
فیلیپ ژانادا، نویسندهٔ فرانسوی، برای رمان «زن ناشناسِ اسکلهٔ ژاول» برندهٔ جایزهٔ گنکور ۲۰۲۶ شد. این کتاب با بازگشایی ادبی پروندهٔ قتل لوئیز کانسو در پاریسِ سال ۱۹۴۹، از معمای شناسایی قاتل فراتر میرود و زندگی زنی را بازسازی میکند که سرگذشتش زیر سایهٔ مرگ خشونتبارش مانده بود. پژوهش در اسناد قضایی و مطبوعاتی، در این روایت، با تأمل دربارهٔ حافظه، نابرابری و امکان شناخت قربانی پیوند میخورد.
خلاصه صوتی:
نتیجهٔ جایزه روز سهشنبه، سوم نوامبر ۲۰۲۶، در رستوران دروآن پاریس اعلام شد. ژانادای ۶۲ساله با شش رأی در برابر سه رأی سیلوَن پرودوم به پیروزی رسید. «زن ناشناسِ اسکلهٔ ژاول»، منتشرشده در انتشارات فلاماریون، سیزدهمین رمان اوست.
در مرکز کتاب، لوئیز کانسو قرار دارد؛ زنی ۲۹ساله که جسدش در سپتامبر ۱۹۴۹ در کنار رود سن پیدا شد. او پیشتر از مدلهای مورد توجه نقاشان محلهٔ مونپارناس بود. جنگ و اشغال پاریس مسیر زندگیاش را تغییر داد و برای گذران زندگی به کارهای مختلف، از حضور در سینما تا کار در کابارهها، روی آورد. ژانادا با دنبالکردن این مسیر، تصویری از زندگی او پیش از تبدیلشدن به موضوع یک پروندهٔ جنایی ترسیم میکند.
از پروندهٔ قتل تا شناخت یک زندگی
روش ژانادا بر گردآوری و کنار هم گذاشتن ردها استوار است: گزارشهای پلیس، اسناد قضایی، مطبوعات و مکانهایی که کانسو در آنها زندگی کرده بود. مطالعهٔ رمانهای ژرژ سیمنون و شیوهٔ نگاه کمیسر مگره نیز در پیشبرد جستوجوی او نقش دارد؛ شناخت قربانی، راهی برای نزدیکشدن به حقیقت جنایت میشود. (lemonde.fr)
این جستوجو همزمان مسئلهای دربارهٔ روایت پیش میکشد: چگونه میتوان از زنی نوشت که بخش بزرگی از اطلاعات باقیمانده دربارهاش را دیگران ثبت کردهاند؟ از این منظر، اهمیت کتاب در بازسازی زمینهای است که زندگی و مرگ کانسو را احاطه کرده بود؛ زمینهای که جنسیت، موقعیت اجتماعی و پیشداوریهای زمانه در آن تعیینکنندهاند. ناتالی کروم، منتقد «تلراما»، رمان را دفاعیهای فمینیستی توصیف کرده است که طنز نامتعارف نویسنده نیز در آن حضور دارد.
مرز میان جستوجوی ادبی و داوری قضایی
ژانادا در گفتوگویی دربارهٔ شیوهٔ کارش تأکید میکند که خود را پلیس، وکیل یا دادگستر نمیداند. او نسبت به تحقیقاتی انتقاد دارد که از ابتدا فرضی قطعی میسازند و سپس شواهد را در تأیید آن میخوانند. دربارهٔ این کتاب نیز میان اطمینان شخصیاش به هویت قاتل و احتیاطی که از یک قاضی یا مأمور تحقیق انتظار میرود، تفاوت میگذارد.
این تمایز برای خواندن رمان اساسی است: ادبیات میتواند پرسشهای فراموششده را دوباره مطرح کند، اسناد را از زاویهای دیگر بخواند و توجه را به زندگی قربانی بازگرداند؛ اما نتیجهٔ تحقیق نویسنده جای حکم دادگاه را نمیگیرد. گنکور امسال از این زاویه، فرصتی برای بحث دربارهٔ توان و مسئولیت روایت مستند است: اینکه چگونه میتوان به زندگی خاموششدهای نزدیک شد، بیآنکه فاصلهٔ میان سند، استنباط و تخیل را نادیده گرفت.







