
حسین نوشآذر: «بدن زخمیِ تاریخ» – منظومۀ «دنیا زنی است به نام سهیلا» در گفتوگو و همراه با شعرخوانی محمد حیاتی
در شعر بلند «دنیا زنی است به نام سهیلا»، محمد حیاتی از چهرهٔ زنی به نام سهیلا، اسطورهای خلق میکند که همزمان نماد وطن زخمخورده،

در شعر بلند «دنیا زنی است به نام سهیلا»، محمد حیاتی از چهرهٔ زنی به نام سهیلا، اسطورهای خلق میکند که همزمان نماد وطن زخمخورده،

در این شعر، هستهی مرکزی «تناقض زیستی در وضعیت اضطراری» و «برساختی بودن مفاهیم در بحران» است. شاعر با تکرار و بازی با واژهی «پلاستیکی»، نشان میدهد که در دل جنگ و بمباران تنها ابزارها و نمادهای در دسترس، صوری و ساختگیاند: فیل پلاستیکی، برف تصنعی، حقهای پلاستیکی. با این حال، همین اشیاء و مفاهیم مصنوعی، تنها پناهگاه ممکن برای بقا، اعتراض، ابراز وجود و حتی ابراز عشق هستند.

این شعر روایتی اسطورهای-سیاسی از «سهیلا» به مثابه نماد «وطن دردمند» یا «خودِ زخمخوردهٔ تاریخ ایران» است؛ زنی که علیه خشونت ساختاری، جنگ، سرکوب و حافظهزدایی قیام میکند، اما همواره در چرخهٔ تکرارشوندهٔ شکنجه، سوگواری و فراموشی گرفتار است. این منظومه تلفیقی از اسطوره، تاریخ معاصر، ترومای جنسی، جنایت آیینی و ارجاعات ادبی جهانی است این ایده را پیش میکشد که در جامعهای که حقیقت دائماً سانسور و قربانیان به «استخوان و کفن» بدل میشوند، خودِ «گفتن» به زبان مادری نیز به شکنجهای تنانه بدل میگردد. با این حال، در همین میانه، گریزناپذیرترین چیز، بازگشت «سهیلا» و «گریهٔ تمامنشدنی» و مقاومت در همان فرم و تن و تکرار است.

اعدام یک سیستم است؛ سیستمی که هر بامداد پیش از اذان، با فتوای قاضیان شریعت و طناب دار، جانها را بر دار شرع آونگ میکند. حسن حسام در این اشعار، ماشین منظم مرگ را از زاویهای عاطفی برای ما قابل درک میکند: صدای مادران دلسوخته، فریاد پهلوانان بیگناه و زخم یک سرزمین زندانی. روایتی شاعرانه از خشونتی ساختاریافته که نه فقط جسمها، که روح یک ملت را هر روز به دار میکشد.

در شعر «در باران و مه»، علی صبوری با زبانی غنی و تصاویر سنگین، ایستگاه قطار شامگاهی پاییزی را به میدانی از انتظار، اندوه و خاطرههای زخمخورده تبدیل کرده است. شاعر در این اثر، میان باران و مه، سربازان بیمقصد، تابوتهای ناتمام و انسانهای تنها را فرامیخواند و با تأمل تلخی بر پایان جنگ و بیارزشی جان انسان، از گرانبهاترین متاع بشری — یعنی آزادی — سخن میگوید.

آمیختگیِ «تاریخِ خونینِ یک سرزمین» با «جغرافیایِ تنِ معشوق» به شعرِ «بازیِ رود»، عمقی چندلایه داده است. استعارهی اصلی – رود و تصویرِ شکسته- در تمامِ بندها جاری است و در پایان، با پیوندخوردنِ تمنایِ جمعیِ «آزادی» به صمیمیتِ یک «دوستت دارم»، به اوجِ عاطفی و زبانیِ خود میرسد.

ندا معمار کرمانی با زبانی بسیار تصویری و موسیقیایی، از تسلیم شخصی به مقاومت جمعی (یا حداقل ثبت جمعی درد) رسیده. شعرها همگی در لایهی شخصی ریشه دارند، اما با تصاویر جنگ، خاک، گور دستهجمعی و فصلهای بههمریخته، به لایهی اجتماعی و تاریخی هم گسترش پیدا میکنند.

«هادی ابراهیمی در مجموعهی «خوابهایم بریدهبریده نفس میکشند» جهانی میسازد که در آن انسان از مرکزیت میافتد؛ در آب، آینه، خاک، سنگ و مرگ پراکنده میشود. لیلی راعی، نویسنده و پژوهشگر مقیم ونکوور، در این یادداشت خوانشی از کتاب را پیش میگذارد: فرسایشی آرام، نه فاجعهای ناگهانی.»

این اشعار خشونت را نه با نمایش مستقیم، بلکه در تصویرهای استعاری و خاطرهوار بازنمایی می کنند. شاعر از تمرکز بر «نبرد» و «پیروزی» فاصله میگیرد و به «روان»، «حافظه» و «احساس» نزدیک میشود، و با بهره گیری از طنز سیاه و پارادوکس، تصویری از جنگ جاری را به دست می دهند که نه فقط شهرها، که «هویت»، «امید» و «حافظه» ما را نیز هدف گرفته است.

رضا باقری در این شعر تلاش است با تکیه بر ایستایی، سکوت و انتظار، تأثیر روانی جنگِ تحمیلیِ چندوجهی با آمریکا و اسرائتیل را بر مردم و سرزمین ایران ترسیم میکند.

در ایامی که بمبها زیرساختهای ایران را نشانه رفتهاند، آزاده طاهایی در این شعر، زخم را نه به عنوان «واقعه»، که به عنوان «وجود» روایت میکند. او در سفرِی شاعرانه، وطن را به یک بدن واحد تبدیل میکند که هر نقطهاش زخمی است، اما هر نقطهاش هم زیستنگاه ماست.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای کهن و ارجاع به شعر و ادب فارسی، نشان میدهد که چگونه خشونت و نفرت، از دلِ نفی گفتوگو و تهی شدن زبان از معنا و حافظه سر برمیآورند و انسان را از «بیان آدمیت» دور میکنند. در مقابل، «کلمه» و «حرف» که در این متن نماد تفکر نقادانه، تردید و خرد گفتوگویی هستند، به مثابه تنها راه برونرفت از سیطره شرّ ابتذالیافته و عددیشدن انسان معرفی میشوند.

نویسنده با بهرهگیری از آرای مرلو-پونتی، اسپینوزا و لویناس، نشان میدهد که چگونه هادی ابراهیمی با افزودن یک نقطه به «وطن» (وتن)، آن را از قلمرو مفهوم انتزاعی بیرون میکشد و به حوزۀ تجربۀ حسی-بدنی وارد میکند. در این خوانش، «وتن» نه یک سرزمین دور، که تنِ زخمیِ جمعی است؛ تنی که در مهاجرت درد میکشد، در جنگ میسوزد، و با این همه، در «تبسم ایستادگی» پنهان میشود.

حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر:

سپانلو زمان حال، زمان غمگین و پر از رنج را نفی میکند. پشت سر از شکوه و جلال خبری نیست، پس نگاهش به آینده است؛ آیندهای روشن و درخشان برای تهران و برای خاطرههای ساکنانش. او با مرور یکپارچگی ملی و عشق عمیق به سرزمین، تعهد خودش را به زادگاهش تهران و به کشورش ایران اعلام میکند. سپانلو به ما یادآوری میکند که روزهای آفتابی در راهاند و خاطرههای ما، لبخندهای شیرین، لحظههای آزاد… در بلوار میرداماد و خیابانهای این شهر جاودانه خواهند ماند. می شنوید:

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

علیباباچاهی، شاعر برجسته و نظریهپرداز شعر نو ایران که شعرش را به «طنز سیاه» جنوب و «واقعیت هنری» پیوند زده بود، در ۸۳ سالگی درگذشت. او که از پیشگامان جریان «شعر پسانیمایی» و «شعر در وضعیت دیگر» بود، در واپسین سالهای حیات با مجموعه «جهان متوجه شد» به یکی از مهمترین صداهای اعتراضی شعر ایران تبدیل شد؛ اما به تأکید خودش، «شعر اعتراض» را از «شعار» جدا میکرد و فریاد را در ساحت زیباییشناسی تعریف مینمود. باباچاهی پس از یک دوره بیماری، عصر دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ در یکی از بیمارستانهای کرج بر اثر ایست قلبی درگذشت.

این شعر، یک کالبدشکافی شاعرانه از خشونت سیستماتیک علیه زنان است که در آن شکنجه، از سطح فیزیکی به عمق زیستشناسی، روان و اسطورهی وجودیِ زنانه نفوذ کرده است. شعر از توصیف خشونت به سوی کشف منطق شاعرانهی مقاومت حرکت میکند و در پایان با عبور از این تاریکی، به تصویری از زایندگی میرسد.

مادران داغدار در دی خونین بازپسگیریِ آیینِ زندگی و شادی از چنگالِ آیینِ مرگِ تحمیلی را به ما آموختند. شاعر یادآوری میکند که آنها هرگز ستایشگرِ مرگ نبودهاند، بلکه حافظانِ حافظهٔ زندهٔ جشن و موسیقی و رقص در اعماق تاریخِ این سرزمین («هزارهی پیش از هزارهی تقویم گریهها») بودهاند. میشنوید با صدای شاعر:

نعمت میرزازاده، معروف به م. آزرم، شاعر برجسته معاصر ایرانی و یکی از چهرههای شاخص ادبیات اعتراضی ایران، در سن ۸۷ سالگی در پاریس درگذشت. این خبر را مونا میرزازاده، دختر او شامگاه یکشنبه اول فوریه ۲۰۲۶ (۱۲ بهمن ۱۴۰۴) در صفحه فیسبوک پدرش اعلام کرد.