وحید ذاکری: خطبه‌ی نور

با انگشتِ کوچک، توی گوشش را خاراند. رو کرد به سرباز: «بله «حَسَنی»! چی شده؟» منتظر جوابش نماند: «چند بار بگویم ظهرها، پنکه را تندتر کن!»

«آخرین دورِ سرعتش است.»

«گُه تو این گرما!»

«جناب سروان… دیدمتان… آب… آب بِهِش دادید.»

سرمایی درونش پاشید و گرما را پوشاند. دندان سایید. همه جا را پاییده بود. دوربین حیاط را هم که خاموش کرده بود. اما حالا این سربازْصفرِ تازه‌وارد داشت به گایَش می‌داد. مگر برای ناهار نرفته بود آشپزخانه الدنگ! آن‌جا که پنجره ندارد! لابد برگشته دفتر و از پنجره او را دیده. چه کار داشته؟ مهم نبود دیگر. چه بگوید بهش؟ نگاهش رفت به جایی خالی روی دیوار: «تابلو کجاست حسنی؟»

«شیشه‌اش تَرَک داشت. گفتم عوضش کنم.» و اشاره گرفت به قابی خاک‌نشسته گوشه‌ی اتاق.

«این تقویم را هم عوض کن. قرن جدید آمده!»

«چشم!»

بهانه‌ای باید می‌جست. دوباره نگاهش سرید روی تابلو. تَرَک درست روی کلمه‌ي «انفجار» بود. درنگید. چطور است این؟ سرباز ساده‌ایست، اما باور نکند چه؟ خنده‌اش نمی‌گیرد؟ آن‌وقت وضع بیشتر ضایع می‌شود که! ولی چرا نکند؟ مگر آن‌‌دفعه باور نکرده بود جن‌ها یواشکی از تریاک‌های توقیفی می‌دزدند؟ آهسته گفت: «ببین… این بازداشتی عادی نیست… تواناهایی خاصی دارد… می‌خواهیم ته‌تویش را درآوریم… نمی‌شد بیشتر تشنه نگهش داشت… باید زنده بماند… گذاشتیمش بیرون، چون پُرنور است… متوجهی؟»

«بله!»

«نگاهش نکن خودش را زده به موش‌مُردگی. همین الان معلوم نیست برای چند نفر دارد اطلاعات می‌فرستد.» منتظر بود حسنی سوالی بپرسد؛ نپرسید: «مثل این‌که می‌تواند از راهِ نور حرف بزند…»

«از راه نور؟!» 

سروان از پنجره دوباره بازداشتی را نگاه کرد. پاها را چسبانده بود به میله و صورت را گذاشته بود روی کاسه‌ی زانوها. گاهی دست‌های زنجیرشده‌اش را دور میله بالا و پایین می‌بُرد. نرمِش می‌کرد؟ می‌توانست چیزی بگوید به سربازهایی که آوردندش؟ فرمانده‌‌ی جاکششان همراهشان بود. می‌گفت اغتشاش‌گر است. خودش هم بستش به میله. بازداشتی فقط می‌گفت تشنه است. صد‌پدر گفت: «چشم، حتمن.» بعد رفت و لیوان آبی آورد و گذاشت روی زمین. بازداشتی منتظر بود. لیوان، روبه‌رویش بود و دست‌هایش هم بسته. فرمانده گفت: «خب بخور!» بعد با دو سربازش هیرْهیرْ خندیدند. کس‌کش‌ها! به چی‌ می‌خندید!؟ آخرش سپردند بازداشتی همان‌طور آن‌جا باشد تا دستورات بعدی برسد.

حسنی را یادش نبود خندیده بود یا نه. انتظاری ازش نبود. آدم کم‌خنده‌‌ای بود کلن. یادش نمی‌آمد حتا لبخندی ازش دیده باشد. خودش اما ناگزیر بود با خنده‌ای همراهشان شود.

گلویش خشک و تلخ بود. خوابش هم می‌آمد. حسنی را نگریست که انگار هنوز منتظر بود. گفت: «بله، از راه نور!» نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد. اخم کرد: «حالا برو چای بیاور گلویمان باز شود.»

