فرهاد نیک‌آیین: « شعر در هیات فریاد، سوگ و حافظه» – نگاهی به «سروده‌های خیابانی» حسن حسام

خیابان به مثابه‌ی متن

«سروده‌های خیابانی» از حسن حسام، که در پاییز ۱۴۰۱ از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده، با آن طرح جلد شورانگیز غمبارش که پرتره‌ی جوانان کشته شده در خیابان‌های ایران معاصر است، از همان عنوانش تکلیف خواننده را روشن می‌کند: این‌جا با مجموعه‌ای روبه‌رو هستیم که شعر را از فضای خلوت و انتزاعی، از گفتمان شاعرانگی، به میدان تجربه‌ی جمعی، سیاست، سوگ و اعتراض می‌برد. عنوان کتاب با چنین دورنمایی نه فقط یک نام، بلکه یک موضع‌گیری اندیشگی و سیاسی‌ست؛ گویی شعر قرار نیست در برج عاج بماند، بلکه باید لفاف حریر را از تن به در کرده، بیلرسوت کارگری یا اورکت بپوشد و به دل جامعه‌ای زخمی و بغض‌آلود بیاید و در خیابان نفس بکشد، در ازدحام صداها راه باز کند و از دل زخم‌های اجتماعی زبان بسازد. فهرست کتاب نیز همین جهت‌گیری را تایید می‌کند؛ عنوان‌هایی مانند «من کافرم»، «جلاد خیرخواه»، «در قفس»، «ما مردمیم!»، «مرثیه برای محسن»، «انگشت در خون می‌زنی تو؟، «آسمان آبی‌ست دختران!»، «ای انقلاب…» و «مقتول لعنت‌آباد»، همه و همه، به خوبی نشان می‌دهند که این مجموعه، به جای حرکت در مدار تجربه‌های صرفا شخصی، به جای سرودن از گل‌های تازه رسته‌ی بهاران و صدای نغمه‌ی هزاران، در متن بحران‌های اجتماعی و سیاسی، در خونی که از گلوی یک معترض بیرون تراویده، در جسد به خون غلطیده‌ی محسن محمدپور و ندا آقاسلطان شکل گرفته است. از این رهگذر به ضرس قاطع باید گفت که شعر در این‌جا زبان واکنش است، واکنشی موزون و به حزن‌آکنده، در برابر ِ خشونت، سرکوب، مرگ، بی‌عدالتی و فراموشی.

آغاز با سوگ: ندا آقاسلطان و شعر «چشمان ماهی»

یکی از مهم‌ترین شعرهای این مجموعه، نخستین شعر است با عنوان «چشمان ماهی» بر تارک‌اش، که به تصریحِ شاعر، با یاد ندا آقاسلطان سروده شده است؛ به زبان رساتر برای ندا و در وصف لحظه‌ی باشکوه جان سپردن او بر کف خیابانی در امیرآباد تهران؛ همین یادکرد به تنهایی نشان می‌دهد که کتاب از سطح یک مجموعه شعر فردی، که شاعری آن را با یادآوری حرمان‌ها و تلخ‌کامی‌های خودش سروده است، فراتر می‌رود و قدم به قلمروی حافظه‌ی جمعی معاصر می‌نهد. ندا آقاسلطان، در حافظه‌ی اجتماعی ایران، فقط یک نام نیست، او به نماد یک لحظه‌ی تاریخی و یک زخم باز بدل شده است. حسن حسام با قرار دادن این یاد در ابتدای سروده، از همان نخست، سروده‌اش را در موقعیت سوگواری سیاسی قرار می‌دهد. در سطرهای آغازین این شعر، تصویرها کوتاه، فشرده و تکان‌دهنده‌اند: «ناگه نگاهش / ناباور اِستاد / چشمش به چشمِ / صیاد افتاد / موج است و بازو / طوفان و پارو/ گشته گلاویز / با مرگ خونریز / همچون بهاران / در چاه پاییز» این جمله‌های کوتاه، این کلمات کوبنده، از چنان ایجازی برخوردارند که به شعر ضرباهنگی خاص می‌دهد، تو گویی هم راوی و هم حماسه‌گو باشد، هم سوگوار و هم مطالبه‌گر. به روشنی پیداست که مثلا تقابل «چشم» و «صیاد» به سرعت مرز میان قربانی و عامل خشونت را می‌سازد و شعر را به سمت یک فریاد کنش‌مند تاریخ‌نگار می‌برد؛ در این میان، «ناگه»، «ناباور»، «اِستاد» و «افتاد» همه فعل‌ها و قیدهایی‌اند که لحظه‌ای از هراس و مکث را ثبت می‌کنند؛ لحظه‌ای که در آن مواجهه با جهان، کنش‌گری و اعتراض، ناخواسته و مرگ‌بار بوده است. در کنار این‌ها، واژگانی چون «موج»، «باوز»، «طوفان» و «پارو» لحن شعر را از یک روایت صرفا سوگوارانه به سمت مقاومت و کنش جمعی می‌برند. انگار شعر می‌خواهد بگوید که در دل مرگ هم هنوز حرکتی هست؛ هنوز بدن، جمع، دریا و خیزش وجود دارد و قربانی مبارز، با جان‌فشانی‌اش جان جهانی خواهد شد: «فواره زد خون / رخساره گلگون / جان و جهانش / جانِ جهان شد / خونش روان شد / هرجا / دوان شد / در کوی و صحرا / دشت و دمن‌ها / باغ و بیابان / روی خیابان / از این خیابان / تا آن خیابان / کویی به کویی / شهری به شهری / هرجا که عشقی / سر زد جوانه / و عاشقان را / از آن نشانه / می‌رفت خونِ / آهو وشِ ما»

زبان فشرده، عاطفه‌ی جمعی

آن‌چه از همین نمونه می‌توان فهمید، گرایش شاعر به زبانی فشرده، کوتاه و بی‌پیرایه است؛ زبانی که به جای توصیف‌های طولانی، روی تصویرهای نمادین و سطرهای کوبنده و در نتیجه پیامبرانه تکیه می‌کند. این انتخاب زبانی، برای شعری با مضمون اجتماعی و اعتراضی، انتخابی بسیار کارآمد، هوشمندانه و بجا‌ست. از این رو که چنین شعری بیش از آن‌که بخواهد به ظرافت‌های روایی و بازی‌های ادبی تکیه کند، می‌خواهد ضربه بزند، یادآوری کند و در ذهن بماند، می‌خواهد تاریخ‌نگار باشد.

در «سروده‌های خیابانی»، شعر به نظر می‌رسد بیش از هر چیز یک رسانه‌ی عاطفی – سیاسی باشد. یعنی از یک سو، درد را ثبت می‌کند و از سوی دیگر، آن را به زبان جمعی، به روایتی تاریخی تبدیل می‌کند. عناوین کتاب هم به روشنی نشان می‌دهند که شاعر پیوسته میان سوگ و اعتراض در رفت و آمد است: از «مرثیه برای محسن» تا «ما مردمیم!» و از «در قفس» تا «ای انقلاب…» و همین جابه‌جایی مداوم است که مجموعه را از تک‌صدایی نجات می‌دهد و به آن ریتمی چندلایه می‌بخشد.

یکی از لایه‌های زندگی‌بخش کتاب – که زهر سوگواره‌ها را هم می‌گیرد – در آن سروده‌هایی نهفته است که بارقه‌ای از امید بر جان خود تابانده‌اند: «دریا هوای توفان دارد/ می‌دانم / می‌دانم / می‌دانم / پس با شما دلیران/ بیدار مردمان / بر موجِ سرنوشت / می‌رانم / می‌رانم / می‌رانم…» و زیباتر و پرشورتر در آن شعر «آه عشق من!»: «رعنای سرخ‌جامه، / گلبانگِ انقلاب! / از راه می‌رسی؟ / تا کودکان کار / بی‌کار شوند، / پشت نیمکت‌های مدرسه بنشینند، / تا نفرین‌شدگان بلوچ / در سرزمین سوخته / نان و گل و بهار داشته باشند؟/ از راه می‌رسی، گل امید؟ / تا تیر پاسداران / در کوه‌های صعب، / کولبران را / هلاک نسازند؟ / …می‌آیی؟ با نان و کار و آزادی؟/ رفاه و آبادی؟ / … آنک منم / پیرانه‌سر / چون خاک خشک تشنه‌ی باران / بر آستانه‌ درگاه / منتظر!»

سوگ، اعتراض و حافظه‌ی زخمی

اما چنان‌چه اشاره شد، یکی از وجوه مهم این مجموعه، پیوند زدن سوگ فردی با حافظه‌ی جمعی‌ست؛ اوج تبلور این رویکرد را در شعر «مرثیه برای محسن» و اشاره به محسن محمدپور، نوجوان کشته‌شده در اعتراضات آبان 1398 خرمشهر، می‌توان بازیافت. وقتی یک شعر به نام یک قربانی مشخص گره می‌خورد، به روشنی باید گفت که دیگر صرفا یک متن ادبی نیست بلکه در این دگردیسی رسالت‌محور و انسانی، به سندی عاطفی و تاریخی تبدیل شده است. در چنین موقعیتی، شعر هم‌زمان هم یادبود است، هم شهادت و هم اعتراض. این نوع شعر، در سنت ادبیات معاصر، بر خاکستر رخدادهای تلخ شکل می‌گیرد و راوی رنج و سوگی‌ست که تاثیرات اجتماعی و تاریخی تکان‌دهنده‌ای داشته است اما تفاوتش با گزارش یا خبر در این است که می‌کوشد تجربه‌ی زیسته‌ی خشونت را به یک فرم هنری بدل کند. به زبان رساتر باید گفت که شعر در قالب چنین نگرشی، از حادثه عبور نمی‌کند، بلکه آن را در زبان رسوب می‌دهد: « از روزمرگی‌ات / گل من / رها شده‌ای؟! / هفده بهار بی‌بار / بر شانه‌های خسته کشیدی / و بیش از این نکشیدی!؟ / جانت به لب رسید وُ / رها شدی از خود / آواز روشنت اما / پیچان است / در آواز دوزخیان له‌شده / در آواز مردمان تهی‌دست / … در اوج چهچهه بودی که ناگهان / گلوله‌ی سربی / بر سینه‌ات نشست / و تو؛ / نرُسته / پژمردی! / … خون تو پرچم سرخ است / چون خون بی‌شمار جوانان / بر شانه‌های کارگران و ستمکشان / بر دوش مردمان / فردا که دور نیست / محسن جان / بخواب فرزندم.»

زنان، دختران و رویا در متن تاریکی

اما در میان عناوین خشن و اعتراض‌آلود کتاب، حضور عنوان‌هایی مانند «آسمان آبی‌ست دختران!» و «گفت‌وگو در میانه‌ی رویا» اهمیت ویژه‌ای دارد. این قبیل سروده‌ها درواقع نشانه‌هایی‌اند از این‌که مجموعه‌ی حاضر فقط در مرز خشم و مرثیه متوقف نمی‌ماند، بلکه برای امید، رویا، و حضور شاد و شکوهمندِ زنانه نیز جا باز می‌کند. «آسمان آبی‌ست دختران!» که شاعر آن را برای دختران دانش‌آموز و زنان مظلوم افغانستان سروده است، عنوانی‌ست که به تنهایی یک افق عاطفی تازه می‌گشاید؛ افقی که در آن، آزادی، روشنایی و امکان زیستن، هنوز و حتی در دل گفتمان‌های طالبانی قابل تصور است. درواقع شاعر رنج تاریخی انسان‌ها را در این شعر و شعرهای مشابه دیگر، از اعتراض و سوگ و دشنام، به سمت تاب‌آوری و امید رهنمون می‌شود: «رساتر از اذان شبکوران؛ / سرود زندگی جاری‌ست / میان رویا / و سیلاب طالبانی/ طالبان می‌سوزند / در آتشفشانی که شمایید دختران! / و شاعران، / ترانه می‌سازند / و پای‌کوبان / آواز فتح می‌خوانند./ … افق را بنگر! / آسمان آبی‌ست…»

 از این منظر و با خواندن این قبیل شعرها، «سروده‌های خیابانی» حسن حسام را می‌توان مجموعه‌ای دانست که می‌کوشد میان ویرانی و امکان، میان زخم و رویا، تعادل ناپایدار اما معناداری بسازد. این تعادل، شاید مهم‌ترین ویژگی کتاب باشد: شعرها در عین مواجهه با تلخی تاریخ، هنوز به امکان امیدواری نهفته در جان‌پناهِ کلمات وفادار مانده‌اند.

جمع‌بندی: شعر به مثابه‌ی حضور

و در نهایت باید گفت «سروده‌های خیابانی» حسن حسام، مجموعه‌ای‌ست که شعر را موقعیت و محملی برای حضور اجتماعی تعریف می‌کند. این حضور گاه در هیات مرثیه ظاهر می‌شود، گاه در شکل فریاد، گاه در قامت یادآوری و گاه در زبان مقاومت. شعرها شور دارند، حماسی‌اند، می‌تپند، امید و تکاپو به جان مخاطب می‌ریزند، گفتمان مشحون از افسردگی و حیرت و استیصال این روزها و سال‌هایمان را – که اغلب در تیره‌روزی گذشته است – بازنمایی می‌کنند و چنان آشنا و ابریشمین سروده شده‌اند که از پسِ خواندن بسیاری از آن‌ها، ایرانی سرگشته و رنجور این روزها با خودش به زمزمه بگوید: «جانا سخن از زبان ما می‌گویی…»

کتاب با همین خصیصه‌ها، و به مدد زبان پخته و شکوهمندی که دارد، با تقدیم شعری به ندا آقاسلطان، مرثیه‌ای برای محسن محمدپور، و هم‌چنین با تکیه بر عنوان‌هایی که مستقیما به مردم، انقلاب، قفس، خون و دختران اشاره دارند، خود را در متن تاریخ معاصر قرار می‌دهد، تاریخی که هنوز زنده، دردناک و ناتمام است و قدرت این مجموعه، بیش از هرچیز در همین قرار گرفتن میان سوگ و اعتراض است. شعرها نه به توصیف صرف رنج بسنده می‌کنند و نه در شعار فرو می‌غلتند؛ بلکه می‌کوشند از دل فشردگی، تصویر بسازند و از دل تصویر، حافظه. و شاید دقیقا به همین دلیل است که نام کتاب، «سروده‌های خیابانی»، از یک عنوان ساده فراتر می‌رود؛ خیابان در این‌جا فقط مکان نیست بلکه به روشنی عرصه‌ی بروز حقیقت است، از این رهگذر باید گفت شعری که از خیابان می‌آید، ناگزیر با زندگی، مرگ، هویت جمعی و تاریخِ مردمان سروکار دارد.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی