
داستانِ «هوم» روایتی از اندوه و دلدادگیست، روایتی از با خاطرهها زیستن، در رازها و اسرار مگو زندگی کردن، از آدمها، رنجها و گمگشتگیها گسستن و به گیاه و زمین و خاک و سنگ و کوه پناه بردن. داستان «هوم»، با عطری از گیاه و رویش، با روایتی از هومیشت در یکی از نسکهای اوستا شروع میشود تا بار معنامند و رازآلودش را از همان ابتدا بازنمایی کرده باشد، با روایتی داستانوار از این گیاه اساطیری، روایتی که عصارهی همهی آن چیزیست که نویسنده میخواهد در لفافی از قصهپردازیهای ماتروشکاوار از آدمها، سوختهسیاه، ننهآقا، علیپلنگه، نسرینآبادانی، صدیقه خرکُش و بقیه بگوید در گفتمانی از نمادپردازی و داستان و واقعیتهای زیسته، تاریخ اجتماعی: «میستایم همهی هومها را، آنها را که رویاناند بر فراز کوهها، آنها را که رویاناند در درهها و در لب رودها، آن هومها که در بند و گنجهی زناناند، فرو میریزمت از ساغری سیمین به ساغری زرین. نمیریزمت زمین؛ چرا که تویی ارجمند و شکوهمند ای هوم!» و این ارجمند و شکوهمندِ برآمده از اوستا، تعبیر رساییست برای ردپای گیاهان شِبه هوم در داستان غمانگیز و عمیقی که نام هوم را بر تارک خودش دارد، گیاهانی فشرده در هاون، به امید و شعفی که یادآور مادرانگیست در قصهای که لیلا میرباقری قلمی کرده و نشر وزین مهری در لندن به چاپ و نشر سپرده است: «عمه آزاده عاشق مرباي خاص ننهآقا بود كه ننه با ريشه يا گياهي كه از توي بيابانها ميكند و ميآورد خانه درست ميكرد… يادم هست كه با چه جان كندني با خودش هن و هن ميكشاندشان تا خانه… يك بار بهش گفتم: «ننه تو كه گل و گياه به دستت مياد، چرا يه بوتهشو نميكاري تو باغچهت كه اينقد دربهدر تو بيابون دنبالش نگردي؟ خنديد و گفت: «ننه، هر گياهي قاعدهي خودشو داره، اينا با دست من و امثال من رام نميشن. خودروئن… از ای گیاها همه جا نیس و همه ناز و غمزهش به اینه که همیشه سرسبزه و پرخاصیت و عشوهگر؛ حتی زیر خروارِ برف».
و همه چیز با واگویههای راوی خطاب به یک سنگ سترگ فتاده در سهکنج اتاق شروع میشود، با نماهایی درهمتنیده از فقدان و تنهایی و مرگ و انزوا: «صفحهی گوشی موبایلم خاموش و روشن میشود. همکارم نوشته: «چرا درخواست استعفا کردی» نمیفهمد از زندگی استعفا دادهام.» و حالا رنگها ماندهاند و نقوش روی سنگها و کلی نقاشی که قهرمان اندوهگین قصه با مرور خاطراتش، با بازآفرینی آدمهای زندگیاش باید بکشد، و کلی قصه که باید بنویسد درحالیکه او و نزدیکانش نمیدانند که به راستی این نوشتن فرجام و تسلایی در خودش دارد یا نه: «همیشه میگوید نوشتن خاطرات و داستان دردی دوا نمیکند. دروغ میگوید و خودش هم خوب میفهمد.» و در این میان عاشقانههایی مگو، ناگفتههایی برخاسته از اندرون، نفیر میکشند و رازآلود اَلو میگیرند و بیش از همه عشق به زنی که تا نیمههای روایت، روسپی شادمان و شریفی را مینمایاند با مابهازهایی مشابه در ادبیات داستانی، معصومه شیرازی محمدعلی جمالزاده مثلا ؛ صدیقه خرکُش در قصهی میرباقری، با این اسم پر از خشونت خشمگیناش، یادآور زنانگی و زیبایی و مادرانگیِ توامان است وقتی که آغوشش برای کودکی غمگین، امیدِ قصهی هوم، تسلابخش و خواستنی میشود، آغوشی گرم و آرام که میان حس امن و امیدبخش مادرانه و حس اندوهگینی از اروتیک و دلدادگی، سراسیمهوار در نوسان است؛ این کشش برای یک کودک سرگشته از کجا میآید؟

میل به رهاشدن در آغوش یک مادر؟ یا تنیده شدن در جسم گرم و شورانگیز یک زن؟ نویسنده این دوگانگی را به روشنی در داستانش بازنمایی کرده است تا به این ترتیب شخصیت صدیقه را به خوبی پرداخته باشد: «شبهای محرم که میشد، همهی زنها جمع میشدند دور صدیقه. از لابهلای زنها با اینکه نیشگونم میگرفتند، خودم را به زور میرساندم به مامان که مینشست جفت صدیقه. کنارش مینشستم و خودم را میزدم به خواب… وقتی مامان شروع میکرد به آخ و اوخ کردن، یعنی پایش خواب رفته، صدیقه من را از روی پای مامان میکشید توی بغل خودش… صدیقه مثل مامان لاغرمردنی و استخوانی نبود. مثل مامان سینههایش پلاسیده و خشکشده نبود…حتما سینههای صدیقه پر شیر بود که آنقدر بزرگ بود. دلم میخواست جای بچهاش بودم یا شوهرش، ولی نه بچه داشت، نه شوهر، نه حتی بابا… پیش خودم گفته بودم وقتی شبهای محرم شد، اگر خدا گذاشت هفت تا شب توی بغل صدیقه بخوابم، حتما همهی هفت شب یواشکی به صدیقه میگویم بچهی آقامعلم را دعا کند.» و این جملهی واپسین اصلا هالهای از معصومیت به صدیقه میبخشد، زنی که دعایش مستجاب میشود، زنی که بدکاره است و وقتی به مراسم ماه محرم میآید، عجیب و حتی شفابخش خواهد بود و این همه، کوششِ ستایشبرانگیز نویسنده را در پرداختِ شخصیتی نشان میدهد که کلیشهای به نظر میرسد، نویسنده میخواهد و موفق میشود این کلیشه را بشکند و از زنی متعلق به همین کلیشهی ضعیفبودگی، گناهکاربودگی، تنهایی و انزوا و طردشدگی، زنی قوی و متفاوت از بقیهی زنها میسازد، جسورتر، سخنورتر، نمادی از آزادی، رهایی، تنهایی؛ زنی با بوی درخت کاج، کاج هم مثل سرو آیا نمادی از آزادی نیست؟ نمادی از خودبسندگی، همیشه سبز و سرپا بودن حتی در میان تندباد ناملایمات، بهتان و افترا که صدیقه زن خوبی نیست، با این حال صدیقه ایستاده است در میان همهی ناسزاها، رنجها، کنج عزلت گزیدنها، درست مثل گیاه هوم یا هر گیاه خودروی دیگر، همیشه سرسبز حتی زیر خروار برف. و نوستالژي، نوستالژي بخشي از روايت ليلا ميرباقريست تا در میان این همه راز و نمادپردازی، آدمهای قصه را نزدیک و ملموس و آشناتر ببینی، تلویزيون چهارده اينچ سياه و سفيد و سلطان و شبان، روزي روزگاري، اوشین؛ و یک بومینویسی جانبخشی هم لابلای رقص باله و خون و مرگ پیاپی جنینهایی نارسیده و تلی از خاطرات نمور گذشتهها به چشم میخورد تا شاید گرد شادی به حزنِ روایت پاشیده شود: «بوشهر برعکس همه جا، مغازههایش تا دم صبح باز بود و جل و پلاس تمام دستفروشها توی پیادهروها پهن بود. بوی سمبوسه و فلافل و ماهی یک آن از ذهن و بینیات دور نمیشد. جوانها کنار ساحل تا خود صبح نیانبان میزدند و میرقصیدند، دریا یک کله موج روی موج میانداخت و به خاطر همینها نمیشد از آنجا دل کند.»
و در این میان از شور و شكوه بصري روايت نیز نمیتوان گذشت، شور و شکوهی كه با نواهايي در پسزمينهاش چنان در هم ميآميزد كه تو گويي آنچه را كه ميخواني داري بر پردهي سينما مينگري: «ننه عصرها اغلب وقتي ميديد درس و مشقي ندارم، ميگفت برويم توي باغ و بيابان چرخي بزنيم. مينشست ترك دوچرخهي چيني كه بابا برايم خريده بود. از بين سنگلاخها به زحمت رد ميشديم. دو پايش را ميانداخت يك ور و محكم ميچسبيد به كمرم. هرم نفسش گوشم را قلقلك ميداد و حرفي نميزدم تا ازم فاصله نگيرد. تمام مدتي كه پشت سرم بود، شعر ميخواند. بعضي شعرهايش را بيش از بيست بار ميخواند و من فقط گوش ميدادم. بعد گوشهي سررسيدهايم مينوشتم: ز دست ديده و دل هر دو فرياد/ كه هرچه ديده بيند، دل كند ياد / بسازم خنجري نيشش ز فولاد / زنم بر ديده تا دل گردد آزاد… تا هوا بخواهد تاريك بشود، تا چشم كار ميكرد دورتادور بیابان را وجب به وجب میگشت؛ بلکه یک بقچه از همان گیاه جمع کند. بعد خورجین را پر از سنگهای ریز و درشت میکرد. میآوردشان خانه و با وسواس خاصی تک به تک میشست و میگذاشتشان توی صندوقچهی چوبیاش کنار بقیه.» گاهی هم البته این صبغهی بصری در روایت میرباقری سینمایی نیست بلکه یادآور هنرهای تجسمی، نقاشی و قالیبافیست: «شاهشرف نقاشیش خیلی خوب بود؛ یعنی فقط بلد بود گل بکشه. بیشتر دیوارای خونهشو پر کرده بود از گلای رنگارنگ؛ به خاطر همین برا بعضیا نقشهی قالی میکشید، اونم فقط گل.»
و این شور و شکوه نشسته بر طاقچهی روایتی که از آدمهای سرگشته و مستاصل و غمگین و جنگزده حرف میزند، در نهایت به یک پایانبندی درست میرسد، به پناه بردن به سنگ و کوه و دشت و درخت و گیاه، به پناه بردن به «هوم»: «دارم فکر میکنم خانهای که فردا میخواهم بخرم، مثل خانهی ننه سه اتاق دارد، بدون پله تا راحت بشود سنگم را جابهجا کنم. دارم فکر میکنم دورتادور درخت توت وسط باغچهاش را ریحان بکارم و نعنا. دارم فکر میکنم سنگ ننه را همان اول بگذارم توی باغچه، زیر سایهی درخت تا بتوانم کنارش بنشینم و مابقی سنگها را بچینم دورتادورش… حتما اسمی هم برایت انتخاب کردهام. دارم فکر میکنم هوم اسم بدی نیست».








