خیزش ملی مردم ایران – بهرام مرادی: مرعوب‌شدگی

تو زخمی هستی، ما زخمی هستیم، ایران زخمی‌ست. کاری‌ترین ضربه را خورده‌ایم، اما درست در همین زمان که دچارِ بهتِ کشتارِ رژیم اسلامی در ابعادِ جنایت علیه بشریت هستیم باید بتوانیم فضایی بسازیم برای شنیدنِ صدای هم‌دیگر. پشتِ جمله‌ی «در این برهه‌ی حساسِ کنونی فلان حرف را نباید زد و بهمان کار را نباید کرد» دستی است برای خفه‌کردنِ نقد و گفت‌وگو. برهه‌ی حساس همیشه همین لحظه است و نه ناکجا و نازمانی که گفتمانِ مسلط تلاش می‌کند حُقنه کند و هیچ‌گاه نخواهد رسید. خلاصه‌ی آن‌چه تو می‌گویی این است: «رضا پهلوی تنها کسی‌ست که می‌تواند عامل و رهبرِ اتحادِ مردم باشد تا رژیم را براندازند.» این جمله طنینی عتیق دارد و تلاش برای فروشِ رویایی‌ست که واقعیتِ‌ کابوس‌وارش را چهل‌وهفت سال است در چهره‌ی کریه رژیم داریم زندگی می‌کنیم. پذیرشِ این رویا از جانب بخش‌هایی از مردم ریشه‌های ذهنی بسیار ژرفی دارد: آن‌جاها که همیشه «نور بر تاریکی پیروز است» و سرانجام روزی کسی خواهد آمد که «پایانِ شبِ سیه سپید است» را برای ما رقم بزند؛ مایی که نمی‌خواهیم/ نتوانسته‌ایم رنجِ گسست از مُرده‌ریگِ امتحان‌پس‌داده‌ی گذشتگان را بر خود هموار کنیم؛ ما خوش‌خیالان، ما گیرکرده‌گان در دالان‌های فراموشی.

از جمله سم‌های مهلکی که رژیمِ اسلامی در این چند دهه به شریان‌های انسانِ ایرانی تزریق کرده، یکی هم جاانداختنِ شیوه‌ی برخورد با پدیده‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌ست. در این شیوه همیشه قرار است پاسخ‌های ساده به پرسش‌های پیچیده داده شود، دیالکتیکِ متناقض و درهم‌رونده‌ی پدیده‌ها «بحث‌های روشن‌فکری» جلوه داده شود و انگاره‌یی از آسانی حلِ مشکلات در ذهن‌ها شکل بگیرد. به بیانِ ساده‌تر: دوقطبی‌سازی شود. این دوقطبی‌سازی متکی بر واقعیتی روان‌شناختی‌ست: توده‌ی بی‌شکل و گوناگون ناگهان احساسِ تنهایی و رهاشدگی می‌کند و ناچار می‌شود پشتِ یکی از قطب‌ها بیایستد، حتا بی‌آن‌که خواهانش باشد. همان انتخاب بینِ «بد» و «بدتر»؛ همان راضی‌شدن به «همین که هست و بضاعت‌مان همین است.» رژیم همیشه با همین شیوه توانسته روایت‌های خود را بسازد و بفروشد. یادمان نرفته ماجرای تحقیرکننده‌ی جنگِ دوازده روزه را که از ترکش‌هاش «وطن‌دوستانِ دوازده روزه» زاییده شدند و رژیم را متوهم‌تر و هارتر کرد در حشرکشی‌های وقیحانه‌ی «ما پیروز شدیم»هاش. بخشی از آن «وطن‌دوستان» کارِ‌ همیشگی‌شان را کردند، اما بخشی هم دچارِ همان ویروسی شدند که تو و دیگرانی چون تو در این روزها دچارش شده‌اید؛ ویروسی به‌نامِ سندرومِ مرعوب‌شدگی. الگوهای رفتاری این ویروس این‌هاست: دنبال‌روی بی‌چون‌وچرا از تنها یک روایت، برکشیدنِ یک شخص که قرار است آن روایت را مسلط کند، پس‌زدنِ خشونت‌بارِ روایت‌های دیگر، خاموش‌کردنِ رویکردِ واقع‌گرایانه، شلیک به نگاه منتقدانه و تکفیرِ دگراندیش. واژه‌های کلیدی و تقدیس‌شده‌اش هم «اتحاد» و «وطن‌دوستی» برای خودی‌ها و «خائن» و «خیانت» و «حرام‌زاده» برای ناخودی‌هاست.

من کاری به بدنه‌ی هوادارانِ سلطنت‌طلب و درکِ هولیگانی آن‌ها از صحنه‌ی سیاست ندارم. آن دسته از فرصت‌طلب‌هایی هم که با فراخوانِ رضا پهلوی و تبلیغاتِ رسانه‌های درباری فکر کردند کار تمام است و قرار است پُست و مقام خیرات کنند هدفِ این سطرها نیست؛ و نه حتا کسانی که من «سلطنت‌طلب‌های شرمگین» می‌نام‌شان (همان‌ها که می‌گویند «من جمهوری‌خواهم، اما…»)؛ مخاطبِ این سطرها تو و کسانی چون تو هستند که ـ با همین بضاعتی که داریم ـ خود را «روشن‌فکر» می‌نامند. زمانی اخوان ثالث گفته بود: «شاعران بر قدرتند، نه با قدرت‌.». به‌گمانم به‌جای شاعران می‌توان «روشن‌فکران» گذاشت؛ چرا که روشن‌فکر نقادِ قدرت است، هرگونه قدرتی، چه در حکومت چه بیرونِ حکومت. هر گفتمانی میل و اراده به‌سوی قدرت دارد. زمانی این گفتمان باید به چالش کشیده شود که اراده‌اش به چیرگی بر گفتمان‌های دیگر می‌چرخد. در حافظه‌ی نحیفِ جمعی ایرانی پدیده‌ی مرعوب‌شدگی تازه نیست. این تکه از سیاره‌ی زمین به‌دلیل موقعیتِ جغرافیایی و منابعش همیشه موردِ یورشِ قدرت‌مندانِ داخلی و خارجی بوده است؛ یورش‌هایی سهمگین. هیچ سلسله و حکومتی نبوده که با خون نیامده و نرفته باشد. و همیشه بخشِ بزرگی از مردمان مرعوبِ یورش‌گران شده‌اند و درد و رنجِ ستمِ رفته و آمده را فراموش کرده‌اند و چاپلوسی و دورویی پیشه کرده‌اند تا تنها بتوانند زنده بمانند. نکته‌ی دردآور این بوده و هست که «عقلای قوم»، آن‌هایی که توانِ درکِ شرایط را داشته‌اند ـ بیشترینه‌ی آن‌هایی که «روشن‌فکرانِ» زمانه‌ی خود بوده‌اند ـ به این مرعوب‌شدگی برچسب‌های شیکی زده‌اند تا ناتوانی خود را در ایستادگی برابرِ قدرتِ جدید توجیه کنند؛ گاهی با استدلال‌های هم‌چون با قدرت می‌سازیم تا اصلاحش کنیم، گاهی با سکوت و گاهی هم با گفتن و جارزدنِ این «واقعیت» که هر چه مردم بخواهند من هم همان را می‌خواهم. پرسیدنی‌ست که اگر معیار مردم اند پس چرا سرزنش می‌شوند که سالِ ۵۷ رژیم اسلامی را خواستند؟ از کجا معلوم که حالا هم اشتباه نکنند؟ و همچنین: چرا کسانی که «روشن‌فکرانِ» و «چپی‌»های سال ۵۷ را بابتِ «خزیدن زیرِ عبای خمینی» دشنام می‌دهند، حالا کمابیش با همان استدلال‌ها زیر شنلِ «رهبرِ خیزشِ ملی» می‌خزند؟ (بگذریم از این‌که بسیاری از همان روشن‌فکران خیلی سریع به اشتباه‌شان پی بردند و تاوانش را هم پس دادند و از چپ‌ها هم تنها حزب توده و فداییان اکثریت بودند که ابلهانه به‌دنبالِ نوعی اصلاحِ رژیم بودند). بیشترینه‌ی آن پنجاه‌هفتی‌های «روشن‌فکر» هم دچارِ همین سندروم مرعوب‌شدگی شده بودند وقتی می‌دیدند میلیون‌ها انسان در خیابان‌ها نامِ خمینی را فریاد می‌زنند. برخی از همان‌ها برای این دچارشدگی مدرک و سند هم جور می‌کردند؛ از «نقشِ روحانیت» در مقاومت برابرِ ستم‌گران می‌گفتند، مذهبِ شیعه را «مقاومتِ ایرانی‌ها برابرِ ظلمِ خلفای جابر» جامی‌زدند و… حالا هم مرعوب‌شدگانِ شنل ـ این شیفته‌گانِ «تونلِ زمان» ـ از «پیش‌رفت‌»های حیرت‌انگیزِ زمانِ شاه می‌گویند، معتقدند پهلوی‌ها فمینیست‌ترین انسان‌های عصرِ خود بودند (و به روی خود نمی‌آورند که آن پدر معتقد بود زنان هرگز حتا یک آشپز خوب به دنیا نداده‌اند و درکِ این پسر از فمینیسم در این حد است که چون در خانه‌اش با همسر و سه دخترش زندگی می‌کند پس خیلی فمینیست است. این نوع از «فمینیسم» هیچ‌گونه مشکلی هم با دشنام‌های سکسیستی هوادارانش ـ که تنها زن و خواهرمادرِ مخالفان و «حرام‌زاده» خواندن‌شان را هدف قرار می‌دهد ـ ندارد.) فیلسوفانه می‌گویند سرنگونی رژیمِ اسلامی بازگشت به نقطه‌ی گسستِ مدرنیسمِ پهلوی در سالِ ۵۷ و ادامه‌ی آن راه است. گویی تاریخ اتومبیلی است که می‌تواند راه آمده را دنده‌عقب برگردد تا سرِ دوراهی انتخابِ مسیر برسد و راه «درست» را برود. زبانِ این مرعوب‌شدگان گاهی همراه با دشنام‌های باتربیتی است، گاهی با پوزخند و دست‌انداختنِ ناخودی، گاهی با «خائن» خواندنِ هر کسی که زیرِ شنل نخزد و تهدید به روزِ پاسخ‌گویی، ولی همیشه با تحریفِ تاریخ، ژستی تحقیرکننده، کینه‌مند و البته همه‌چیزدان. این‌ها تاریخ را تفسیربه‌رأی می‌کنند، وگرنه این نکته هم توجه‌شان را جلب می‌کرد که آن‌چه روشن‌فکرانِ ۵۷ برای پی‌بردنِ به تراوشاتِ ذهنیتِ بیمارِ خمینیستی در دست داشتند تنها و تنها مصاحبه‌های او در پاریس بود، نه سطرهای کپک‌زده‌ی «کتاب ولایت‌فقیه» که رژیم شاه چاپ و پخشش را ممنوع کرده بود (گرچه عالیجنابساواک به‌دروغ ادعا می‌کند پیش از انقلاب چاپ و توزیعش می‌کرده‌اند). فرض کنیم که آن زمان روشن‌فکران و مردم و چپ‌ها نخواندند و نفهمیدند و خودشان را زدند به کوچه‌ی علیچپ؛ حالا چه؟ حالا که ما هم عملکردِ پهلویسم را در همه‌ی این سال‌ها، به‌ویژه در جنبش مهسا و پس از آن، پیشِ رو داریم هم مانیفستِ «دفترچه اضطرار» را؟ بیایید و نپیچید به کوچه‌ی علیچپ و سیاه بر سفید، به روشنی و بدونِ لکنت ببینید که این مانیفست پهلویسم را نه‌تنها بر تارکِ هر جنبشی در داخل می‌گذارد، نه‌تنها نویدِ ولایت‌مطلقِ «رهبرِ خیزشِ ملی» را در سراسرِ دورانِ گذار و پس از آن می‌دهد، که حتا در عملکردِ رسانه‌های همسو و رفتارِ هوادارانش نیز نشان می‌دهد که رویکردش چیست.

آیا تو با «این آخرین نبرده، ساواکی برمی‌گرده» همدلی داری؟ با تلاشی هولناک برای مصادره‌ی همه‌ی جنبش‌های بزرگ و کوچک چه؟ آیا تو هم هرگونه خواستِ سرکوب‌شده‌ی قوم‌ها و ملیت‌های ایران را «تجزیه‌طلبی» می‌نامی؟ آیا تو هم در خوانشی ترامپی/مک‌کارتی هر صدای دیگری را «چپی» نام‌گذاری می‌کنی؟ آیا تویی که در اروپایی زندگی می‌کنی که از حقِ پناهندگی گرفته تا حقوقِ اجتماعی آن حاصلِ دهه‌ها مبارزه و مقاومتِ همین «چپی»هاست، تنها به آن بخش از چپ نظر داری که «چپِ مقاومتی» نام گرفته است و از نظرِ من فسیل‌های سفیدشوی توتالیترایسمِ فقهای وقیح و پوتین و دیگران هستند؟ چند نفر را نام ببرم که تو هم می‌شناسی و با بورسیه‌های ادبی و علمی همین نهادهای «چپی» از دوزخِ اسلامی به «غربِ وحشی» آمده‌اند و هشتگ‌های «چپ هرگز نفهمید» و «سه فاسد» می‌زنند؟ و این واقعیت را برای خوشامدِ «سامانه‌»های ریزودرشت لاپوشانی می‌کنند که «چپ» مفهومِ گسترده‌یی است که از راست (چپِ مقاومتی) تا چپِ رادیکال (آنارشیست‌ها) را دربرمی‌گیرد؟ آخوندها استادانِ تهی‌کردنِ واژه‌ها از مفهومِ واقعی‌شان هستند، ما هم هستیم؟  بگذار بگویم که حس می‌کنم وزنِ هزاران کشته‌ و زخمی و نابودشده‌ی کشتارِ دی ماه ۴۰۴ روی عقربه‌های زمان ایستاده تا هم ستم‌دیدگی و لگدمال‌کردنِ کرامتِ انسانی را از سوی رژیمی فریاد بزند که جوهره‌ی همه‌ی سلسله‌ها و حکومت‌های این تاریخِ خونبار است، هم بانگمان زند که این چرخه‌ی شیطانی، این دوقطبی‌بازی، این مُرده‌ریگِ صدها ساله‌ی مرعوب‌شدگی‌ را باید به کناری نهاد. آن‌ چیزی که ما به‌نام «ایران» می‌شناختیم دهه‌هاست ویران شده است. این کوه را موشِ زمان در همدستی مای تنبل، سطحی، احساساتی و مستعدِ مرعوب‌شدن از درون بلعیده و یک تلنگر کافی‌ست که فروبریزد. ما همیشه در طول این تاریخِ کمابیش مدون تلاش کرده‌ایم به‌جای کنش‌های مستقل از گفتمان‌های مسلط به رویاهای بی‌پشتوانه پناه ببریم. ما هیچ‌وقت تا سرحد توانمان نجنگیده‌ایم. فراموش کرده‌ایم تا اندکی زندگی کنیم؛ اما حالا در جایی ایستاده‌ایم که چاره‌ای نداریم جز این‌که این تاریخ خونین و نقش خود را در آن فراموش نکنیم و پیوسته بازخوانی‌اش کنیم تا درک کنیم کجا بوده‌ایم، چه کرده‌ایم که اکنون این‌جا ایستاده‌ایم. مردمی که از تاریخ خود درس نمی‌گیرند، نه‌تنها جنایتکار را تحمل می‌کنند، که حتا خود قادر به ارتکاب جنایت هستند. آیا خواهیم توانست از این دایره‌ی شیطانی بیرون بیاییم یا باز هم فراموش

در همین زمینه:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی