
سرش را از کاسهی دستها بالامیآورد و چشمهای دردناکش را آهسته باز میکند. نور زنندهی روز و اشیای دور و بر کم کم جاهایشان را پیدا کردهاند که رهگذر قاب نگاهش را پر میکند؛ ساختمان نیمهکارهی آن طرف خیابان را پشت سر گذاشته و در امتداد دیوار آجری پیش میرود؛سنگین و لنگان. یک هفتهای میشود هر روز همین مسیر را از سر خیابان باریک آنها طی میکند و مثل خوابگردها از مقابل ردیف مغازهها بیاعتنا میگذرد. آرش هربار از پشت شیشهی مغازه نگاهش کرده که منگ، خاکآلوده و ژولیده، با بقچهای که توی بغل گرفته، انگار با هر قدم از دنیای دور و برش دور و دورتر میشود. دو سه روز اول عادی بود اما بعد از آن چشم چشم میکند او را ببیند. دفتر یادداشتش را هم باز کرده و بالای صفحه نوشته بود«رهگذر». چیزهای دیگری هم نوشته و طرحی هم کنارش زده بود. امروز ولی کندتر و پیرتر شده انگار و روی پا بند نیست. آرش به سرعت از مغازه بیرون میآید و میایستد روی پله و خیره نگاهش میکند. موهای خاکستری سر و صورتش کدر و مات میزند و ساعد باریک قهوهای رنگش مومیایی شکل از غلاف آستینها بیرون زده و مثل پیچکی دور بقچهی توی بغلش روییده. یکباره میایستد، سر میگرداند و راه میافتد بیاید این طرف. اشتباه نکرده، مرد جوی خشک سیمانی کنار خیابان را رد کرده و دارد صاف میآید سمت او.
دیروز طرفهای بعد از ظهر انفجار شدیدی همه جا را لرزاند. اول همان غرش وحشتناک و بعد صدای انفجار؛ دوتا پشت هم. همه از مغازهها بیرون ریختند. سحر پیام داد«آرش خوبی؟» خیالش را راحت کرد و از آتلیه زد بیرون که دوباره لرزید. موتور سواری که از بیخ گوشش رد میشد پاکشید زمین، چپ و راست شد و ایستاد «چی زدها!» مرد چاقِ ترکش او را سفت چسبید «پشمام!» راننده قیقاج رفت و دود ول کرد. مثل تمام یکماه گذشته شروع شد«کجا بود؟» انگار قرار بود کسی جواب درستی بدهد. همه پریدند روی گوشیها به زنگ زدن و اس.ام.اس. صدای رادیو از مغازهی الکتریکی بلند شد. بهرام برقی بود که مثل هر روز دست به دامن شبکههای داخلی، ول کن نبود. آنقدر موج موج کرد تا بالاخره جایی نگه داشت.گویندهی زن با لحن رادیویی از هوای بهاری گفت و عطر شکوفهها، بعد هم آهنگ پخش کردند. یک آهنگ شاد! یکی زیر لبی بد و بیراه گفت. چندتایی فاز مسخره کردن برداشته بودند «نترسین بابا نقطه زنیه!» «بشین بینم مگه تهرون سه تا نقطه بیشتر داره؟» پارسا لیوانی آب داد دست زنی که افتاده بود زمین و حالا نشانده بودندش روی پلهی کافهی او. دختر جوانی عصایش را آورد داد دستش. آرش یاد رهگذر افتاد و به سر خیابان نگاه کرد. حالا خبرها درست و غلط میرسید. یکیگفت شهرک غرب را زندهاند یکی گفت انگار طرف صادقیه بوده. آرش برگشت توی آتلیه. حوصلهی این حرفها را نداشت. یک ماهِ تمام هر روز کارشان همین بود. انتظار، حدس و گمان، انتظار. به یک چشم به هم زدن هم بحث بالا میگرفت بعد هم دعوا و گاهی هم قطع کامل رابطه. شروع جنگ داشت شکاف عمیقی بین آدمها میانداخت و مسیر بروز خشمی که بعد از کشتار عظیم سه ماه پیش اوج گرفته بود را چرخانده بود رو به خودشان و تحمل آنهمه عصبیت و پرخاشگری گاهی غیرممکن میشد. یکی دوبار خودش هم از کوره در رفته بود. همه ساکت شده و حیرتزده نگاهش کرده بودند. هیچکدام باور نمیکردند آن صدا از گلوی آرش بیرون زده باشد. چند روز پیش هم نزدیک بود مشتری طلبکاری را از مغازهاش بیرون کند. آرش جدید دیگر نه آرام بود و نه مسلط به اوضاع. بیزار بود، بیزار و خسته. خشم و درد توی تن و سرش راه میرفت و حوصلهاش را میجوید. بعد از آن کشتار و حالا هم این جنگ نمیفهمید بیزاریاش از این خشمِ تازه است یا آرامش سابق. فقط میدید دارد به سرعت تغییر میکند، همه داشتند به سرعت تغییر میکردند. صدای انفجار دیگری بلند شد و چند لحظه بعد گوشیاش زنگ خورد. سحر بود. همزمان پرسیدند «کجا بود؟» و فکر کرد «خوشخیالی مزمن!» از کجا بدانند! نه اینترنتی هست و نه اخباری. باید صبر کرد خبرها خودشان آنها را پیدا کنند. سحر فحش داد «بیپدرمادرها». دشنام مورد علاقهاش وقتی درمیماند! آرش گفت«میگویند شاید شهرک باشد زنگ بزن به پروین» حرفش تمام نشده سه انفجار پشت هم طوری لرزاند که نشست کف مغازه و از ترس خرد شدن شیشهها توی سر و صورتش سرید پشت پیشخان. سحر پرسید«کجایی؟» و منتظر جواب نشد «برو تو تاریکخانه» همیشه همین را میگفت اما او از این که توی آن اتاق کور زندانی شود وحشت داشت. باور نمیکرد اتاق دوستداشتنیاش، اتاقی که توی دل دنیای دیجیتال هم گاهی درش را باز کرده بود تا در فضای تنگ و نور قرمز رنگش چشم بدوزد به لحظههای معجزهوار ظهور تصویرها، حالا او را میترساند. چهارمی را هم زدند. سحر گفت رفتی؟ گفت آره. و صدای پنجمی بلند شد. سحر گفت«بیا خانه»
خانه نرفت. به سحر هم نگفت منتظر است. از رهگذر چیزی به او نگفته بود و حالا هم نمیفهمید دقیقن منتظر چیست. برق رفته بود. توی فضای کمنور آتلیه نشسته و نگاهش گیر کرده بود به پیادهروی روبرو که رهگذر را دید؛ در همان مسیر و با همان هیئت همیشگی، مثل فیلم تکراری که هر روز هفته دیده بود. فیلم تکراری زیاد دیده بود، هفت بار که سهل است چهل و هفت بار را هم رکورد زده بود ولی این یکی فرق داشت. رفت چسبید به شیشه. مرد انگار در هالهای از غبار حرکت میکرد و با هر قدم محو و محوتر میشد طوری که یکباره به واقعی بودنش شک کرد.گیج مانده بود که دستی قبضی را توی صورتش تکان داد «آقا هستی؟» مردْ جوان بود و عجله داشت. اولین بار که رهگذر را دیده بود فکری شد شاید دارد توی خواب راه میرود اما حالا یکباره ترس برش داشته بود که شاید این خودش است که دارد خواب میبیند و وقتی جوان این بار با صدای بلندتر سراغ عکسهایش را گرفت گفت«آن مرد را میبینی؟» جوان کلافه برگشت و سرسری نگاهی به پشت سرش انداخت و با لحن آدمی که کارهای مهمتری دارد تذکر داد که دیرش شده و بهتر است عکسها را زودتر بدهد برود دنبال زندگیاش. یک مشتری طلبکار دیگر! راه افتاد رفت پشت پیشخان. چراغ قوه را از محفظهی زیر میز برداشت، نورش را انداخت توی کشو و پوشهی عکسهای پرسنلی را بیرون کشید. جوان نگاهی به عکسها کرد و با لحنی که حالا آرامتر شده بود گفت :
«اگر این جنگ لعنتی ما رو نکشد بیخوابی حتمن کارمان را میسازد. دیشب بیپدر تا خود صبح زد. از وقتی محلهی بالایی را زده همین که صدای انفجار میآید دخترم شروع میکند به جیغ کشیدن. دیشب من و زنم هر کاری میکردیم ساکت نمی شد. توی بغلمان توی یک وجب آپارتمان تا خود صبح آنقدر راه رفتیم تا بالاخره خوابش برد. زندگیمان کم گهی بود! ما که تمام شدیم به جهنم این بچههای بدبخت را بگو که با این ترس و وحشت یک مشت روانی بار میآیند، تازه اگر شانس بیاورند زنده بمانند»
و از مغازه که بیرون میرفت سرگرداند «وضع هیچکداممان بهتر از آن پیرمرد نیست»
آرش از در بیرون رفت و روی پله ایستاد. آسمان از همیشه آبیتر بود و لکه ابر پنبهای توی بغلش از همیشه سفیدتر. گنجشکها انگار هزارتا با هم میخواندند. به خیابان نگاه کرد. به پیچی که رهگذر را بلعیده بود و به درختهای چنار که چیزی از جنگ نمیدانستند و عوض مردم، که از آمدن عید و بهار چیزی نفهمیده بودند داشتند حالش را میبردند، با برگهای تازه و روشن و براق. قلبش مثل تکهای سرب سنگین شد. حالی که از دیدن هر چیز زیبایی گرفتارش میشد این روزها و از خودش پرسید یعنی همیشه این وقت سال اینقدر سرحال بودند؟
هیچ جوری حوصلهی مغازه را ندارد امروز. اول صبح وقتی کرکره را بالا میداد احساس کرد همین حالاست که پاهایش جا خالی بدهند. تکیهی چهارچوب در دستگیره را مشت کرد و همانطور ماند. اگر تلفن مغازه زنگ نخورده بود دوباره کرکره را پایین میکشید و برمیگشت خانه. هرچند تحمل خانه را هم ندارد این روزها. گوشی را که گذاشت دست کشید به ریش چند روزه و آخرین قرار هفته را هم خط زد. تمام برنامهها برای دو هفته کنسل! انتظار دیگری هم نداشت. فکر کرد زنگ بزند به چندتا مشتری که بنا بوده امروز کارهایشان را تحویل بگیرند، بگوید زودتر بیایند که ببندد برود. هیچ جوری حوصلهی مغازه را ندارد امروز. این روزها معلوم نیست کی کجاست. اصلن ماندهاند یا رفتهاند جایی خارج از تهران. بعضیها میگویند فرقی نمیکند ولی همه میدانند تهران را از همه جا بیشتر شخم زدهاند. بیخوابی و ترس و انتظار تهماندهی توان همه را مکیده. مینشیند روی صندلی پشت پیشخان. صورتش را با هر دو دست میپوشاند و از بین صداهای خیابان خلوت گوش میدهد به جیک جیک گنجشکهاکه یکبند میخوانند؛ تنها دلخوشی این روزهایش! و فکر میکند این بار باید حواسش باشد ببیند چقدر وقت بعد از تمام شدن صدای انفجارها دوباره شروع میکنند به خواندن. فشار و گرمی انگشتها حس خوشی را میبرد تا ته چشمهای خستهاش و زود ناپدید میشود. هیچوقت فکر نمیکرد یک خواب راحت هم به فهرست آرزوهایش اضافه شود.
سرش را از کاسهی دستها بالامیآورد و چشمهای دردناکش را آهسته باز میکند. نور زنندهی بیرون و اشیای دور و بر کم کم جاهایشان را پیدا میکنند که رهگذر آرام آرام در متن سفید روز ظاهر میشود. این بار ولی با همیشه فرق دارد. چشم نازک میکند و سرمیکشد تا از بین دکور پشت ویترین و چسبهای ضربدری روی شیشهها بهتر ببیندش. خمیده و پیرتر پای لنگش را به زحمت از زمین بلند میکند. به خودش که میآید ایستاده روی پله بیرون مغازه و زل زده به مرد. مرد پاکشان در امتداد دیوار آجری پیش میرود که مکثی میکند و میچرخد طرف خیابان، جوی خشک سیمانی را رد میکند و حالا دارد صاف میآید سمت او. آرش که جا خورده نمیداند از شرم زل زدن به اوست یا دلیل دیگری دارد که برمیگردد تو و میرود پشت پیشخان.
مرد سه پلهی مغازه را یکی یکی بالا میآید و در آستانهی در میایستد. یک جورهایی گیج و بیاندازه تکیده. جلو میآید. زانوی پای چپش خم نمیشود. به پیشخان که میرسد ساعدش را که همیشه به پهلوها چسبیده بود آهسته بالا میآورد و بقچهاش را میگذارد روی میز.
«بفرمایید؟»

آرش به طنین صدای خودش گوش میدهد و تعارف مودبانه و خوشآیندی که حالا به گوشش کلیشهای و حتا توهین آمیز میآیند. به تلافی میپرسد«چه کمکی از من برمیاد قربان؟» کاملن خشک، کاملن مصنوعی! این را نگاه مرد میگوید که بالاخره از بقچه کنده شده و به جایی توی صورت او مات مانده. حجم درماندگی و اندوهش حالا و از نزدیک مثل دستی گلویش را فشار میدهد. مرد چشمهای ریز نمدارش را برمیگردند روی بقچه و به حرف میآید«میشود این پیش شما بماند؟ من باید بروم سفر. پیش شما جاش امنتر است.» از صدای صافش جا میخورد و تازه میفهمد نباید بیشتر از شصت و چهار پنج سال داشته باشد«سفر؟» مرد میگوید«باید بروم اهواز. پسرم آنجا درس میخواند. هیچ خبری از او ندارم. اهواز را زدهاند. میدانید؟» و بخواهد از حال برود یکباره پلکهایش سنگین میشود که آرش خودش را رسانده آنطرف پیشخان و بدن بیحالش را بین زمین و هوا نگه داشته. میکشاندش سمت سکوی تختهکوب کنار دیوار و میخواباندش روی تشکچههای چرمی مشکی و قرمزش. میدود اتاق پشتی. دکمهی کتری برقی را میزند اما معطل نمیکند، آب و عسل میریزد توی لیوان، برمیگردد و سرش را بلند میکند. زبری موهای خاک گرفتهاش میمالد کف دست او. لبهای خشکیدهاش میچسبد به لیوان و کمی آب میخورد. لای پلکهایش کمی باز شده. آرش میپرسد آیا گرسنه است، میخواهد برایش غذا سفارش بدهد. مردکمی دیگر آب میخورد. میگوید«نه! باید بروم دنبال فرودم. خیلی وقت است خبری ازش ندارم» صدایش دیگر مثل قبل نیست. میلرزد. میگوید«مادرش نگران است. خیلی نگران. هر طور شده باید بروم.» آرش دستپاچه میگوید«نگران نباشید هیچ تلفنی این روزها درست کار نمیکند. باز هم زنگ بزنید حتمن جواب میدهد» میگوید«شمارهاش حفظم نیست. گوشیام مانده زیر آوار.» آرش حیرت زده میپرسد«کدام آوار؟» و مرد میگوید«باید بروم» آرش میپرسد«فامیلی آشنایی دارید؟ نشانی بدهید میروم دنبالشان» پلکهای خستهاش را میبندد «کسی را نداریم. همین مانده بودم دور و بر بلکه خودش پیدایش بشود یا اگر نامهرسان بیاید. مخابرات هم رفتم. خبر نداشتند» میپرسد «مخابرات برای چه؟ خانهتان کجا است که خراب شده؟» به زحمت دوباره لای پلکهایش را باز میکند و چشم میگرداند «همین بالا» ساعقهی درد از سینهاش میگذرد؛ هفتهی پیش که ژاندارمری محلهی بالایی را زدند، کل ساختمان مسکونی کناری و بخشی از یک مجموعهی پنجطبقهی چسبیده به آن هم تخریب شد. میخواهد بپرسد خانهاش چقدر آسیب دیده. زنش کجاست. اما پلکهای مرد روی هم میافتد و بلافاصله صدای آرام نفسهایش بلند میشود. پیداست خیلی وقت است نخوابیده. شاید تمام این هفته را. اما پای ناقصش تکان محکمی میخورد و از خواب میپرد. دست زخمیاش را دور مچ آرش چفت میکند«فرود! بابا آمدی؟» آرش را میبیند و نمیبیند. صدایش میلرزد«کجا بودی بابا؟» و رعشهای تمام بدنش را تکان میدهد. خیز برمیدارد بلند شود که آرش برش میگرداند روی نرمی تشکچه«هستم بابا هستم، شما آرام باش، بخواب یک کم استراحت کن پدرم… آرام» معجزهای لابد توی این کلمات بوده که تنش وا میدهد و باز خوابش عمیق میشود. آرش اما تا دوباره از خواب نپرد دستش را روی سینهی او نگه میدارد و همانجا چمباتمه مینشیند روی زمین. ضربههای قلب مرد کف دست او میکوبد و حس غریبی توی دلش راه میاندازد. تمام عمرش به هیچ غریبهای اینقدر نزدیک نبوده که این سه ماه اخیر. شلوغیها، تعقیب و گریزها، گلوله خوردنها، بستن زخمها توی زیرزمینها و پارکینگ خانهها، کیسههای سیاه جنازهها، پدر و مادرها گریان، رقصان از جنون از دست دادن جوان، همه مثل فیلم از جلوی چشمهایش میگذرد و حالا این مرد که اینطور اینجا خوابیده؛ زخمی و خاک آلود، مثل این است که همین حالا بدن نحیفش را از زیر آوار بیرون کشیدهاند. یکهفته است چشم روی هم نگذاشته، بیپناه بی آب بیخوراک همینطور دور خرابهی خانهاش توی محل راه رفته مبادا نامهی پسرش بیاید و او نباشد که تحویل بگیرد یا خودش بیاید همدیگر را پیدا نکنند. زنش کجاست حالا! خون روی زخم ساعدش دلمه بسته. زخمهای روی دستش اما تازهاند. یعنی رفته سراغ خانهاش؟ زیر آوار دنبال چیزی گشته؟ لرزش میگیرد. دستهایش را از مرد دور میکند و دور خودش میپیچد. مغازه یکباره از هوا خالی شده و جای آن را غبار غلیظی از خاک پر کرده، میرود توی حلقش میرود توی چشمهایش مینشیند روی تک تک آدمهای شهر، کشور، همه جا سیاه میشود.سیاه. پلکهایش میسوزند.
مدتی همانجا مینشیند و از پشت پردهی لرزانی که کنار نمیرود نگاه مرد میکند. هزارتا سوال مثل سلولهای سرطانی توی سرش رشد میکنند. چیزی ته دلش را چنگ میزند که این بار نگرانی از آینده نیست. آینده محو شده و همگی توی همین لحظهی حال گیر افتادهاندکه نمیگذرد، ته دالانی تاریک، معلق و بلاتکلیف.
مرد تکان آرامی میخورد و دوباره نفسهایش عمیق میشود. آرش بلند میشود در مغازه را میبندد و کرکره را پایین میکشد. یادش میآید در فاصلهای که آنجا نشسته بود کسی وارد مغازه شد ولی آهسته برگشت و بیرون رفت. این یعنی با وجود همهی اختلاف نظرها، درک مشترکی هم دارد بینشان رشد میکند. گاهی نیازی به گفتن نیست بس که یک چیزهایی هیچ جوری گفتنی نیست. کلید برق دیوارکوبها را میزند. نور ملایمی توی آتلیه پخش میشود. سقفیها را خاموش میکند که توی چشم مرد نباشند. هرچند بعید میداند خواب عمیقش را این چیزها به هم بزند.
میرود سراغ بقچه و گره سفتش را باز میکند. از این که بیاجازه این کار را میکند حس بدی دارد اما امید پیدا کردن سرنخی برای کمک به این مرد تردیدش را پس میزند. یک پیراهن زنانه ساتن صورتی، یکدست لباس سرهمی بچگانه قدیمی،آبیرنگ با لکههای زرد روشن روی سینه، شیشهعطری ترک خورده و خالی و یک آلبوم عکس. چند لحظه مات نگاه میکند. بعد آلبوم را برمیدارد و ورق میزند. پر است از عکسهای خانوادگی. روی عکس سه نفرهای مکث میکند. مرد را از فرم هیکلش تشخیص میدهد، اگرنه صورتش کمتر شباهتی به امروزش دارد. جوان و شاداب با صورت سه تیغه و لباسهای مرتب به دوربین لبخند زده. آشناست. احتمال میدهد همین دور و بر او را دیده باشد. دست انداخته گردن زنی، لابد همسرش. صورت آرامی دارد و لبخند ملایمی. دستهایش را دور پسربچهی سهچهار سالهای حلقه کرده. عکس باید حداقل مال سی سال پیش باشد. بیشتر عکسها از بچه است و باز ورق میزند که نگاهش میماند روی پرتره پسری بیست و دو سه ساله. عکس بزرگ است و تمام صفحه را پر کرده. برای چند لحظه نفسش بند میآید. عقب عقب میرود و مینشیند روی نزدیکترین صندلی کنار دیوار، با چشمهای بسته و نفسی که بالا نمیآید. آلبوم را مثل چیزی که بخواهد از خودش دور کند روی زمین میاندازد اما عکس همانقدر روشن و شفاف، ته تاریکخانهی پشت پلکهایش ظاهر میشود. عکسی که در آتلیهی خودش گرفته شده. آن را خوب میشناسد. هرچند خود پسر را هیچوقت ندیده بود.
عکس را علی گرفته بود وقتی هنوز آتلیه را شریک بودند. آنقدر خوب شده بود که برای چند سال گذاشته بودندش توی ویترین، کنار چند عکس دیگر. آنها را عوض میکردند این یکی را نه. تا این که یک روز وسطهای تابستان هزار و چهارصد بود که رفیق و هم محلی قدیمیاش فرشید، کله کشید توی مغازه و گفت«سلام پهلوون پنبه!» و پهلوون پنبه را طوری گفته بود که فقط فرشید میگفت. دو سه سالی از آرش کوچکتر بود. پریدند و همدیگر را بغل کردند. از زمانی که هردو کنکور هنر قبول شده بودند ولی او تصمیم گرفته بود برود کانادا و دندانپزشک بشود دوازده سالی گذشته بود و حالا که برگشته بود سری به خانوادهاش بزند شنیده بود همبازی سابقش صاحب آتلیهی محل است و آمده بود پیش از رفتن سری هم به او بزند. همین قدر وقت داشت که آرش مغازه را یک ساعتی بسپارد به علی و بروند کافهی سرخیابان بنشینند به قهوه خوری و خاطره بازی و مرور دوازده سال با دور تند. وقتی قدم زنان برگشتند آتلیه موقع خداحافظی گفت«درضمن آرش جان این عکس را هم از پشت شیشه بردار» وقتی دید آرش گیج نگاهش میکند پرسید«مگر خبر نداری؟ اوه پس نمیدانی؟» و گفت «اسمش فرود بود. همکلاسی بودیم. بچهی خوبی بود؛ کاردرست و بامعرفت. گاهی که شماها میرفتید دنبال پهلوانبازیهاتان من با فرود و رفقاش گل کوچک میزدیم» آرش حرفش را قطع نکرد. نگفت چرند میگوید و آنها فقط یک مشت محصل دبیرستانی بودند و تهیهی کفش و لباس و لوازم تحریر برای چندتا بچهی بیبضاعت فاز پلهوانی برداشتن نیست. توضیح هم نداد که همان گروه بعدها با پشتکار و مدیریت سحر شد یک اِن.جی.اوی درست و حسابی یا به قول خودش «سازمان مردمنهاد». فرشید تعریف کرد که فرود خیلی اهل کوچه و بازی نبود. پدر و مادرش روی او وسواس داشتند و زندگیشان را گذاشته بودند که یکییکدانهشان به جایی برسد. «روزی دو سه تا کلاس داشت؛ تقویتی، موسیقی، ورزش تا این که دندانپزشکی اهواز قبول شد و رفت آنجا. پدرش معلول جنگی بود و افتخار میکرد پسرش از هیچ سهمیهای برای قبولی دانشگاه استفاده نکرده. دو سه سالی آنجا بود که توی یکی از تجمعهای اعتراضی دستگیر میشود و چند ماهی میافتد زندان. همین که میآید بیرون پدرش میافتد دنبال کارش و میفرستدش کانادا برای ادامهی تحصیل. معلم بودند، وضعی هم نداشتند ولی پدره پایش را کرده بود توی یک کفش که نمیخواهد بچهاش اینجا بماند و حرام بشود. وقتی آمد مرتب با هم در تماس بودیم. از یکی از دانشگاههای تورنتو پذیرش گرفته بود. تازه جا افتاده بود که تصمیم گرفت بیاد سری به پدر و مادرش بزند.» فرشید مکث کرد. آرش از سکوت و غم سنگینی که نگاهش را مات کرده بود همه چیز دستش آمد. پرسید«پرواز هفتصد و پنجاه و دو؟» فرشید لبهاش را روی هم فشرد و سرتکان داد. یادش هست همان لحظه به پدر و مادرش فکرکرد. با این که هیچوقت ندیده بودشان. فرشید گفت«مادرش یک سال بیشتر دوام نیاورد. حالا پدره مانده تنها. اگر فرصت کنم دوست دارم سری بهش بزنم.» هر دو برگشتند و به عکس نگاه کردند. عکسی که دیگر نه یک شات حرفهای و زیبا که یادمانی بود از زندگی تباه شده،معصومیتی مطلق و پدر و مادر و عزیزانی به عزا نشسته برای همهی عمر.
همان روز عکس را از پشت شیشه برداشت. ته دلش راضی نبود اما فکر این که نکند مادر بیچاره آن را بعد از کشتهشدن دردانهاش آن هم در آن سانحهی ظالمانهی دردناک، توی ویترین مغازهی او دیده باشد حالش را خرابتر کرد. تازه پدرش هم بود و هنوز همان دور و بر زندگی میکرد. عجیب که او خبردار نشده بود و فکر کرد چون همه رفتهاند، پراکنده شدهاند و جز چند نفر، دیگر کسی کسی را توی این محل نمیشناسد. قاب عکس فرود را گذاشته بود توی اتاق پشتی روی میز و هربار که آنجا برای خودش چای میریخت، خیره میماند به لبخند ملایم و چشمهای براقش که پر از زندگی بود و شور دیدن و مرگ در افق نگاهش هیچ جایی نداشت. روز سوم عکس را برگرداند پشت شیشه تا برای همیشه همانجا بماند.
چشمهایش را رو به مرد باز میکند. مات میماند به چروکهای عمیقش، موهای یک دست سفید سر و صورتش و به روزگارش؛ طی شده از یک جنگ به جنگی دیگر و همهی جنگهای بین این دو.
فکر میکند باید برود خانهاش را پیدا کند. حتمن هنوز وسائلی دارد. یادگاریهایی. شیشهی عطر را برمیدارد. رنگ حروف طلایی اسمش اینجا و آنجا رفته. بو میکشد. رایحهی گلی از دور، دست انداخته به مشامش چنگ بزند که نمیزند. معلوم است سالهاست خالی مانده. لابد اولین عطری بوده که به زنش هدیه داده و بوی آن یاد روزهای خوبشان را تازه نگه داشته، بویی که فقط شامهی او میتواند شناساییاش کند. پیراهن زنانه را که مچاله گوشهای گذاشته بود برمی دارد و با حس احترامی خاص تا میکند که تازه متوجه رد خاک پشت دامن لباس میشود و آستین پارهاش. آن را همراه لباس بچه، شیشهی عطر و آلبوم عکس داخل بقچه میپیچد. برمیگردد و مینشیند مقابل مرد. حال زائری را دارد در مراسمی آئینی. نمیداند چه مدت آنجا نشستهکه گوشیاش میلرزد. سحر در جواب اس.ام. اسی که اول صبح برایش فرستاده بود گفته«رفته بودم سری به مامان بزنم. درِ خانهی همسایه را باد کوبیده بهم و مامان که توی خواب به خیالش موشک زدهاند از روی تخت افتاده. حالش خوب است ولی پهلوش بد جور کبود شده. برگشتنی از جلو آتلیه رد شدم بسته بود، پس کجایی؟» مینویسد که نمیخواسته جواب مشتری بدهد و او هم بهتر است برگردد اینجا چون کارش دارد.
تقهای که به کرکرهی مغازه میخورد آن را به اندازهی قد سحر بالا میدهد و دوباره پایین میکشد. سحر ناباور نگاه مرد میکند.چشمهای درشتش را که درشتتر شده میگرداند رو به آرش«فرار کرده؟ پناهش دادهای؟» سرتکان میدهد که نه. آرام جلو میرود و به سر تا پای مرد دست میکشد. مثل این که بخواهد مطمئن شود واقعی است. بعد میایستد و خیرهی مرد مدتی همانطور میماند. انگار با او در گفتگویی درونی باشد. آرش یاد سه ماه پیش میافتد وقتی خواهر سحر در اعتراضات دی ماه گلوله خورده بود. ساعت نزدیک هشت شب بود و هنوز خبردار نشده بودند. دوتایی داشتند زخمهای دو دختر و یک پسر جوان را پانسمان میکردند که از کوچه کشیده بودندشان توی پارکینک خانه. جراحتهایشان سطحی بود. یکباره دید تمام صورت سحر از اشک خیس است. اول خیال کرده بود دلش به حال بچهها سوخته ولی رو کرد به آرش و گفت«من کار بچهها را تمام میکنم. تو برو دنبال ساینا. مطمئن شو پیداش میکنی. فعلن به مامان زنگ نزن»
نفس بلندی میکشد و برمیگردد کنار آرش و زمزمهای میگوید«این مرد زیر آوار مانده. باید ببریمش بیمارستان. ولی خیلی خسته است. مرد بیچاره پیداست خیلی وقت است نخوابیده» آرش یک دستش را از جیب شلوار جین بیرون میآورد و حلقه میکند دور شانهی سحر و بوسهای به سر، پیشانی و لبهای او میزند. این زن هربار شگفتزدهاش میکند. نمیداند این درک عمیقش از کجاست، اسمش چیست، همدلی، پیوستگی! پدرش میگفت طبیعت خالص. فکر میکند هرچی که هست یک جور مستقیم و بیواسطه وصلش کرده به باقی دنیا. یک بار همین را به خودش هم گفت و گفت که مادرش هم همینطور بود. هیچوقت نمیپرسید چه کار کردهای. خودش میدانست. بهتر از خود او. برخلاف پدرش که با نشانهها میانهای نداشت و توضیح اضافی گیجترش میکرد. سحر چیزی نگفته بود. مهربان نگاهش کرده و فقط لبخند زده بود.
آرش نگاه سحر را میکاود که حالا به اوست. غم توی چشمهایش راه گرفته اما اطمینان هم هست. اطمینانی که بدجور لازمش دارد. دست هم را میگیرند، مینشینند روی زمین، رو به مرد و به او مثل موجودی فرود آمده از دنیایی دیگر چشم میدوزند. صدای انفجاری از دور میآید.








