احمد حسن‌زاده: طلوع

1ـ سرگرد

همه مردم می‌دانستند. خبرش به مقامات هم رسیده بود. از روحانیان، خان‌ها، کدخداها و متنفذین منطقه هم پیغام داشتم. اما تا وقتی دستور از بالا نیامد، در قضیه دخالت نکردم. اتاقکم پشت ساختمان پاسگاه بود. ته‌استکانی  بالا رفته بودم و داشتم سیگاری آتش می‌زدم که یکی از سربازها در زد. تلگرافی از تهران، از وزارت جنگ آورده بود. دستور اقدام داده بودند؛ هرطور که صلاح می‌دانستم. قبلاً شایستگی‌های زیادی در ماجرای خلع سلاح ایلات و سربازگیری نشان داده بودم. همان روز، جواب تلگراف را فرستادم. خواسته بودم فرصت تحقیق بدهند تا بعد راه حل ارائه کنم. تا فردای آن روز صبر کردم. جواب تلگراف آمد. باز هم گفته بودند هر طور صلاح می‌دانم، عمل کنم.

آقابابا طلوع کرده بود. مردی میانسال از دِهی پای کوه دِنا. در جوار امامزاده بست نشسته و طلوع کرده بود.

نمی‌دانم، اما شاید کمی دیر دست به کار شده بودم. کمتر از یک‌سال از ماجرای طلوع می‌گذشت. هر روز بر هواداران آقابابا اضافه می‌شد. سرعت رشد جنبش حیرت‌آور بود. می‌دانستم در برابر آزمونی سخت قرار گرفته‌ام. با افراد کمی که در اختیار داشتم، نمی‌توانستم اقدامی ضربتی انجام دهم. کار از کار گذشته بود. نمی‌شد حرکتی را که آن‌طور رو به گسترش بود، در نطفه خفه کرد؛ دیگر از پیله در‌آمده بود. هزاران نفر از بویراحمدی، بختیاری، قشقایی، کهگیلویه، مَمَسنی و بعضی از افراد شهرهای مجاور را به هیجان آورده بود. طلوع کرده و به حرکت پیوسته بودند. شنیده بودم مردم از سنین مختلف، تدارک می‌دیدند، در دسته‌های مختلف نظم می‌گرفتند و به حرکت در‌می‌آمدند. آداب و تشریفات خاصی را رعایت می‌کردند و با شوقی غریب و به امید دیدار و کسب فیض، دریافت دستور از آقابابا و اعتراف به گناهان‌شان در محضر او، به‌سوی منزلگاهش راه می‌افتادند. همین‌که از گردنه سرازیر می‌شدند و آبادی نمایان می‌شد، حالشان دگرگون می‌گشت و با عشق و شوقی عجیب، با آواز و شعار‌گویان به خروش درمی‌آمدند و به‌سویش گام برمی‌داشتند و تا زمانی که آقابابا را نمی‌دیدند به از پا نمی‌نشستند. شعار طلوعیان «مال، مال‌الله» و شعرشان «مُه که، مِهر علی مِنِه دِلِمِه، دولت و مال سی چِنِمه»[1] بود.

وقتی جواب تلگراف آمد، به اتاقم برگشتم. باید فکر می‌کردم. قضیه می‌توانست خیلی خطرناک‌تر از آنچه مقامات فکر می‌کردند، باشد. باید تمام تجربه و فکرم را به کار می‌گرفتم. نیاز بود ماجرا را از نزدیک ببینم. اگر پا می‌داد، باید خودم با آقابابا حرف می‌زدم. لازم بود حالات و کردار مردم را با چشم خود می‌دیدم. تصمیم گرفتم روز بعد سری به دِه بزنم.

خوابم نمی‌برد. شب قبل هم به‌زحمت چند ساعتی خوابیده بودم. بعد از غائله غارت قلعه سمیرم، تقریباً به این وضع عادت کرده بودم. آن‌شب، زخم پشت گوشم حسابی تیر می‌کشید؛ درد زیادی داشت. دستی به زخم کشیدم. گِره‌گِره و بدترکیب بود. می‌توانستم شیاری را که گلوله ایجاد کرده بود، حس کنم. همیشه وقتی دست می‌کشیدم، حس می‌کردم؛ همیشه هم دست می‌کشیدم. در تمام سال‌های بعد از غائله، بعد از کشته شدن هم‌قطارهایم توی قلعه و آن کشتار وحشیانه، خواب درست به چشمانم نیامده بود. قدم‌به‌قدم و هوشیار گام برداشته بودم. آرام و با برنامه و یکی‌یکی همه فرماندهان را راضی کرده بودم و انتظار کشیده بودم تا مرا دوباره به بویراحمد بفرستند. اما حالا کاملاً مطمئن نبودم شستن خون با خون کار درستی است یا نه؟ نمی‌توانستم با خودم یک‌دل باشم، گرچه انتقام در انتهای وجودم شعله می‌کشید، ولی روپوشانده بود. سعی می‌کردم بر خود مسلط باشم و به آن شعار رنگ‌باخته‌ای که خاص وظیفه‌شناسی مبتذلم بود، همان شعاری که در تمام سال‌های خدمتم مرا احاطه کرده بود، پایبند باشم. حالا دیگر آن‌قدرها جوان نبودم و سر پرشور نداشتم. در عوض گمان می‌کردم فراست بیشتری دارم و باید کارها را با شایستگی فکری بیشتری به انجام برسانم. حالا دیگر معنای انتقام برایم کشتن یک یا صد نفر نبود. می‌خواستم ریشه شرارت را بخشکانم. شرارت؟ اما هنوز به درستی نمی‌دانستم ریشه شرارت را کجا جست‌وجو کنم. حتی نمی‌دانستم آیا ماجرایی مثل طلوع واقعاً شرارت نام دارد یا نه.

ساعت چهار صبح بود. بیدار بودم. داشتم به نامه دکتر نگاه می‌کردم. خواسته بود سریع‌تر به تهران بروم. می‌خواست دوباره معاینه‌ام کند. مطمئن بودم چیزی بیشتر از معاینه در کار بود. شاید چون باقی‌مانده گلوله در جمجمه‌ام به حرکت درآمده بود. شاید دکتر می‌دانست حالا وقت حرکتش رسیده. وقتش رسیده بود. فواصل بین دردها روز به روز کمتر می‌شد. گاهی تا سر حد بی‌هوشی می‌رفتم. سر و صدایی از سربازخانه بلند شد. همیشه و هر لحظه انتظار حمله داشتم؛ انتظار غارت و دستبرد و کشت و کشتار. امری عادی بود. مثل شاشیدن و ریدن؛ گرچه بعد از طلوعِ آقابابا همه جور جرم، جنایت، غارت و شرارتی کمتر شده بود. به سرعت کَمری‌ام را مسلح کردم و بیرون زدم. سربازها وحشت زده گِرد یکی از هم‌قطارهاشان جمع شده بودند. بی‌اندازه ترسیده بود. زار زار گریه می‌کرد. می‌گفتند خوابِ بد دیده، چندین‌بار فریاد کشیده و بعد هم به گریه افتاده است. سربازهای دیگر را به سربازخانه و سر پست‌هایشان فرستادم. سرباز را به دفتر بردم. به او استکانی چای و چند دانه مسقطی دادم. کمی آرام شد. خواب دیده بود پاسگاه از یک طرف مورد حمله شیرها قرار گرفته و از طرف دیگر گرفتار آتش شده است. در این میان، مردی با ردای سفید سر رسیده، پاسگاه را نجات داده بود. خودش نمی‌فهمید، اما می‌دانستم منقلب شده است. یک چیزی تو خواب منقلبش کرده بود. به همین‌خاطر گریه می‌کرد، اما نمی دانست چرا؟

روز بعد، جیپ را روشن کردم و به همراه سرباز خواب‌دیده و یکی دیگر به ده مَزدَک رفتیم. آقابابا به همراه تعداد زیادی از طرفدارانش به استقبال ما آمدند. شاید گمان می‌کردند مثل باقی آدم‌ها برای طلوع کردن آمده‌ایم. آن همه آدم شگفت‌زده‌ام کرد. شاید ۳۰۰ ـ ۴۰۰ نفر. ناگهان سرباز از ماشین بیرون پرید. به سمت آقابابا که لباسی سفید به تن داشت و شال قرمزی دور گردنش بود، دست کشید و به گریه افتاد:

ـ همین آدم بود که پاسگاه را نجات داد قربان، به قرآن‌قسم همین مرد بود.

جلوی آقابابا به سجده افتاد و گفت از پیروان او خواهد شد. آقابابا کنار سرباز منقلبِ من نشست و همین‌طور که دست به سرش می‌کشید، اورادی خواند. سرباز کم‌کم از گریه دست کشید و آرام شد. آقابابا با مهربانی و تبسم به من نگاه کرد.

ـ باید به گناهانش اعتراف کند سرگرد، شما اجازه می‌د‌هید؟

ـ اجازه ما هم دست شماست آقابابا، ما مدیون شما هستیم.

ـ مدیون حقیر؟

ـ از وقتی شما طلوع کرده‌اید، زحمت ما کمتر شده. انگار جرم و جنایت یک افسانه‌ای بوده که تو کتاب‌ها آمده.

آقابابا لبخند زد و تسبیح کشید. ناگهان جمعیت به جوش و خروش آمد، تکبیر و صلوات گفتند. سرباز را بلند کردند و حلقه‌ای شکل دادند. می‌چرخیدند و پشت سر هم، با صدای بلند می‌خواندند: «مال مال‌الله…» دیدم سرباز از خود بی‌خود شده و با آنها دَم گرفته. هر‌ازگاهی روی زانو می‌نشست و گریه می‌کرد. جمعیت دوباره بلندش می‌کرد و با هم می‌چرخیدند و شعار می‌دادند.

قبل از اینکه سرباز را برای اعتراف به گناهانش به سیاه‌چادر آقابابا ببرند، با مهربانی جلویشان را گرفتم. متوجه شدم آن یکی سرباز هم حسابی تحت تأثیر قرار گرفته است. کافی بود اجازه می‌دادم هم‌قطارش به چادر برود؛ آن وقت این یکی برای همه تعریف می‌کرد و هیچ بعید نبود وقتی روز بعد از خواب برمی‌خواستم، پادگان را خالی می‌دیدم و باید در مراسم آقابابا پیدایشان می‌کردم:

ـ آقابابا، این سرباز غسل نکرده، وضو ندارد. اجازه بدهید به پادگان برگردد، حمام کند و با لباس شخصی شرفیاب شود. هر چه باشد، الان لباس دولت به تن دارد. فردا شخصاً این جوان را آراسته، خدمتتان می‌آورم.

ـ حرف حساب است. خدا به خاطر لطفی که به این جوان می‌کنید، پاداشتان می‌دهد.

همگی مریدانش فریاد زدند: «انشاءالله.»

در راه برگشت، سرباز سر به پایین داشت و هر‌ از‌ گاهی اشک‌هایش را با بال آستین خشک می‌کرد. چیزی نگفتم. آن یکی هم ساکت بود. هر دو انگار عوض شده بودند. همین‌که به پادگان رسیدیم، دستور دادم همه به خط شوند. سرباز منقلب را آوردم جلوی جمع و خواباندم زیر گوشش. بعد دیگر اختیار دست خودم نبود. تا می‌خورد، او را زدم. فریاد می‌زدم: «حالا برای من منقلب می‌شوی پدرسوخته؟ بی‌شرف، آبروی هر چه سرباز را بردی، گول یک آدم دغلکار را می‌خوری؟ یک آدم قانون‌شکن؟ آشغال بوگندو، مادرت را به عزایت می‌نشانم…»

 انگار به جنون رسیده بودم. سرباز التماس می‌کرد و من ول‌کن نبودم. تقریباً از هوش رفته بود که دست کشیدم. دستور دادم ببرندش بازداشتگاه. بعد جلوی همه حکمش را نوشتم. او را به جرم همکاری با اشرار به دادگاه نظامی معرفی‌ ‌کردم. دادم حکم را با صدای بلند برای بقیه خواندند. همه تو کشیده بودند. نفس از کسی در نمی‌آمد. همان روز با یکی از سربازها ـ دستبند به‌دست ـ فرستادمش مقر ارتش در شیراز.

وقتی به اتاقکم برگشتم، تمام تنم می‌لرزید. پس اوضاع این‌طور بود. تأثیری وحشتناک و منقلب کننده. باورم نمی‌شد زیر گوشم یک همچین هیولایی سر‌برآورده باشد. همه چیز را خیلی دست‌کم گرفته بودم. اگر جلو آقابابا گرفته نمی‌شد، می‌توانست یک کشور را تکان دهد. فردای آن روز پیکی برای آقابابا فرستادم و پیغام دادم سرباز مذکور بیماری سختی گرفته و به همین خاطر، برای درمان سریعاً به اصفهان منتقل شده است. نمی‌خواستم جای شک و سوءظن باقی بگذارم. نمی‌خواستم مردم را علیه دولت تحریک کنم. حتی خان‌ها هم تو کشیده بودند. آن سال هیچ حرفی از بهره مالکانه، شاخشُماری، دیدنی، رشوه، دزدی، سهم عَلَفچَر و… نبود. یعنی هیچ خانی جرئتش را نداشت چیزی بخواهد. من هم تا اطلاع ثانوی سربازگیری را عقب انداختم. طرفداران آقابابا حالا دیگر همه‌جا بودند و مخالف یا مخالفان را بیچاره می‌کردند. تصمیم گرفتم با خان‌ها، روحانیان و سران طوایف و متنفذینی که بعد از طلوع متضرر شده بودند؛ اما حالا جرئت اعتراض نداشتند، جلسه‌ای ترتیب دهم. افرادی را توی ذهنم گلچین کردم، مؤثرترین‌ها و متنفذترین‌ها را. دعوتشان کردم و سفره‌ای رنگارنگ ترتیب دادم. 

بعد از شام حضرات پیشنهاد کردند آقابابا را دستگیر، زندانی و اعدام کنم! خیلی سراسیمه بودند. معلوم بود به وحشت افتاده‌اند. با پیشنهادشان اکیداً مخالفت کردم. سعی کردم همه ابعاد قضیه را برایشان روشن کنم و دعوتشان کنم به هم‌فکری بیشتر. باید جلوی هر کار عجولانه‌ای را می‌گرفتم. یک حرکت و حرف اشتباه می‌توانست همه چیز را به مخاطره بیندازد. به آنها گفتم: «آقایان صبور باشید. این‌طور نمی‌شود. چیزی که شما از من می‌خواهید، نهایت کمک به رسالتش است. اگر آقابابا دستگیر یا زندانی شود و یا بدتر از همه این‌ها کشته شود، قهرمانی نامی و پیری صاحب کرامت و معجزه می‌شود. اثر تحریک و شورش تلخ او سال‌ها به‌جا می‌ماند. چرا اولین چیزی که به ذهنتان می‌رسد، کشتن است؟ فکر می‌کنید با مرگ او همه‌چیز تمام می‌شود؟ تخم خطرناکی که او پاشیده، ریشه می‌دواند و فراگیر می‌شود. لطفاً توجه داشته باشید، این‌طوری از او یک امامزاده می‌سازیم، یک مَزدَک ثانی. یک قهرمان برای بویراحمدی‌ها که هیچ، سایر شهرها و مناطق اطراف هم او را الگوی خودشان قرار می‌دهند و آن‌وقت ما به جای درگیری با یک روستا باید با کل جنوب شاید هم با کل کشور درگیر شویم. شما که رعیت خودتان را بهتر از بنده می‌شناسید. بقیه ولایات هم کنار بکشند، بویراحمدی‌ها دست بردار نیستند. اگر روی دنده غیرت و غیرت‌کشی بیفتند، هیچ چیز جلودارشان نیست. حالا شما بیایید یکی را که آن‌قدر بهش اعتماد و اعتقاد و ارادت دارند، جلو چشمشان از بین ببرید، فکر می‌کنید ساکت می‌نشینند؟ تا آخرین قطره خونشان پای آن آدم می‌ایستند. صبر داشته باشید آقایان، هرکاری وقتی دارد. شاهنامه آخرش خوش است.»

2ـ  کدخدا

بله قربان، همه‌چیز را از نزدیک دیده‌ام. خودم؟ نخیر. علاقه‌ای به این کار نداشتم. بیشتر دوست داشتم حاضر و ناظر باشم تا مغروق. بله، همه به یک شکل رفتار می‌کردند. همگی یک خط را طی می‌کردند. همه هم به فرمان آقابابا، زیر نظر او. مردمی که طلوع می‌کردند چهل شبانه‌روز، بعضی بیشتر، اما کمتر از چهل شبانه‌روز نبود، گوشه‌نشین می‌شدند. بله، شخصاً از نزدیک شاهد بودم. جوار امامزاده یا توی سَرای[2] آن یا هم تو چادرهای بی‌شماری که برپا شده بود می‌نشستند، اوراد می‌خواندند، شیون و زاری می‌کردند و این‌طوری کم‌کم طلوع می‌کردند. یا خود آقابابا یا مریدانش به آنها سر می‌زدند. تنهایشان نمی‌گذاشتند، روحیه می‌دادند بهشان، حمایتشان می‌کردند. یک وقت‌هایی من هم همراهی‌شان می‌‌کردم. گذشته از ماجرای آقابابا، بالاخره مهمانمان هم بودند. ضمناً بنده هم که نمی‌توانستم جلو آن همه آدم دربیایم و سازِ چپ کوک کنم. رو همین‌حساب، گاهی باهاشان می‌نشستم و بهشان دل می‌دادم. این مدت که عرض کردم خدمتتان؛ یعنی همین چهل شبانه‌روز، این بندگان خدا در عالم رؤیا می‌دیدند شیر و پلنگ و خرس و ببر و مار و جانواران درنده دیگر بهشان حمله می‌کنند. بله، به صراحت می‌گفتند، قسم سر بچه‌هایشان را می‌خوردند که دیده‌ایم و حیران حرف می‌زدند. آن‌ عده‌ایی که این مدت را تحمل نمی‌کردند، کارشان زار بود. یعنی هم آقابابا این را می‌گفت و هم می‌شنیدم که بلاهایی سرشان آمده. خودم؟ نه، نه، ندیدم. کمتر پیش می‌آمد، اما می‌گفتند که فلانی مُرد، یا بهمانی را مار زده است و از این حرف‌ها، اما اینکه خودم به چشم ببینم، خیر، ندیدم. اما آنها که از این پُل می‌گذشتند و این مصائب و خیالات را به جان می‌خریدند ـ بله؟ بله، عرض کردم خدمتتان، از نظر حقیر خیالات بود ـ بعد از ۴۰ روز پرده کنار می‌رفت و همه اسرار پنهان برایشان آشکار می‌شد. این‌طور می‌گفتند. زبان حیوانات را می‌فهمیدند. اما کافی بود کوچک‌ترین خطا و سهل‌انگاری ازشان سر بزند، آن‌وقت به لعن و نفرین خدا و خلق گرفتار می‌شدند، دنیا و آخرتشان تباه می‌شد. بنده؟ خیر، ندیدم کسی با جانوری هم‌کلام شود. چه‌جور خطایی؟ باور کنید به درستی نمی‌دانم، چطور بگویم، چه‌جور است می‌گویند فلانی نماز را سبک می‌شمارد، یک همچین حالی.

یکی از هم‌ولایتی‌ها می‌گفت: «من سر از کار آقابابا در نمی‌آوردم. روزی رفتم احوالش را بپرسم. ناگهان به من گفت کوه مقابل را نگاه کنم. نگاه کردم. زنی را دیدم کنار آتشی بی‌هوش افتاده بود. بلندی شعله آتش به صدمتر می‌رسید. در دَم از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم به آقابابا سجده کردم.  این‌طوری به او ایمان آوردم.»

چند روز پیش آقابابا به من می‌گفت: «حالا هم گاه‌گاهی چیزی بر من نازل می‌شود. شعرهایی به من الهام می‌شود.»

نه، چیزی نخواند. لااقل برای من که شعری از خودش نخواند. چرا، شعر می‌خواند گاه‌گاهی، اما نه از خودش، از فایز می‌خواند مثلاً، یا از مثنوی و حافظ. اما من خودم گمان می‌کنم تأثیر وافور و تریاک است. آدمی که صبح یک وعده و عصر هم یک وعده وافورش را چاق کند و چند بَست پشت هم دود بگیرد، هر چیزی ممکن است ببیند. تریاک که می‌کشد، رادیو را هم روشن می‌گذارد. وقتی در رادیو عبدالوهاب شهیدی، خوانساری و گلپایگانگی آواز می‌خوانند، آقابابا یک جوریش می‌شود که آدم دلش می‌سوزد. با آوازها دم می‌گیرد و غم و اندوه سراسر وجودش را در خود می‌پیچد. بله خُب، دلم می‌سوزد. بالاخره هم‌ولایتی‌ام است. بله، برای آنکه احساس غریبی و تنهایی نکند، من هم گاهی با او دود و دمی می‌گیرم.   

3ـ مأمور

سرگرد مرا مأمور کرد به‌محض اینکه یک نفر به نام سیدعباس، از رابطان آقابابا برای تماس با خان سر‌و‌کله‌اش پیدا شد، فوراً او را خبر کنم. قبل از آن، به دستور سرگرد گروهی را تشکیل داده بودم. هر شب یکی از سربازها را در لباس رعیتی می‌فرستادم در جمع اعتراف‌کنندگان بنشیند و از کسانی که در اعترافاتشان از تفنگ‌های غارتی و مخفی‌شده حرف می‌زدند، فهرست تهیه کنند. یک روز به سرگرد گفتم ما فکر می‌کردیم حداقل دوسوم سلاح‌های غارتی را جمع‌آوری کرده‌ایم، اما این فهرست از تمام آن دوسومی که جمع کردیم، بیشتر است. تازه هر شب هم یک اعتراف جدید داریم. اگر از همین حالا شروع کنیم به جمع کردن، بیشتر از یک‌سال طول می‌کشد. سرگرد خندید و گفت: «هرکاری وقتی دارد.» می‌دانستم نقشه‌ای در سر دارد. آدم آگاهی بود. همیشه نقشه‌هایش به خال می‌نشست. گمانم دنبال مدرک بیشتر بود. منتظر بود آتشِ طلوع بخوابد. آن وقت می‌توانست درخواست نیروی بیشتری کند و در یک عملیات ضربتی، قبل از آنکه غارتگرها خبردار شوند، همه سلاح‌ها را جمع کند. من هم اگر جای او بودم، همین‌کار را می‌کردم.

یک روز خان مرا به خانه‌اش دعوت کرد. رفتم. حدود صد نفر از طوایف مختلف حضور داشتند. طولی نکشید همه بلند شدند و گفتند سید‌عباس آمد. به‌جز من همه به استقبالش رفتند. جلو خانه روی سکویی ایستاد و مدتی برایشان سخنرانی کرد. بعد دیدم خان، سیدعباس را کناری کشید و چیزی به او گفت. حدس زدم درباره من صحبت می‌کند. بعد همه آمدند. سیدعباس در کنارم نشست. بدون هیچ سلام و احوالپرسی، تیغ از رو بسته بود.

ـ آمده‌ام اینها را ارشاد کنم.

به سوی جماعت دست کشید و یک جورِ بر ما مَگوزیدی چشم گرداند و قدری درباره خوبی‌های خان لفاظی کرد و بر مخالفان آقابابا لعنت فرستاد. بعد رو به من چشم دراند و چانه‌ام را گرفت.

ـ پدر‌سوخته تو هم مخالف هستی؟

ـ آقا مگر شما سید نیستی؟

ـ بله.

ـ پس باید با محبت مرا ارشاد کنید.

دستش را پایین انداخت. حرفی که زدم، انگار آب بر آتش بود. غلاف کرد. مهربان‌تر شد. لبخندی دوید زیر سبیلش.

ـ ایشان آدم فهمیده‌ای است. اما برای اینکه مطمئن شود و به سوی ما بیاید، یکی از اسرار گذشته‌اش را برملا می‌کنم تا بداند همه‌چیز را می‌دانم. یادت می‌آید در خیابان شقایق تهران شبانه تو را تعقیب می‌کردند، در جوی آب افتادی؟ چیزهای دیگر هم می‌دانم اما نمی‌گویم.

مزخرف می‌گفت. ولی قرار نبود ما حرف‌های آنها را رد کنیم. چون اگر حرفشان را رد می‌کردیم، کسی باور نمی‌کرد و ما دروغ‌زده و انکارکننده از آب درمی‌آمدیم. به تازگی شایعات و نوشتن کاغذها را شروع کرده بودیم. شایعات از قول آقابابا یکی این بود که به‌زودی کوه دنا فرو می‌ریزد. زمان را هم دقیق گفته بودیم. سه ماه و بیست روز دیگر. دو ماه می‌گذشت و آقابابا هنوز تکذیب نکرده بود. همچنین شایعه کرده بودیم به‌زودی، یعنی تا دو ماه دیگر، کبوترانی سفید از عالم غیب بر پشت بام‌های مردم خواهند نشست و اسرار غیب را بیان می‌کنند. دو هفته دیگر به زمان این شایعه مانده بود و آقابابا و همراهانش این یکی را هم هنوز تکذیب نکرده بودند. اما مهم‌ترین شعاری که این‌ور و آن‌ور از قول آقابابا رواج داده بودیم و واکنش‌های زیادی هم در برداشت، «عیال عیال‌الله» بود. این هم فکر سرگرد بود. این‌طور دست می‌گذاشتیم روی نقطه حساس. به دستور سرگرد افرادی را به روستاهای مختلف فرستاده بودم تا همراه شعار مال مال‌الله، عیال عیال‌الله را هم به زبان آورند. کارها طبق روال پیش می‌رفت و به قول سرگرد، موفقیت نزدیک بود. رو کردم به سیدعباس:

ـ گردن من از مو باریک‌تر سید، سراپا در خدمتم.

دستش را به مهربانی به شانه‌ام زد و چشم دوخت به جماعت. مردم صلوات فرستادند. بلند شدم که خداحافظی کنم و به سرگرد اطلاع دهم سیدعباس کجاست. قرار بود بیرون آبادی دستگیرش کنیم و به اصفهان منتقل شود. بدون اینکه کسی بفهمد. با تدابیر شدید و مخفیانه. اما آن‌روز اصلاً انتظارش را نداشتم. به همین دلیل بدون سرباز به محل رفته بودم. می‌توانستم از خان بخواهم پیکی به پادگان بفرستد، اما قرار بود او و سایر هم‌فکرانمان هم در جریان امور قرار نگیرند و ما هم اظهار بی‌اطلاعی مطلق کنیم. همین‌که می‌خواستم بروم، خان چرخید سمت من و باصدای بلند گفت قرار است شیخی از شیراز بیاید. بحث داغی داریم؛ حیف است شما نباشید. ببینیم کی شیر است کی روباه. بعد رو کرد به جمعیت و چشم گرداند. جماعت دوباره صلوات فرستادند. خان خیلی کَلَک بود. درسش را فوت آب بود. اما نمی‌دانست آن لحظه دارد برنامه مرا خراب می‌کند. چاره‌ای ندیدم و ماندم. منتظر فرصت شدم که خودم را به پاسگاه برسانم و خبر دهم. در حدود ۵۰۰ ـ ۶۰۰ نفر جمع شده بودند. همه به‌جز من، قلباً طرف‌دار آقابابا بودند. کمی بعد همهمه‌ای دم دروازه شروع شد و جمعیت صلوات بلندی فرستادند. شیخ از در وارد شد و با راهنمایی خان، نزدیک سیدعباس نشست. چشمان نافذ و ریش جوگندمی توپی داشت. چای آوردند و شیخ چایش را داغ داغ سرکشید، عبایش را تنگ پیچید دور تن و رو کرد به حضرات:

ـ آمده‌ام درباره موضوع طلوع بیشتر بدانم؛ قصه چیست؟

کمی سرجایش جابه‌جا شد، دستی به ریشش کشید و منتظر ماند. کسی چیزی نگفت و خودش دوباره به سخن آمد.

ـ هر کس مطلبی دارد، بیان کند. بگویید تا بگویم.

 یک نفر از آدم‌های خان، کمی خودش را جلو کشید. شَش‌پَر آهنی تیغ‌دارش را جلو زانو روی زمین خواباند و تسبیح درازش را بالا آورد. گفت:

ـ آقاشیخ تسبیح بهتر است یا شش‌پر؟

ـ تسبیح.

بعد شش‌پرش را برداشت و به بیرون پرتاب کرد. شش‌پر خورد به دیوار کاهگلی حیاط و زمین خورد. شیخ، نافذ نگاهش می‌کرد و جُم نمی‌خورد. بعد تسبیح را بالا آورد و رو به جمعیت گفت:

ـ گپ ما این است، شش‌پر بیندازید و تسبیح به دست گیرید. خوب است آقاشیخ؟

ـ خوب است.

یکی دیگر از افراد خان گفت:

ـ آقاشیخ، دزدی خوب است یا بد؟

ـ بد است.

ـ اگر پدرتان بمیرد و دست خالی باشید، اِذن داریم برای خرج دفنش، بزغاله‌ای بدزدیم؟

ـ نداریم.

ـ قبل از اینکه طلوع کنم، پدرم مرد، بزغاله‌ای دزدیدم و برای سفره عزایش کشتم. پدرم هم برای فوت پدرش یک میش دزدید و کشت. اما بعد از طلوع دیگر دزدی نمی‌کنم، آقابابا می‌گوید ذکر بگویم و اذان بخوانم. خوب است یا بد؟

ـ خوب است، خداوند توبه‌کاران را دوست دارد.

دیگر طاقت نیاوردم:

ـ آقاشیخ، اینها که می‌گویند، بدیهیات است که خوب است. اما چیزهای دیگر هم هست که یکی مثل من مخالف است.

ـ بگو.

ـ فرض کنید کار ناپسندی در گذشته کرده‌ام که در قلب و فکرم پنهان است. اما یک‌روز یکی از راه می‌رسد و جلوی دیگران رجز می‌خواند که من اسرار تو را می‌دانم. شرع در این باره چه حکم می‌کند؟

 ـ لا یعلم‌الغیب الا هو. چنین ادعایی خلاف شرع است. آن شخص کیست؟

ـ همان پدرسوخته‌ای که کنارتان نشسته، نامش سیدعباس است.

ـ تو همچین حرفی زده‌ای؟

ـ بله.

شیخ نیم‌خیز شد به سوی سیدعباس چرخید:

ـ تو غلط کردی.

ناگهان مجلس گُر گرفت. همه از جا جهیدند. عده‌ای شیخ و تعدادی هم سیدعباس را گرفته بودند که به هم نرسند. تفنگ‌چیان خواستند مرا بکشند. صاحب‌خانه پادرمیانی کرد. با اینکه خودش از مریدان آقابابا بود، اما خوددار بود و مانع جر و جنگ شد. نگذاشت مرا بزنند. من خیلی تو فکر این بودم که دیرتر از سیدعباس آنجا را ترک نکنم. آخر سیدعباس رابط طلوعی‌ها و طرف‌دارانشان در شهرهای دیگر بود. هر دو سه ماه یک‌بار به بویراحمد می‌آمد و با آقابابا و طرف‌دارانش انجمن می‌کرد. خیلی برای ما مهم بود در این سفر دستگیرش کنیم. قرار بود آن روز بویراحمد را ترک کند و معلوم نبود چند شهر را سر راه با مزخرفاتش به گند خواهد کشید.

دعوا که خوابید، سریع خودم را به سرگرد رساندم. وقتی سربازها به محل رسیده بودند، سیدعباس رفته و ناپدید شده بود. گمانم دستمان را خوانده بود. اگر هم نه، چون با مأمور دولت درافتاده بود و می‌دانست عواقب دارد، سریع‌تر پا به فرار گذاشته و منطقه را ترک کرده بود. مأموران وقتی برگشتند، شیخ را با خود آورده بودند که حداقل دست خالی نباشند و جلوی خشم سرگرد را بگیرند. شیخ از عصبانیت دستانش می‌لرزید؛ به سرگرد گفت:

 ـ طلوعیان دروغگو و مردم‌فریب هستند. باید قهراً جلوِ آنها گرفته شود. ما اکیداً با این حرف‌ها و خرافات زاویه داریم.

سرگرد به شیخ قول داد عده‌ای را مأمور جلوگیری از آنها بکند. گرچه می‌دانستم سرگرد این کار را نمی‌کند. روش خودش را داشت. سرگرد دستور داد شیخ را با جیپ به شیراز ببرند و فوری برگردند.

از فردای آن روز به دستور سرگرد شروع کردیم به پخش کاغذها. سرباز خوش‌خطی داشتیم. جملاتی از نهج‌البلاغه و قرآن را به خط خوش می‌نوشت و با مهری که در شیراز به نام آقابابا درست کرده بودیم، زیرش را مهر می‌زدیم. باید کاغذها را با حوصله و در زمانی یکی دوماهه پخش می‌کردیم. به سرگرد گفتم نکند نسبت به این شک کنند و واکنش نشان دهند. سرگرد با اطمینان خاطر گفت: «نگران نباشید. آقابابا خوشش می‌آید هر چه بیشتر اسمش سرِ زبان‌ها بیفتد. این را هم مثل شایعات دیگر تکذیب نمی‌کند. تازه اگر ببیند گمان می‌کند کار طرف‌داران سینه چاکش است و چشم‌پوشی می‌کند.»    

4ـ آقابابا

یک چیزهایی در من هست که مرا از بقیه تفاوت می‌گذارد. خودتان این را به من فهماندید. خوب و بدش، هر چه هست، حتماً حکمتی در آن می‌دیدید. هر چه هست روی چشم. حالا هم که به این روز افتادم، می‌گویم؛ حتماً حکمتی دارد. اما ناراضی‌ام. همان موقع شما آمدی تو خواب منِ حقیرِ گناهکار و گفتید مال مردم است، مال خودت نیست. هشدار داده بودید، منِ دَنگ باید بیشتر مراقب می‌بودم. اما کاش یک‌بار دیگر می‌آمدید تو خوابم و می‌گفتید کجای کار را قدم کج گذاشتم. به چه کسی مَضرَّت رسانده‌ام، لااقل بروم یک‌طوری جبرانش کنم. بروم، هر که هست به پایش بیفتم و التماسش کنم. من که برای مردم همه‌کاری کردم، نکردم؟ می‌دانم شما دلت دریاست، می‌دانم آن‌قدر رئوفی که حرف‌های منِ حقیر شما را نمی‌آزارد. من اگر با شما حرف نزنم، دلم می‌پوسد، غمباد می‌گیرم، می‌میرم. حالا هیچ‌کس به من و حرفم اعتنایی ندارد. این‌جا، امروز وقتی آمدم، حتی این دالو[3] هم از من روگرداند. ببینید این مردم چقدر نمک‌نشناسَند. چند روز پیش که به کدخدا گفتم من فقط آنچه را بر دلم می‌نهادند، می‌گفتم و می‌کردم، هیچ نگفت، اعتنایی نکرد، پوزخندی زد و رفت. چند روز است می‌خواهم بیایم خدمتتان. اما این سرگرد گفته بود در دِه بمانم و بیرون نروم. گفته بود ممکن است کسانی از بالا بیایند برای سؤال و جواب. یک هفته را منتظر ماندم کسی نیامد. این هم مصیبت تازه‌ام است. نمی‌توانم به اِذن خودم از دِه خودم خارج شوم. می‌بینید مذمت را؟ سرشکستگی را؟ امروز همه دستوراتش را سبک شمردم و آمدم. به خودم گفتم از این بدتر که نمی‌شود، می‌شود؟ مگر می‌توانم طاقت کنم. به زن گفتم اگر آمدند، بگوید امامزاده هستم. 

خوب می‌دانید که من خیلی سختی می‌کشم. خیلی زجر می‌کشم. من امروز همه‌جوره دل به دریا زده‌ام. همه‌جوره. آمده‌ام خدمتتان تا گِلِگی کنم. با خودم گفتم آقابابا برو حرف دلت را بزن. هر چه باداباد. بگو که ناراضی هستی. فوقش اینکه همان‌جا دم ضریح، امامزاده یَغورت[4] می‌کند. سنگت می‌کند. یا نه، آمدی بیرون، قدرت خدا یک مار سیاهی می‌فرستد زیر پایت و نیشت می‌زند و تمام. با خودم گفتم هر چه باشد بهتر از این مذمّت است. بهتر از این بیهوده‌سری است. آخر مگر من چه کردم؟ چرا باید این‌همه زجر بکشم؟ چرا این زجر را تو خانه خان و کدخدا نمی‌اندازید که این همه ایلی‌جماعت را زجرکُش می‌کنند؟ متحیرم از رفتار شما، آخر آنها چپاول می‌کنند، می‌برند و می‌کشند و هزار مَفسده دیگر، آن‌وقت باید نَسَخ آدم‌هایی مثل منِ بی‌پدر و مادر کشیده شود؟ راستش را بخواهید اینها تو فکرم است. مدام هم به خودم می‌گویم حتما حکمتی دارد. حکمتی دارد؟ نعوذبالله، خودم هم نمی‌دانم چه می‌گویم. اما واقعاً دوست دارم بدانم من بیچاره چه کرده‌ام مگر که این‌قدر باید تحقیر شوم؟ اینها را می‌گویم چون نمی‌گویید چه کرده‌ام؟ چندبار باید سرشکسته شوم؟ بعد از آنکه قلعه را از من گرفتند و آبرویم تو طایفه و آبادی و کل ایل رفت، بس نبود؟ شما که این مردم را می‌شناسید. می‌دانید چقدر فراموشکارند، چقدر نمک‌نشناسند. مرا انداختید تو دهن این گرگ‌ها و رهایم کردید به امان خود؟ آن بار تو قلعه که ریختند و دوره‌ام کردند، هیچ‌کدامشان نیامدند کمک. تنها از این سرِ قلعه به آن سرِ قلعه می‌رفتم و تیر در می‌کردم. پنج قطار فشنگ خالی کردم رو سر غارتی‌ها. اما دست تنها بودم. این مردم هم، همگی تو خانه‌هاشان پور[5] کرده بودند. هر چه فریاد زدم «هَی کَکایَل[6] هَی ککایل»، کی شنید؟ کی به دادم رسید؟ وقتی هم قلعه را گرفتند، همین‌ها تو رویم پوزخند می‌زدند و پشت سرم می‌گفتند آقابابا بی‌عرضه است. بی‌غیرت است. ترسو است. قلعه را داد به غارتی‌ها. این‌طورند اینها. رفتم رو تپه ایستادم و داد زدم من بی‌غیرت نیستم، شما غیرت‌کَش نیستید بی‌غیرت‌ها.

بعدِ آن ماجرا خودتان که می‌دانید، تا چند ماه با هیچ‌کس دَم نگرفتم. ماندم تو خانه‌ام. بعد هم آن شب که شما آمدی تو خوابم و دستم را بلند کردید. پای برهنه آمدم دَم سَرایتان، کلاهم را از سر کَندم و چهل شبانه‌روز نشستم در جوارتان. هر روز غسل می‌کردم. پای وِجاقتان[7] می‌نشستم. تو سرم می‌زدم، گریه می‌کردم. توبه کردم. عبادت می‌کردم و خدا را گواه می‌گرفتم که دیگر، کار بد انجام ندهم. بعد از یک ماه عادت و زاری و راز و نیاز و عجز و التجا، زندگی مادی و این دنیا به کل در نظرم سیاه شده بود. شب و روز مشغول عبادت و گریه‌ و زاری بودم. نادم از اعمال گذشته. در این موقع کشف و شهودی بر من حاصل شد. همان شب را می‌گویم. همان شبِ بعد شب چهلم که شما آمدید تو دلم نشستید. همان‌موقع که دِنا را دیدم. خوف برم داشت. برف‌های روی دنا مثل حَبّه‌های آتش می‌سوختند و گُر می‌گرفتند. انگار تمام درختان بلوط‌ بویراحمد را رو دنا جمع کرده و آتش زده بودند. لرزیدم و از هوش رفتم. شما که بهتر می‌دانید. این را هم حتماً خوب به خاطر می‌آورید که شما فیض‌بخش[8] شدید، آمدید تو قلبم. گفتید نترسم. گفتید این آتش خشم خداست. این آتشی است که خدا افروخته تا مردم گناهکار را در آن بیندازد از بس مردم گناهکارند. یا باب‌الحوائج. چه آتشی، چه خشمی بود، چه شعله‌هایی، به بلندی دنا. گفتم این آتش کل دنیا را می‌بلعد. گفتید قدر یک دنیا گناه هست و دستم را بالا بردید. بعد دیگر هر چه را می‌دیدم، می‌دانستم شما تو دلم نشسته‌اید. کسانم می‌گفتند اجنه رفته به جلد آقابابا. اما من اعتنایی به این حرف‌ها نداشتم. آن شب که برای خان پیغام فرستادم که نکند، آن بیچاره‌ها را ازسیاهچال درآورد، دیده بودم یکیشان را که موش، زخمش را می‌خورد، آدم خان که رفته بود تو سیاهچال، دیده بود موش‌ها رو زخم سینه آن مرد گوشت و خون می‌جَوند. گفته بود خدایا توبه. خوف برش داشته بود. بعد آمدم آبادی. مِلکی سفید و چِقه[9]عسلی پوشیدم. زنم دیگر بی‌اعتنا نبود. انگار یک چیزی در من بود که مِهرم را به دلش می‌نشاند. گفت چه می‌بینی آقابابا؟ گفتم گناه زن، گناه. اول آن خدابیامرز پیرو من شد. اما تو آبادی هنوز مردم شک داشتند. روز چهل‌و‌هفتم باز در جوارت بودم. تشنه و گرسنه. اما میلی به هیچ چیز نداشتم. مادّیات در نگاهم تیره و تار شده بود و چه چیزهایی که نمی‌دیدم. با خودم گفتم شما چه چیزها که نمی‌بینید. حالا من یک گوشه‌ای از آن سیاهی را می‌دیدم و واویلا بود. شما و جّدتان چه می‌دیدید؟ چه می‌بینید؟ همان‌روز یکی از زنهای آبادی که وضع مرا دیده بود و دلش برای من سوخته بود، آمد سراغم. برایم پیاله‌ای شیر آورد. نخوردم. چون در آن پیاله شیر نمی‌دیدم، خون می‌دیدم. دانستم یک جای کار ایراد دارد. زن که تغیّر مرا دید گفت:

ـ آقابابا نذر سیدالشهداست.

 از این بابت باکیش نبود. اما ایراد دیگری در کار می‌دیدم. پرسیدم گوسفند مال خودشان است، که گفت از خودشان است. پیاله را پرسیدم. گفت شوهرش در یکی از غارت‌ها با خودش آورده است. پیاله را برگرداندم و نصیحتش کردم. گفتم نکنید، در این ظرف چیزی نخورید، گناه دارد، گرفتاری می‌آورد. زن متحیّر نگاهم کرد. وقتی از او فاصله گرفتم، نرفت، شاید یک ساعت همان‌طور خیره بود به یک جایی و پلک نمی‌زد. حیران مانده بود که من از کجا باید چنین چیزی را بدانم. ناگهان انگار شما تو دلم حاضر شدید و به من گفتید:

تا نزاید بخت تو، فرزندِ نو             خون نگردد شیرِ شیرین، خوش‌شنو

نگفتید تو نباید می‌گفتی خون در شیر است آقابابا، نگفتید اینها را؟ آن‌وقت دیگر از هر طرف معانی در سرم می‌نشست، همه چیز در نظرم جان می‌گرفت. بعد هم که آوازه‌ام پیچید میان ولایات و کار از دست شد و شما هم همه اینها را می‌دانستید، نمی‌دانستید؟ دوستداران و مریدان کم‌کم دیار شدند و جمعیت کردند اطرافم. دست خودم نبود. می‌دیدم. می‌شنیدم. بیان می‌کردم و مردم بیشتر معتقد می‌شدند، بیشتر ایمان می‌آوردند. اصل را بر اعتراف به گناهان گذاشته بودم. باید اعتراف می‌کردند. نمی‌گذاشتم به بی‌ناموسی در اعترافات اشاره کنند. این را هم شما گفتید، گفتید حرمت‌ها شکسته می‌شود. یادتان هست؟ گریه و زاری می‌کردند. اما من که می‌دیدم چه کرده‌اند. تو دلشان را می‌دیدم. تو چشمشان می‌خواندم. بعد که می‌گفتم چنین کرده‌اید و چنان کرده‌اید و می‌دیدند من از اعمالی خبر دارم که جز خودشان کسی دیگری نمی‌داند، خوب، آتش به جگرشان می‌نشست. منقلب می‌شدند، گریه‌ و‌ زاری می‌کردند، از هوش می‌رفتند، گِرد می‌شدند و دست در دست هم فریاد می‌زدند و خود را خالی می‌کردند. من می‌گفتم از دنیا که ببرند، دیگر تمام است. دیگر کسی نمی‌تواند زور بارشان کند. بد می‌گفتم؟ حتی خود خان هم وضع را که این‌طور دید، ناچار شد، آمد استجابت کرد. حالا من تو دلش را می‌شنیدم. می‌شنیدم که خشم من را به جگر دارد و تو دلش می‌گفت تو شهر کوران که آمدی، باید دست روی چشم‌ها بگذاری. اما به رویش نمی‌آوردم. می‌دیدم کدخداها، مأمورها و خان‌ها هر شب از غصه دق می‌کردند. مردم تمام مال و اموالشان را می‌آوردند دَم سرای من. من نمی‌گفتم، نمی‌خواستم، حتی یک‌بار هم به زبان نیاوردم، آوردم؟ یک‌هو می‌دیدی صدتا آدم، زن و مرد و پیر و جوان، می‌آیند سمت آبادی و گله و رمه و برنج و روغن و شربت و عسل و گردو و هر چه را دارند هم آورده‌اند پیشکش. من که بین همه تقسیم می‌کردم. من که به فقرا می‌دادم، نمی‌دادم؟ من از ایلی دفاع می‌کردم، نمی‌کردم؟ یک‌بار سید‌عباس پیغام آورد که دولت گفته به شما بی‌اعتمادیم و شما دارید ایلی را وَرمی‌شورانید علیه دولت. گفتم بگوید ایلی حالا مهر خدا را در دل دارد و کاری به مسائل دنیوی شما ندارد. شما هم کاری با ایلی نداشته باشید. باز پیغام دادند شما می‌توانید اسلحه‌های غارتی را از مردم بخواهید. شما از آنها بخواهید و گرفتید، پاداش بگیرید. یک شعری هم برایم نوشته بودند که تیغ دست اهرمن دادن خطاست. برایشان نوشتم از کی تا به‌حال ایلی اهرمن شده است؟ بگذارید بپرسم چرا ایلی می‌خواهد مسلح باشد؟ ایلی می‌خواهد مسلح باشد، چون شما و عواملتان بر آنها ظلم می‌کنید. از بس ظلم کرده‌اید و دسترنجش را خورده‌اید که دیگر کلمه عدالت را از یادشان برده‌اید. ایلی اسلحه دارد، چون می‌خواهد به شما بگوید آقایان نیایید مال مرا ببرید. زمینی که من به زحمت کاشته‌ام شما بخورید، گوسفندی که من رشد داده‌ام، شما به سیخ بکشید و خودم سال تا سال رنگ گوشت را نبینم. شما، خان‌ها و کدخداهایتان دست از تعّدی بردارید، ایلی هم تفنگش را زمین می‌گذارد. اما دوست دارم بدانم پس اینها کی، چه وقت به سزای اعمالشان می‌رسند؟ اما می‌دانم، حتماً این هم حکمتی دارد؟ ولی شما که می‌دانید من نمی‌خواستم این‌طور شود. می‌خواستم؟ اما شد. حرف زور بود برای ایلی. پیغام دادم ایلی با خدای خودش پیمان بسته، کاری به کار شما ندارد. من هم نمی‌خواستم کسی اسلحه داشته باشد. اما نمی‌شد. مریدان خودم که ابداً اجازه نداشتند. فقط سلاح سرد. تبرزین و خنجر و قمه. تازه اگر لازم می‌شد که نمی‌شد. چیزی هم پیش نیامد. مردم چادرهاشان را دور و اطراف آبادی افراشته بودند و هر روز با پای برهنه می‌آمدند زیارت. یک‌بار خان مَمَسنی و زن‌ کوچکش آمدند زیارت. شما که حتما یادتان هست؟ همین‌که رسیدند، آمدند همین‌جا پیش شما. آن گوشه نشستند. در خاطرتان هست؟ بعد که آمدند به سرای ما، زنم به زن کوچکِ خان گفته بود کاری را که می‌خواهی انجام نمی‌شود. پرسیده بود مگر تو می‌دانی من چه می‌خواهم؟ زنم گفته بچه می‌خواهی اما بچه‌ات نمی‌شود. به او گفته بود می‌دانم خواب دیده‌ای سرت را بریده و روی سینه‌ات گذاشته‌اند. باورت نمی‌شود زیر گلویت را نگاه کن. زن دست برده بود زیر گلویش و یک قطره خون نشسته بود روی انگشتش. از حال رفته بود. خودم یک‌بار ـ دست بر پیشانی ـ بین مریدان نشسته بودم. این یکی را دیگر که حتماً به خاطر دارید. چون شما آن روز پرفروغ‌تر در دلم ظاهر شدید. یک‌هو تو دلم دیدم سرِتَنگی بالای بابامیدان شش تفنگ‌چی به یک سید خَفری حمله کردند و اموالش را بردند. همان لحظه داشت این کار می‌شد. به سایران گفتم. حیرت کردند. گفتند چطور می‌شود شما اینجا تو اتاقت نشسته باشی و آن‌وقت پنجاه کیلومتر آن طرف‌تر یک چیزی را آن‌هم این‌طور ببینی؟ چیزی نگفتم. دو روز بعد همان سید خفری آمد و شرح ماجرایش را گفت. خیلی‌ها که قبلاً، وقتی این را گفته بودم حضور داشتند، حیرت کردند و از هوش رفتند. چند روز بعد، پنج نفر از همان دزدها با افراد دِهشان آمدند دیدار. تا دیدم، شناختمشان. موضوع را گفتم. شرمسار شدند. زن‌هایشان شیون کردند. گفتند ما حاضریم هر چه را دزدیده‌ایم پس دهیم، اما بازعلی که حالا اینجا نیست و هنوز تمبان دَبیت سیّد را به پا دارد؛ زیر بار نمی‌رود چیزی را پس دهد. زیر بار نمی‌رود اعتراف کند. تو دلم دیدم چه بر سرش می‌آید. گفتم به او بگویند اگر اعتراف نکند تا چند روز دیگر گلوله سرخ برنویی می‌خورد روی کِش تمبانش و از پشت کمرش در می‌آید. نیامد برای اعتراف. چند روز بعد تیر خورد رو کش تمبانش، رو بند نافش و از پشت بیرون زد و هلاک شد. ولی من مانده‌ام در کار و بار شما! چطور می‌شود من در خیال می‌بینم یکی مثل آن بازعلی بخت‌برگشته یک‌هو تیری دزد از ناکجا می‌آید و می‌زند نافش را می‌درد و کمرش را چاک می‌دهد و بیرون می‌جهد، اما هیچ‌وقت، ولو برای قسم‌خور هم که شده، ندیدم حتی یک زنبور ناچیز پیدا شود که این خان‌ها را نیش بزند؟ چه می‌گویم؟ حتماً حکمتی دارد. نعوذبالله مزخرف می‌گویم. از روی خشم است این حرف‌ها، از روی رنج است و بی‌صاحبی. هیچ کار شما بی حکمت نیست. هست؟ اما من هیچ‌وقت نگفتم غیر مال مال‌الله، عیال عیال‌الله» بگویند مردم. شما که خوب می‌دانی من نگفتم. این مریدان نادان همه‌چیز را خراب کردند. آن‌وقت هم که گفتند آقابابا گفته دنا فرو می‌ریزد و چیزی نگفتم، گفتم اگر غیر این باشد شما می‌آیید تو دلم می‌نشینید و می‌گویید نمی‌شود. گفتم اگر نیامدید، یعنی می‌شود. نیامدید، من هم چیزی نگفتم. یا اینکه کبوترها از عالم غیب می‌آیند رو پشت‌بام مردم و حرف می‌زنند با آنها هم همین‌طور. نیامدید، من‌هم چیزی نگفتم. چیزی نگفتم، دنا فرو نریخت و کبوترها هم نیامدند. شما هم چیزی نگفتید، چرا؟ چرا تنهایم گذاشتید تا بی‌آبرو شوم؟ چرا آن شب که آمدم التماستان کردم و گفتم حداقل مرا در انظار لحظه‌ای غیب کنید و بعد ظاهر، نکردید؟ چرا؟ می‌خواستید به خاک سیاه بنشینم؟ حالا نشستم. حالا همه پا‌ پَس کشیده‌اند. همه رفته‌اند. چرا به خوابم نمی‌آیید رهنمونم کنید؟ چرا این وافور را تو دستم گذاشتید؟ دیشب خودم را تو آینه دیدم. دیگر چشم‌هایم نور ندارند، فروغ ندارند. چرا با من این کار را می‌کنید؟ مگر من خواستم این چیزها را؟ شما تو دلم نشستید، شما آمدید به خوابم. منِ فلک‌زده همان موقع بی‌آبرو بودم. اما فقط یک بی‌آبرویی داشتم. حالا چه کنم؟ خیلی گله‌مندم. دست‌بردار نیستم. آن‌قدر می‌آیم به پابوستان و گله می‌کنم تا باز در دلم بنشینید. یا به خوابم بیایید. یا بیایید، یا بکشیدم. نیست و نابودم کنید. مار در لحافم بیندازید تا نیشم بزند و خلاص.

