وحید خیرآبادی: دامپ تراک

   انگار برداشته باشند یک تکه از شب را به زمین بدوزند. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود. جاهایی از سطح زمین با خطوطی برش خورده و انتهایش به دیواره‌ی بلندی چون کوه می‌رسید که روشن‌تر بود. رد لاستیک ماشین آلات غول‌پیکر مثل زیپ یک کاپشن چرم سیاه و چروک، نقش‌هایی را بر سطح زمین ترسیم می‌کرد.

   یک بیل مکانیکی آن دورتر عقب و جلو می‌رفت و بار کمپرسی‌های ده تن را پر می‌کرد. مرتضی از نردبان دامپ‌تراک بالا رفت. بیسیم به کمر پاهایش را استوار روی رج‌های نردبان می‌گذاشت. خیلی زود کار با آن را یاد گرفته و از شر حمالی پنجاه کیلو دینامیت روی پشتش خلاص شده بود. ذوق داشت که کمپرس هیدرولیکی دامپ تراک سیصد تن بار را یک‌جا خالی می‌کند. باری هم از پشت خودش برداشته شده بود. پشت و پهلوی پر خاطره. پنجاه کیلو دینامیت بر پشت و یک کیلومتر راه. دو نوبت بارگیری و تخلیه که رفت سرمهندس بیسیم زد. مرتضی جواب داد:

-وقت صبحونه‌ست؟

-بیا دفتر، صبحونه‌تم می‌دم…

   دوباره نردبان را پایین آمد. هوا گرم بود. تا دفتر کارگاه پیاده راه کم نبود. دید که یک جیپ از دور می‌آید.

-سوار شو

-ترفیع گرفتم؟ دیگه از این بالاتر چیه؟ هشت متر بالاتر از همه‌م

   توی دفتر، مهندس هیجان‌زده منتظرش بود. نصف یک ساندویچ سوسیس را تعارفش کرد.

-بشین بخور… هم‌زمان که دهنت می‌جنبه گوشاتم باز بذار

-وقتی غذا می‌خورم فقط صدای دهنم ر می‌شنفم

   مهندس یک صندلی که کمی ابرهایش بیرون زده بود را برایش عقب کشید: رییس جمهور می‌خواد بیاد.

   مرتضی نشست و یک گاز بزرگ از ساندویچش کند. با دهن پر در حالی که ملچ و ملوچ می‌کرد سری تکان داد: به چول پسر نداشته‌م… ذغال سنگ ندیده؟

   نور از پنجره افتاده بود توی دفتر نیمه تاریک با بلوکه‌های سیمانی که حتی یک روکش گچ نداشت. غبار توی خط‌های ضخیم نور پیدا بود. سرمهنددس داشت با بیسیم کسی را صدا می‌زد. برگشت رو به مرتضی:

-اولا که مودب باش… در ثانی… نگاه کن مرتضی جان… مرتضی دینامیت… واسه دیدن دامپ تراک میاد

-خب بیاد ببینه…

-از آسمون

   سه روز دیگر باید نمایش می‌داد. باید یک کمپرس معرکه می‌کرد. در جا. یک‌هو. محشر باید می‌کرد. گرد و خاک باید. عظمت اولین دامپ تراک وارد شده به کشور را نشان می‌داد. این غول بیابانی فلزی. باید هیولای سیصد تنی را با سیصد تن بار به رقص درمی‌آورد. برای خودشیرینی سرمهندس، شرکت، استاندار، فرماندار و بخشدار.

                                                     *****

   شهرک کارگران چندین کیلومتر دورتر از معدن چندین بلوک آپارتمانی قدیمی بود که اکثر ساکنان کارگران معدن ذغال سنگ و چندین کارخانه‌ در منطقه صنعتی بودند. ساختمان‌هایی با نمای آجر که سیاه و کثیف شده و دیگر زردی درخشان سفال معلوم نمی‌شد. چنذدن مکعب بزرگ که در فواصل مساوی چیده شده بودند با چند درخت بی برگ و بار در کنار جدول‌کشی سیمانی. سرویس معدن یک مینی‌بوس بنز قدیمی، کارگران را جلو ورودی شهرک پیاده می‌کرد و هر کدام به سمت خانه‌هایشان می‌رفتند. خانه‌ی مرتضی دورترین بلوک بود.

   در راه توی سرویس هم‌زمان به آمدن رییس جمهور، نمایش دامپ تراک وعادت نشدن زنش فکر می‌کرد. جلو ورودی بلوکشان که رسید ، مرد همسایه که کارگر یک کارخانه‌ی ظروف چینی بود، داشت با یک کابل پسرش را کتک می‌زد. پسر گریه می‌کرد و می‌گفت… غلط کردم بابا… گه خوردم بابا… و در خودش می‌پیچید. مرتضی برافروخته قدم تند کرد و جلو همسایه را گرفت. همسایه مرتضی را هلی داد: ولم کن تا کبودش کنم پدرسگ نره‌خرو… مرتضی اخمی کرد. نفس سنگینی کشید، دست به موهایش برد و بعد در تاریکی حفره‌ی ورودی بلوک فرو رفت…

   شلنگ بود که به پشت و پهلو و ران‌های مرتضی می‌خورد. پدر دیوانه‌وار می‌زد. توی حیاط مادر و خواهرها جیغ می‌کشیدند. هیچ کس زورش به آقا نمی‌رسید. هر که جلو می‌آمد پرت می‌شد گوشه‌ای از حیاط. مرتضی هیچ نمی‌گفت گریه هم نمی‌کرد. مادر گریه می‌کرد. خواهرها جیغ می‌زدند: بسه دیگه کشتیش… شلنگ بالا می‌رفت و بر ده سالگی فرود می‌آمد. جایی از بدن نبود که رد درد نباشد. یکی از خواهرها پابرهنه در شب زده بود بیرون. در شبی سیاه‌تر از ذغال، سیاهی و تاریکی را دویده بود تا خانه عمو که به زن عمو بگوید بیاید که مرتضی را پدر می‌زند برای دعوای بچگانه‌ی دو پسر عمو. زن عمو فقط پرسیده بود با چی می‌زند و وقتی خواهر گفته بود با شلنگ، آهی کشیده و گفته چیزیش نمی‌شه…

   مرتضی سینی چای را جلو کشید. قند را بین لبهایش گذاشت.

-عادت نشدی؟

-نه… امروز یه کم زور به دلم اومد…

   چای‌اش را هورتی کشید و به زمین نگاه کرد. روی ملافه‌ی سفید پتوی کنار فرشی دستی کشید و رد دستش را نگاه کرد. بعد زنش گفت:

-بیمه‌ت ر رد کردن برم آزمایش؟

-نه… بد مصبا…

   استکانش را محکم کوبید روی سینی. به سقف نگاه کرد. به نظرش سقف اتاق خیلی کوتاه آمد با آن نور زرد.

-آزاد برو…

-اضافه کارته دادن مگه؟

   پشت به شوهرش با موهایش ور می‌رفت و مرتضی به کفل‌هایش زل زده بود و بعد به ران‌هایش دقت کرد که انگار گوشتالوتر شده بودند. از لای پاهایش انعکاس نور لامپ را از آینه‌ای که روی زمین گذاشته شده بود، می‌دید:

-نه لاکردارا… اون قدری که دارم…

   توی رختخواب قبل خوابیدن، مرتضی یک طوری که انگار با خودش بلند بلند حرف بزند گفت: بچه‌داری سخته… فقط نون و آبش که نیست.

                                                        *****

   سرمهندس به مرتضی گفته بود شب قبل از نمایش و فیلم‌برداری از آن با هلی‌کوپتر،در کارگاه کنار نگهبان‌های شیفت شب بخوابد و به شهرک نرود. شام خوبی هم برایش ردیف کردند. کسی نمی‌دانست رییس جمهور آن بالا توی هلی‌کوپتر می‌نشیند برای تماشا یا فقظ می‌خواهند فیلمبرداری کنند و رییس مملکت از تلویزیون نگاه کند؟ اما مدیر عامل شرکت استخراج ذغال سنگ گفته بود که رییس جمهور از آن بالا نگاه می‌کند.

   صبح آفتاب نزده، بی‌اشتها به صبحانه رفت به محوطه کارگاه و با جیپ به معدن رفت. جلوی دامپ تراک کاماتسو ایستاد. امروز قرار بود زنش برود جواب آزمایش بارداری را بگیرد. به دور خیره شد. دو کوه پیدا بود. دیروز صبح قبل از آمدن به سر کار پسر همسایه را دیده بود که با هم‌کلاسی‌اش شوخ و شنگ با کتاب‌هایی که کش بسته بودند به مدرسه می‌روند. انگار نه انگار که شب قبلش آن قدر کتک خورده بود.

   دوری به گرد کاماتسوی زرد رنگ زد. نو و درخشان بود. مهندس بیسیم زد برای تست. مرتضی نردبان را بالا رفت و در کابین نشست. استارت زد و چند تا چراغ نشان و دکمه را چک کرد. داشتند به ساعت نمایش نزدیک می‌شدند.

-مرتضی جان بسم الله… روشن کن برو بارگیری… ماکزیمم… آماده باش هلی‌کوپتر توی راهه… چشما همه به توست…

   راه افتاد. زمین زیر چرخ‌های غول‌پیکر می‌لرزید و صدای خرد شدن و لغزیدن قلوه‌سنگ‌ها بر پهنه‌ی سیاه معدن صبح را می‌آلود. بیل مکانیکی غول‌آسای کاترپیلار پنجه‌اش را در دل سیاه زمین فرو می‌کرد و بالا می‌آورد و در بندربار دامپ‌تراک خالی می‌کرد. سرو صدای کار معدن بالا کشیده و نفس مهندس و مرتضی حبس بود. بوق اتمام بارگیری نواخته شد .

-مرتضی جان بیا وسط محوطه. هلی‌کوپتر نزدیکه… به ارتفاع مدنظر خودشون که رسیدن گوش به زنگ باش… فرمان کمپرس دادم بزن… غوغا کن.

   بعد از دقایقی انتظار از دور صدایی آمد. رسید بالاسر معدن. ارتفاعش را کم کرد. مرتضی سرش را جلو آورد و بالا را نگاه کرد. بالای سرش آبی بود و زیر پایش سیاه. دهنش خشک شده بود و در شکمش احساس سوزشی کرد. وقت موعود بود. صدای خش و پش بیسیم آمد: مرتضی جان حالاااا! … بزن بالا…

   چند ثانیه‌ای گذشت و مرتضی دست به چیزی نبرد. صدای هلی کوپتر می‌آمد و رج کارگران در دورتر مثل سکوی یک ورزشگاه منتظر دیدن گل بود.

-مرتضی؟ مرتضی؟ به گوشی؟

-به گوشم مهندس… ولی…

-ولی و اما و اگر نداریم…دستورو اجرا کن…

   لحظاتی در سکوت گذشت.

-چند ماهه بیمه‌مه رد نکردی… اضافه‌کار پیشکش…

-کمپرس کن بعدا حرف می‌زنیم…

-الآن قولشه بده…

-همه رو عنتر و منتر خودت کردی… گروکشی داشتیم؟… از هلی‌کوپتر دارن بیسیم می‌زنن، رببس جمهور منتظره…

-به چپ پسرم…

-این قضیه تموم بشه دوباره دینامیت بارت می‌کنم…

   سرمهندس قول شرف که داد مرتضی یک باره اهرم تخلیه را کشید. جک‌های هیدرولیک عمل کرد و بار بالا رفت. سیصد تن سیاهی به یک‌باره خالی شد. زمین لرزید و سر و صدا بلند شد. گرد و خاکی سیاه به هوا کشید. همه‌ی چشم‌ها به کاماتسو بود. انگار هیولایی نعره کشیده باشد. گرد و غبار آن قدر بالا رفت که هلی‌کوپتر مجبوربه ارتفاع گرفتن شد. و بعد از چند دقیقه قدر مگسی بود در آسمان.

به مرتضی گفتند تلفن داری از بیرون. به سمت دفتر که می‌رفت همه دمت‌گرم و ایولله ماشالله نثارش کردند. توی دفتر تلفن را برداشت و با آن طرف خط حرف زد. بعد گوشی را آرام گذاشت و تند از دفتر بیرون آمد و هر که سر راهش بود را کنار زد. وقتی بیرون آمد دیگر گرد و خاک نمایش فرو نشسته بود. به آن جفت کوه نگاه کرد که حالا خورشید از بین‌شان آمده بود بیرون.                                                                                                              

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی