
کلید را به در میاندازم. بوی وایتکس در فضا پیچیده است. آباژور را روبهروی حمام میگذارم. آهنگ ادیت پیاف در گوشم پخش میشود؛ همانجا که میخواند: «زندگی را صورتی میبینم.» به سمت راهروی حمام میروم. کتابها داخل لگنهایی پر از آب غوطه°ورند.
از راهروی ورودی تا حمام پر از لگنهای کوچک و بزرگ است. کتابها تا حدّامکان تکّهتکّه شدهاند.
لگنهایی که مامان هفده سال پیش همراهم کرده بود. و لگنهایی که رحمان خریده بود.
لگن قهوهای رنگ کنار چارچوب حمامست. شیرازۀ کتابها با دقّت پاره شدهست. نام نویسنده دیده نمیشود. بخشی از کتاب مچاله شده؛ قسمت مچاله را بیرون میکشم. نام نویسنده در لگن برق میزند: «رعنا شهبازی»
اسم مستعارم رعنا شهبازی است. چشمهای قهوهای خودم را به جای چشمهای سبز رعنا میگذارم. دوست دوران ابتداییام بود. همانوقتها گمش کرده بودم. چند بار اسمش را در گوگل جستجو کرده بودم؛ نویسنده نشده بود. اسمش را برای خودم انتخاب کردم.
کلید برق را میزنم و داخل حمام میشوم.
بزرگترین لگن بیشترین کتابها را درخودش جاداده. خم میشوم تا کتابی بردارم. سرم را که بالا میآورم. سنسور دوش روشن میشود. آب روی مقنعه و مانتوام میریزد. کیفم را از روی دوشم برمیدارم و روی در توالت فرنگی میگذارم.
دو طرف جلد کتابی از شیرازه جدا شده. پشت شیرازه رو به بالا ست. نوارهای سفید و قرمزش ریشریش از کتاب آویزاناند. کتاب را برمیدارم؛ شبیه مرغیست که از دو بال گرفته باشند.
دیده بودم رحمان مرغی را از دو بال نزدیک به گردن گرفته بود. فریادش هنوز در سرم مانده است.
شیر را میبندم و روی چهارپایۀ حمام مینشینم. شیرازۀ جدا شده را چند بار در هوا تکان میدهم. صدای مرغ در ذهنم میپیچد. تکّۀ دیگری را از لگن قرمز برمیدارم. نام داستان را میخوانم: «آباژور خیالباف»؛
روسری را برمیدارم. چند قطره آب روی دستم میچکد.
ششمین باری بود که رحمان کتابهای «رعنا شهبازی» را ضدعفونی میکرد. این اسمی بود که روی کارش گذاشته بود؛ مثل یک مراسم آیینی با شئونات کامل.
میگفت: «نوشتههای این زن حالم رو بد میکنه.»
میپرسیدم: «چرا؟»
بیشتر وقتها سکوت میکرد. گاهی فقط میگفت:
«همینطور.»
کلید آرام میچرخد و وارد میشود. آهنگ را قطع میکنم. هندزفری را درمیآورم.
چشمش که به آباژور میافتد میگوید: «پول اضافی گیرآوردی باز اینرو دادی تعمیر؟»
میپرسم: «باز یه کتاب دیگه؟»
-میدونی که برای نجات فرهنگ خمیرشون میکنم.
-نجات فرهنگ؟!
-فکر میکنی من نباشم جایزۀ نوبل میگیره؟
-نمیفهمم چرا خمیرشون میکنی؟
-دارم سلامت عمومی رو نجات میدم.
-مگه دکتری؟
کلیدهای گرفتار در حلقه را دور انگشتش میچرخاند.
تلویزیون را روشن میکند. آباژور را به برق میزند. پایش روی سیم میرود. همانقسمتی که با نوار چسب سفید علامت زدهام. آباژور لحظهای روشن و خاموش میشود. مثل چشمک زدن چراغ راهنمایی.
پشت چراغ چشمکزن آدم تکلیفش را نمیداند، برود یا بماند.
