همایون فاتح
زندگی واقعی توماس مان مثل زندگی هر هنرمند و نویسنده حساس در ژرفا جریان داشت، مثل آتشی در زیر خاكستر بود كه اگر راهی به بیرون پیدا كرد، راه هنر بود. به قدرت رسیدن نازیها در آلمان، از دست دادن تابعیت آلمانی، رفتن او به سویس و ارتباط با آزادیخواهان، فرار به چکسلواکی و گرفتن تابعیت آنجا، فرار مجدد به فرانسه و انگلستان و از آنجا به آمریکا، گرفتن تابعیت آمریکایی، فعالیت های سیاسی، پایان جنگ جهانی و غیره، همه اینها مسائلی است که بر زندگی نویسنده تآثیر عمیقی گذاشتهاند، با وجود این اگر به اینها و حوادثی همچون اینها بسنده کنیم، گزارشگونهای میشود از زندگی یك نویسنده كه تنها به دادههای تاریخی بسنده میكند و از كنار توفان درون او میگذرد.
این نویسنده مهم آلمانی مراحل مختلفی را طی كرده است، از طرفداری از فلسفه نیچه تا شوپنهاور، از پوچگرایی و بیتفاوتی تا انقلابیگری و امید به آینده انسان و جامعه، از بیتفاوتی سیاسی تا فعالیت دامنهدار ضد فاشیسم. در همه این مراحل اما یك خصوصیت او ثابت و بلا تغییر ماند: علاقه او به همجنس. و این خصوصیت گویا آن آتش پنهان زیر خاكستر بود كه كم و بیش در همه آثار او و هر بار به شیوهای آشكار گشت.
تناقض زندگی توماس مان گویا كه قبل از او نیز وجود داشت و به همراه او زاده شد: پدرش بازرگانی بود كه به مقام سناتوری شهر لوبك نیز رسید و مثل تمام نجیبزادگان اصیل آلمانی هوادار نظم و انضباط بود، مادرش، برعكس، خونِ گرم پرتقالی را داشت و در آمریكای جنوبی بدنیا آمده بود، بسیار حساس، بسیار زیبا و در كنار همه اینها اهل موسیقی نیز بود. و توماس مان از هر كدام نیمهای را به ارث برد؛ نظم و انضباط را از پدر، و حساسیت و هنر را از مادر. و حاصل همه اینها تناقضی مدام بود كه از او “یك بورژوای سرگردان” ساخت.
همجنسگراییاش از همان كودكی بر او آشكار و مسلم بود. تفاوت او با همبازیهایش نیز ناشی از همین بود. پیوسته از خودش میپرسید: “چرا این همه عجیبم؟… و بین بچههای دیگر مانند بیگانهای هستم؟ به آنها نگاه كن، شاگردان خوب، و آنها كه در جایگاه متوسطشان محكم و استوار ایستادهاند، آنها… شعر نمیگویند، و به چیزهایی فكر میكنند كه همه فكر میكنند و میشود به صدای بلند گفت…. اما من، من چه هستم؟ و آخرش به كجا خواهد كشید؟”
و سرنوشت توماس مان این بود كه به گونهای دیگر فكر كند، شعر بگوید و كارش به نویسندگی بكشد.
در دوران مدرسه عاشق همكلاسیاش میشود. آرمین اولین عشق اوست و در عین حال سایهای كه میرود تا نویسنده را تا آخرین لحظههای زندگیاش تعقیب كند.
در یکی از آخرین نامههایش نوشت: :”آرمین مارتنس[i] ، این نام را باید برجسته نوشت. من عاشق او بودم”. ولی این نوجوان بیشتر در هوای اسب سواری است و بعد از آن هم به دنبال دختران میافتد. توماس مان او را به نام هانس هانزن وارد یکی از اولین آثار خود، یعنی “تونیو کروگر” میکند.
ویلری ریمپه[ii] دومین عشق اوست. گفته میشود كه توماس مان چند بار رابطه جنسی با این همسال خود داشته است. و شاید بیدلیل نیز نیست كه با وجود آنكه این فرد به هرحال به صورتی وارد “كوه جادو“ میشود، تأثیر دیرپای آنچنانی بر روح و روان نویسنده نمیگذارد، و نیز او كسی است كه توماس مان در دفترهای انبوه خاطراتش كمتر اسمی از او میبرد.
در هجده سالگی، بعد از عزیمت به مونیخ، با نقاشی به نام پاول آشنا میشود. این آشنایی همراه با احساسات بسیار تند عاشقانه است ولی طرف مقابل فراتر از یك دوستی بسیار معمولی چیزی نمیخواهد. او نیز به نوبه خود وارد رمان “دکتر فاوستوس” میشود.
شكستهای پی در پی، توماس مان را واداشت كه با خود بیش از پیش مبارزه كند. در این سالها با كاتیا آشنا میشود. ازدواج با كاتیا هیچ دلیل عاشقانهای ندارد. توماس مان این معما را خود در یكی ازدفترهای خاطراتش، كه ۲۰ سال بعد از مرگ او به وسیله دخترش برای خوانندگان نیز منتشر شد، برای خود حل کرده است: “ازدواج بهترین راه است برای نشان دادن این كه انسان یك مرد حسابی است.” توماس مان ازدواج كرد و علاوه بر آن، و البته بازهم مانند یك “مرد حسابی”، صاحب شش فرزند شد.
آیا توماس مان همجنسگرایی خود را به زنش اقرار كرد؟ كاتیا این را هیچگاه بروز نداد. چیزی كه مشخص است این كه كاتیا بعد از ازدواج گاهگاه به هر حال شاهد ماجراست.
کاتیا در سال ۱۹۱۳ وقتی توماس مان به ولادیسلاو موس[iii] یعنی همان نوجوان زیبای لهستانی، که در “مرگ در ونیز” به تاچیو تغییر نام میدهد، برمیخورد، شاهد هر روزه توفان درون شوهرش است: “به او علاقه بیحصر و اندازه پیدا كرد و او را در ساحل با همبازیهایش نظاره میكرد.” این را زن توماس مان در خاطراتش مینویسد، و نویسنده البته پا را از این فراتر میگذارد و تاچیو را شب و روز، در كوچه و خیابان، در هتل محل اقامت و در ساحل، پوشیده و یا نیمه لخت میجوید، شبیه همان كاری كه آشنباخ قهرمان داستان انجام میدهد. و البته چون بخش عمده این تعقیبها و نظربازیها در خفا و یا در ذهن توماس مان انجام میگیرد، كاتیا فقط به قسمتی از ماجرا راه پیدا میكند. و ناگفته پیداست كه اینجا نیز احساسات به ارث برده از مادر است كه او را به این شهر جنوبی، شهر عشق و موسیقی، میكشاند. زمانی نیچه نوشته بود: “اگر بخواهم دنبال واژه دیگری برای ونیز بگردم، كلمه موسیقی را پیدا میكنم.” و برای توماس مان، این شهر، ” زیبا و مشكوك” بود، شهری میان بیداری و رویا، میان خشكی و آب، زندگی و مرگ. از طرف دیگر رابطه جنسی بین مردان در این شهر آزادتر بود و خودفروشی مردان نیز سنت دیرینهای داشت. ایتالیا به این دلایل، به ویژه در نیمه دوم قرن 19 میلادی، به اقامتگاهی برای همجنسگرایان كشورهای مختلف اروپایی فرا رویید. توماس مان در این شهرِ بدون تابو باز درگیر بین دو دنیای ضد و نقیض شد. شهر ونیز برای توماس مان جاذبهای جنسی داشت ولی با این حال مثل تاچیو به گونهای بیمار بود و مرگ را تداعی میكرد، و هر دو، هم ونیز و هم تاچیو، همچون احساسات جنسی توماس مان، از یك طرف جاذبه و كشش و از طرف دیگر ترس و دلهره بدنبال داشتند.
توماس من در سال ۱۹۲۷ در اثنای یکی از سفرهایش مهمان دوستی به نام کلاوس هویزر[iv]. میشود. بوسه خداحافظی كه كلاوس بر گونه نویسنده میزند، برای او نماد عشق میشود. او وقتی نامه دوستانه و تشكرآمیز كلاوس را میخواند بر این موضع خود مصممتر میشود. سالها بعد كلاوس اقرار میكند كه از جانب او جز یك دوستی بسیار معمولی چیز دیگری نبوده است، و آن نامه محبتآمیز را هم نه خود او، كه پدرش برایش نوشته است.
عشق به فرزندش كلاوس نیز یكی از عشقهای زجرآور توماس مان بوده است. زمانی پیش از آن وقتی مادرش از او پرسیده بود كه آیا دلش پسر میخواهد یا دختر، جواب داده بود:”معلوم است كه پسر… دختر را كه نمیشود جدی گرفت.” و جدی بودن پسران در واقع برای توماس مان بالاتر از آن بود كه بتواند با آنها طرح دوستی بریزد. بهترین دوستانش زنان بودند و حتی در خانواده خودش نیز با دخترش اریكا رابطه صمیمانهتری داشت، و از این رابطه صمیمی به ویژه كلاوس بر كنار بود كه نویسنده پدر به او تمایل شدید جنسی داشت. رویاروشدن با مردان جوان، دنیای او را به هم میزد و فرزندش كلاوس یكی از این مردان بود. توماس مان كه زمانی فرزند پسر میخواست حالا با احساسی گناهآلود در دفتر خاطراتش مینوشت: “آه… كسی مثل من نباید صاحب پسر شود.”
نتایج احساس گناه، گریز و دوری از دوستانش بود كه این خود بر حساسیتهای او میافزود و همین نیز به نوبه خود باعث اجتناب از صمیمیت میگردید.
…
جهان دو جنگ را پشت سر گذاشته و دستخوش تحولات تازهای است. از شروع جنگ سرد مدت زیادی نگذشته است و علاوه بر آن و در نتیجهی آن گاه و بیگاه، اینجا و آنجا تنور جنگهای دیگری، هر چند كوچكتر میسوزد. نویسندگان آلمان در نتیجه این حوادث گریبانگیر، سیاسی شدهاند و سیاسی مینویسند. توماس مان نیز به نوعی از این مسئله بری نیست و ظاهرا آدم دیگری شده است كه حتی در هنر نیز مشغولیات دیگری دارد. در سال 1950، او كه حالا دیگر پیرمرد هفتاد و پنج سالهای است، در هتلی در تپههای جنگلی نزدیك زوریخ به استراحت میپرداخت و مثل همیشه وقایع روزانه خود و جهان را یادداشت میكرد. جنگ بین دو كره شمالی و جنوبی از سر گرفته شده بود. و ظاهرا چنین بنظر میرسید كه تنها دلمشغولی او همین معضل سیاسی و نظامیبود. و به راستی كه یادداشتهای این نویسنده انساندوست نشان میدهند كه او هر چیزی را كه به سرنوشت انسان و انسانیت پیوند میخورد به گونهای تعقیب میكرد.
ولی مانند همیشه، در ژرفای ذهن نویسنده نزاع دیگری در جریان بود. این نزاع رفته رفته جنگ دو كُره را زیر شعاع خود میگرفت و به مهمترین مسئله روز توماس مان تبدیل میشد: او عاشق فرانس، گارسن جوان هتل محل اقامتش شده بود، و وقتی این مرد جوان، سیگار نویسنده را روشن میكرد و در حین كار دستانش به دستان او میخورد، نویسنده به اوج التذاذ و خوشبختی میرسید. او از همینها نیز یادداشت برمیداشت و حالا دیگر به امیال جنسی خویش، دست کم در پیش خود و در دفتر یادداشتش، شاید در نتیجه رشد شخصیتیاش و کنار آمدن با امیال، اعتراف میكرد: “چه چهره دوست داشتنی و چه صدای دلنشینی…. همبستر شدن با او چه زیبا خواهد بود.” و به او حتی پیشنهاد كمك مالی برای ادامه تحصیل داد. این بار نیز كاتیا و همچنین دخترش اریكا مان كه خود نویسندهای شده بود متوجه موضوع شدند ولی اهمیتی ندادند و حتی در مورد هزینه تحصیلی به مزاح پرداختند.
دفتر یادداشت توماس مان رفته رفته آكنده از نام فرانس میشد، ولی لحظه خداحافظی باز مانند همیشه رسید و نویسنده به دنبال وقت مناسبی میگشت تا با این گارسن جوان به تنهایی و دور از چشم دیگران وداع گوید. در دفترش نوشت: “مدت درازی دست یکدیگر را فشردیم. او گفت: اگر ما همدیگر را نبینیم چه میشود؟ و من دیگر هیچ نمیتوانستم بگویم جز این كه: خوش باشید فرانس عزیز. شما راه خود را به هرحال پیدا خواهید كرد.”
توماس مان بعد از بازگشت به سرعت برای او نامهای نوشت و یک بار دیگر مسئله كمك مالی را یادآور شد. مدتی گذشت و جوابی نیامد. نویسندهای كه از چهار گوشه جهان نامه دریافت میكرد اینك بیصبرانه، در حسرت چند خط از یك گارسن جوان سویسی میسوخت: “آه اگر آن جوان میدانست كه من چه بیصبرانه منتظر چند كلمه از اویم، ذرهای بیشتر عجله میكرد.” و چند سطر بعد:”چرا نمینویسی كه از نامهام خوشحال و خوشنود شدهای، احمق عزیز؟”
این آخرین عشق بزرگ توماس مان بود ولی نه آخرین عشق. و او با وجود این در سوگ جدایی از فرانس عزادار ماند و نوشت:” دلم میخواهد كه بمیرم، چرا كه دوری آن جوان را دیگر نمیتوانم تاب بیاورم.”
تلخکامی سنین پیری توماس مان البته تنها از این آخری نبود. نامهای آرمین، ویلری، پاول، ولادیسلاو، كلاوس و فرانس تغییر پیدا كرده و در قالب داستانهای ادبی، به شخصیتهای دیگری فراروییده و در چهارگوشه جهان پراكنده شده بودند. ولی نامهای اصلی هنوز در ذهن نویسنده بود و جایی، در ژرفای ذهن او رسوب كرده و مدام آزارش میداد. نویسنده شاید در آخرین لحظات عمرش نیز همین نامها را زمزمه میكرد و شاید هم برای آنها داستانهای تازهای میساخت.
—–
اعتقاد و پافشاری بر خود و بر احساسات خود، در وهله اول اعتراف به وجود خویشتنِ یگانه و نیز قبول واقعیت وجودی خود است. با در نظر گرفتن این مطلب در مییابیم كه توماس مان تقریبا هیچگاه وجود و احساسات خویش را جدی نگرفت. احساسات در همه حال به همراه انسان زاییده میشوند و سپس تغییراتی مییابند و نیرومندتر میشوند، و یا سركوب میگردند و چهره عوض میكنند، ولی هیچگاه از بین نمیروند. و به همین دلیل نیز هست كه ما انسانها در پیری نیز احساسات كودكی خود را باز به صورتی تكرار میكنیم و یا حتی به عبارتی به كودكی خویش باز میگردیم.
بیگمان چیزی كه احساسات ما را سركوب كرده و آنها را در مواردی به جهتهای دیگری میکشاند اعتقادات ماست که ناشی از فرهنگ و قوانین جامعهای است که در آن زندگی میکنیم. چنین چیزی به ویژه در مورد توماس مان نمودِ آشكار مییابد که در موارد زیادی، هم در زندگی نهفتهاش و هم در هنر آشکارش، به نوعی “پسربارگی یا شاهدبازی” برمیخوریم. به نظر میرسد كه در درون این نویسنده، احساسات درونی و اعتقادات اجتماعی متضاد هم، از كودكی تا پیرانهسری، مثل دو همسایه متخاصم، در كنار یكدیگر به یك حیات پرتشنج ادامه دادهاند كه بُرد البته همواره از آن همسایه دوم بوده است. با وجود این، همسایه اولی آرام نمینشیند، همه چیز را میپاید و گاه و بیگاه، این جا و آن جا، به دنبال موقعیتی میگردد كه اظهار وجود كند. “تونیو كروگر” و “مرگ در ونیز” و دیگر آثار توماس مان نتیجه همین اظهار وجود امیال سركوفته است، داستانهایی که، میشود گفت، فرم در آنها بر محتوا پیروز شده و به همین دلیل، موضوع از حد اروتیک و احساس فراتر نمیرود.
در تاریخ ادبیات کسانی بودند همچون اسكار وایلد، پاول ورلن و آرتور رمبو که زندگیشان را نیز چون یک اثر هنری، در کنار خلق آثار هنرشان، به نمایش میگذاشتند. اما توماس مان فقط آثار هنریاش را خود ساخت و زندگیاش را به دست جامعه و آداب و رسوم آن سپرد.
وضعیت توماس مان، از جمله به همین دلیل، بحرانی است. برای چیره شدن بر این بحران، او سعی میكند از نیمهای از وجود خود بگذرد و آن را نادیده بگیرد، ولی واقعیت لجوج، خود را بر ذهن او تحمیل میكند. و توماس مان در مبارزه بر علیه طبیعت خویش هیچگاه پیروزمند میدان نیست. خلاقیت و توانایی هنری توماس مان در حقیقت از همین ناتوانیها و شكستهای او مایه میگیرد. حاصل این عشقها و این شكستها این بود كه وی را هنرمند ساخت.
توماس مان احساسات نسبتا پنهانش را شكل هنری میدهد تا از دستشان خلاصی یابد. ولی تناقض همزاد او گویا در ادبیات نیز گریبان نویسنده را رها نمیكند. احساسات او، درست یا غلط، انسانی هستند و این همان چیزی است كه محتوای داستانهای او را تشكیل میدهند، ولی توماس مان آن جایی كه به شكل و فرم داستان میرسد سنتگرا میشود. محتوای داستانهای توماس مان ژرفای روح آدمی و هزارتوی انسان قرن بیستم است. ولی در شكل از حد رمانهای ناتورالیستی قرن 19 فراتر نمیرود. نظم و انضباط و ظاهر پدر، خود را به فرم داستانهای وی منتقل كرد و احساسات سركش مادر، محتویات را ساخت. این فرم همان چیزی بود كه براحساسات او به گونهای مهار میزد و آنها را به حالت اعتدال نگاه میداشت. برای این كه این احساسات زنجیر بگسلند، نویسنده میتوانست به آنها فرم همسنگ آنان را بدهد، ولی تأثیر پدر قویتر از این بود. توماس مان در داستانهایش نیز “بورژوای سرگردان” ماند. به این ترتیب پاسخ این كه چرا نویسنده حتی در داستانهایش مرد عاشق را به كام نمیرساند واضح است: یكی از دوطرف رابطه اگر همان توماس مان واقعی نیست، دست کم مهمترین خصوصیات او را داراست. به كام خوشبختی رساندن او و درگیركردنش با رابطه جنسی با همجنس، بدان معنی است كه نویسنده علنا بر این گونه رابطه جنسی صحه گذاشته است. و توماس مان البته كه به دنبال چنین چیزی نبود. او میخواست این احساس غریزی را تا حد ممكن تلطیف و افلاطونی كند و اعتلا بخشد تا سرانجام از حالت زمینی خارج و به حالتی خداگونه برسد. اگر تاچیو در “مرگ در ونیز” چون خدایی كوچك، گویا از دنیاهای آن سو میآید و در آخر، لحظاتی پیش از مرگ آشنباخ، او رابه اشاره دستی به نامتناهیهای دریا و به ابدیت فرا میخواند، تنها بر همین زمینه قابل توضیح است: “او بر ترس خود از عشق جسمی نمیتوانست پیروز شود، ریاضت، طبیعت دوم او شده بود.” و گاهی حتی از اینكه هنرش را بر زمینه عشق به همجنس خلق میكرد شرمگین مینمود: “مردمان پاكدلی كه تحت تأثیر هنرمند قرار گرفته اند متاسفانه میگویند `موهبتی است` چون فكر میكنند كه نتایج روشن و متعالی طبعا باید علل روشن و متعالی نیز داشته باشد. هیچكس تصور نمیكند كه این `موهبت` ممكن است مشكوك باشد و سرچشمه تآسفبرانگیزی در باطن داشته باشد.” این شك و تردیدها برای توجیه ریاضت توماس مان كافی است. نویسنده گاهی پا را از این هم فراتر میگذارد و احساس پرصلابتش به همجنس، احساسی شیطانی و تاریك میشود، و نیز راهی به سوی “جهنم”، كه شاید همان ادبیاتی است که مّدنظر او بود :”ادبیات حرفه نیست، بلكه لعنت است.” این را نیز نویسنده از زبان تونیو كروگر میگوید، شخصی كه مانند اكثر شخصیتهای شكستخورده داستانهایش، شباهتهای زیادی به خود وی دارد.
[i] Armin Martens
[ii] Wilri Rimpe
[iii] Wladyslaw Moes
[iv] Klaus Heuser








