ناهید شمس: از بحران خانواده تا فاجعه‌ی جمعی در «خانه‌ای که می‌سوزد» رعنا سلیمانی

«خانه‌ای که می‌سوزد» رمانی خوش‌خوان است که در سی‌ویک فصل نوشته شده و هر چند فصل آن به یک راوی اول‌شخص تعلق دارد. راوی‌ها شامل بهرام، اقدس، آناهیتا، رحیم، آرش و… هستند و بیشترین فصل‌های رمان به بهرام اختصاص دارد.

در فصل اول، بهرام از زندگی و اختلافش با همسرش اقدس می‌گوید؛ اینکه آن‌ها قصد مهاجرت دارند، بهرام راضی به این مهاجرت نیست و قرار است ضرب‌شستی به اقدس نشان دهد. روایت با این تعلیق شروع می‌شود که بهرام و اقدس چرا به این نقطه رسیده‌اند و بهرام قرار است چه تصمیمی بگیرد. در همین فصل درمی‌یابیم که خانواده با بحران روبه‌روست، غافل از اینکه قرار است درگیر بحرانی بزرگ‌تر شود.

در فصول بعدی، گره‌های فصل اول گشوده می‌شوند و بهرام از طریق رحیم، جوان افغانستانی که در خانه‌ی آن‌ها کار می‌کند، به تصمیم تازه‌ای می‌رسد؛ تصمیمی که به نوعی مسیر زندگی بهرام را عوض می‌کند و او را به یک بازمانده بدل می‌سازد.

در این اثر، آنچه بیش از هر چیز در مرکز توجه قرار می‌گیرد، فقدان است؛ فقدانی که شخصیت‌ها پیش و پس از حادثه با آن درگیرند. بهرام دچار فقدان رابطه با اقدس است. آناهیتا، دختر خانواده، نیز از نبود رابطه‌ی عاطفی با مادر و فرزندش رنج می‌برد؛ فرحناز و آرش از فقدان فرزند سالم و رحیم از فقدان عشق، خانواده و وطن رنج می‌برند و به نوعی همگی درگیر فقدان آرامش و آزادی‌اند. بنابراین، فقدان از همسر و خانواده به خانه و وطن گسترش پیدا می‌کند و در نهایت، با ورود خشونت سیاسی به ساختار رمان، از فقدانی شخصی به فقدانی جمعی بدل می‌شود.

این فقدان برای بهرام، بعد از حادثه‌ی سقوط هواپیما، به اوج خود می‌رسد؛ به‌گونه‌ای که او دیگر نمی‌تواند در زمان حال حضور داشته باشد و بیشتر در حال تداعی گذشته و سیر در فضایی بین خواب و بیداری، توهم و کابوس است. در واقع، رنج فقدان به‌قدری سنگین است که بهرام را از زمان حال جدا می‌کند و او دیگر قادر به هضم آن نیست. او با چنگ انداختن به گذشته و تداعی خاطرات عزیزان ازدست‌رفته، به نوعی می‌خواهد آن‌ها را احیا و احضار کند. این تداعی‌ها به‌تدریج به ساختار ذهنی بهرام تبدیل می‌شوند و آن‌چنان او را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند که به فروپاشی ذهنی او منجر می‌شوند. اما بهرام در خلال این تداعی‌ها به بازخوانی خود و روابطش، خصوصاً رابطه‌اش با همسرش اقدس، می‌پردازد. یعنی مرگ و فقدان عزیزان باعث می‌شود که بهرام به شناخت بیشتری از خود، اقدس و روابطش برسد. او در این بازخوانی‌ها متوجه نقاط ضعف خود در رابطه با اقدس می‌شود، اما دیگر برای جبران دیر است. در حقیقت، آدم‌ها در کنار هم گرفتار دعوا، عادت، فاصله و روزمرگی‌اند، اما به محض ایجاد فاصله، ذهن شروع به بازسازی آن دیگری می‌کند. بنابراین، دیگری در حافظه با دیگری در زندگی روزمره یکسان نیست.

این بازخوانی برای آناهیتا، دختر خانواده، نیز اتفاق می‌افتد. او در زمان انتظار برای آمدن مادر به کانادا به بازخوانی رابطه‌شان می‌پردازد. مادر در زندگی روزمره، مادری واقعی با تمام اختلاف‌هاست، اما در حافظه به مادری بدل می‌شود که باید دوباره دوست داشته شود؛ اتفاقی که برای بهرام نیز می‌افتد. در «خانه‌ای که می‌سوزد»، فقدان فقط آدم‌ها را از بین نمی‌برد، بلکه از رفتگان تصویری تازه در ذهن بازماندگان می‌سازد.

یکی از تأثیرگذارترین فصل‌های رمان جایی است که بهرام رازش را با نوه‌هایش در میان می‌گذارد؛ رازی که نوه‌ها آن را برای همیشه به گور می‌برند. بهرام مرد تنهایی است و این تنهایی آن‌قدر عمیق است که نوه‌های خردسال و رحیمِ کارگر، رازداران او می‌شوند. شاید آنچه سبب می‌شود بهرام در مورد مهاجرت تردید کند، همین تنهایی عمیق باشد. برای او ماندن و رفتن چندان توفیری ندارد، اما با ماندن لااقل می‌تواند به مانیفستش درباره‌ی حفظ وطن وفادار بماند. اگرچه بعد از آن اتفاق و بازخوانی زندگی‌اش درمی‌یابد که چندان هم تنها نبوده و هیچ مانیفستی مهم‌تر از حضوری حقیقی در کنار خانواده نبوده است.

آناهیتا نیز در فاصله‌ی انتظار، به بازخوانی خود و روابطش، خصوصاً رابطه‌اش با مادر که با او دچار چالش بوده، می‌پردازد و زمانی به آشتی می‌رسد که دیگر دیر شده است. البته آناهیتا به نوعی بین دو فقدان گرفتار شده است: از یک سو، فقدان رابطه‌ی عاطفی با مادر و از سوی دیگر، فقدان رابطه‌ی عمیق با فرزند. به همین دلیل، آناهیتا در زمان انتظار می‌کوشد با بازخوانی خود و روابطش به ترمیم این دو فقدان بپردازد. اما او با فقدان عظیمی که به‌زودی فرامی‌رسد چه خواهد کرد؟

و اما درباره‌ی رابطه‌ی آناهیتا و مادر، در واقع آناهیتا از نقشی که مادر برایش ساخته بود فرار کرده است. شاید یکی از دلایل اصلی مهاجرت آناهیتا، فرار از این نقش بوده باشد. دوبووار در بحث مشهورش درباره‌ی زن نشان می‌دهد که زن بودن فقط امری زیستی نیست؛ جامعه نقش‌ها و انتظاراتی را به زن تحمیل می‌کند. در واقع، آناهیتا از نقشی فرار می‌کند که جامعه و مادرش برای او ساخته‌اند؛ مادری که خود قربانی نظام مردسالاری است و متأسفانه همان ظلمی را که در حقش روا داشته شده، بازتولید کرده است. حالا آمدن مادر به کانادا همان اضطراب‌ها و گذشته‌ی تلخ را برایش تداعی می‌کند، اما فاصله‌ی انتظار سبب می‌شود که او گذشته را بازخوانی و بازیابی کند، تا حدودی به مادر حق بدهد، او را ببخشد و آماده‌ی پذیرش او باشد.

در واقع، در «خانه‌ای که می‌سوزد»، خانه پیش از آنکه با آتش بسوزد، با فقدان گفت‌وگو و با وجود تعصب، قدرت‌طلبی، خشونت و ناتوانی انسان‌ها در تحمل یکدیگر از درون می‌سوزد. همین سوختن از فضای خانواده به فضای سیاسی جامعه گسترش می‌یابد.

خانه‌ای که باید محلی امن برای زندگی و رابطه باشد، به مکانی پر از خشم، کینه، ناکامی و تعارض بدل می‌شود؛ درست مانند سیستم حاکم بر وطنی که سرشار از همین تنش‌ها و تناقض‌هاست. این خانواده برای گریز برنامه‌ریزی می‌کند، غافل از اینکه در دام همین سیستم گرفتار می‌شود و گریزش به مرگی سوزان و هولناک بدل می‌گردد.

در این اثر، ما با چندین راوی اول‌شخص روبه‌رو هستیم که به نوعی ماجرای هولناک را از زاویه‌ی دید خود روایت می‌کنند. در واقع، این انتخاب به‌منزله‌ی شهادت دادن تک‌تک آن‌ها در محضر تاریخ درباره‌ی آن چیزی است که بر آن‌ها گذشته است. از منظر فوکو، قدرت می‌تواند بدن را مجازات، سرکوب، زندانی یا حتی حذف کند، اما حذف بدن به معنای حذف سوژه از میدان گفتمان نیست. یعنی روایت کشته‌شدگان، در واقع، نوعی مقاومت در برابر سازوکارهای قدرت برای خاموش کردن سوژه است.

در «خانه‌ای که می‌سوزد»، فاجعه تنها جان انسان‌ها را نمی‌گیرد، بلکه زنجیره‌ی انتقال خاطره و تجربه را نیز قطع می‌کند. بهرام، به‌عنوان یک بازمانده، قرار است بار حافظه‌ی کسانی را که نمی‌توانند روایت کنند بر دوش بکشد و شاید همین رسالت بتواند او را زنده نگه دارد. او باید زنده بماند تا وظیفه‌ی شاهد بودن را به‌جا بیاورد، حتی اگر روانی فروپاشیده داشته باشد و در آسایشگاه به سر ببرد.

از نظر آرنت، امر خصوصی قلمرو خانه، خانواده و نیازهای زندگی روزمره است؛ در حالی که امر سیاسی در فضای عمومی و از طریق حضور، گفت‌وگو و کنش انسان‌ها شکل می‌گیرد. انسان در حوزه‌ی عمومی می‌تواند آغازگر امری تازه باشد، اما شرایط تاریخی و سیاسی می‌توانند مسیر این کنش‌ها را دگرگون کنند. در «خانه‌ای که می‌سوزد»، نکته‌ی اصلی این است که در اثر این اتفاق، مرز میان خانه و جهان بیرون فرومی‌ریزد. تصمیمی که ظاهراً خصوصی به نظر می‌رسد، تحت تأثیر شرایط سیاسی قرار می‌گیرد و سرنوشت خانواده را تغییر می‌دهد.

اما بهرام شخصیتی کنش‌مند است که در اثر این اتفاق از جهان کنش خارج می‌شود و وارد جهان حافظه و خاطره می‌گردد. یعنی بهرام که ابتدا دم از وطن‌دوستی و وطن‌پرستی می‌زند و می‌خواهد کنش‌مند باشد و اوضاع را تغییر دهد، سرانجام فقط می‌تواند گذشته‌ی خود را بارها و بارها بازسازی کند.

اگرچه در «خانه‌ای که می‌سوزد» نویسنده در پرداخت شخصیت‌ها موفق عمل کرده و ماجراها و خرده‌روایت‌ها به شناخت شخصیت‌ها و چالش‌های آن‌ها کمک کرده‌اند، شاید اگر فضاهای خالی بیشتری برای مشارکت ذهنی مخاطب باقی می‌گذاشت، اثر از تأویل‌پذیری بیشتری برخوردار می‌شد.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی