
رضا باقری در این داستان نشان میدهد که چگونه یک قتلِ حکومتی در خیابان، شهر را به میدانی از ترسِ فراگیر تبدیل میکند. نتیجه، زایشِ جامعهای از «زندگیهای نیمهتمام» است – انسانی که جسمش زنده است، اما پیوندش با همنوع، امیدش به عمل نیک، و آرامش ذهنش کشته شده است. می شنوید با صدای نویسنده:
شب مثل پارچهای خیس روی شهر افتاده بود؛ سنگین، سرد، بیصدا و در عین حال پر از صدا. صداهایی که انگار از دور میآمدند و در گوش آدم خانه میکردند: تقهای خشک، بعد پژواکش میان دیوارها، بعد سکوتی کوتاه که از خود صدا بلندتر بود. کسی نمیدوید، اما همه در حال فرار بودند؛ در ذهن، در نفس، در تپش نامنظم قلب.
دختر در خیابان افتاده بود.
نه مثل کسی که خوابیده باشد، نه مثل کسی که مرده باشد.
بیشتر شبیه سوالی بود که وسط جمله جا مانده.
کسی اسمش را نمیدانست هنوز. فقط «دختر» بود. تکهای از زندگی که ناگهان از حرکت ایستاده بود و شهر، با همه پنجرههای نیمهبازش، به او خیره شده بود. نور چراغی لرزان روی آسفالت میافتاد و موهایش را برق انداخته بود. کسی زیر لب گفت: «شاید زنده است…» و این «شاید» مثل شمعی کوچک در دل تاریکی روشن شد.
ترس اما از آن نورها قدیمیتر بود.
از پشتبامها میآمد.
از پنجرههای بیچراغ.
از جایی که دیده نمیشد.
مردی یک قدم جلو رفت. فقط یک قدم. انگار پا گذاشتن روی زمین هم تصمیمی اخلاقی بود. نفسها حبس شد. صدای تیر مثل خطی سرخ میان هوا کشیده شد و مرد خم شد، عقب پرید، ناپدید شد. خیابان دوباره خالی شد، اما خالیِ پر از نگاه؛ نگاههایی که از لای پردهها، از پشت دیوارها، از عمق سینهها بیرون میآمدند و جرأت نمیکردند به پا تبدیل شوند.
«باید یکی برود…»
این فکر در چندین خانه همزمان شکل گرفت.
فکری بیصدا، مشترک، انسانی.
زنی رفت.
نه با دویدن، نه با فریاد.
آرام، مثل مادری که نیمهشب بالای سر کودک تبدارش میرود. دستهایش کمی جلوتر از بدنش حرکت میکردند، انگار میخواستند پیشاپیشِ خودش به آن دختر برسند. هنوز چند قدم مانده بود که صدای دیگر آمد؛ کوتاه، قطعی. زن روی زمین نشست، بعد خوابید، بعد دیگر حرکتی نکرد. خیابان دو پیکر داشت و ترس، حالا نام داشت.
در خانهای پسری دندانهایش را روی هم میفشرد.
در خانهای دیگر مادری لبهایش را میجوید تا صدای گریهاش بیرون نرود.
پدری پرده را کنار نزد؛ فقط به چینهایش خیره ماند، انگار آن پارچه جواب داشت.
شب طولانیتر شد. زمان مثل آدامسی بیمزه کش آمد. هر شلیک، آینده یک خانواده را عوض میکرد؛ پسری که دیگر برنگشت، چشمی که دیگر ندید، دستی که دیگر کار نکرد، ذهنی که دیگر آرام نخوابید. شهر پر شد از زندگیهای نیمهتمامی که هنوز راه میرفتند.
بعدها گفتند اسمش نرگس بوده.
بیستوهشت ساله.
خیاط.
این کلمهها دیر رسیدند، مثل اتوبوسی که وقتی میرسد، مسافرش دیگر رفته. اما همانها هم در ذهن مردم خانه کردند: نرگس. خیاط. بیستوهشت ساله. هرکس او را در لباسی که خودش دوخته تصور کرد؛ سوزنی در دست، نخی میان انگشتان، زندگیای که قرار بود ادامه داشته باشد، ساده، بیخبر از شبی که خیابان تبدیل به میدان جنگ شد.
و آن «شاید» کوچک – شاید زنده باشد – سالها در دلها ماند. نه برای اینکه امیدی واقعی باشد، بلکه چون انسان بدون آن نمیتواند به پنجره نزدیک شود، نمیتواند یک قدم جلو بگذارد، نمیتواند هنوز، با وجود همهچیز، به سمت دیگری دست دراز کند.







