
آمبروز بیرس (Ambrose Bierce) یکی از برجستهترین نویسندگان آمریکایی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است. او در سال ۱۸۴۲ در ایالت اوهایو متولد شد و در جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) به عنوان سرباز و افسر شرکت کرد. تجربیات تلخ جنگی، به شدت بر آثار او تأثیر گذاشت و او را به یکی از تلخترین و واقعگراترین نویسندگان داستانهای جنگ تبدیل کرد. بیرس به دلیل سبک طنزآمیز، تلخ و گاهی وحشتآمیز خود شهرت یافت و به خاطر داستانهای کوتاهی که با پایانهای غافلگیرکننده و تلخ نوشته شده، «طنز تلخ» یا «وحشت واقعگرایانه» را به ادبیات آمریکا افزود.
بیرس علاوه بر داستانهای کوتاه مشهوری مانند «اتفاقی در پل اوول کریک»، «دیکشنری شیطان» (The Devil’s Dictionary) را نوشت که مجموعهای از تعاریف طنزآمیز از کلمات رایج است و هنوز هم خوانده میشود. او روزنامهنگار تندی بود و با لقب «Bitter Bierce» (بیرس تلخ) شناخته میشد. در سال ۱۹۱۳ در سن ۷۱ سالگی برای پوشش خبری به مکزیک سفر کرد و ناپدید شد. سرنوشت او همچنان یکی از معماهای ادبی تاریخ است. آثار او تا امروز به دلیل واقعبینی تلخ و دقت روانشناختی مورد تحسین قرار میگیرد.
1
مردی بر روی پل راهآهن در شمال آلاباما ایستاده بود و به آب که بیست فوت پایینتر به سرعت داشت میرفت خیره شده بود. دستهای مرد پشت کمرش بسته شده بود و مچهایش با طنابی محکم به هم پیچیده شده بود. طنابی کلفت دور گردنش حلقه شده بود. این طناب به تیر چوبی محکمی بالای سرش وصل بود که قسمت شل و آویزان آن تا زانوهایش پایین آمده بود. چند تخته چوب سست بر روی تیرکهای عرضی که ریلها را نگه میداشتند، پاگاهی برای او و جلادانش فراهم کرده بود – دو سرباز ساده ارتش فدرال، تحت فرمان سربازی که در زندگی غیرنظامی احتمالاً معاون کلانتر بوده است.
کمی آنطرفتر، بر روی همان سکوی موقتی، افسر رتبهداری ایستاده بود که مسلح بود. او کاپیتان بود. در دو انتهای پل، دو نگهبان با تفنگ در حالت «حمایت» ایستاده بودند؛ یعنی تفنگ به صورت عمودی جلوی شانه چپ، و چخماق آن بر روی ساعد که مستقیماً از روی سینه عبور کرده بود – وضعیتی رسمی و غیرطبیعی که بدن را مجبور به صاف و راست ایستادن میکرد. به نظر نمیرسید وظیفه این دو مرد این باشد که بدانند در مرکز پل چه میگذرد؛ آنها فقط دو انتهای تختههای گذر را مسدود کرده بودند.
در آن سوی یکی از نگهبانها، هیچکس دیده نمیشد؛ راهآهن مستقیماً به جنگلی به طول صد یارد میرفت، سپس با پیچشی از دید خارج میشد. بیشک پست نگهبانی بیشتری در آنطرفتر وجود داشت. ساحل دیگر رود، زمینی باز و هموار بود – شیبی ملایم که بر فراز آن حصاری از تنههای درختان عمودی ساخته شده بود، با روزنههایی برای تفنگ و تنها یک شکاف که لولهٔ توپ برنجی از آن بیرون آمده بود و مستقیماً پل را هدف گرفته بود.
در میانهٔ شیب، بین پل و دژ، تماشاگران قرار داشتند — یک دسته پیادهنظام در یک خط، در حالت «استراحت رژه»، قنداق تفنگها روی زمین، لولهها کمی به عقب بر شانهٔ راست تکیه داده، و دستها بر روی قنداق روی هم قرار گرفته بودند. ستوانی در سمت راست خط ایستاده بود، نوک شمشیرش روی زمین و دست چپش بر روی دست راستش. جز گروه چهارنفره در مرکز پل، هیچ مردی تکان نمیخورد. دسته رو به پل ایستاده بودند، با چشمانی سنگی و بیحرکت. نگهبانها که رو به ساحل رود بودند، گویی مجسمههایی بودند که برای زینت پل ساخته شدهاند. کاپیتان با بازوهای روی هم ایستاده بود، ساکت، کار زیردستانش را نظاره میکرد، اما هیچ اشارهای نمیداد.
مرگ شخصیت محترمی است که وقتی اعلامشده میآید، باید با مظاهر رسمی احترام پذیرفته شود، حتی توسط کسانی که بیشترین آشنایی را با او دارند. در آیین نظامی، سکوت و بیحرکتی اشکال تعظیم و احتراماند.
مردی که در حال به دار آویختن بود، ظاهراً حدود سی و پنج ساله بود. او غیرنظامی بود، اگر از لباسش قضاوت کنیم؛ لباسی شبیه به کشاورزان. خوشسیما بود -بینی صاف، دهان محکم، پیشانی پهن، که موهای بلند و تیرهاش از روی آن شانه شده و پشت گوشها تا یقه کت فراک خوشدوختش میرسید. سبیل و ریش نوکتیزی داشت، اما ریش گونه نداشت؛ چشمانش درشت و خاکستری تیره بود و نگاهی مهربان داشت که به زحمت میشد از کسی انتظارش را داشت که گردنش در بند طناب دار است. آشکار بود که او قاتل پست و عامی نیست. آیین نظامی مداراگر، برای به دار آویختن انواع افراد پیشبینی شده و آقایان هم از این قاعده مستثنی نیستند.
هنگامی که آمادهسازیها کامل شد، دو سرباز ساده کنار رفتند و هر کدام تختهای را که بر آن ایستاده بودند، کشیدند. سرباز به کاپیتان سلام کرد و بلافاصله پشت او ایستاد و کاپیتان نیز یک قدم کنار رفت. این حرکات، مرد محکوم و سرباز را بر دو انتهای همان تخته تنها گذاشت که بر روی سه تیر عرضی پل قرار داشت. انتهایی که غیرنظامی بر آن ایستاده بود، تقریباً – اما نه کاملاً – به تیر چهارم میرسید. این تخته قبلاً با وزن کاپیتان در جای خود نگه داشته شده بود؛ حالا وزن سرباز آن را نگه میداشت. با سیگنال کاپیتان، سرباز کنار میرفت، تخته کج میشد و مرد محکوم بین دو تیر سقوط میکرد. این ترتیب، در نظر او ساده و مؤثر میآمد.
چهرهاش پوشانده نشده و چشمانش بسته نشده بود. لحظهای به «پایگاه ناپایدارش» نگریست، سپس نگاهش به آب گردابمانند رود که دیوانهوار زیر پاهایش میدوید، کشیده شد. تکه چوب شناوری که در حال رقص بود توجهش را جلب کرد و چشمانش آن را تا پایین جریان دنبال کردند. چقدر آهسته به نظر میرسید حرکت میکند! چه رودی تنبل و کند!
چشمانش را بست تا آخرین افکارش را بر زن و فرزندانش متمرکز کند. آب که با نور اولیه خورشید طلایی شده بود، مههای انبوه زیر ساحلها کمی پایینتر، دژ، سربازان، تکه چوب شناور – همه، حواس او را پرت کرده بودند. و اکنون متوجه آشفتگی تازهای شد. در میان فکر عزیزانش، صدایی نفوذ کرد که نه میتوانست نادیده بگیردش و نه آن را بفهمد: ضربهای تیز، مشخص و فلزی، مانند ضربه چکش آهنگر بر سندان؛ همان کیفیت زنگدار را داشت. تعجب کرد که صدا چیست و آیا به طور غیرقابل تصور دور است یا نزدیک – به نظر هم دور و هم نزدیک میآمد. تکرارش منظم بود، اما آهسته مانند نواختن ناقوس مرگ. با بیتابی منتظر هر ضربه جدید میشد و – خودش نمیدانست چرا – با اضطراب. فاصلههای سکوت به تدریج طولانیتر میشد؛ تأخیرها دیوانهکننده میشدند. با نادرتر شدن صداها، قدرت و تیزیشان افزایش مییافت. مثل فرو کردن چاقو به گوشش آسیب میزد؛ میترسید فریاد بکشد.
آنچه میشنید، تیکتاک ساعتش بود.
چشمانش را باز کرد و دوباره آب زیر پایش را دید. پیش خودش فکر کرد: «اگر بتوانم دستهایم را آزاد کنم، شاید بتوانم طناب را بیندازم و خودم را توی رود بیندازم. با شیرجه میتوانم از گلولهها بگریزم و با شنای قوی به ساحل برسم، به جنگل پناه ببرم و به خانه بروم. خانهام، خدا را شکر، هنوز خارج از خطوط آنهاست؛ زن و بچههای کوچکم هنوز فراتر از دورترین پیشروی مهاجماناند.»
در همان لحظهای که این افکار — که اینجا با کلمات بیان میشوند — بیشتر به صورت ناگهانی در ذهن مرد محکوم جرقه زدند تا آنکه از فکر او برآمده باشند، کاپیتان به سرباز اشاره کرد.
سرباز کنار رفت.

2
پیتون فارکوهر کشاورز ثروتمندی بود از خانوادهای قدیمی و بسیار محترم آلاباما. او بردهدار بود و مانند دیگر بردهداران، سیاستمدار، و به طور طبیعی از جداییطلبان سرسخت بود و عاشقانه خودش را وقف آرمان جنوب کرده بود. شرایط اجباریای که اینجا نیازی به بیان آن نیست، شرایطی اجباری — که اینجا نیازی به شرح آن نیست – مانع از پیوستن او به آن ارتش دلیر شده بود؛ ارتشی که کارزارهای فاجعهبارش با سقوط کورینث پایان یافته بود. او زیر این محدودیت ننگین له میشد و بیتابانه مشتاق رهایی نیروهای درونیاش، زندگی وسیعتر سربازی و فرصتی برای کسب افتخار بود.
او احساس میکرد این فرصت خواهد آمد، همانطور که برای همه در جنگ میآید. در این میان، هر کاری که میتوانست انجام میداد. هیچ خدمتی برای کمک به جنوب برای او پست نبود، هیچ ماجراجوییای برای او خطرناک نبود، اگر با شخصیت غیرنظامیای که در دل سرباز بود سازگار باشد و اگر با حسن نیت و بدون تردید زیاد، حداقل بخشی از آن حکم صریحاً شرورانه را بپذیرد که «در عشق و جنگ همه چیز مجاز است.»
شبی که فارکوهر و همسرش بر روی نیمکت چوبی نزدیک ورودی املاکش نشسته بودند، سربازی با لباس خاکستری سوار بر اسب به دروازه آمد و تقاضای آب کرد. خانم فارکوهر با کمال میل با دستان سفید خودش به او خدمت کرد. در حالی که همسرش آب را میآورد، فارکوهر به سوارکار غبارآلود نزدیک شد و با حرارت از اخبار جبهه پرسید.
مرد گفت: «یانکیها دارند راهآهن را تعمیر میکنند و آماده پیشروی دیگریاند. به پل اوول کریک رسیدهاند، آن را مرتب کردهاند و دژی در ساحل شمالی ساختهاند. فرمانده دستور داده که هر جایی نصب شود: هر غیرنظامیای که در کار راهآهن، پلها، تونلها یا قطارها دخالت کند، فوراً به دار آویخته خواهد شد. من خودم دستور را دیدم.»
فارکوهر پرسید: «فاصله تا پل اوول کریک چقدر است؟» ف
-حدود سی مایل.
-آیا در این سمت رود نیرویی نیست؟
-فقط یک پست نگهبانی نیم مایل دورتر روی راهآهن، و یک نگهبان تکی در این انتهای پل.
فارکوهر لبخندزنان گفت: «فرض کنید مردی – یک غیرنظامی که به فن دار آویختن علاقهمند است – از پست نگهبانی بگریزد و شاید بر نگهبان غلبه کند، آنگاه چه میتواند انجام دهد؟»
سرباز فکر کرد. گفت: «یک ماه پیش آنجا بودم، دیدم که سیل زمستان گذشته مقدار زیادی چوب شناور را به پایه چوبی این انتهای پل چسبانده. حالا خشک شده و مثل کاغذ میسوزد.»
خانم حالا آب را آورده بود و سرباز آن را نوشید. با ادب از او تشکر کرد، به شوهرش تعظیم کرد و سوار شد و رفت. یک ساعت بعد، پس از تاریکی شب، دوباره از کنار مزرعه گذشت و به سمت شمال، همان جهتی که از آن آمده بود، حرکت کرد. او جاسوس فدرال بود.
3
هنگامی که پیتون فارکوهر مستقیماً از میان پل به پایین سقوط کرد، هوشیاریاش را از دست داد و مانند مردهای بود. از این حالت – که به نظرش قرنها طول کشیده بود – با درد فشار تیز بر گلویش بیدار شد، به دنبال آن احساس خفگی. دردهای تیز و سوزناک از گردنش به پایین، در هر تار بدن و اندامش میدوید. این دردهای تیز و سوزان به نظر در خطوط مشخصی از بدنش منتشر میشدند و با ریتم و سرعت باورنکردنی ضربان میگرفتند. گویی رودهایی از آتش تپنده بودند که او را تا دمایی غیرقابل تحمل گرم میکردند. در مورد سرش، فقط احساس احتقان داشت. این حسها بدون فکر همراه بودند. بخش فکری وجودش دیگر محو شده بود؛ او فقط قدرت احساس داشت و احساس، عذاب محض بود.
او آگاه از حرکت بود. در ابری نورانی محصور شده بود که اکنون فقط قلب سوزان آن بود، بدون جسم مادی، و در قوسهای غیرقابل تصور نوسان، مانند پاندول عظیمی تاب میخورد. سپس ناگهان، با وحشتی ناگهانی، سپس ناگهان، با وحشتی ناگهانی، نور اطرافش با صدای شلپ بلند به بالا جهید؛ غرشی هولناک در گوشهایش پیچید و همه چیز سرد و تاریک شد. غرشی هولناک در گوشهایش بود و همه چیز سرد و تاریک شد.
درت تفکرش بازگشت. دانست که طناب پاره شده و او به داخل رود افتاده است. دیگر خفگی بیشتری در کار نبود؛ حلقهٔ طناب دور گردنش قبلاً او را خفه کرده بود و مانع ورود آب به ریههایش میشد. مردن با دار آویختن در ته رودخانه! — این فکر برایش مضحک و خندهدار میآمد.
چشمانش را در تاریکی باز کرد و بالای سرش درخششی از نور دید، اما چقدر دور، چقدر دستنیافتنی! هنوز در حال پایین رفتن بود، زیرا نور کمرنگتر و کمرنگتر شد تا جایی که فقط سوسویی بود. سپس شروع به بزرگ شدن و روشنتر شدن کرد و او دانست که به سمت سطح بالا میآید – با اکراه این را درک میکرد، زیرا اکنون بسیار راحت بود. با خودش فکر کرذ: «به دار آویخته شدن و غرق شدن. اینقدرها هم بد نیست؛ اما نمیخواهم تیرباران شوم. تیرباران نه! این عادلانه نیست.»
از تقلایش آگاه نبود، اما درد تیزی در مچش به او خبر داد که دارد سعی میکند دستهایش را آزاد کند. توجهش را به این مبارزه داد، مانند تنبلی که ترفند شعبدهباز را تماشا میکند، بدون علاقه به نتیجه. چه تلاش باشکوهی! – چه قدرتی باشکوه و فراطبیعی! آه، این تلاش عالی بود! آفرین!
طناب از گردنش افتاد. بازوانش از هم جدا شدند و آرام به سمت بالا شناور رفتند؛ دستهایش در نور رو به افزایش، مبهم و سایهمانند در دو طرف بدن دیده میشدند. با علاقهای تازه به آنها مینگریست. نخست یکی و سپس دیگری با حرکتی سریع بر حلقهٔ طناب دور گردنش حمله کردند. آن را با خشونت پاره کردند و دور انداختند. طناب در آب موج میزد و مانند مار آبی به این سو و آن سو میخزید.
با خود فریاد زد: «بگذاریدش برگردد! بگذاریدش برگردد!» این دستور را به دستهای نافرمانش میداد؛ چون همین که حلقهٔ طناب را از گردنش باز کردند، وحشتناکترین دردی که تاکنون کشیده بود، یکباره به او حمله کرد. مغزش از درد گردن آتش گرفته بود، قلبی که ضعیف میتپید، جهش بزرگی کرد و سعی کرد از دهانش بیرون بزند. تمام بدنش با عذابی غیرقابل تحمل به هم پیچید و کشیده شد! اما دستهای نافرمانش به فرمان توجهی نکردند. با ضربات سریع و رو به پایین آب را به شدت به هم زدند و او را به سطح هل دادند.
احساس کرد سرش از آب بیرون آمد. چشمانش از نور خورشید کور شد. سینهاش با انقباضهای شدید بالا و پایین میرفت و با عذابی هولناک و نهایی، ریههایش جرعهٔ عظیمی از هوا را بلعیدند و بلافاصله آن را با فریادی بلند و وحشتزا بیرون دادند!
اکنون حواس جسمانیاش کاملاً در اختیارش بود. در واقع، این حواس به طور غیرطبیعی تیز و هشیار شده بودند. چیزی در آشفتگی هولناک نظام ارگانیک بدنش آنها را چنان ارتقا و پالایش کرده بود که چیزهایی را ثبت میکردند که هرگز پیش از این ادراک نشده بودند. موجهای کوچک آب را بر چهرهاش حس میکرد و صدای جداگانه هر ضربهشان را میشنید. به جنگل کنار ساحل جویبار نگریست، درختان تکی را دید، برگها و رگبرگهای هر برگ را – حتی حشرات روی آنها را: ملخها، مگسهای درخشان، عنکبوتهای خاکستری که تارهایشان را از شاخهای به شاخه دیگر میکشیدند. رنگهای رنگینکمانی قطرات شبنم بر روی میلیونها تیغهٔ علف را مشاهده کرد. زمزمهٔ پشههایی که بالای گردابهای رود میرقصیدند، ضربان بالهای سنجاقکها، ضربههای پاهای عنکبوتهای آبی. پاروهایی که قایقشان را به جلو میراندند – همه اینها موسیقیای شنیدنی میساختند. ماهیای زیر چشمانش لغزید و او صدای جداشدن بدنش از آب را شنید.
او با صورت رو به پایین جریان به سطح آمده بود. لحظهای بعد، جهان مرئی به آرامی دور خودش چرخید، گویی او نقطهٔ مرکزی آن بود. ناگهان پل، دژ، سربازان روی پل، کاپیتان، سرباز و دو جلادش را دید که در برابر آسمان آبی فقط به شکل سایه دیده میشدند. آنها فریاد میزدند و به او اشاره میکردند. کاپیتان تپانچهاش را بیرون آورده بود اما شلیک نکرد. حرکاتشان زشت، کژ و هولناک بود و پیکرههایشان غولپیکر به نظر میرسید.
ناگهان صدای شلیک تیزی شنید و چیزی با ضربهای محکم آب را فقط چند اینچ آنطرفتر از سرش زد و صورتش را با پاشیدن آب خیس کرد. صدای شلیک دوم را شنید و یکی از نگهبانها را دید که تفنگ را بر شانه گذاشته و ابری سبک از دود آبی از لولهٔ آن بلند میشود. مرد داخل آب، چشم مرد روی پل را از میان نشانهٔ تفنگ دید که مستقیم به چشمان خودش خیره شده بود. متوجه شد چشمش خاکستری است و به یاد آورد که خوانده بود چشمهای خاکستری تیزترین هستند و همهٔ تیراندازان مشهور چنین چشمانی دارند. با این حال، این یکی خطا کرده بود.
گرداب مخالف فارکوهر را گرفت و نیم دور چرخاند؛ دوباره به جنگل ساحل مقابل دژ نگاه میکرد. صدای واضح و بلند، یک صدای یکنواخت و آهنگین اکنون پشت سرش پیچید و با وضوحی که همه صداها را -حتی ضربه موجها در گوشش – میشکافت و تحت سلطه درمیآورد، از روی آب گذشت. او سرباز نبود، اما آنقدر به اردوگاهها رفتوآمد کرده بود که معنای وحشتناک آن سرود عمدی، کشدار را بداند؛ ستوان روی ساحل در کار صبح آن روز سهیم بود. با چه سردی و بیرحمانهای – با چه لحن یکنواخت و آرامی که آرامش را در مردان پیشبینی و به آنها تحمیل میکرد – با چه فاصلههای دقیقاً اندازهگیریشدهای آن کلمات ظالمانه فرود میآمدند:
«دسته!… توجه!… سلاح بر دوش!… آماده!… نشانه!… آتش!»
فارکوهر شیرجه زد – تا جایی که میتوانست عمیق شیرجه زد. آب مانند صدای نیاگارا در گوشهایش غرید، اما غرش را شنید و وقتی دوباره به سطح نزدیک شد، تکههای درخشان فلز را دید که به شکل عجیبی صاف شده بودند و به آرامی نوسانکنان به پایین میرفتند. برخی به صورت و دستهایش خوردند، سپس رها شدند و به پایین رفتن ادامه دادند. یکی بین یقه و گردنش گیر کرد؛ گرم و سوزان بود. او فوراً آن را بیرون کشید.
وقتی نفسنفسزنان به سطح رسید، دید که مدت طولانی زیر آب مانده بود. به وضوح خیلی پایینتر در رودخانه حرکت کرده بود — و حالا قدری احساس ایمنی میکرد. سربازها یک بار دیگر تفنگها را پر کرده بودند؛ سربازها تقریباً تفنگهایشان را دوباره پر کرده بودند. میلههای فلزی بارگذار همه با هم در نور خورشید درخشیدند؛ از داخل لولهها بیرون کشیده شدند، در هوا چرخ خوردند و با ضربهای محکم به جای خودشان فرو رفتند. دو نگهبان دوباره، مستقل و بیاثر شلیک کردند. مرد تحت تعقیب همه اینها را از روی شانهاش دید؛ اکنون با قدرت در جهت جریان شنا میکرد. مغز او به اندازه بازوان و پاهایش پرانرژی بود. با سرعت برق فکر میکرد: «افسر،» استدلال کرد، «دفعه دوم آن اشتباه نظامیگری را تکرار نخواهد کرد. «طفره رفتن از تیراندازی دستهجمعی به همان آسانی طفره رفتن از یک تیر است. احتمالاً قبلاً دستور «آتش به اختیار» را داده است.
ناگهان صدای شلپ هولناکی درست در فاصلهٔ دو یارد او پیچید، به دنبال آن صدایی بلند و هجومی که به سرعت محو میشد و گویی از میان هوا به عقب، به سمت دژ بازمیگشت. این صدا سرانجام در انفجاری سهمگین خاموش شد که حتی بستر رودخانه را تا اعماقش به لرزه درآورد! صفحهای عظیم از آب ناگهان بالا جهید، بر فراز او خم شد، بر سر و بدنش فرو ریخت، چشمانش را کور کرد و نفسش را برید! توپ هم وارد بازی شده بود.
وقتی سرش را از آشفتگی آب بیرون آورد، صدای تیر انحرافی را شنید که از فراز سرش زوزهکشان میگذشت و در لحظهای شاخههای جنگل آنسوتر را ترکاند و متلاشی کرد.
«دفعهٔ دیگر این کار را نمیکنند،» با خود اندیشید، «دفعهٔ بعد از گلولهٔ خوشهای استفاده میکنند. باید مراقب توپ باشم؛ دودش مرا آگاه خواهد کرد — صدای شلیک همیشه دیرتر به گوش میرسد، عقبتر از خود گلوله. این توپ واقعاً خوبی است.»
ناگهان احساس کرد دور خودش میچرخد – مانند فرفره. آب، ساحلها، جنگلها، پل دور، دژ و مردان، همه درهم آمیخته و محو شدند. اشیاء فقط با رنگهایشان نمایان بودند؛ نوارهای افقی دایرهای رنگ – فقط همین را میدید. در گردابی گرفتار شده بود و با سرعتی از حرکت رو به جلو و چرخش که سرگیجه و حال بههمزن داشت، به جلو رانده میشد. لحظاتی بعد بر شن کنار پای ساحل چپ جویبار — ساحل جنوبی — پرتاب شد و پشت نقطهای برجسته که او را از دید دشمنانش پنهان میکرد.
توقف ناگهانی حرکتش، ساییدگی یکی از دستهایش بر شن، او را به خود آورد و از شادی گریست. انگشتانش را در ماسه فرو برد، مشتمشت بر سر و بدن خود ریخت و با صدای بلند آن را مبارک خواند. مانند الماس، یاقوت، زمرد به نظر میرسید؛ به هیچ چیز زیبا نمیتوانست فکر کند که شبیه آن نباشد. درختان کنار ساحل گیاهان غولپیکر باغ بودند؛ ترتیب معینی در قرارگیریشان مشاهده کرد، عطر شکوفههایشان را با لذت استشمام کرد. نوری عجیب و گلگون از میان تنههای درختان میتابید و باد که از میان شاخهها میگذشت، موسیقی دلانگیز چنگهای بادی را مینواخت.
هیچ میلی به ادامهٔ فرار نداشت – حتی راضی بود در همان نقطهٔ جادویی و افسونگر بماند تا دوباره گرفتار شود.
ناگهان وزوز و صدای گلولههای خوشهای در میان شاخههای بالای سرش پیچید و او را از رؤیایش بیدار کرد. توپچی ناکام، برای وداع یک گلوله دیگر شلیک کرده بود. فارکوهر از جا پرید، از شیب ساحل بالا دوید و به دل جنگل پناه برد.
تمام آن روز راه رفت. مسیرش را با گردش خورشید تعیین میکرد. جنگل به نظر بیپایان میآمد؛ هیچجا حتی کورهراهی نیافت. نمیدانست که در چنین منطقه وحشیای زندگی میکرده. چیزی شگفتانگیز و ماورایی در این حقیقت برملا شده بود.
تا غروب راه رفته بود. پاهایش درد میکرد و خسته و گرسنه شده بود. تنها فکر زن و فرزندانش بود که همچنان او را به پیش میراند. سرانجام به جادهای رسید که به جهتی که میدانست درست است، هدایتش میکرد. جادهای به پهنای خیابانهای شهر، صاف و هموار، اما چنان متروکه که گویی هیچ انسانی هرگز از آن عبور نکرده بود. هیچ مزرعهای در دو طرفش دیده نمیشد، هیچ خانهای در دوردست نبود. حتی صدای پارس یک سگ، یا نشانهای از حضور انسان به گوش نمیرسید.
تنههای سیاه درختان، مانند دو دیوار مرتفع و پیوسته، در دو طرف جاده کشیده شده بودند و در افق به یک نقطه میرسیدند؛ درست مانند طرحی در درس پرسپکتیو.
وقتی از این شکاف جنگل به بالا نگاه کرد، ستارگان بزرگ و طلایی را دید که غریب و ناآشنا میدرخشیدند و در صورتهای فلکی عجیب و بیگانه گروهبندی شده بودند. مطمئن بود که این ستارگان به ترتیبی خاص چیده شدهاند و معنایی پنهان و شوم در خود دارند.
جنگل در دو طرف جاده پر از صداهای عجیب و مرموز بود؛ صداهایی که یک بار، دو بار و بار دیگر به وضوح زمزمههایی به زبانی ناشناخته به گوشش میرسید.
گردنش درد میکرد و وقتی دستش را به آن برد، با وحشت پی برد که متورم شده. میدانست که از فشار طناب کبود شده است. چشمانش احساس احتقان میکردند؛ دیگر نمیتوانست آنها را ببندد. زبانش از تشنگی متورم شده بود؛ زبانش از شدت تشنگی متورم شده بود. تب و سوزش آن را با بیرون راندن زبان از میان دندانها و سپردنش به نسیم سرد شب تسکین میداد.
چقدر نرم و مخملی بود این فرش چمن بر جادهٔ بکر و دستنخورده! دیگر جاده را زیر قدمهایش احساس نمیکرد.
بیشک، با وجود رنجش، حین راه رفتن به خواب رفته بود، زیرا اکنون صحنه دیگری میدید – شاید فقط از هذیان به هوش آمده بود. در دروازه خانه خودش ایستاده. همه چیز همانطور است که ترک کرده، و همه چیز در نور خورشید صبح روشن و زیبا. حتماً تمام شب را در راه بوده. وقتی دروازه را هل میدهد و از در راه سفید وسیع بالا میرود، لرزش لباس زنانهای میبیند؛ همسرش در پایین پلهها ایستاده بود؛ لبخندی از شادی وصفناپذیر بر لب داشت و وضعیتی سرشار از وقار و دلربایی بینظیر.
آه، چقدر زیبا بود!
فارکوهر با بازوان گشوده به سوی او رفت. درست در لحظهای که میخواست او را در آغوش بکشد، ضربهای سهمگین و فلجکننده بر پشت گردنش فرود آمد. نوری سفید و کورکننده همه جا را روشن کرد و صدایی مانند انفجار توپ در سرش پیچید – سپس همه چیز در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفت.
پیتون فارکوهر مرده بود؛ بدنش با گردنی شکسته، به آرامی از این سو به آن سو زیر تیرهای پل اوول کریک تاب میخورد.
نام مترجم: محفوظ