۵ ـ گزارش سرگرد

در اجرای منویات اعلی‌حضرت همایون شاهنشاهی، همچنین بر حسب تصمیم هیئت وزیران، پیرو خلع‌سلاح ایلات و عشایر، این‌جانب و همکاران در مرحله سوم عملیات مذکور، موفق به جمع‌آوری فهرستی متعدد از مخفی‌گاه‌های سلاح‌های غارتی و همچنین نام افراد گشته‌ایم. عملیات جمع‌آوری فهرست‌ اسامی و مخفی‌گاه‌ها، با درایت، از جلسات اعتراف طلوعیان انجام پذیرفت.

همان‌طور که مستحضرید، مقرر شده بود تا در اجرای خنثی‌کردن پدیده طلوع، مراقبتِ کامل صورت گیرد و جنبش طلوع را با تکیه بر سیاست‌ورزی و نه با اعمال خشونت‌ورزانه خاتمه داد. این مأموریت با انجام عملیات‌های سِرّی و نیز با آگاه کردن کشاورزان و رعایا از مضمونِ اختلاف‌افکن و قانون‌شکنانه و نظم برهم‌زنِ جنبش طلوعیان، با روشی نرم و آهسته، طی یک‌سال عملیات نقطه به نقطه، به کمک مأموران شجاع و با درایت دولت و نیز استفاده از دلالان و رابطان بومی، با موفقیت خاتمه پذیرفت. لذا عطف به فهرست‌ مورد ذکر که بسیار پر تعداد بوده و محدوده وسیعی را در برمی‌گیرد، تقاضای نیروی کمکی و همچنین اجازه اقدام ضربتی و هماهنگ را در کل منطقه تحت پوشش دارم. ضمناً برای جلوگیری از تنش‌های احتمالی در منطقه، آقابابا، رهبر طلوعیان، در منزل خودش واقع در قریه مَزدَک در حصر بوده و تحت نظر است. اطمینان خاطر می‌دهم از جانب او خطری متوجه ما نیست. از آنجا که موضوع خلع‌سلاح کامل ایلات و عشایر مورد توجه کامل ذات شاهانه و جناب آقای نخست‌وزیر و هیئت وزیران است، تقاضای مؤکد دارم، قبل از آنکه زمان از دست برود، نیروی کافی در اختیار این پاسگاه برای زمانی مشخص قرار گیرد. همچنین متن بخشنامه آماده شده به پیوست است تا در صورت تأیید به همراه حمله آنی، به مقدار کافی تهیه و در تمامی منطقه پخش شود و جلوی هر‌گونه بهانه‌تراشی بدخواهان گرفته شود.

۶ ـ بخشنامه

بخشنامه شماره ۸۴، به عموم کلانتران و کدخدایان منطقه بویراحمد علیا

در اجرای اوامر مؤکد ملوکانه، تیمسار فرماندهی سپاه پنجم و تیمسار فرماندهی ناحیه ژاندرمری فارس، در مورد امنیت منطقه بویراحمد‌علیا و برقراری نظم و انضباط کامل و خاتمه دادن به تشنجات و دله‌دزدی به‌وسیله تفنگ‌های دزدی و غارت شده از پاسگاه‌های مختلف، مراتب زیر ابلاغ می‌گردد:

هر کدخدا موظف است تا آخرین قبضه، سلاح خود و ابواب‌جمعی را، اعم از اسلحه شکاری و گلوله زنی، به استثنای سرپُر، جمع‌آوری و ظرف یک هفته از این تاریخ به پادگان‌ها تحویل نمایند و این موضوع را بدانند که نمی‌توانند اسلحه را به مناطق روستایی و عشایری مجاور، مانند کاکان، مزدک، بویراحمد سفلی یا اردکان، قشقایی، ممسنی و باشت و بابویی[10] منتقل نمایند یا به امانت بگذارند.

کدخدایان بدانند در مقابل هرگونه بی‌نظمی و سستی در اجرای اوامر بالا، اعم از سهل‌انگاری در تحویل اسلحه یا جلوگیری نکردن از دله‌دزدی و یا نپرداختن بهره مالکانه، شخصاً مسئول خواهند بود و تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت.

بخشدار نظامی بویراحمدعلیا سرگرد…

7ـ راوی

سرگرد تصمیم نداشت آقابابا را بیندازد زندان. حداقل در آن زمان خاص. منتظر می‌ماند تا آب‌ها حسابی از آسیاب بیفتد. غائله طلوع خوابیده بود و دیگر از هوادار و مردم و رعیت خبری نبود. طلوع، غروب کرده بود. از آن سیل خروشان طلوع، جز بستری از گل‌ولای و سکوتی غم‌انگیز و وهم‌آور، اثری باقی نمانده بود. دیگر کسی از شوق غرائب کمر تا نمی‌کرد و شیون به راه نمی‌انداخت. دیگر صدای آن همه مردم که به شوق می‌آمدند، به گریه می‌نشستند و غریو شعارهایشان گوش فلک را کر می‌کرد به گوش نمی‌رسید و تنها گاه‌به‌گاهی صدای کلاغی در دوردست یا مویه سگی سرمازده در فضا می‌پیچید و برای لحظه‌ای سکوت را می‌شکست.

وقتی سرگرد جیپش را کنار درخت متوقف کرد، دید آقابابا به استقبالش می‌آید. نقشه‌های سرگرد کار خود را کرده بود. مردم پس از مدتی دیدند که نه کوه دنا فرو ریخت و نه پرنده‌ای از عالم غیب بر پشت‌بامشان نشست. وقتی نگاه می‌کردند، می‌دیدند آقابابا همان است که پیش از طلوع بوده. مردی لاغر، سیه‌چرده، خُمار، نرم و رند و مرموز. مثل بقیه بود، توان غیب شدن نداشت، مثل سابق بود، همان بود که بود، اما بی‌گپ و گفت‌ و کم حوصله‌تر. دیگر نقش و تصویری از آینده در خورجین نداشت که رو کند و از آن جذبه و شور همیشگی‌اش چیزی جز دلسردی و آشفتگی باقی نمانده بود. آقابابایی که حالا داشت به استقبال سرگرد می‌آمد، هزار برابر بدتر از آقابابای روزهای آخر طلوع بود.

خانه آقابابا کوچک بود و خشتی و تک افتاده، با دیوارهای کوتاه. سقفی از چوب بلوط و سپیدار که در اثر دود اجاق سیاه شده بود. درست مثل روی آقابابا. چندی قبل، تنها چندی پیش از این، سرایش پر بود از گله و رمه‌ای که مردم پیشکش می‌آوردند، اما حالا هیچ جنبنده‌ای در حیاط کوچک با دیوارهای کوتاه کاهگلی، دیده نمی‌شد. سرگرد با خودش فکر کرد آقابابا چقدر فقیر و بی‌کس و بی‌چیز شده. فکر کرد چطور از پس خرج و برج خانواده پرجمعیتش برمی‌آید. 

آقابابا چند تکه چوب بزرگ درون بخاری روی هم چید، از نفت چراغ بر آنها پاشید و کبریت که کشید، هیمه‌ها گر گرفتند. پنجره کوچک اتاق را تا نیمه باز کرد. نسیم سردی می‌وزید و گاهی زوزه می‌کشید. سرگرد از پنجره، تصویر محوی از قلعه دید که بر آبادی سنگینی می‌کرد. آقابابا چای را دم کرد و برای سرگرد چای ریخت. بی‌قرار دود بود. دماغش به فین‌فین افتاده بود و کم‌حوصله نشان می‌داد. دست برد و از پشت بالش گرد مخملی وافورش را بیرون آورد. چوب وافور سیاه یک‌دست بود، درست مثل سقف دوده گرفته اتاق. روی حقه تصویری از ناصرالدین‌شاه در زمینه‌ای فیروزه‌ای‌رنگ می‌درخشید و در آن سیاهی چوب، خوش به چشم می‌نشست. بستی تریاک زرد بندِ رُول‌دار دولتی از قوطی‌ای فلزی درآورد و گوشه سینی چای گذاشت. سرگرد می‌دانست که این تریاک سهمیه ماهانه آقاباباست. وافور را از قبل گذاشته بود کنار اجاق تا گرما بر تنِ چوب بنشیند. بعد خیلی فرز و چابک انگشتش را در حلقه کوچک سوزن فرو کرد و چندین بار پیاپی سوراخ حقه را سوزن زد، چشم ریز کرد و سوراخ را بررسی کرد و یکی دوبار هم فوت کرد تا راه دود باز باشد و وافور پرنفس. بست را چسباند روی حقه و بالای آتش به چپ و راست چرخاند، تا گرم شود. همین‌که تریاک شکم داد و بویش بلند شد، وافور را سمت سرگرد گرفت و تعارف کرد.

ـ بفرمایید، خودتان را در مقابل سرما برقرار کنید.

سرگرد با تواضع دستش را رد کرد. آقابابا لحظه‌ای سرش را زیر انداخت.

ـ این وافور هم مایه بی‌آبرویی من است، شما ببخشید.

ـ نیازی به عذرخواهی نیست، شما راحت باشید.

بعد خیلی فِرز حَبّه اَنگِشتی[11] را با آتشگیر از اجاق برداشت، خاکسترش را تکاند و با قدرت فوت کرد. حبّه لحظه‌ای گُر گرفت و بعد سرخ شد. حبّه را بر پشت بست تریاک سوار کرد. پک عمیقی زد و دود را تا اعماق ریه‌ها فرو داد و لحظه‌ای چشم برهم نهاد و رفت که برقرار شود.

شب بود. فضای دِه آرامش داشت. هوای اتاق با دود تریاک بخوری شده بود. سرگرد کمی جابه‌جا شد. فکر کرد آقابابا چقدر هوس‌انگیز وافور را چاق می‌کند و می‌کشد. اگر طرفش آقابابا نبود، حتماً چند دودی می‌گرفت و برای لحظاتی خودش را از همه دنیا رها می‌کرد.

ـ آقابابا شما خواندن را نزد پدرتان یاد گرفتید؟ شنیده‌ام کتاب زیاد می‌خوانید.

آقابابا با وقار و تأمّل، پُک دیگری به وافور زد و بعد سر را بالا گرفت. با خوش‌رویی و مهربانی به سرگرد نگاه کرد:

ـ پدرم؟… بله، پدرم آدم کِتف‌داری بود. خیلی چیزهای دیگر هم به من آموخت. پدرم یک زمانی برو بیایی داشت. نمی‌دانستید؟

سرگرد همه چیز را به خوبی می‌دانست. سوابق پدر آقابابا را هم بررسی کرده بود. می‌دانست زمان رضاشاه برای مدتی مسئولیت انتظامی داشته، کدخدا و بزرگ طایفه بوده و به دانایی مشهور.

ـ نه، متأسفانه سعادت نداشتیم بدانیم آقابابا.

آقابابا لحظه‌ای به فکر فرو رفت و نگاهی به سرگرد انداخت و لبخند زد.

ـ اگر هنوز هم اعتنا و احترامی در طایفه داریم به خاطر آن مرحوم است. همیشه یک طوری طایفه را از مصائب دور نگه می‌داشت. بعد از او عمویم هم مرد سَردَرآری بود. بعد هدایت طایفه به من رسید، ولی افسوس که جنگ شد و کم اقبال بودم.

ـ کدام جنگ؟

ـ منظورم جنگ‌های بزرگی که در فکر شما می‌گذرد، نیست. توی قلعه بودم، تنهای تنها. شما که خوب می‌دانید، همیشه هر طایفه‌ای دشمنانی برای خود دارد. ما هم از این قضیه مستثنی نبودیم. غارتگر بودند و از راه غارتگری طایفه‌شان را می‌چرخاندند. در چشم برهم‌زدنی قلعه را محاصره کردند. تنها مانده بودم درون قلعه. تا غروب مقاومت کردم. از این برجک به آن یکی می‌دویدم و تیر در می‌کردم. بارها خزانه تفنگ را پر و خالی کردم. هیچ‌کس به کمک من نیامد. مردم دِه ترسیده بودند و تو خانه‌هایشان پور کرده بودند. هر چه فریاد زدم و کمک خواستم، کسی به فریادم نرسید. امید داشتم از طایفه‌های فامیل دور و اطراف برای کمک بیایند، اما هیچ فریادرسی دیار نشد و قلعه را به چنگ آوردند. خودم را کتک زدند و تفنگ‌ها و سایر چیزهایی را که در قلعه بود به غارت و یغما بردند. بعد از آن سرشکستگی، هر چه سعی کردم انتقام بگیرم، نشد که نشد. شما شاید ندانید جناب سرگرد، اما در عشایر، شکست در جنگ ـ اگر انتقام نگیری و پاسِفت نکنی ـ مرد را سَبُک و خوار می‌کند. افسوس! افسوس…

آقابابا آهی از سر حسرت کشید. سرگرد می‌توانست شرایطش را درک کند. با شکست طلوع، حالا دو شکست ویرانگر ذره‌ذره وجودش را می‌خورد. سرگرد با خودش فکر کرد مگر یک مرد در زندگی چند شکست بزرگ را می‌تواند تاب بیاورد؟ یاد محاصره قلعه نظامی و شکست خود و هم‌قطارانش در سمیرم افتاد. همه دوستان و هم‌قطارانش کشته شدند و تنها او با لَشی زخمی و سری خونین زنده مانده بود. هنوز یاد آن شکست کمرش را خم می‌کرد.

ـ خوب می‌فهمم چه می‌گویی. یادش هم آدم را دیوانه می‌کند، اما گذشته دیگر گذشته. وضع زندگی‌ات چطور است آقابابا؟

ـ می‌بینی که جناب سرگرد. بی‌مال و بی‌مکنت.

لبخند زد و سرگرد هم خندید. بسته‌ای پول از جیبش درآورد و سُراند زیر نمدی که آقابابا رویش نشسته بود.

ـ ما رسوم قدیم را فراموش نکرده‌ایم. حالا هم نگران نباشید، همه‌چیز درست می‌شود.

آقابابا بهت‌زده نگاهی به سرگرد انداخت. کمی بعد قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد. دوباره اَنگِشتی برداشت و روی حقه گذاشت. دود را با تمام وجود فرو داد. سرگرد نمی‌خواست این فضا بیشتر از این ادامه‌دار شود:

ـ آقابابا، یک‌بار شنیدم که شما خیلی مثنوی می‌خواندید. به‌جز مثنوی چه کتاب‌های دیگری مطالعه می‌کردید؟

ـ قرآن معنی‌دار، نهج‌البلاغه و کتاب هفت‌لشکر. [12] مثنوی و هفت لشکر را بیشتر از بقیه می‌خواندم. وقتی شور این کتاب‌ها در جان آدم بیفتد مثل آتشی است که تا ابد خاموش نمی‌شود. آن‌قدر می‌خواندم که دیگر از حفظ اشعار را بر زبان می‌آوردم. حافظ و فایز هم می‌خواندم. بعد از مدتی دیگر مسلط شده بودم به این متون. برای دیگران تفسیر می‌کردم اشعار را. البته فقط اینها نبود. دعا هم می‌خواندم و می‌نوشتم. وِرد قفل‌بَند برای زنان حامله، دَم‌بَند گرگ برای دام‌های از گله مانده. برای مردم و به نیت آنها به رختخواب می‌رفتم و خواب می‌دیدم و خواب را برایشان تفسیر می‌کردم. خواب‌هایم یَک‌به‌یَک بود. در عالم واقع جان می‌گرفتند. همین‌ها مردم را به من علاقه‌مند کرد. مهرم را روز به روز در دلشان بیشتر می‌نشاند. آنها که جَر می‌کردند، پیش من می‌آمدند قضاوت کنم برایشان. حرفم را به دیده منت می‌گذاشتند و روی حرفم حرف نمی‌آوردند. کلامم دو نمی‌شد. کاغذهای مردم را هم می‌نوشتم و مشکلات و درخواست‌شان را با دولتی‌ها در میان می‌نهادم.

سرگرد دوباره جابه‌جا شد. خیلی دوست داشت دودی می‌گرفت. اما مراتب این اجازه را به او نمی‌داد. از نظر او آقابابا خیلی مقدمه‌چینی می‌کرد.

ـ آقابابا، دوست داشتم درباره سؤال‌های آن روز برایم توضیح می‌دادی. بار قبل حالتان ناخوش بود.

آقابابا یک چای دیگر برای سرگرد ریخت.

ـ شب دراز است و قلندر بیدار سرگرد، به آنجا هم می‌رسیم.

سرگرد می‌دانست اگر به حرف‌های آقابابا گوش کند، باید تا صبح منتظر سرگذشت‌ها و خاطرات او بماند و سرآخر هم دست خالی برگردد. با خودش گفت کاش بازداشتش کرده بود و یکی را مأمور بازجویی می‌کرد. فکر کرد این همه شایستگی لازم نبود. آن هم برای مرد زیرکی مثل آقابابا که شکست‌ها رِندتَرَش هم کرده بود. با این‌حال، تصمیم گرفت باز هم فرصت بدهد. گرچه چیزی در درون، آزرده‌خاطرش کرده بود. خیلی دوست داشت آن چیزی که یک هفته ذهنش را به خود مشغول کرده بود، از آقابابا بپرسد. به طور غریبی احساس می‌کرد آقابابا پاسخ را می‌داند. چشم‌ها را مالید، بیشتر در خود جمع شد و خیره به آتش نگریست. آقابابا لب از گفتن بسته بود. هر دو ساکت بودند. آقابابا آتشگیر را برداشت و آرام بر هیمه‌ها کوبید تا خُورُنگ‌ها[13] را جدا کند. چِرنگ‌ها[14] از خورنگ‌های سرخ به اطراف پریدند و خاموش شدند. زبانه‌ آتش لحظه‌ای تنوره کشید. آقابابا یک بست دیگر چسباند و حَبّه سرخ را بر آن گذاشت و چندین بار پیاپی به وافور پک زد و سپس حجم عظیمی از دود را به سمت پنجره نیمه‌باز فوت کرد.

ـ آن شعار مال مال‌الله و بیتِ مُه که مهر علی در دِلِمه، خونَه و مال سی چِنِمه از حرف‌ها و اشعار شما بود؟

دستی به پیشانی کشید و نگاه تند و نافذی به سرگرد انداخت.

ـ باورکنید جناب سرگرد، باور کنید از من نبود. مدتی پس از طلوع بر سر زبان‌ها جاری شد. نمی‌دانم از کجا و چطور!

ـ شما هم که هیچ واکنشی نشان ندادید؟

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ چرا نشان می‌دادم؟ حرف دل خود من هم همین بود. وقتی می‌دیدم تمام آنچه می‌خواهم بگویم این‌طور در این کلام روگشوده، استقبال کردم. این از معجزات کلام است.

ـ می‌خواهید بگویید قبلاً هیچ فکری درباره‌اش نکرده بودید؟!

ـ ابداً جناب سرگرد، عرض کردم خدمتتان. کمی بعد از طلوع این شعار را یک‌شب، در میان هواداران شنیدم که گِرد آتش می‌چرخیدند و شعار می‌دادند. ببینید جناب سرگرد، درست که سرچشمه من بودم، اما بعد این خود رود بود که به خروش آمد و چرخید و خروشید و سیلاب شد. سیلاب هم که می‌آید هر چیزی را سر راهش ببینید با خود می‌آورد؛ چه خوب و چه بد.

آقابابا خیلی اندوهگین شده بود و سر به زیر داشت.

ـ متأسفم که این‌طور ناراحتتان کردم، اما چه کنیم، با هم عهد کردیم این‌جا، در خانه شما سؤالات را بپرسیم و نرویم پاسگاه. من برای شما احترام زیادی قائلم، تا به‌حال باید متوجه شده باشید.

ـ امر، امر شماست سرگرد. شما آدم دُردانه‌ای هستید، نگران وضع من نباشید. خدمتتان هستم، هر سئوالی دارید، بپرسید و رو نگیرید.

ـ فقط یک سؤال دیگر دارم و به شما قول می‌دهم دیگر مزاحمتان نشوم.

ـ شما مراحم هستید. اینجا را خانه خودتان بدانید و مرا برادرتان.

ـ شما مرحمت دارید آقابابا. حتماً همین‌طور هست که شما می‌فرمایید. غیر از این بود، حقیر الان حضور شما نبودم.

ـ سرورید، کاری نکردیم. شما همیشه نسبت به ما بزرگواری نشان دادید. ما که تا ابد مدیونیم.

آقابابا نیم‌نگاهی به نمد انداخت. گوشه پاکت پیدا بود.

ـ خواهش می‌کنم، انجام وظیفه بوده. اما آقابابا، این سؤال را یک‌بار می‌پرسم و قول می‌دهم دیگر تکرار نکنم، به پاسخ شما اعتماد دارم.

ـ یقین بدانید حقیقت را می‌گویم.

ـ یقیین دارم. می‌خواهم بدانم حامیان فکری شما چه کسانی بودند. آیا تحت تأثیر فرد یا گروه خاصی بودید؟ از داخل یا خارج؟ خیلی قبل‌تر از اینها، منظورم جرقه اندیشه طلوع برای اولین‌بار در ذهن شماست.

آقابابا برآشفت و ناراحت و خشمگین با صدای بَم و محکم گفت: «نه، نه. ابداً.

اینها تماماً شایعات است. حرف درآوردند که آقابابا دست‌آموز مُرتاضی هندی بوده است، یا کارآموز مِسترجیکاکِ انگلیسی و یا جاسوس و مجری اوامر دولت برای خلع ‌سلاح عشایر است. شما از مأموران ارشد دولت هستید، آیا من جاسوس شما بودم؟ این حرف‌ها همه تهمت است، چیزهایی که از هیچ‌کدام آنها خبر نداشتم. واقعیت همان‌ها بود که عرض کردم خدمتتان، یقین بدانید.»

سرگرد، ناراحتی آقابابا را درک می‌کرد. انگار تمام هویتش زیر سؤال رفته و به تمام هست و نیستش هجوم برده بودند.

ـ یقیناً همین‌طور است که شما می‌گویید.

استکان چایش را برداشت و جرعه‌جرعه نوشید و با مهربانی به آقابابا چشم دوخت. آقابابا آهی سرد از سینه برکشید، آن‌چنان که تمام بدن را کِش و واکش کرد.

ـ می‌دانید جناب سرگرد، نمی‌توانم باور کنم آن روزها این‌قدر به سرعت گذشت. مثل باد. وقتی یادم می‌آید که چقدر همه با هم یکی بودیم، یک‌دل بودیم و کسی خودش را جدا نمی‌دانست، تمام وجودم آتش می‌گیرد. اما حالا مرا نگاه کنید. حالم را از نگاه و هیکلم ببینید. خشکم کرد، کمرم را شکست. به قدر کوه دنا سؤال در دلم باقی گذاشت. افسوس!

چنان پُر شد فضای سینه از دوست        که یاد خویش گم شد از ضمیرم

سرگرد چیزی نگفت. در فکر ماجرای خودش بود. هنوز مرّدد بود که با آقابابا در میان بگذارد یا نه. چشم دوخت به اجاق. هیمه‌ها می‌سوخت، به حبّه‌های سرخ آتش مبدل می‌شد و شراره‌ها به هر سو در انتهای خطی زرد و سرخ ناپدید می‌گردید و به خاکستر می‌نشست. از شب نیمی گذشته بود. سرگرد برای رفتن برخاست. چند بار وسوسه شد حرفش را بزند، اما سکوت کرد. آقابابا با خوش‌رویی و گرمی سرگرد را بدرقه کرد و چراغ به‌دست، او را تا نزدیک جیپ رساند. سرگرد سوار شد.

ـ باور کنید جناب سرگرد، قصه پر غصه من برای خیر این مردم بود. نیت صحیحی داشتم. اما مردم، مگر می‌شود به مردم اعتماد کرد؟ افسوس! خدا می‌داند این بدنامی دسیسه بدخواهان و دیده‌شوران بود، حقم این نبود سرگرد.

بغض گلوی سرگرد را گرفته بود. دستش روی سوئیچ می‌لرزید.

ـ شما خوش‌نام هستید آقابابا، این یکی را از من بپذیرید.

 دیگر طاقتش طاق شده بود.

ـ آقابابا می‌خواستم چیزی بگویم.

ـ بفرمایید.

ـ گمانم به‌زودی می‌میرم. عارضه سختی دارم، شما می‌توانید به من کمک کنید.

آقابابا لبخند مرموزی زد و براق شد.

ـ جناب سرگرد، آدم زیرکی هستی، اما من هم بچه امروز نیستم. خیالتان راحت باشد. باور کنید دیگر کشف و شهود و معجزه‌ای در کار نیست، یقین بدانید دیگر دست کشیده‌ام، دیگر طلوعی در کار نیست.

سرگرد با خودش فکر کرد ریشه شرارت در عوامی‌گری است شاید. شاید خودش هم عوام بود. شاید این آغاز طلوعی دیگر بود. طلوعی بی‌شکل‌تر و گسترده‌تر از این. طلوعی با آقابابایی دیگر، اما موجه‌تر، فکورتر، خشن و بی‌رحم‌تر. طلوعی که نامی همچون آقابابا را بر خود داشت، اما بزرگ‌تر و متشخص‌تر شاید. نامی که گسترده می‌شد و دیگر نمی‌شد تعداد بر زبان آوردنش را شمرد. شاید. نمی‌دانست. آقابابا دست روی شانه سرگرد نهاد. به خودش آمد و سربرگرداند.

ـ جناب سرگرد، باور کنید.

ـ باور می‌کنم. داشتم به حرفت فکر می‌کردم آقابابا. آدم رند و دوست داشتنی‌ای هستی.

بعد به اجبار خندید و کم‌کم خنده‌اش با خنده آقابابا درهم آمیخت و به قهقهه تبدیل شد. خداحافظی کرد، استارت زد و راه افتاد. وقتی پیچ آبادی را دور می‌زد، در قاب آینه آقابابا را در تاریکی، چراغ به‌دست زیر درخت دید. سایه سیاه قلعه از وسط آبادی تا زیر پای آقابابا کشیده شده بود. پا روی پدال گاز گذاشت و با سرعت بیشتری حرکت کرد. وقتی که دیگر توی آینه چیزی جز سیاهی نبود، بغضش داشت می‌ترکید. با کف دست نَم پشت پلک‌ها را گرفت.

زمستان ۱۳۸۹ـ کرج

پانویس:

[۱]من که مهر و محبت علی را در دل دارم، دولتمندی [ثروت] و دارایی را برای چه می‌خواهم؟
[۲] حیاط، درون خانه.
[۳] پیرزن.
[۴] می‌کشدت.
[۵] پنهان شدن را گویند.
[۶] برادران.
[۷] در پای آتش منزلتان. در محضرتان.
[۸] الهام‌دهنده.
[۹] قبا، عبا، اَرخالُق.
[۱۰] باوی (بویراحمد گرمسیر)، شهرستان باشت کنونی.
[۱۱] حبه‌های آتش بدون دود؛ زغال.
[۱۲] شاهنامه.
[۱۳] زغال سرخ و گُر‌گرفته.
[۱۴] جرقه‌های آتش.

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی