
نیما یوشیج را نه بهعنوان پدر شعر نو که باید چنان شاهد زندهی تاریخ ایران بازشناخت. او با قلمی که ضربان قلب یک ملت را در حساسترین برهههای سرنوشتساز ثبت کرد، این پرسش را پیش میکشد: آیا میتوان با کلمات، تاریخ یک سرزمین را روایت کرد؟ به شعر «از روی بندرگاه» او توجه کنیم: نیما این شعر را در سال ۱۳۳۲ سرود، اما گویی سال ۴۰۴ را پیش چشم داشته است. آنجا که میگوید: «بچهها، زنها، مردها، آنها که در خانه بودند، دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند». این کلمات از فضای شکستزدهی پس از کودتا برخاستهاند، اما تا دی ماه خونین و اسفند ۴۰۴ امتداد یافتهاند؛ گویی تاریخ در شعر نیما نه خطی که دایرهوار تکرار میشود.
«بندرگاه» تصویری از رکود و فلجشدگی یک ملت به دست میدهد. بندرگاه خاموش، باران مداوم و سکوتی که همهجا را فراگرفته، نمادهایی از اندوه و بیحرکتی پس از شکست سیاسیاند.
آسمان یکریز میبارد
روی بندرگاه.
روی دندههای آویزان یک بام سفالین در کنار راه
روی «آیش»ها که «شاخاک» خوشهاش را میدواند.
روی نوغانخانه، روی پل- که در سر تا سرش امشب
مثل اینکه ضرب میگیرند- یا آنجاکسی غمناک میخواند.
همچنین بر روی بالاخانهی من (مرد ماهیگیر مسکینی که او را میشناسی)
خالی افتاده است اما خانهی همسایهی من دیرگاهیست.
ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون
خالی است.
و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من میآید پر!
هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
وه! چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.
بچهها، زنها،
مردها، آنها که در خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.
نیما با چند تصویر ساده حس فلجشدگی، توقف زمان و خفهشدن صداها در سکوت و ناامیدی را پیش چشم ما میآورد، چنان که نه شاعر رویدادهای سپری شده که راوی حال و روز امروز ماست. صدای او همیشه چنین ساکت و آرام نبود.
اگر یک دهه به عقب بازگردیم، به سال ۱۳۲۰ و هیاهوی جنگ جهانی دوم، نیما را با صدایی دیگر بازمیشناسیم: فریادی رسا در «آی آدمها»، در میان غوغای اشغال ایران.
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دستیابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتهاید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامهتان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیاش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید،
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
میرود نعرهزنان، وین بانگ باز از دور میآید:
«آی آدمها»…
نیما در این شعر یک اتهام اخلاقی بسیار بزرگ را مطرح میکند: بیتفاوت بودن در زمان بحران، خودش یک شکست عمیق انسانی است. او با چه دقتی آن آدمهای روی ساحل را توصیف میکند: نشستهاند، غذایشان آماده است، گرم و راحتاند، یا خواباند یا در بیخبری خوش به سر میبرند. این آرامش و راحتی را آنقدر پررنگ میکند که تضادش با آن انسانی که در آب جان میدهد، قلبمان را بیشتر به درد میآورد.
پس نکتهی اصلی اینجاست: آن مردی که در آب دارد غرق میشود، فقط یک نفر نیست؛ او نماد ملتی است که در بحران گرفتار شده، ملتی که دست و پا میزند برای زنده ماندن و کسانی که میتوانند کمک کنند، کسانی که تا دیروز لنگرگاهی، تکیهگاهی برای بشریت بودند در برابر بدبختی ملت ایران سکوت کردهاند یا فقط بیتفاوت نگاه میکنند.
نیما مثل یک لرزهنگار فوقالعاده حساس عمل میکرد: وقتی شکست رخ میداد، صدایش به سکوت میگرایید. وقتی بیتفاوتی را میدید، صدایش به فریاد تبدیل میشد و چنین است که شعر نیما یک سند تاریخیست؛ اما نه سندی که فقط اتفاقات را ثبت کند، بلکه سندی برای ثبت احساسات. عینکی به ما میدهد که با آن تاریخ را از دریچهی قلب آدمها ببینیم. قلب ما در این لحظات دشوار تاریخی چه میگوید؟ چه کسانی روزی نام ایران را فریاد خواهند زد؟







