یک سند اجتماعی از اعمال نخستین تبعیض‌های مذهبی بعد از انقلاب. یک اثر ادبی قابل تأمل و ماندگار از نویسنده فقید خطه جنوب.

اصغر عبداللهی، نویسنده خطه خوزستان. ۱۳۳۴ آبادان. ۸ دی ۱۳۹۹ تهران. (کاری از همایون فاتح)

اصغر عبداللهی، نویسنده و فیلمنامه‌نویس یکشنبه ۷ دی در سن ۶۴ سالگی و در اثر پیامدهای ابتلا به بیماری سرطان، در تهران درگذشت. عبداللهی در سال ۱۳۳۴ در آبادان متولد شد. او در دانشگاه تهران در رشته ادبیات دراماتیک تحصیلات خود را به پایان رساند. نخستین داستانش «آفتاب در سیاهی جنگ گم می‌شود» (۱۳۶۰) را درباره آوارگان و قربانیان ساده جنگ نوشت.
با انتشار دو مجموعه داستان «درپشت آن مه» (۱۳۶۴) و «سایبانی از حصیر» (۱۳۶۹) به عنوان یکی از بااستعدادترین داستان‌نویسان سال‌های دهه ۱۳۶۰ شهرت یافت.
حسن میرعابدینی، پژوهشگر ادبیات داستانی ایران درباره آثار او می‌نویسد: «اصغر عبداللهی زندگی گذشته و حال مردم خوزستان درآمیخته با خیال و وهم و گاه در ساختار جست و جوگرایانه و معمایی داستان پلیسی را تصویر می‌کند.»
«آبی‌های غمناک بارون» (۱۳۸۲) یکی دیگر از آثار اوست.
اصغر عبداللهی چند روز قبل از درگذشتش به «بانگ» اجازه بازنشر «اتاق پرغبار» را داده بود.


 اتاق کوچک الفی نیمه تاریک بود و در و دیوار و اشیا و لباس های آویزان از رخت آویز چوبی، و آباژور، یا زرد بود یا قهوه ای رنگ یا قرمز ، و شعله شمعی که می سوخت تکان می خورد، چون باد به اتاق نمی آمد .

-این صدای چیه ادنا ؟

ادنا از پنجره به بیرون نگاه می کرد . خیابان دور دیواره فلزی پالایشگاه پیچ خورده بود و سمت راست که باغچه سبز خانه های کارمندان شرکت نفت بود خلوت بود و فقط پاسبانی زیر سایبان آجری یک ساختمان قرمز رنگ اداری ایستاده بود و کف دست هایش را مدام به هم می مالید و پابه پا می شد .

-صدای من این قدر ضعیف شده که تو نمی شنوی ادنا ؟

-داره بارون میاد .

ادنا چرخید و به الفی پیر و سالخورده نگاه کرد که روی تخت دراز کشیده بود و فقط سرش از پتو بیرون بود و به سقف خاکستری اتاق زل زده بود .

گمون نمی کنم هیچ خاخامی تو شهر  مونده باشه ادنا . به گمونت تو کنیسه خاخامی چیزی  مونده که اگه من یه وقت …

ادنا با هر دودست پشت دامن پیراهن بلندش را صاف کرد و نشست روی صندلی لهستانی کنار پنجره .

-وقتی این کارو می کنی مثل دخترای شونزده ساله می شی ادنا .

-کدوم کار ؟

-وقتی بادستات دامنتو صاف میکنی .

– تو همیشه یه چشم چرون حرفه ای بودی الفی . تو مغازه حواسم بهت بود . می دیدم که چطور، وقتی مجله یاکتابی به این و اون نشون میدی ، چشمات یه جاهای دیگه ای سیر میکنه . تو هیچ وقت عوض نشدی الفی.

هیچ وقت …

– من شوهربدی نبودم ادنا ، بودم؟کتاب فروش موفقی نبودم ، اینو می دونم ولی شوهر بدی نبودم ، و تو همیشه عاشقم بودی مگه نه ؟ پشت دخل که بودی می دونستم داری به من نگاه می کنی و همین بود که به خانم ها زیاد توضیح نمی دادم و می فرستادمشون سراغ تو . تو همیشه عاشقم بودی ادنا مگه نه ؟

– البته من حتی موهامو به میل تو مشکی کردم و هیچ وقت ازت نپرسیدم کدوم زنی بوده که موهاش مشکی بوده . منتظر شدم خودت بگی و نگفتی .

–         باید می پرسیدی،چون حالا دیگه یادم نیست ادنا. تازه چه فرقی می کنه ؟ تو دیگه موهات سفیده .

– رنگ مو نیست تو بازار،امروزحتی دست فروشی ها هم نبودند، تاکسی ها هم نبودند. هیچ کس نبود.

ادنا بلند شد و دوباره رفت کنار پنجره . باران به شیشه بخار گرفته پنجره تک می زد . ادنا به اندازه یک کف دست بخارشیشه را پاک کرد . مردی که شنل سورمه ای پوشیده بود وسط خیابان هم شده بود و چرخ عقب دوچرخه اش را باد می کرد . پاسبان کنار ساختمان آجری چیزی گفت . مرد تلمبه را نشان داد ودست هایش را به دو طرف باز کرد و در هوا تکان داد . بعد برگشت و به درمغازه که زیر پنجره بود نگاه کرد. کسی اورا صدا زده بود .

ادنا گفت : « گمونم ادریس درمغازه رو بازکرده .»

مرد دوچرخه را کشان کشان آورد تا زیر پنجره . پاسبان هم دوچرخه اش را که به دیوار تکیه داده بود به کول گرفت . عرض خیابان را اریب طی کرد تا خود را به مغازه کتابفروشی الفی برساند .

ادنا گفت :« ادریس گفت نمیام ، ولی آمده . »

–         می بینیش ؟

– نه ، ولی پاسبان که چرخ دوچرخه اش پنچر بود رفت طرف مغازه . فقط ادریس می تونه تو این بارون به یه پاسبون که دوچرخه اش پنچر شده سرویس بده .

– به ما گفت نمیاد که باور کنیم یه جایی که ازدست جنگ دربره ، ولی بلوف زد. می دونستم داره بلوف می زنه . همیشه خدا همین طور بوده. سال سی و دو که استخدامش کردم، یه بچه پونزده ساله بود. بهش گفتم من یهودی هستم . جهودم . گفت چه عیبی داره، رفیق. و طوری به یقه پیراهن سفیدش دست کشید و چشمک زد که باورم شد اهل آن دارو دست ست. یه هفته بعد اما غافلگیرش کردم . داشت تو پستو نماز می خوند .

ادنا مردشنل پوش را دیدکه روی زین دوچرخه قوز کرده است ورکاب می زند. باران تندترمی بارید و ساختمان های آجری وشمشاد های دور باغچه فقط یک لکه قرمزوسبز بود. و اتاق که ناگهان لرزید و پنجره تکان خورد،ادنا آن قدرپس پس رفت که رسید به تختخواب الفی و الفی مچ دست راست اورا چسبید .

– نترس ، دور بود .

دست الفی سرد بود . ادنا می لرزید و به پنجره زل زده و دهانش باز مانده بود .

– بنشین  ادنا . همین جا کنار من بنشین .

ادنا نشست ، ولی هنوز به پنجره زل زده بود و دود سیاهی را می دید که دنیا را تاریک کرده است .

داری می لرزی ادنا . برو پایین پیش ادریس .

نه ، نه .

ادنا نفسی را که درسینه حبس کرده بود ، پنج بار پشت سر هم و تند تند ، بیرون داد و حالا قوز کرده بود و به دود سایه که پنجره را پوشانده بود نگاه می کرد .

– شما حالتون خوبه ادنا خانم ، مستر الفی …

ادنا منتظر بود تا ادریس در را باز کند اما او فقط با انگشت به در زد .

– ادنا خانم ؟

الفی مچ دست ادنا را فشار داد .

گفت :« بگو بیاد تو والا تا صبح هم که جواب ندی اون پشت در می ایسته . »

– بیا تو ادریس .

ادریس در را بازکرد و درقاب آن ایستاد . تلمبه باد دوچرخه دستش بود و مات و مبهوت به زن و شوهر سالخورده نگاه می کرد .

-گمونم خمسه خمسه بود . انگار صاف رفت تو دیگ آمونیاک . چرتم پاره شد ، آخه داشتم دوچرخه یه پاسبونو باد می کردم . خیال کردم از بس باد زده ام چرخش ترکید .

الفی گفت :« خوب شد آمدی ادریس .»

ادریس صدای ضعیف الفی را نشنید . گفت :« ها ؟» و دو قدم آمد جلو .

– بله آقا ؟

گفتم خوب شد که ول نکردی بری … آخه من دارم می میرم ادریس . لب های ادریس تکان خورد ، اما چیزی نگفت . به ادنا نگاه کرد و کش و قوسی به شانه هایش داد . ادنا خسته بود . رنگش پریده بود و مثل آدمی که سردش باشد قوز کرده بود . آژیر آمبولانس و آتش نشانی در خیابان پیچید . ادنا وحشت زده به انگشت های دراز ، استخوانی و زرد الفی زل زد بعد به الفی نگاه کرد که چشمان خاکستری اش به سقف زل زده بود .

الفی …الفی …ادریس .

ادریس تلمبه باد را انداخت و شتاب زده تختخواب را دور زد و کنار الفی زانو زد و به چشم های خاکستری او خیره شد . دهان الفی باز بود . ادریس سرش را نزدیک برد . گوش راستش را به قلب الفی نزدیک کرد . خمسه خمسه شنیده نمی شد . ادریس می شمرد :… پنج ، شش ، هفت ،هشت ،… خمسه خمسه ها فرود می آمدند .

ادریس گفت :« انصافتونه شکر . بسه دیگه بابا چه خبره .»

سکوت شد . حتی صدای آمبولانس ها و آتش نشانی هم نمی آمد . پنجره سیاه بود . باران به شیشه پنجره تک زد اما دیده نمی شد . تندتر می آمد .

الفی گفت :« کسی به در میزنه ادنا ؟»

نه ،نه . بارون به شیشه می خوره .

خدا را شکر . خدا را شکر که بارون هست لااقل . آفتاب را که از من دریغ کرده ست … آن هم من که همه شماره های نیویورک تایمز را خوانده ام و میدانی ادنا . اگه گفتم موهاتو مشکی کن دلیل داشتم . تو چیزی نگفتی چون عاشقم بودی ادنا مگه نه ؟ اما من هم به اون زن موبور انگلیسی که گمونم شوهرش مهندس کمپانی بود گفتم مجله لایف نمی آورم . گفتم فاینشال تایمز هم به دستم نمی رسه . دروغ گفتم که بلکه نیاد . نمی تونستم .

جلو شو بگیرم ادنا . مشتری رو نمی شه بیرون کرد . و اگه اینجا موندم ، دلیل داشت . به خودم میگفتم که اینجا هم خدا هست ، پس چرا کیلومتر ها را ه برم تا به خدایی برسم که همین جاهست . و تازه ، من ویالن می زدم و عهد کرده بودم صدای فاخته های اینجا رو بزنم . خب نتونستم ، ولی دلیل داشتم ادنا .

ادنا به ادریس زل زده بود و آن قدر لب هایش را جویده بود که دیگر اثری از ماتیک قرمزش نبود .

ادنا گفت :« گمون می کنی یه خاخامی تو کنیسه مونده که بیاد ادریس ؟»

ادریس :« می رم ببینم هست یا نه .»

الفی گفت:« بشارتی هم اگه توصدای فاخته های اینجا بود،یه جوردیگه ای بود. باآرشه نمی شد . انگشت بهتربود.سه باربایستی سیم ها رومی لرزوندی، بعدپنج ثانیه مکث وبعد دوباردیگه. مکث. سه بار …»

ادنا گفت :« برو ادریس .»

ادریس به پنجره نگاه کرد که سیاه بود و بعد در را بازکرد و رفت . اتاق لرزید . اشیا اتاق بهم ریخت . ادنا جیغ کشید و ساکت شد . ادریس در را باز کرد ، گوشه ای از سقف اتاق فرو ریخته بود و ذرات خاکستری گچ ، اتاق را تاریک کرده بود . اما ادریس صدای زمزمه وار الفی را می شنید.

مجله ها آن قدر عکس فرانک سیناترا را می زدند که به خودم گفتم این بابا عین آب خوردن می تونه رییس جمهور آمریکا بشه . شمعون گفت راست می گی چون طرفدارهایش از ماجهودا بیشترن .

ادنا گفت :« برو ادریس،معطل نکن .»

ادریس زن و شوهر را نمی دید . غبار نمی گذاشت ببیند . پابه پا کرد و بعد رفت .

ادنا گفت :« دهانتو ببند الفی . اتاق پر از گرد و غباره .»

الفی گفت : دارم دنبال اسم اون پستچی لعنتی می گردم که بسته مجلات و کتاب ها رو می ذاشت دم مغازه و می رفت . بهش گفته بودن تا حال شده یه جهود به کسی انعام بده ؟ بسته ها را می ذاشت و می رفت . یه باربسته ها رو زیر بارون گذاشت و رفت . کتاب آبشالوم آبشالوم ویلی تو همون بسته بود و خیس شده بود . یه روز یقه شو چسبیدم بهش گفتم مرد حسابی نگاه من کجام . گفت تو پستو ویالن می زنی . تا شاید صدای فاخته منعکس بشود …»

ادریس از پله ها پایین رفت . در پستو را بازکرد . پاسبان هنوزدرمغازه ایستاده بود و به دود سیاهی که خیابان را پوشانده بود زل زده بود .

ادریس گفت :« حالا باید برم جایی . برمی گردم چرخته باد می کنم برایت .»

پاسبان گفت :« تلمبه بده خودم باد بزنم .»

ادریس تلمبه را داد به پاسبان .

–         هستی تا برگردم ؟

– ها . پستم همین جاست .

– اگه دوباره زدن برو تو پستو پناه بگیر.

پاسبان کلاهش را برداشت و پیشانی عرق نشسته اش را پاک کرد . به کف دستش نگاه کرد که چرب و چیلی شده بود . خواست حرفی بزند اما سرفه کرد . طولانی و کشدار سرفه می کرد . خم شده بود و شکمش را گرفته بود . ادریس دو شاخه فرمان دوچرخه اش را گرفته بود و منتظر بود تا سرفه پاسبان بند بیاید . پاسبان نفس عمیقی کشید . اشک از چشمانش سرازیر بود . نفس نفس می زد .

– نزدیک بود هلاک بشم . چه دودی . چه دودی .

ادریس گفت :« خب من رفتم . تو یخچال پپسی هست بخور گلوت صاف بشه . زود برمی گردم .»

ادریس همان طور که دو شاخه فرمان را گرفته بود می دوید . درسیاهی دود می دوید و بعد پرید روی زین و رکاب زد . با حدس و گمان رکاب می زد . هیچ جا پیدا نبود ، اما خیابان آن قدر آشنا بود که مهم نبود که نمی بیند . چشم و دهانش را بسته بود . روی فرمان دوچرخه خم شده بود و مثل دوچرخه سوارهای حرفه ای رکاب می زد . فقط وقتی آژیر آمبولانس را شنیده ، چشم هایش را باز کرد نصفه نیمه ، نفس گرفت . بوی آمونیاک و دود چرب و سنگین گیجش کرده بود . صدای آمبولانس طوری پیچیده بود که معلوم نبود از عقب می آید یا دارد سینه به سینه او می آید . آمبولانس به او نزدیک می شد . نمی دانست وسط خیابان رکاب می زند یا نزدیک به جدول ، از زین پایین آمد و روی میله وسط نشست تا پایش به آسفالت برسد . پای راست را روی آسفالت می سراند . بعد پارا دراز کرد تا ببیند به جدول می خورد یا نه .

آمبولانس نزدیک می شد . داد و هوار راه انداخت تا راننده صدای او را بشنود .

«های بپا ، منم هستم . دوچرخه سوارم .»

آمبولانس از روبه رو می آمد . از کنار او که رد شد باد لحظه ای او را پس راند . آمبولانس دور شد و ادریس دوباره چشم و دهانش را بست و تندتر رکاب زد . هنوز همه جا سیاه بود و خیابان پیدا نبود . آمبولانس ترمز کرد . چرخ هایش روی آسفالت لیز و چرب ، پیچ و تا خورد و بعد صدای مهیبی بلند شد . آژیر قطع نشده بود اما آمبولانس به دیواره فلزی پالایشگاه خورده بود و ایستاده بود .

نزدیک به دو راه ، اسکله از دود آمد بیرون . ادریس چشم هایش را بازکرد . جاده را می دید . به پشت سرش نگاه کرد که جز دود چیزی نبود . به خیابان فرعی نزدیک اداره صادرات که رسید ، پیاده شد تا بشکه های خالی قیر را که وسط جاده افتاده بود بردارد . دوباره سوار شد و رکاب زد .

سه تا جوان بسیجی روی سنگری ازگونی های شن نشسته بودند وبه دوردست نگاه می کردند. به صدای سوت خمسه خمسه ای که بایدمی آمدگوش سپرده بودند. یکی ازآنها تا ادریس را دید بلند شد ایستاد .

-کجا می ری عمو ؟

-کنیسه . کنیسه

ادریس با انگشت روبه رورا نشان داد وتند رکاب زد. ازکناردوساختمان قدیمی آجری با معماری هلندی گذشت و از ردیف باغچه هایی که شمشادهای دورشان سوخته بود رد شد و پیچید به سمت راست .

دوچرخه اش را به نرده های فلزی نیزه مانند تکیه داد . از لای نرده ها دست کردتاچفت دررا بازکند. نشد . قفل بود .

داد زد :« آقای خادم … جناب خاخام …»

دوباره دستش را از لای نرده ردکرد وباچفت وررفت . چفت عقب نمی آمد . چند قدم به عقب برگشت . پنجره های ساختمان انگلیسی کنیسه نرده داشت و بسته بود و سنگریزه ای برداشت و پرت کرد. سنگریزه به آجرهای زیرپنجره خورد و اصلا صدا نداد . ادریس خم شد و دنبال یک سنگ بزرگ ترگشت. پنجره را نشانه گرفت. دست راستش را با مهارت عقب برد. پای راستش اززمین کنده شد وسنگ را پرتاب کرد . لامپ سردرکنیسه شکست . ادریس هاج و واج به سیم لامپ که داشت تکان میخورد نگاه کرد.خبری نشد، کسی نیامد .

داد زد :« کسی تو کنیسه نیست ، خاخام .»

خم شد ودنبال سنگ دیگری گشت . هیچ سنگریزه ای که لامپ را نشکند آن اطراف نبود . جوی آب پر از لجن بود . فنجان چینی شکسته ای را از لای لجن ها برداشت ، به نزده ها نزدیک شد و این دفعه بی آنکه کش و قوسی به بدن خود بدهد فنجان را از روی نرده ها به طرف پنجره پرتاب کرد . قاب نئون کنار در چوبی کنیسه شکست . ادریس با دست چشم هایش را پوشاند .

پیرمرد چاق و قد کوتاهی که سرش طاس بود و ریش نامرتب بلندی داشت با احتیاط از لای درسرک کشید و بعد بیرون آمد .

–         دیگه چیزی مونده که بشکنی ؟

– خیلی داد زدم که –پس …

–         وقتی کسی جواب نمی ده یعنی کسی نیست . چه می خوای ؟

–         تو خاخامی ؟

– نه .

– خب من یه خاخام می خوام که با خودم ببرمش سر…

– خاخام نیست .

– یعنی چه نیست .

– منظورت از یعنی چه نیست چیه ؟ خب نیست دیگه .

– آخه مستر الفی داره می میره . یه خاخام …

پیرمرد زد زیر خنده . پیچ و تاب می خورد و مدام با دست های گوشتالود و کوچکش به ران هایش می کوفت . ادریس مات و متحیر به رقص پیرمرد زل زده بود .

– خنده داره ؟

پیرمرد اززورخنده چشم هایش پراز اشک شده بود. ایستاد و نفس نفس زد . سرش را چند بارتکان داد .

– آره اتفاقا خیلی خنده داره . وخوشحالم که بالاخره تون دوستمون در خونه اونه زد و عالی جناب الفی هم یادش آمد که یهودیه و کنیسه ای هم هست . پیرمرد کلمه به کلمه گفت و عصبانی تر شد و وقتی کلمه آخر را برزبان آورد دیگر رگ هایش گردنش زده بود بیرون . بعد هم چپ چپکی به ادریس زل زد . مشت هایش را طوری می فشرد که انگار اگر نرده ها مانع نبود مشتی هم به ادریس می زد .

ادریس گفت :« من یه خاخام می خوام که …»

پیرمرد داد زد . چنان ناگهانی غرید که ادریس یک قدم پس نشست .

-گفتم که نیست . دارم فارسی حرف می زنم مگه نه ؟

ادریس پابه پا کرد . پیرمرد چرخید که برود . برگشت .

– اگه جنگ نبود خسارت این چیزها رو هم ازت می گرفتم . مرتیکه خرابکار .

حالا می گی من چه کار کنم ؟

– برو سراغ ابلیس .

ادریس پرسید :« کجاست ؟»

پیرمرد ایستاد و حیرت زده به ادریس خیره شد .

–         چی کجاست ؟

–         همون که گفتی ؟

–         من چی گفتم ؟

گفتی نمی دونم … نفهمیدم البت چی گفتی ؟ ولی گفتی انگار …

پیرمرد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما منصرف شد . چرخید و به طرف در رفت . به نئون شکسته نگاه کرد . سرش را تکان داد و رفت داخل کنیسه و دررا محکم بست . کوبه فلزی در لولای خود می چرخید و تق تق آن در گوش ادریس زنگ می زد و دستپاچه اش می کرد .

کسی داد زد :« بخواب ، دراز بکش .»

جنگیده ها رادید ، تا آمد به خودش بیاید ، صدای مهیب جنگنده ها گوشش را کر کرد . شتاب زده دوید به سمت راست . بعد ایستاد . آن وقت چرخید و خودش را پرتاب کرد . لحظه در هوا بود و داشت شیرجه می رفت و فقط فرصت داشت تا دست هایش را سپرسروصورتش بکند .

ادریس درجوی پر لجن فرود آمد و هیچ نفهمید چه خبر است و او اینک کجاست و جنگنده ها هستند یا رفتند و چه شد …

الفی می گفت :« روح من هفتاد سال در این شبه جزیره اندوه زده عرق ریخت ، ادنا، و امروز دست های سرد من تو را عذاب می دهدو…

ادنا سرفه کرد . اتاق انباشته از دود بود و بوی آمونیاک گلوی او را می خراشید .

«…اگر راست باشد و من دوباره زنده شوم احتمالا یک سنجاق قفلی کوچک خواهم بود یا یک لکه رنگ بنفش درتابلویی از شاگال . و وقتی من مردم تو به اشیا نگاه کن . به آنها دست بزن … دست های تو هم سرد است ادنا . چرا امروز عطر نزدی . احتضار من طولانی شده است شاید . این صدای جیک جیک گنجشک هاست ؟»

فقط صدای آمبولانس ها و جیغ و داد ماموران آتش نشانی می آمد . خیابان قرق آنها بود . می دویدند شلنگ ها را روی آسفالت  می کشیدند و همدیگر را صدا می زدند .

ادنا تق تق دررا شنید . خواست تا دستش را از لای انگشتان الفی بیرون بکشد ، اما الفی مچ او را چسبیده بود و رها نمی کرد .

ادنا گفت :« بیا تو ادریس .» و سر برگرداند و به درنگاه کرد .

ادریس در قاب درظاهر شد . ادنا دلش می خواست از ترس جیغ بکشد و به زیر تخت پناه ببرد . اگر الفی مچ اورا نگرفته بود حتما به تقلا می افتاد، اما فقط به ادریس زل زد .

ادریس گفت :« خودمه انداختم تو جوب پر لجن خانم .»

الفی گفت : «چرا گنجشک ها حالا که شب است می خوانند ، ادنا ؟»

ادنا گفت :«نه خانم ،نبود.»

ادنا به ادریس اشاره کرد که جلو بیاید . ادریس به آنها نزدیک شد .

فقط چشم هایش پیدا بود . سراپا سیاه بود و انباشته از لجن. ادنا آهسته گفت :«برو خودتو بشوروزود بیا ادریس .»

ادریس بیرون رفت ، ادنا به شمع نگاه کرد که همان قدر بود که وقتی روشنش کرده بود . شمع می سوخت اما نه اشکی می ریخت و نه کوتاه شده بود . از بادی که به اتاق می آمد تکان هم نمی خورد . شمعی که بایستی یک ساعت بعد آب می شد دست نخورده باقی مانده بود .

الفی می گفت و همچنان به سقف زل زده بود .

ادنا به دهان باز الفی نگاه کرد که آرام و بی وقفه می جنبید .

ادنا گفت :« دیگه بسه الفی . دیگه بسه ، خاموش باش .»

الفی گفت : «جهان را فراموش نمی کنم ، مگر آنکه خاخام چشم هایم را ببندد . فاخته را روی سیم  ویالن به خاطر می سپارم . سه ضربه می زنم ، بعد پنج ثانیه سکوت می کنم تا بشنوم که صدا در کاسه سردنیا چطور می پیچد. بعد دوضربه می زنم ویک لیوان آب می نوشم تابغضم فرو بنشیند و بگویم ها ، من وقتی ده سالم بودمی دانستم که یک روز بالاخره می میرم . عجیب نیست ها ؟… کسی به در می زند ادنا؟»

– خاخام آمده . اینجاست . 

ادنا انگشت های الفی را بازورازدورمچ خود بازکرد. دست الفی همان طوربازماند. انگارمی خواست چیزی را درهواچنگ بزند. ادنا بلند شد و با عجله از اتاق بیرون رفت . هق هق می کرد و از پله پایین می رفت . الفی دستی را که به او نزدیک شده بود درمشت گرفت. دست را محکم گرفت . بغض ادنا آن پایین در پستو ترکید .

«درباره آسمان بگو . من باور داشتم که آسمان خالی نیست و حالا حق دارم که بپرسم جای من کجاست ؟ چند هزار شماره از نیوریورک تایمز را فروخته ام . بارها آگهی تسلیت دیگرا ن را خوانده ام و توقع دارم دو سطر هم درباره من بنویسد . شما واسطه می شوید ؟ آیا توقع خنده داری نیست …»

ادنا به اتاق برگشت . درقاب درایستاد . آرام اشک می ریخت و به شمع قرمز روی عسلی زل زده بود که همان طور مانده بود ، بی آنکه حتی نیم سانت کوتاه تر شده باشد . شمع می سوخت ولی بی اشک . شعله اش تکان نمی خورد .

«آب دریا عقب رفت . زمین این شبه جزیره از رسوبات دریاست ، از مرجان های مرده ، فلس ماهی ها و دندان های پودر شده کوسه ها . باز هم جزر خواهد شد … این صدای چیست ؟ چرا رگ های دست من صدا می کند ؟»

ادنا آرام اشک می ریخت و به شمع زل زده بود . به تختخواب نزدیک شد . دستش را روبه روی چشمان الفی را روی هم بگذارد . ادریس را به قلب الفی چسباند . سرش را تکان داد .

– راحت شد . مستر مرد خانم .

ادنا گفت :« ببرش پایین ادریس .»

ادریس تقلا کرد ، اما نتوانست انگشت های الفی را از دور مچ خود باز کند . روی او هم شد . یا علی بلندی گفت و با دست آزادش الفی را بلند کرد و روی شانه راست خودجای داد . در را با پا کاملا بازکرد . برگشت و به ادنا نگاه کرد و بعد پایین رفت .

ادنا خم شد . شمع را فوت کرد . شمع خاموش نشد . دوباره فوت کرد . شعله زرد و کوچک شمع همچنان می سوخت . ادنا عقب عقب رفت . در قاب در ایستاد و به شمع نگاه کرد . چشمانش می درخشید . دررا پشت سر خود بست و از پله تاریک پایین رفت .

باد باران را دراتاق می ریخت …

این داستان نخستین بار در نشریه گردون منتشر شده است. مأخذ متن کنونی: نشریه نوشتا.