
گریس پالی (۱۹۲۲–۲۰۰۷) نویسندهای آمریکایی بود که به خاطر داستانهای کوتاه، شعرها و فعالیتهای اجتماعیاش شناخته میشود. او در نیویورک به دنیا آمد و بیشتر عمرش را در همین شهر گذراند و زندگی روزمره ساکنان این شهر و تنوع فرهنگی آن الهامبخش بسیاری از آثارش شد. پالی به عنوان یکی از صداهای مهم ادبیات فمینیستی و ضد جنگ در قرن بیستم شناخته میشود. سبک نوشتاری او ساده، صمیمی و پر از طنز و در همان حال عمیقاً انسانی و مملو از همدلی با شخصیتهایش بود.
پالی در داستانهایش اغلب به زندگی زنان، خانوادهها و مسائل اجتماعی میپرداخت. او با نگاهی دقیق و طنازانه، شخصیتهایی خلق میکرد که با وجود سادگی، بسیار واقعی و تأثیرگذار بودند. مجموعه داستانهای او، آثاری مانند «داستانهای کوتاه» و «تغییرات عظیم در آخرین لحظه» از آثار برجستهاش هستند که به زبانهای مختلف ترجمه شدهاند.
علاوه بر نوشتن، پالی یک فعال اجتماعی پرتلاش بود. او در جنبشهای ضد جنگ و حقوق زنان مشارکت فعال داشت و از طریق نوشتهها و سخنرانیهایش، صدای کسانی بود که در جامعه کمتر شنیده میشدند. گریس پالی نه تنها به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک انسان متعهد و دغدغهمند، تأثیری ماندگار بر ادبیات و جامعه گذاشت.
پدرم هشتاد و شش سال دارد و در بستر است. قلبش، آن موتور خونین، به همان اندازه پیر است و دیگر نمیتواند برخی کارها را انجام دهد. هنوز هم سرش را از نور روشنفکری پر میکند، اما دیگر اجازه نمیدهد پاهایش وزن بدنش را در خانه حمل کنند. با وجود استعارههای من، او میگوید این ناتوانی عضلانی به خاطر قلب پیرش نیست، بلکه به دلیل کمبود پتاسیم است. روی یک بالش نشسته و به سه بالش تکیه داده، آخرین توصیههایش را میکند و درخواستی دارد. میگوید: «دوست دارم یک بار دیگر داستانی ساده بنویسی، از آنجور داستانهایی که موپاسان یا چخوف مینوشتند، یا از آنهایی که خودت قبلاً مینوشتی. فقط شخصیتها واقعی، باورپذیر و نزدیک به زندگی روزمره باشند و بعد بنویسی چه اتفاقی برایشان افتاد.»
میگویم: «بله، چرا که نه؟ ممکنه.» میخواهم او را خوشحال کنم، هرچند یادم نمیآید که قبلاً اینطور داستان مینوشتم. دوست دارم چنین داستانی را تعریف کنم، اگر منظورش آن نوع داستانی است که اینطور شروع میشود: «زنی بود…» و بعد با یک طرح داستانی ادامه پیدا میکند، آن خط مطلق بین دو نقطه که من همیشه از آن متنفر بودهام. نه به دلایل ادبی، بلکه چون امید را یکسر از بین میبرد. هر کسی، واقعی یا خیالی، سزاوار سرنوشت باز زندگی است.
در نهایت، به داستانی فکر کردم که به مدت چند سال درست آن طرف خیابان در حال اتفاق افتادن بود. آن را نوشتم و بعد برایش با صدای بلند خواندم. گفتم: «بابا، نظرت چیه؟ منظورت چیزی مثل اینه؟»
«یکزمانی زنی بود و پسری داشت. آنها به خوبی و خوشی زندگی میکردند، در یک آپارتمان کوچک در منهتن. این پسر در حدود پانزدهسالگی معتاد شد، که در محله ما چیز غیرمعمولی نیست. برای اینکه دوستی نزدیکش را با او حفظ کند، او هم معتاد شد. گفت این بخشی از فرهنگ جوانان است و با آن احساس راحتی میکند. بعد از مدتی، به دلایلی، پسر همه چیز را رها کرد و با حالتی از انزجار شهر و مادرش را ترک کرد. او، ناامید و تنها، سوگوار شد. ما هم گاهی به دیدنش میرویم.»
گفتم: «خیلی خوب، بابا، همین بود، یک داستان ساده و غمانگیز.»
اما پدرم گفت: «نه، منظورم این نبود. تو عمداً حرفم را اشتباه فهمیدی. تو میدانی که خیلی بیشتر از اینها هست. تو این را میدانی. تو همهچیز را حذف کردی. تورگنیف اینکار را نمیکرد. چخوف اینکار را نمیکرد. در واقع نویسندگانی در روسیه هستند که تو هرگز اسمشان را نشنیدهای، هیچچیز از آنها نمیدانی، اما به خوبی هر نویسندهای هستند و میتوانند یک داستان ساده و معمولی بنویسند، بدون اینکه چیزی را که تو حذف کردی، حذف کنند. من به واقعیتها اعتراضی ندارم، اما به آدمهایی که روی درختها مینشینند و بیمعنی حرف میزنند، صداهایی از خدا میداند کجا…»
گفتم: «این یکی رو فراموش کن، بابا. من چی رو الان حذف کردم؟ توی این داستان؟»
پدرم گفت: «مثلاً ظاهرش.»
گفتم: «آهان. فکر کنم خیلی خوشقیافه بود. بله.»
پرسید: «موهاش؟»
گفتم: «تیره، دو گیس پرپشت بافته شده، انگار که یک دختربچه یا یک خارجی بود.»
پرسید: «والدینش چهجور آدمهایی بودند، اصل و نسبش چی بود که چنین آدمی شد. اینجور چیزها جالبه، میدونی.»
گفتم: «شهرستانی بودند. آدمهای تحصیلکرده. والدین این زن اولین زوجی بودند که در شهرستانشان طلاق گرفتند. چطوره؟ کافیه؟»
پدرم گفت: «همه چیز را شوخی میگیری. پدر پسر چی؟ چرا ازش حرفی نزدی؟ او کی بود؟ یا این پسر خارج از ازدواج به دنیا اومده بود؟»
گفتم: «بله، او خارج از ازدواج به دنیا آمد.»
پدرم گفت: «ترا به خدا دست بردار، هیچکس در داستانهات ازدواج نمیکنه؟ هیچکس وقت نداره قبل از اینکه به تختخواب بره، سری به شهرداری بزنه؟»
گفتم: «نه. در زندگی واقعی چرا. اما در داستانهای من، نه.»
پرسید: «چرا اینطوری جوابم رو میدی؟»
گفتم: «اوه، بابا، این یک داستان سادهس درباره یک زن باهوش که با کلی علاقه، عشق، اعتماد و هیجان به نیویورک آمد، بسیار مدرن بود، و اینکه به خاطر پسرش، چقدر در این دنیا سختی کشید. ازدواج کرده یا نه، خیلی مهم نیست.»
پدرم گفت: «خیلی هم مهمه.»
گفتم: «خیلی خوب»
او گفت: «به خودت بگو خیلی خوب. گوش کن. باور میکنم که خوشقیافهست، اما فکر نمیکنم آنقدرها باهوش بوده.»
گفتم: «درست میگی. در واقع مشکل داستانها همینه. آدمها در ابتدا فوقالعاده به نظر میرسن. فکر میکنی استثنایی هستن، اما وقتی کار جلو میره، میفهمی که آنها فقط آدمهای معمولی با تحصیلات خوب هستند. گاهی هم برعکس، آدمهایی سادهلوح و بیگناهاند، اما از تو جلو میزنند و حتی نمیتوانی یک پایان خوب برای داستان پیدا کنی.»
پرسید: «بعدش چه کار میکنی؟» او به مدت چند دهه پزشک بود و بعد به مدت چند دهه هنرمند و هنوز هم به جزئیات، صنعت و تکنیک علاقهمند است.
گفتم: «خب، فقط باید بگذاری داستان بماند تا بیات بشه و اینکه تو و قهرمان لجباز به توافقی برسید.»
پرسید: «الان داری چرت و پرت میگی؟» بعد گفت: «دوباره شروع کن. اتفاقاً امشب بیرون نمیرم. داستان را دوباره تعریف کن. ببین این بار چه کار میتونی بکنی.»
گفتم: «خیلی خوب، اما این کار پنج دقیقه نیست.»
تلاش دوم:
یکزمان، آن طرف خیابان ما، در همسایگی ما زنی خوشقیافه و زیبا زندگی میکرد. پسری داشت که دوستش میداشت زیرا از بدو تولدش او را میشناخت (از زمانی که نوزادی تپل و ناتوان بود و در سنین کشتیگرفتنها و بغلکردن، هفت تا ده سالگی، و همچنین قبل و بعد از آن). این پسر، وقتی به نوجوانی رسید، معتاد شد. او از آن معتادها نبود که دیگر به آنها امیدی نیست. پس نوجوان در واقع امیدوار بود، یک متفکر و یک مبلغ موفق مذهبی هم به شمار میآمد. با ذهن درخشان و پرکار، مقالات متقاعدکنندهای برای روزنامه دبیرستان مینوشت. به دنبال مخاطبان گستردهتر، با استفاده از ارتباطات مهم، توانست یک مجله به نام «ای اسب طلایی!» را در کیوسکهای روزنامهفروشی منهتن توزیع کند. برای اینکه او احساس گناه نکند (چون گناه، به گفته او، عامل اصلی نهدهم موارد تشخیص سرطان در آمریکای امروز است.) و چون همیشه اعتقاد داشت که باید در خانه فضایی هم به عادتهای بد اختصاص داد تا بتوان روی آنها نظارت داشت، او هم معتاد شد. آشپزخانهاش برای مدتی معروف شد- مرکز معتادان روشنفکری که میدانستند دارند چه کار میکنند. برخی مثل کالریج احساس هنرمندانهای داشتند، و برخی هم مثل لیری تمایلات علمی و انقلابی داشتند. با اینکه خودش اغلب نشئه بود، برخی از واکنشهای خوب مادرانه در او باقی ماند، و مراقب بود که همیشه آب پرتقال، عسل، شیر و قرصهای ویتامین به اندازه کافی وجود داشته باشد. با این حال، او هرگز چیزی جز خوراک لوبیا نمیپخت، و آن هم بیشتر از هفتهای یک بار نبود. وقتی با او صحبت کردیم، با جدیت و نگرانی گفت که این بخشی از فرهنگ جوانان است و او ترجیح میدهد با جوانان باشد و به این افتخار میکند. یک روز، وقتی پسر نوجوانش در حال تماشای یک فیلم از آنتونیونی بود و چرت میزد، دختری که مبلغ مذهبی و سختگیر بود و کنارش نشسته بود با آرنج به او زد. دختر برای بالا بردن قند خون پسر بلافاصله به او زردآلو و آجیل خوراند و با اخم و تخم او را به خانه رساند.
دختر درباره پسر و کارش چیزهایی شنیده بود و خودش مجلهای رقابتی به نام «انسان فقط با نان زندگی نمیکند» را منتشر میکرد، ویرایش میکرد و مینوشت. در اثر حضور مداوم و تأثیرگذار دختر، پسر نوجوان نتوانست به عضلات، رگها و اتصالات عصبیاش بیتفاوت بماند. در واقع او شروع کرد به دوست داشتن آنها، گرامی داشتنشان و ستودنشان با اشعار خندهدار در «انسان فقط با نان زندگی نمیکند. انگشتان گوشت من از روح متعالیام فراتر میروند. سفتی در شانههایم و دندانهایم مرا کامل کردهاند. به دهان خود (که نماد اراده و تصمیم بود) سیبهای سفت، آجیل، جوانه گندم و روغن سویا میرساند. به دوستان قدیمیاش گفت: «از حالا به بعد، فکر کنم حواسم را جمع میکنم. میخواهم ترک کنم.» او گفت که قصد دارد یک سفر معنوی تنفس عمیق را شروع کند. با مهربانی پرسید: «تو چطور، مامان؟»
دگردیسی او چنان درخشان و باشکوه بود که بچههای همسن و سال محله شروع کردند به گفتن این که او هرگز یک معتاد واقعی نبوده، فقط یک روزنامهنگار بوده که برای تهیه مطلب برای روزنامهاش دنبال مواد مخدر بوده. مادرش چندین بار تلاش کرد تا آنچه که بدون پسرش و دوستانش به یک عادت تبدیل شده بود را ترک کند. این تلاش فقط آن را به سطح قابل تحملی رساند. پسر و دوستدخترش دستگاه تکثیر الکترونیکیشان را برداشتند و به حاشیه پر درخت منطقه دیگری نقل مکان کردند. آنها بسیار سختگیر بودند. گفتند که تا شصت روز پس از ترک مواد، او را نخواهند دید.
در خانه، تنها در عصرها، مادر گریهکنان هفت شماره «ای اسب طلایی!» را بارها و بارها خواند. آنها به نظر او مطالب روزنامه همچنان صادقانه میآمدند. ما اغلب از خیابان عبور میکردیم تا به او سر بزنیم و دلداریاش دهیم. اما اگر از هر یک از بچههای خودمان که در دانشگاه یا بیمارستان بودند یا در خانه مانده بودند، حرفی میزدیم، او فریاد میزد: «بچهی من! بچهی من!» و به طرز وحشتناکی بغضش میترکید و اشکهایش روان میشد. پایان.
ابتدا پدرم ساکت ماند، سپس گفت: «نکته اول: تو حس شوخطبعی خوبی داری. نکته دوم: میبینم که نمیتوانی یک داستان ساده تعریف کنی. پس وقتت رو تلف نکن.» سپس با غم گفت: «نکته سوم: فکر کنم این داستان بیانگر تنهایی زن بود، او را اینطور رها کرده بودند، چه بسا بیمار هم بود؟»
گفتم: «بله.»
پدرم گفت: «زن بیچاره. دختر بیچاره، که در زمان احمقها به دنیا آمد، در میان احمقها زندگی کرد. پایان. پایان. کار درستی کردی که این را نوشتی: پایان.»
من نمیخواستم بحث کنم، اما مجبور بودم بگویم: «خب، این لزوماً پایان نیست، بابا.»
پدرم گفت: «چرا، چه تراژدیای! پایان یک انسان.»
گفتم: «نه، بابا، اینطور نیست. او فقط حدود چهل سالشه. با گذشت زمان میتونه صد چیز مختلف در این دنیا باشه. یک معلم یا یک مددکار اجتماعی. یک معتاد سابق! گاهی اوقات این بهتر از داشتن مدرک کارشناسی ارشد در تعلیم و تربیته.»
او گفت: «شوخی. این مشکل اصلی تو به عنوان یک نویسنده است. تو نمیخواهی آن را بپذیری. تراژدی! تراژدی ساده! تراژدی تاریخی! هیچ امیدی نیست. پایان.»
گفتم: «اوه، بابا، او میتونه تغییر کنه.»
گفت: «در زندگی خودت هم باید با آن روبرو شوی.» چند قرص نیتروگلیسیرین خورد و گفت: «شماره پنج رو انتخاب کن»، در حالی که به صفحه تنظیم مخزن اکسیژن اشاره میکرد. لولهها را در سوراخهای بینیاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و گفت: «نه.»
من به خانواده قول داده بودم که همیشه در بحثها بگذارم حرف آخر را او بزند، اما در این مورد مسئولیت متفاوتی داشتم. آن زن آن طرف خیابان زندگی میکند. من در مورد او چیزهایی میدانستم و آفریده ذهن من هم بود. برایش متاسفم. نمیخواهم او را در آن خانه در حال گریه رها کنم. (در واقع، زندگی هم اینکار را نمیکند، که برخلاف من هیچ ترحمی ندارد.) بنابراین: او تغییر کرد. البته پسرش هرگز به خانه برنگشت. اما الان، او مسئول پذیرش یک کلینیک محلی در ایست ویلیج است. بیشتر مراجعان جوان هستند، برخی دوستان قدیمی. پزشک مسئول بخش به او گفته: «اگر فقط سه نفر در این کلینیک با تجربیات تو داشتیم…»
پدرم لولههای اکسیژن را از بینیاش درآورد و گفت: «شوخی. بازم شوخی.»
گفتم: «نه، بابا، این واقعاً ممکنه اتفاق بیفته، دنیای امروز دنیای عجیبیست.»
او گفت: «نه، اول حقیقت رو ببینیم. این زن دوباره می لغزد. آدم باید شخصیت داشته باشه که او ندارد.»
گفتم: «نه، بابا، اینطوریه که او کار داره. فراموشش کن. قبول کن که در آن کلینیک مشغول کاره.»
پرسید: «برای چه مدت؟ چه مصیبتی. وضع تو هم مصیببتباره. کی باهاش روبرو میشی؟»