رحمان میگوید: «پولت رو از آب گرفتی؟» صدای تلویزیون را بلند میکند. صدای گویندۀ خبر در فضای خانه میپیچد.
سرم را برمیگردانم. نگاهمان برای لحظهای به هم میافتد.
چشمانش را از من میدزدد. هر وقت کاری کند که موافقش نباشم نمیتواند مستقیم به چشمانم نگاه کند. لبخندی بیصدا روی صورتش نقش میبندد.
اینطور وقتها از خندهاش حرصم میگیرد.
مجری میگوید: «یک قلاده شیر مادّه در باغ وحشی سه بچّه شیر به دنیا آورد.»
رحمان: «نمیخوای بیایی بیرون زن؟»
هر وقت اسم «زن» را با این لحن میآورد؛ خودم را به نشنیدن میزنم.
میپرسم: «چیزی گفتی؟»
اینطور وقتها پاسخی نمیدهد، نمیخواهد بُرد صدا، دور یا نزدیک بودنش را لو دهد. از پشت سرم صدای نفس کشیدنش را میشنوم. سرم را از روی کتابها برمیگردانم و نگاهی میاندازم. رحمان بغل دست آباژور نشسته و نگاهم میکند. عادت داشت یواشکی نگاهم کند.
زیرلب میگوید:
-آباژورم که روشن نمیشه؛ شب جمعهای!
میشنوم و میگویم:
-لِمِش رو بلد نیستی، این مدل آباژور پیدا نمیشه.
سیم سفید رنگش را از وسط بریدهام و یک کلید کوچک گذاشتهام و دورش را با نوار چسب سفید چسباندهام. هروقت بخواهم خودبهخود خاموش شود، کلید را خاموش میکنم. برای همین همیشه سمت چپ تختخواب میخوابم و لم آباژور دستم است.
تکّهای دیگر را از لگن لاجوردی بیرون میکشم. چند خطی از لگن بیرون زدهاند.
دستم را روی ورق کتاب میکشم. تا نوشتهها را بهتر بخوانم. آب از کتاب و موهایم میچکد. قسمتی از کتاب را کمی میچلّانم و میخوانم:
«مرد زیرپوشش را درمیآورد. پشت کمرش آنقدر مو دارد که به هم گوریده است. هر شب جمعه بعد از پانزده دقیقه چراغ آباژور خاموش میشود. مرد میپرسد: مگر در شهر کسی پیدا نمیشود درستش کند؟
شبهای جمعه فقط 15 دقیقه تحمل کافی بود تا تمکین انجام شود. کلید را از روی برچسب سفید میزنم وآباژور سر 15 دقیقه خاموش میشود.»
بقیّهاش ضدعفونی شده است. هر زنی در این شرایط با شخصیّت داستان همذات پنداری میکند.
مخاطب دلش میخواهد بقیّۀ داستان را بخواند. نویسنده بازی خودش را راه انداختهاست. و هر مخاطبی خواسته یا ناخواسته وارد بازیاش میشود.
نکند نسخهای نمانده باشد تا مخاطب بخواند و کتاب خوانندهای جز رحمان نداشته باشد.
به ناشر زنگ میزنم تا قبل از پخش نسخهای سفارش دهم. میگوید: «همین امروز صبح همۀ نسخههایش را خریدند.»
میگویم: «اسم خریدار.»
میگوید: «فکر کنم آقای رحمانِ…»
میگویم: «جدّی؟»
میپرسد: «قصد تجدید چاپ ندارید؟ ششمین باری است که همۀ کتابهای شما یکجا فروش میرود.»
کمی مکث میکنم و میگویم: «خبرتان میکنم.»
آباژور را هفده سال پیش با هم خریده بودیم. از دستفروشی جلوی دانشگاه علامۀ تهران، روی پلّههای توانیر. اولین خرید مشترکمان بود. گفته بودم: «آخه ما که اتاق خواب نداریم.»
رحمان دستم را گرفته و پابه پای او یک نفس تا بالای پلّهها دویده بودم گفته بود: «میشه گذاشت تو اتاق نشیمن.» آن بالا نفسم بند آمده بود.
میپرسد: «نکنه رعنا شهبازی رو میشناسی؟»
اگر چهرۀ فعلیاش را میدیدم نمیدانستم میشناسمش یانه؟
نمیدانم از کجا فهمیده؛ دو شب پیش هم قشقرق سرِ نوشتنم بود.
در سینما ی هنر و تجربه دیده بودم که عکس و زندگینامۀ کارگردان را همراه بوروشور به تماشاچی میدهند. ولی در مورد نویسندگی خیلی مطمئن نبودم.
گوشی موبایلم را از کیفم بیرون میآورم و نام داستان «آباژور خیالباف» را در گوگل جستجو میکنم.
هیچ عکسی از نویسندۀ کتاب بالا نمیآید. پس رحمان چطور فهمیده بود؟
قسمت دیگری از کتاب را میخوانم: «آینۀ محدّب حمام صورتم را بزرگتر از معمول نشان میدهد. دستی کنار لبم میکشم. کرمپودر پاک میشود. کبودی کنار لبم را نگاه میکنم. کبودیاش مثل بادنجانی بنفش بزرگتر از معمول دیده میشود.
دو شب پیش هم گفته بود: «دروغ نگو؛ خودت نوشتی.» وسیلی محکمی به سمت چپ صورتم زده بود. و من طبق معمول کتمان کرده بودم. قسمت کبود را با کرم پودر پوشانده بودم.
آینه را برمیگردانم تا سمت تختش روبهرویم قرار گیرد؛ دلم نمیخواهد کبودی را بزرگتر ببینم و بیشتر حرص بخورم.»
چشمم به آباژور کنار در میافتد. پارچۀ سبزش همرنگ چشمهای رعناست.
چشمهای رعنا سبز و موهایش بور بود. چشمهای من قهوهای و موهایم جوگندمیست.
بخشی دیگر را از لگن بیرون میکشم. نوشتههایی که در برابر ضدعفونی مقاومت کرده بودند را میخوانم:
مرد میگوید: «یعنی میشه فقط برای یه بار تو چادر کنار رودخونه …»
زن: «نمیتونم. راحت نیستم تو چادر.»
با شخصیّت اصلی داستان همذاتپنداری میکنم. شباهت حس مشترکمان را دوست دارم.
دنبال ادامۀ داستان میگردم. لگنها را زیر و رو میکنم. تکّۀ جدیدی پیدا میکنم.
«نور از لابلای میلههای فلزی سفید رنگ آباژور روی زمین افتاده است.
سایههایی یکی در میان تیره و روشن، مثل کلیدهای سیاه وسفید یک پیانو. مثل صدای آهنگ از نوازندهای که فقط تکّهای تکراری را مینوازد. زن پیراهن خواب همیشگی را تنش میکند. مثل وظیفۀ پختن قورمهسبزی برای شبهای جمعه.»
برگی دیگر را بیرون میکشم:
رحمان: «نمیخوای بیایی بیرون زن؟»
پاسخی نمیدهم.
دلم میخواهد زندگی را مثل ادیت پیاف صورتی ببینم. ولی صدای گویندۀ خبر را میشنوم. درحمام را میبندم. آهنگ ادیت پیاف را روی بلندگو میگذارم. آنجایی که میخواند: «عشقها با لرزشهاشون.»
تکّهای که نام نویسنده را دارد، برمیدارم. در شیشهای حمّام را روی ریل هلالی شکلش میبندم. آب و وایتکس از کتاب روی دستهایم میچکد. زیر دوش چمباتمه مینشینم. دستم را بالا میبرم و تکان میدهم، سنسور دوش روشن میشود. بخار فضای هلالی شکل را پر میکند. کتاب خیس را به سینهام میفشارم. فکر میکنم از حمام که بیرون بیایم به ناشر زنگ بزنم و کتاب را با نام خودم چاپ کنم.
نگارش: تهران، تابستان 1404
ویرایش آخر: دی 1404








