
امیرحسین یزدانبد در سخنانی در مراسم رونمایی کتاب «خاطرات من» اثر پرتو نوریعلا در نشر آسمانا تأکید میکند که نویسنده با نشستن پشت میز تحریر پسرش، سوگ شخصی را به روایتی بدل کرده که از گستره زندگی شخصی فراتر میرود و تحولات پرتلاطم تاریخ معاصر ایران را دربرمیگیرد. او سوگ و روایت را دو روی یک سکه میخواند: مرگ رشتهٔ زندگی را پاره میکند و نوشتن تنها ابزار نظمبخشیدن به آشوب خاطرههاست؛ چنانکه نویسنده با قلم خود تولدی دوباره به فرزند میبخشد و همزمان از دریچهٔ درد فردی به شهادتنامهٔ یک نسل و تاریخ زنان و آزادیهای ازدسترفته میپردازد. یزدانبد صداقت بیرحمانهٔ نویسنده و جایگاه او. در تاریخ ادبیات معاصر ایران را یادآور می شود و به ما امید میدهد که سوگ وقتی به روایت تبدیل شود، پایان راه نیست بلکه آغازی تازه است.
سلام و درود بر شما؛ بر همهٔ کسانی که امشب گرد آمدهاید تا شاهد بهدنیاآمدنِ یک کتاب باشید. بگذارید همینجا، در نخستین جمله، بگویم که «بهدنیاآمدن» را از سرِ تعارف به کار نمیبرم. این کتاب، به معنی دقیق کلمه، از دلِ یک مرگ زاده شده است. و شاید بزرگترین معجزهٔ ادبیات همین باشد: که میتواند از دلِ یک فروریختن، چیزی بسازد که سرِپا میماند.
اجازه بدهید از یک شب آغاز کنم. شبی در اکتبر ۲۰۲۳. مادری از سفری کوتاه بازگشته، به اتاق پسرش سر میزند، او را میبوسد و شببهخیر میگوید. پسر پشت میز تحریرش نشسته، سیگار میکشد و چیزی مینویسد؛ لابد ترانهای تازه. دقایقی بعد، صدای فروافتادنِ چیزی سنگین میآید. و از آن لحظه به بعد، جهانِ آن مادر دیگر همان جهان نیست. سندباد – پسر، همراه، شریکِ همهٔ سالها – برقآسا رفته است.
صفحه ۱۵ کتاب: «سندباد را در نوجوای به دنیا آورده بودم، در هر چه دیدم و تجربه کردم، او همراه و شریکم بود. با از دست دادنش خاطرات خوب و وبد گذشته، تولد، کودکی ، نوجوانی و زندگی سختِ من و او، سیلابوار بر سر و جانم فروریخت. به کودکی خود نقب زدم و مسیری را که به زندگی او و زندگی خودم منتهی میشد، مرور کردم. تصمیم گرفتم همانند سندباد، که در لحظهی در گذشتش، پشت میز تحریر و کامپیوترش نشسته بود، پشت میز تحریر او بنشینم و همراه او، آنچه را که شاهدش بودم و بودیم، یا گذشتگان برایمان گفته بودند، تا آنجا که به خاطر داشتم بنویسم.»
این آغازِ کتاب «خاطرات من» است. اما نویسنده کارِ بزرگی میکند که کمتر کسی از پسِ آن برمیآید: بهجای آنکه در آن شب متوقف بماند، آن شب را به دروازهای بدل میکند. تصمیم میگیرد پشت همان میزی بنشیند که پسرش در واپسین لحظه پشتش نشسته بود، و از آنجا، رو به گذشته سفر کند. از کودکیِ خود، از خانواده، از عشقها و زخمها، از تاریخی که بر او و نسلش گذشت، بنویسد. و خودش این کار را چنین توصیف میکند: گویی میخواهد به پسرش تولدی دوباره بدهد.
و این، خانمها و آقایان، تعریفِ خودِ روایت است. روایت، آن کاریست که ما با فقدان میکنیم وقتی نمیخواهیم بگذاریم فقدان، حرفِ آخر را بزند.
بگذارید امشب دربارهٔ دو کلمه حرف بزنم که این کتاب آنها را به هم گره زده است: سوگ و روایت. و بگذارید ادعا کنم که این دو، در حقیقت، یک چیزند که از دو سو به آن نگاه میکنیم.
نخست، دربارهٔ سوگ.
ما عادت کردهایم سوگ را حالتی منفعل بدانیم؛ چیزی که بر سرِ آدم میآید، مثل باران، مثل شب. میگوییم «در سوگ نشستن»، انگار سوگ نشیمنیست که آدم را مینشاند و از پا میاندازد. اما کتابی که امشب رونمایی میشود، تصویر دیگری از سوگ به دست میدهد. اینجا سوگ، نشستن نیست؛ برخاستن است. نویسنده در برابر بزرگترین دردِ ممکن، مرگِ فرزند، مرگی که خودش آن را «شوکآورترین دردِ بیامان» مینامد ، کاری میکند که کاریست بسیار انسانی و بسیار دشوار: قلم برمیدارد.
چرا نوشتن؟ چرا در برابرِ سکوتِ سنگینِ مرگ، آدم بهسراغ کلمه میرود؟
من گمان میکنم به این دلیل که مرگ، پیش از هر چیز، یک بینظمیست. مرگ، رشتهٔ روایت را پاره میکند. آدمی که میرفت، آدمی که قرار بود فردا هم باشد، آدمی که ترانهاش را نیمهکاره گذاشته، ناگهان از میانهٔ جمله بیرون کشیده میشود. و بازمانده با انبوهی از تکههای بیترتیب میماند: خاطرهها، حرفهای ناگفته، عکسها، صدای خندهای که دیگر تکرار نمیشود. سوگ، آن آشوبِ تکههاست.
و روایت، تنها ابزاریست که بشر برای نظمبخشیدن به آشوب اختراع کرده است. وقتی نویسنده مینشیند و از تولد سندباد مینویسد — از آن شبِ زایمان، از سالهای کودکی، از همراهیشان در تلخ و شیرینِ روزگار، در حقیقت دارد آن تکههای پراکنده را دوباره به رشتهٔ یک زندگی میکشد. دارد به مرگ میگوید: تو میتوانی او را از من بگیری، اما نمیتوانی داستانش را بگیری. آن داستان، حالا دستِ من است.
این، معنای عمیقِ آن جملهٔ زیباست: «گویی بخواهم تولدی دوباره به او بدهم.» ادبیات، رَحِمِ دومِ ماست. آنچه یکبار در جهان به دنیا آمده و رفته است، میتواند بارِ دوم در کلمه به دنیا بیاید و اینبار نمیرد.

اما – و این نکتهٔ دوم است – اگر «خاطرات من» صرفاً کتابِ سوگِ یک مادر بود، باز هم کتابی ارجمند بود، اما تنها کتابی خصوصی. آنچه این اثر را از یادداشتِ یک داغ فراتر میبرد، این است که نویسنده از دریچهٔ سوگِ فردی، به تاریخِ یک ملت نگاه میکند.
ببینید در همان صفحاتِ نخست چه اتفاقی میافتد. مادری بر بالینِ پیکرِ فرزندش میچرخد و زار میزند، و در همان لحظه، ذهنش به سوی هزاران مادر و پدرِ دیگر پرواز میکند؛ به سوی همهٔ پدران و مادرانِ سوگوارِ ایران که فرزندانشان را زیرِ فشار و سرکوب از دست دادند. درد شخصی، در یک آن، به دردی جمعی گره میخورد. و همینجاست که کتاب از خاطرهنویسیِ خصوصی، به شهادتنامهٔ یک نسل بدل میشود.
چون این خاطرات، فقط خاطراتِ یک مادر نیست. اینها خاطراتِ زنیست که در متنِ یکی از پرتلاطمترین دورههای تاریخ معاصر ایران زیسته است، از سالهای میانهٔ دههٔ بیست خورشیدی تا سالهای پس از انقلاب. زنی که در جوانی مادر شد و در همان حال بر سرِ درس و دانشگاه و شعر ایستاد؛ زنی که شاعر بود و نخستین کتاب شعرش طعمِ تلخِ سانسور را چشید؛ زنی که در متنِ محفلهای ادبی و کانون نویسندگان ایران نفس کشید، دستگیری و زندان را از نزدیک دید، و بعد شاهدِ فروپاشیِ جهانی شد که در آن بالیده بود.
و شاید هیچ فصلی از این کتاب بهاندازهٔ فصلی که دربارهٔ «هدف قرار گرفتن زنان» است، امروز برای ما آشنا و زنده نباشد. نویسنده با دقتِ یک شاهدِ عینی روایت میکند که چگونه، تنها هفتهها پس از انقلاب، حقوقِ بهسختیبهدستآمدهٔ زنان یکییکی پس گرفته شد؛ چگونه دادگاههای خانواده لغو شد؛ چگونه مسئلهٔ پوشش اجباری، از نصیحت به اجبار و از اجبار به خشونت رسید. او صحنههایی را روایت میکند که خواننده را از جا میکند — از جمله ماجرای دخترِ نُهسالهاش که در خیابان، بهخاطر یک وجب شلوارِ زردرنگ، هدفِ تعرض قرار میگیرد. و همینجاست که میفهمیم چرا این کتاب مهم است: چون حافظه است. چون در روزگاری که کوشش میشود گذشته پاک شود، این زن نشسته و آن را نقطهبهنقطه ثبت کرده است.
و ببینید سوگ و روایت اینجا چطور دوباره یکی میشوند. نوشتن از فرزندِ ازدسترفته، و نوشتن از وطنِ ازدسترفته، و نوشتن از آزادیهای ازدسترفته، همه یک کارند: مقاومت در برابرِ فراموشی. کسی که مینویسد، در حقیقت اعلام میکند که حاضر نیست بگذارد آنچه دوستش میداشته، بینشان محو شود. قلم، در این معنا، شکلی از وفاداریست.
بگذارید لحظهای دربارهٔ خودِ نویسنده بگویم، چون شناختنِ او به شناختنِ کتاب کمک میکند.
پرتو نوریعلا از آن نسل از زنانِ فرهنگورزِ ایران است که در دورانی سخت، در فضایی که برای زنان تنگ بود، جای خود را با شعر و اندیشه و ایستادگی باز کردند. او شاعر است، منتقد است، نویسنده است؛ و در سراسرِ این کتاب، چیزی که بیش از همه به چشم میآید، صداقتِ بیرحمانهٔ اوست. او با خودش تعارف ندارد. از اشتباههایش، از خامیهای جوانیاش، از زخمهایی که در روابطش خورده، بیپرده مینویسد. و همین صداقت است که به کتاب اعتبار میدهد. چون کسی که در روایتِ ضعفهای خودش اینقدر شجاع است، در روایتِ حقیقتِ تاریخ هم قابلِ اعتماد است.
و یک نکتهٔ دیگر که میخواهم زیرش خط بکشم: این کتاب، جلدِ اول است. یعنی نویسنده، در میانهٔ یکی از بزرگترین سوگهای زندگیاش، نهتنها از پا نیفتاده، که کاری بلندپروازانه و چندجلدی را آغاز کرده است. این خودش یک پیام است. پیامِ اینکه زندگی، حتی پس از داغترین ضربه، میتواند رو به جلو داشته باشد؛ که میتوان از میزِ تحریرِ مرگ برخاست و از آن، میزِ تحریرِ زندگی ساخت.
پیش از آنکه سخنم را به پایان ببرم، اجازه بدهید یک لحظه به شما، به جمعِ حاضر، برگردم.
چرا ما امشب اینجاییم؟ رونماییِ یک کتاب، ظاهراً کارِ سادهٔ ادبیست. اما وقتی کتابی اینچنین از سوگ زاده شده باشد، حضورِ ما معنای دیگری پیدا میکند. ما امشب فقط خوانندهٔ یک کتاب نیستیم؛ ما شاهدانِ یک روایتیم. و روایت، همانطور که گفتم، برای زندهماندن به شاهد نیاز دارد. یک داغ، وقتی گفته میشود و وقتی شنیده میشود، دیگر تنها نیست. سندباد، امشب، در این تالار، بهواسطهٔ کلماتِ مادرش، بارِ دیگر حاضر است. و ما، با خواندنِ این کتاب، آن «تولدِ دوباره» را که آرزوی اوست، کامل میکنیم.
پس بگذارید این را بگویم و تمام کنم: هر کتابِ خاطرات، در نهایت، دعوتیست به همدلی. نویسنده به ما میگوید: بیایید، این زندگی را که زیستهام، این دردی را که کشیدهام، این تاریخی را که دیدهام، با شما قسمت میکنم. و تنها پاسخی که در برابرِ چنین سخاوتی شایسته است، این است که با دقت بخوانیم، بهیاد بسپاریم، و نگذاریم آنچه او با اینهمه رنج ثبت کرده، فراموش شود.
«خاطرات من» کتابیست دربارهٔ اینکه چگونه یک مادر، در برابرِ سکوتِ مرگ، صدا را انتخاب کرد. چگونه در برابرِ فراموشی، حافظه را برگزید. و چگونه به ما آموخت که سوگ، وقتی به روایت بدل شود، دیگر پایانِ راه نیست ، آغازِ راهی دیگر است.
از پرتو نوریعلا، برای این شهامت و برای این هدیه، سپاسگزارم. و از شما، که آمدهاید تا شنونده باشید، صمیمانه ممنونم.
سپاس از توجه شما.








