
مقدمه: وقتی واژه از ابزار به پناهگاه تبدیل میشود
«وزن واژه»، رمانیست به قلم پاسکال مرسیه که کتابخوانها با «قطار شبانه لیسبون»َش خاطرهها دارند، «قطار شبانه لیسبون» که رمانی فلسفی و عمیق است دربارهی معلمی به نام ریموند که به دنبال بازجست زندگی نویسندهای مبارز، ناگهان درس و مدرسه را رها میکند و سوار بر قطار به لیسبون، به تاریخ و به ذهن و اندیشههای انسانی دیگر میرود تا از این روزنه خویشتنِ خویش را بشناسد، مسافرتی که به سفری در آفاق و انفس میماند و غرق در کتابها و کلمات و یادداشتهای آن نویسندهی تحولآفرین میگذرد و در خودش رهیافتهایی برای خودآگاهی و انسانشناسی دارد؛ سالها بعد فیلمی هم با اقتباس از این رمان تاثیرگذار از سوی بیله آگوست ساخته شد و خوش درخشید.
پاسکال مرسیه حالا در این رمان تازه که ترجمهی فارسی آن از سوی نشر دانوب آبی منتشر شده است، تلاش میکند به آن قصه و قصههای دیگری که در زندگیاش نوشته است برگردد و آدمهای آن روایتها را در یک مواجههی خودشناسانه مرور کند؛ در مقدمه، گلناز غبرایی، مترجم کتاب که به زبانی سلیس و خوشخوان رمان را به فارسی برگردانده است، ضمن آنکه این روایت را «نوعی وصیتنامهی ادبی» میخواند، بر این واقعیت که او در این رمان به ملاقات دوبارهی قهرمانان روایتهای پیشینش هم رفته است، صحه میگذارد و مینویسد: «در وزن واژه او دیداری دوباره با قهرمانان کتابهای پیشین هم دارد انگار خواسته یک بار دیگر همهشان را گرد هم جمع کند، دست بر شانههایشان بگذارد و بگوید با همهی کاستیها و دلخوریها دوستشان دارد». درواقع «وزن واژه» در ظاهر قصهی یک مترجم و مسیر حرفهای او را روایت میکند، اما در عمق دربارهی چیزی بسیار بنیادیتر و عمیقتر سخن میگوید: اینکه انسان چگونه با واژهها خودش را در میان تندبادهای زندگی نگه میدارد، سرپا میایستد و به جهان – جهانی ولو غمبار و تباه – عشق میورزد. در این رمان، زبان فقط وسیلهی بیان نیست بلکه زبان شکلی از زندگیست، حافظه است، کار است، عشق است و گاهی تنها پناهگاه ذهنی انسانی که میان گذشته و اکنون، میان فقدان و امید، میان مکانهای دور و نزدیک سرگردان مانده و به نیروی غریب و غرای زبان پناه برده است. به نظر میرسد مترجمان زیادی در دنیا مثل قهرمان قصهی پاسکال مرسیه، علاقه داشتهاند که پس از سالها کوشش، برگردند و به مسیری که در کنار کلمات و آفرینش ادبی خود پیمودهاند، بازنگرند و نمونهی شیرین و آشنای وطنیاش هم کتاب مبسوط و مفیدِ «سرگذشت ترجمههای من» محمد قاضیست که در آن ضمن نقل خاطراتی از ترجمهها و نویسندگیاش، گزیدههایی از متن ترجمههایش را هم آورده، هرچند که این کتاب نه قصه و رمان، که یک کتاب تعلیمی ارزشمند است، راهنمای خوبی برای مترجمان تازهکار و علاقهمند به اسلوب ترجمههای محمد قاضی. پاسکال مرسیه، قهرمان قصهاش را در رویکردی مشابه و در حال مرور زندگیاش – که همچون محمدقاضیها، با همزیستی و دلدادگی به کلمات گذشته است – ترسیم میکند و رمانی مینویسد که در حقیقت ادای دینیست به کلمه، به ترجمه، به نوشتن، و به آن نیروی ناپیدایی که انسان را وا میدارد جهان را معنا کند.

از همان آغاز، کتاب به ما هشدار میدهد که با یک رمان پرحادثه و شلوغ روبهرو نیستیم و قرار است که در این کتاب به خویشتن خویشمان برگردیم، مترجم وصف بهتری برای چنین کتاب آرام و عمیقی دارد، وصفی که به روشنی اشارتیست پنهان به رویکرد هر نویسندهای که بیش از نتیجه و دستمزد و بازخوردها، به نفس پروسهی شکوهمندِ آفرینش ادبی و همنشینی با کلمات عشق میورزد: «وزن واژه کتاب آدمهایی است که میخواهند و میتوانند چند ساعتی با کتاب خلوت کنند، مثل همان زن داستان که ساعتها در حجرهای تاریک موزائیکها را برای دل خود صیقل میدهد. مثل نویسندهای که سالها زندگیاش را برای نوشتن یک کتاب میگذراند و در پایان فکر میکند که دلش نمیخواهد این تجربهی بینظیر را با کسی تقسیم کند، مثل کسی که سفری را شروع میکند، به قصد سفر بدون آنکه انتظار خاصی داشته باشد.» رهیافتی که برای آنها که جهان نویسندهها را میشناسند بسیار بدیع و در عین حال بسیار آشناست آنچنانکه مشابه آن را در یادداشتهای روزانهی جلال آلاحمد – به عنوان یکی از پرکارترین نویسندگان ادبیات معاصر ایران – هم میتوان بازیافت، آنجا که نفس نوشتن را فارغ از عکسالعملها و بازخوردهایی که قرار است ببیند و پاداشهایی که از دنیا بگیرد، غایت زندگی خویش میشمارد: «هر روز بیش از پیش احساس میکنم که به کارم دلبستهام و وابسته و بیآن زندگیام، اصلا معنی ندارد. معلمی و رفت و برگشت به مدرسه و خورد و خواب و حقهبازیهای عادی زندگی، کافی نیست. آنچه به زندگیام معنائی میدهد، همین چرندیاتی است که گاهگاه صادر میکنم و همچون مشتی در تاریکی و بیانتظار هیچ عکسالعملی از هیچکس و هیچجا… به آنقدر که نان و آب زندگی مرتب باشد، از این دنیا میگیرم، و به بقیهی نعماتش نه تنها به چشم حسرت نگاه نمیکنم، بلکه حتی زائد میدانم.»(آلاحمد، ۱۴۰۴: ۴۶۱)
و به هر حال «وزن واژه» بیش از آنکه بخواهد قصهای بیرونی تعریف کند، میخواهد نشان بدهد زبان چگونه بر روان، حافظه و هویت انسانها اثر میگذارد.
پاسکال مرسیه و جهان ادبی او
پاسکال مرسیه، نویسندهای که در مقدمه به زندگیاش اشاره شده، در ۱۹۴۴ در برن سوئیس به دنیا آمده و در برلین زندگی کرده است. همین دو اشارهی کوتاه، برای فهم جهان کتاب بسیار مهماند: مرسیه نویسندهایست میان فرهنگها، میان زبانها، میان سنتهای مختلف فکری. او پیشتر آثاری چون خاموشی پرلمان، پیانو و قطار شبانهی لیسبون را نوشته بود؛ آثاری که همگی در یک چیز مشترکاند: تامل بر زمان، حافظه، موسیقی، ترجمه و گسستهای هویتی. در «وزن واژه» این دغدغهها به شکل فشردهتری بازمیگردند. در این رمان، به تعبیر مترجم، بازیگر اصلی بیش از هر رمان دیگری از مرسیه، «واژه» است. این تعبیر بسیار مهم و روشنگرانه است، از این رو که مرسیه در این روایت مبسوط و حجیم، به لطایفالحیل، زبان را از سطح ابزاری برای نوشتن و آفریدن خارج میکند تا خود کنشگر داستانی رمان حاضر شود. در این جهان، واژه فقط حامل معنا نیست، واژه عامل دگرگونیست. شخصیتها از راه واژهها به هم نزدیک یا از هم دور میشوند، خاطره را احضار میکنند، گذشته را بازسازی میکنند و حتی هویت حرفهای خود را میسازند.
لیالند؛ مترجمی که در پی صدای خودش است
قهرمان اصلی رمان، لیلاند، مترجمیست که در جستوجوی صدای شخصی خویش است. این جمله ساده به نظر میرسد، اما اگر آن را در سطح و رویکردی روانشناختی ببینیم، بسیار عمیق است. مترجم از نظر ساختار حرفهای، کسیست که همواره میان صدای دیگران زندگی میکند؛ او ناچار است با واژههای دیگران کار کند، اما در همین میان میخواهد به صدای خودش برسد. همین تناقض است که با ظرافت و هوشمندی نویسنده، هستهی روانی شخصیت لیلاند را میسازد. او انتشاراتی را به ارث میبرد، اما بر اثر تشخیص اشتباه بیماری آن را از دست میدهد؛ این رخداد، فقط یک واقعهی داستانی نیست بلکه آن را میتوان شکلی از گسست در زندگی حرفهای انسانی لقب داد که با کلمات، با نوشتن، با آفرینش ادبی و تولد کتابها زندگی میکرده و فراتر از آن هویت میگرفته است، و چه خوب که قهرمان قصهی مرسیه در کنار عشق به نوشتن، انسانی مشتاق آموختن زبانها و بعدتر ترجمه هم بوده است: «یک روز در اتاق نشیمن نقشهی بزرگی از دریای مدیترانه را بر دیوار دید و بیاختیار گفت که میخواهد زبان همهی کشورهای پیرامون این دریا را بیاموزد. فکری که همان لحظه به سرش زده بود و خودش را هم غافلگیر کرده بود. فکری که بعدها به نظر آمد همهی آن چیزهایی را که برایش مهم بود، یک جا جمع کرده است، فکری که تمام عطش او برای زندگی را که موجب شده بود از آکسفورد فرار کند، بیان میکرد.» چنین نگاه شیفتهواری به ترجمه و آموختن زبان برای ترجمه کردن، باز هم برای نویسندهی کتابدوستی که غرق در روایت مرسیه شده است، یادآور کتابهای دیگریست ناظر بر همین دلدادگیها و مثلا آن کتاب ارزشمند و نوآورانهای که جومپا لاهیری برای توصیف عشقش به آموختن زبان ایتالیایی و چگونگی این رخداد قلمی کرده است: «انگار ایتالیایی پیشاپیش در درونم و در عین حال عنصری یکسره بیرونی بوده است. به نظر نمیرسد زبانی بیگانه باشد، هرچند میدانم که هست. به شکلی غریب، آشنا به نظر میآید. چیزهایی میفهمم، گرچه تقریبا هیچ نمیفهمم. چه چیز میفهمم؟ زیباست، شکی در این نیست، اما زیبایی بخشی از آن محسوب نمیشود. شبیه زبانی است که باید با آن رابطهای عاشقانه برقرار کنم: شبیه آدمی که روزی تصادفا دیدهام، بیدرنگ با او پیوندی احساس کردهام و خود را به او علاقهمند یافتهام. انگار سالهاست میشناسمش، گرچه هنوز هیچچیز آن را کشف نکردهام. اگر آن را نیاموخته بودم، ناکام و ناتمام میبودم. درمییابم که بخشی از وجودم آمادهی خوشامدگویی به آن است. پیوندی و در عین حال گسستی را احساس میکنم. نزدیکیای و در عین حال فاصلهای. آنچه حس میکنم چیزی است ملموس و توضیحناپذیر، شوقی نسنجیده و بیمعنا، هیجانی والا، عشق در نگاه اول.»(لاهیری، ۱۳۹۵: ۲۱ و ۲۲)

وقتی که مخاطب میبیند که راوی رمان مرسیه چندین مابهازای دیگر در جهان واقعی ادبیات و ترجمه دارد، بیشتر احساسات و روحیات او را درک میکند، بیشتر در چین و شکن قصه غرق میشود و به همین دلیل است که وقتی نویسنده مینویسد که لیلاند انتشاراتش را از دست میدهد و غمگین میشود و به ترجمه روی میآورد، مخاطب درک میکند که چنین رخدادی برای یک آدم مشتاق نوشتن و انتشار چقدر غمانگیز بوده است، انگار آنچه باید مرکز ثقل زندگی باشد، ناگهان از دست میرود و شخصیت رمان مرسیه مجبور میشود از نو شروع کند. در چنین وضعی، زبان فقط برای توصیف جهان نیست، بلکه برای بازسازی خویشتنِ خویش به کار میآید. لیالند به جای آنکه در ویرانی فرو برود، به ترجمه پناه میآورد؛ ترجمه برای او نه فرار، که روشی برای بقاست. از اینجا بُعد روانشناسانهی رمان بیش از پیش آشکار میشود؛ مبانی فهم روانشناسانه میگوید که انسان وقتی از بیرون آسیب میبیند، اغلب درونیترین لایهی نجاتش را در فعالیتی پیدا میکند که به او تمرکز، نظم و معنا میدهد. برای لیالند قصهی مرسیه، این فعالیت ترجمه است. او با جستوجوی واژهی درست درواقع دارد خودش را سروسامان میدهد. در صحنههای آغازین، وقتی در لندن میان خاطرهی تریسته و اکنونِ مترو و خیابانها سرگردان است، فقط وقتی به آرامش میرسد که روی ترجمه کار کند؛ آنگاه همه چیز سرشار از اکنون میشود. این عبارت، یکی از کلیدهای فهم روانی کتاب است: واژه، ذهن گریزپای او را به لحظهی حال برمیگرداند.
لندن و تریسته: جغرافیای حافظه
موضوع دیگری که در این روایت جلوهنمایی ویژهای دارد نیروی نوستالژیک و رهانندهی نهفته در مکانهاست، درواقع در این رمان، مکانها فقط پسزمینه نیستند بلکه هر شهر حامل یک وضعیت روحیست. تریسته و لندن دو شهرند که لیلاند در میان همزیستیاش با واژهها آنها را هم فرامیخواند. لندن برای لیالند جاییست که در حافظهاش زنده میماند. این دو شهر، درواقع دو قطب روانیاند: یکی اکنون پرتحرک و پراکنده، دیگری گذشتهی عاطفی و انباشته از تصویر. مرسیه با جابهجایی میان مکانها، تجربهی حافظه را به خوبی نشان میدهد. حافظه در اینجا خطی و منظم نیست؛ گاهی مکانها با هم تداخل میکنند، گاهی زمانها روی هم میافتند. لیالند میکوشد به یاد بیاورد که چه فاصلهای میان دیدارهایش از لندن گذشته اما این یادآوری همیشه ناقص است و زیر غباری از فراموشی محو و ناپیدا میشود اما این فراموشی نسبی، ضعف شخصیت نیست بلکه بخشی از ساختار انسانی اوست. ما نیز مانند او، در میان شهرها و روابط و تجربهها زندگی میکنیم و هیچگاه آنها را به صورت کامل و یکپارچه در اختیار نداریم. تریسته و لندن، در سطحی عمیقتر، دو نوع تعلقاند: یکی تعلق به خاطره، دیگری تعلق به کار. و رمان میپرسد انسان در کدامیک بیشتر خودش را پیدا میکند؟ پاسخ مرسیه ساده نیست، اما به نظر میرسد او ترجیح میدهد انسان نه در انتخاب یکی از این دو، بلکه در رفت و آمد میان آنها، به نوعی توازن برسد و چنین رهیافتی چه سودمند و عزیز است برای هر مخاطبی که با تجربهای مشابه در ذهن و زندگی روزمرهی خودش دست به گریبان است و دارد همزمان این کتاب را میخواند.
ترجمه فقط انتقال معنا نیست
اما همچنان یکی از زیباترین بخشهای کتاب، تامل آن بر موضوع فراخ و جذاب و زایندهی ترجمه است. در جایی از کتاب لیالند جملات تام کورتنی را با صدای بلند میخواند و به دو نوع ریتم گوش میدهد: ریتم ضرباهنگ واژهها و ریتم مفهوم. اینجا ترجمه به یک عمل ظریف و چندلایه تبدیل میشود. مترجم فقط به دنبال معادل لغوی نیست بلکه میخواهد در طنین واژهها رها شود، رهیافتی که همان رویکرد عمیق و عاطفی لاهیری را به زبانی جز زبان مادری و زبانی که با آن زیسته و بزرگ شده بوده است، بازنمایی میکند؛ لیلاندِ رمان مرسیه نیز در این تعامل ظریفی که در روایت ترسیم شده است، باید موسیقی جمله، تنفس زبان، لهجه، و حتی بار عاطفی واژه را بفهمد. نویسنده با چنین تامل ظریفی درواقع میکوشد ترجمه را از سطح فنی به سطح وجودی ببرد و توجه مخاطب مشتاق خود را نیز به این واقعیت جلب کند. بر این اساس به نظر میرسد که در جهان مرسیه، هر زبان یک نحوهی بودن است و بنابراین ترجمه یعنی عبور از یک شکلِ از بودن به شکلی دیگر و به همین دلیل، گفتوگوهای مربوط به آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، ایتالیایی و لهجهی تریسته فقط مباحث زبانی نهفته در روایت مرسیه نیستند بلکه باید گفت که آنها درواقع محملهایی هستند برای گفتوگو و اندیشیدن دربارهی چگونگی زیستن در جهان.

غور در کتاب و رویکردهای ادبی و فکری نویسنده به ترجمه از دیگر سو نشانگر آن است که از منظر روانشناختی هم ترجمه در این روایت اهمیت ویژهای دارد. نویسنده در قالب روایت خوشخوانی که مینویسد میخواهد این را هم نشان دهد که انسان وقتی تجربهای را در قالب کلمات بازنمایی میکند، آن تجربه را درواقع از آشفتگی خام بیرون کشیده و نجات داده است و از این رهگذر ترجمه در این رمان، یعنی تبدیل آشوب درونی به ساختاری قابل فهم و شاید برای همین است که لیالند هنگام ترجمه کمتر دچار حس محوشدن و بیثباتی میشود. او در زبان، نوعی استخوانبندی برای روان خود میسازد. و این همه باز یادآور نگاه مترجمان وطنی خودمان است به موضوع شورمندانهی ترجمه؛ بهاءالدین خرمشاهی در کتاب ارزشمند «ترجمهکاوی» و در بخش نظرها و نکتهها بارها از زبان مترجمان زبردست نقل میکند که ترجمه آفرینش است: «آقای نجف دریابندری از مترجمان پیشکسوت و برجستهی امروز در مصاحبه با آقای سیروس علینژاد میگوید: «… به نظر من ترجمه یک کار آفرینشی است. یعنی هر اثری که میخواهید ترجمه کنید باید برای آن زبان خاصی پیدا کنید. برای من همیشه همین جور بوده است. فرض کنید کتاب بازماندهی روز، که زبانی خاص برای خودش دارد ممکن است کس دیگری این را بردارد و به زبان دیگری ترجمه کند. در واقع هم کرده است. البته من بعد از اینکه کتاب را ترجمه کردم آن را دیدم. بد هم ترجمه نکرده، ولی زبانش زبان معمولی است. من فکر میکنم به همین علت اصلا نگرفت. علت این که ترجمهی من گرفت این بود که من گشتم زبانی برای آن پیدا کردم. آن زبان، میدانید چیزی شبیه به زبان قاجاری است که من فکر کردم میتواند جانشین زبان انگلیسی کتاب شود. درواقع این ترجمهی بنده میشود گفت که آفرینش دوباره است از این کتاب. من چیزهای دیگر را هم کم و بیش به همین ترتیب ترجمه کردهام و خیال میکنم که ترجمه کردن اصولا یک آفرینش دوباره است.» (خرمشاهی، ۱۳۹۰: ۳۳۴)
تاریخ، مرز و سیاست پنهان زبان
اما هرچند «وزن واژه» در ظاهر رمانی آرام و تاملیست، اما در لایههای زیرین خود از تاریخ و سیاست هم جدا نیست. از آن جمله مثلا در یکی از صفحات کتاب، که در آن بحث نویسندهای روس و نامهای برای او مطرح میشود، ناگهان از دل بحث زبانی به خاطرهی فرار، مرز، پنهانکاری، و «ارتش سرخ» میرسیم، به جهان ناامن و پیچیدهی تاریخ سیاسی؛ این گذار، بسیار معنادار است از این رو که بازتابدهندهی این واقعیت است که زبان هرگز از تاریخ جدا نیست. مترجم و ناشر در اینجا فقط واسطههای ادبی نیستند؛ آنها گذرگاههایی میان جهانهای سیاسیاند. وقتی متن از کشوری به کشور دیگر میرود، از یک نظام قدرت به نظامی دیگر عبور میکند. نامه باید از مسیر ناشران فرستاده شود، چون نویسنده نشانی شخصیاش را در دسترس ندارد. این ناشناس بودن، نه فقط موقعیت فردی، بلکه نشانهای از زیست در جهان مرزهاست. انسان نویسنده یا مترجم، گاه ناچار است خودش را پشت شبکهای از واسطهها پنهان کند تا متنش زنده بماند. و همین داده و دادههای مشابه دیگر به خوبی گویای آن است که رمان خوشخوان پاسکال مرسیه فقط دربارهی کلمات نیست بلکه دربارهی سرنوشت کلمات است در جهانی تاریخی. واژهها از مرزها عبور میکنند اما همیشه زخمهایی از تاریخ بر چهره و پیکرهی آنها برجای میماند.
سبک روایت: آرام، تدریجی و صبور
اما فارغ از محتوا، سبک و نثر رمان «وزن واژه» نیز ممتاز و قابل توجه است؛ میتوان گفت یکی از ویژگیهای مهم رمان، آرامش ریتم روایت آن است. مترجم در مقدمهاش به شایستگی اشاره میکند که در این رمان رخدادها گاه نامحسوساند و شخصیتها آرام وارد متن میشوند، چنانکه بعدتر نبودشان حس میشود. این توصیف دقیقا اشارهای مستقیم به سبک مرسیه و توصیفی رسا از آن است: مرسیه نویسندهی حادثههای بزرگ بیرونی نیست، بلکه نویسندهی تغییرات آهستهی درونیست. روایت او به درون انسان مینگرد، به رد زخمها بر جان انسان، به خویشتننگری و خویشتنشناسی و بیتردید در تعامل با چنین رمانی، خواننده باید صبور باشد. لذت کتاب در تعقیب رویدادهای پرشمار و ماجراجویانه نیست بلکه در تماشای دگرگونیهای خاموش و دروننگرانه است و برای همین هم هست که مترجم میگوید این کتاب مناسب کسانی است که میخواهند چند ساعت با یک کتاب خلوت کنند. این خلوت، مهمترین کیفیت تجربهی خواندن «وزن واژه» است. کتاب از مخاطبش میخواهد که نه فقط بخواند، بلکه گوش بدهد، بشنود، ریتم جملهها را، طنین تداوم خاطرهها را و سکوتی که میان واژهها جریان دارد.
نتیجه: رمانی دربارهی انسان دلدادهی واژه
و در نهایت آنکه «وزن واژه» را میتوان رمانی دربارهی انسان واژهمند، انسان دلدادهی واژه دانست، انسانی که بدون زبان، بدون نامگذاری، بدون روایت کردن و بدون ترجمه نمیتواند خودش را در این دنیای پر از اندوه و تباهی زنده و امیدوار نگه دارد. لیالند شخصیتیست که از طریق کار با زبان و با واژههاست که میتواند با زمان، و با فقدان و رنج و فروپاشی درونی و بیماری و غیرهم کنار بیاید. او نه قهرمانی در جهان پرشتاب بیرون، بلکه جستوجوگری در درون خویش است، کسی که میخواهد صدای خودش را از دل صداهای دیگران بیرون بکشد. مرسیه در این رمان نشان میدهد که واژهها نه فقط ابزار انتقال معنا بلکه سازندهی تجربههای انسانیاند. ما با واژهها جهان را میفهمیم، گذشته را به یاد میآوریم، درد را نام میگذاریم، و گاهی در میان ویرانیها دوباره از نو ساخته میشویم. از این منظر باید گفت که عنوان کتاب، که بر تارکش نشسته است، به راستی که عنوانی کاملا دقیق است: واژه وزن دارد، چون میتواند بر ذهن، حافظه و سرنوشت ما سنگینی کند یا ما را از منجلاب رنجها نجات دهد.
منابع:
ترجمهکاوی، بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات ناهید، چاپ اول، تهران: ۱۳۹۰
به عبارت دیگر، جومپا لاهیری، ترجمهی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، چاپ اول، تهران: ۱۳۹۵
یادداشتهای روزانه جلال آلاحمد، جلد اول؛ از ۱۸ مرداد ۱۳۳۴ تا ۱۸ آذر ۱۳۳۷، تدوین محمدحسین دانایی، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، تهران: ۱۴۰۴