حسنی سر جنباند و بیرون رفت. سروان پشت میزش نشست و کاغذها را مرتب کرد. خمیازه‌ای کشید. از کجا آمده بود حسنی؟ یادش نبود. روستای دورافتاده‌ای بود. آدم بدی نمی‌زد. ساده بود و شاید حرف از زیر زبانش می‌کشیدند. توجهش رفت به سرعنوانِ بخش‌نامه‌ای که دستش بود: «حجاب مصونیت است.» اصلن تا حالا گذار زنی به این پاسگاه فکسنی افتاده؟ این‌جا مگر چی دارد جز چهارتا اتاق لهیده و گرمای سگ‌کُش!

حسنی استکان چای را بر میزش گذاشت: «بفرمایید.»

خواست لبخند بزند، اما لبخندش نمی‌آمد.

«جناب سروان، می‌بخشید… شما از نور می‌شنوید بازداشتی چی می‌گوید؟»

نگاه را بر حسنی تیزتر کرد: «نمی‌توانم برایت بگویم چی می‌گوید. دستور از بالا آمده. همینی را که هم می‌دانی محرمانه است. چون نگهبانش هستی، برایت گفتم. متوجهی؟»

«بله!»

جرعه‌ای چای نوشید. پنکه‌ی سقفی را نظری انداخت: «تو گرمت نیست؟»

«بله جناب سروان!»

استکان را سراند گوشه‌ی میز: «اَه… این چای هم که بیشتر گرمم می‌کند.»

«می‌بخشید… اما به یک چیز خنک فکر کنید… تحمل گرما راحت‌تر می‌شود.»

«کی گفته؟»

«بی‌بی خدابیامرزم.»

سروان خنده‌اش را خورد:‌ «حالا تو به چه چیز خنکی فکر می‌کنی؟»

«چشمه‌ی شیرین‌زاد، نزدیک ده‌مان. رفته‌اید؟»

«ببینم آن‌جا جن هم دارد؟»

«شما به جن اعتقاد دارید مگر؟!»

سروان درنگید. پلک‌ها را تنگ‌تر کرد: «می‌روم نمازخانه. کسی اگر زنگ زد، بگو رفته برای نماز و استراحت.»

«بله جناب سروان!»   

«قضیه‌ی آب دادن که پیش خودمان می‌ماند؟»

«بله جناب سروان!»

درْ نمازخانه به پشت دراز کشید. صدایی کوتاه از بلندگو پخش بود. انگار سخنرانی‌ای بود،‌ یا شاید هم خطبه‌ی نماز جمعه‌ای. از درخت زیتون پربرکتی می‌گفت. خواب‌آلود بود و نای برخاستن و خاموش کردن بلندگو را نداشت. زیرلب فحشی داد… تشنه گذاشتن تو این گرما؟!… و فحشی دیگر داد.     

بیدار که شد، دوسوی پیشانی‌اش را با انگشت میانی و شست فشرد. صدای خطبه هنوز پخش بود.

به دفتر بازگشت: «کسی زنگ نزد؟»

از پنجره، حیاط را تماشا کرد. موجک‌های خاکی و خواب‌زای گرما کمتر شده بودند در هوا. اما بازداشتی نبود! زنجیرِ بازشده، پای میله افتاده بود. مرخصش کرده‌اند؟ جایی دیگر منتقلش کرده‌اند؟ از حسنی بُراق پرسید: «کجاست؟»

«جناب سروان، خوب مراقبش بودم. بعدش دیدم من هم حرف‌هایش را می‌شنوم.»

«خب؟… چی می‌گفت؟»

«خیلی می‌بخشید جناب سروان، اما طبق بخش‌نامه، اجازه ندارم حرف‌‌هایش را بگویم.»

خواست بگوید کدام بخش‌نامه! گرفته‌ای ما را سربازِ صفر! نگفت. وضع بدتر می‌شد: «الان کجاست؟ بردندش؟»

«نه جناب سروان. نور آفتاب که کمتر می‌شد، دیدم ایستاد… خیلی سخت است باور کردنش… سَرَم را چند لحظه پایین انداختم. بالا که آوردم دیدم نیست… می‌تواند با کمک نور فرار کرده باشد؟»

«پرت و پلا تحویل من نده!» تند رفت سمت رایانه. داد زد: «دوربین حیاط چرا خاموش است؟!»

«مدتیست این‌طور شده… می‌بخشید… اما با نور می‌توانسته…؟»

«بس است حسنی! کس تفت نده! گزارش فرار بازداشتی را باید بفرستیم!»

«فرستاده‌ام…»

نگاهش کرد. حسنی لبخند زد.

نگارش نخست: تیر ۱۴۰۲، ونکوور

بازنویسی آخر: فروردین ۱۴۰۵، ونکوور

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی