شهرنوش پارسی‌پور: در خود نشستن

یک موقعیت داستانی ویژه: پروانه، یک زن سرخورده با تابوت همسرش حبیب به ایران بازمی‌گردد. چه در انتظار اوست؟ 

داستان «در خود نشستن» یک داستان نمونه از شهرنوش پارسی‌پور است. نمونه است زیرا مضمون بسیاری از داستان‌های این نویسنده توانا را در این یک داستان می‌توان بازیافت. اسد سیف، پژوهشگر و منتقد ادبی در نقد این داستان می‌نویسد:

«در خود نشستن» در خود فرورفتن است، نشستن در خویشتنِ خویش، زانو به غم در آغوش گرفتن و به خویش نگریستن.»

شهرنوش پارسی‌پور از ۱۶ سالگی شروع به چاپ داستان‌هایش با نام مسنعار «شهرین» در نشریات کرد. «سگ و زمستان بلند» از منظر دختزی مرده روایت می‌شود که در اثر رویارویی با مشکلات مبارزی که از زندان آزاد شده و رفاه‌طلبی طبقه متوسط به آگاهی دردناکی می‌رسد.


«آویز‌های بلور» در فضایی رویایی عزلت و هویت‌باختگی ناشی از زندگی کارمندی در شهر بزرگ را بیان می‌کند.
«طوبی و معنای شب» و «زنان بدون مردان» از شناخته شده‌ترین آثار پارسی‌پور‌اند. در این دو اثر نویسنده تحول روحی زنان در تاریخ معاصر ایران را بیان می‌کند.
«عقل آبی»، «آداب صرف چای در حضور گرگ»، «خاطرات زندان»، «شیوا، یک داستان دانش»، «ماجراهای ساده و کوچک روح درخت» و «کمی بهار» را در سال‌های دراز تبعید و دوری از وطن پدید آورد. رمان «کمی بهار» به تازگی منتشر شده است.


بانگ

تابوت حبیب در قسمت بار هواپیما قرار داشت. پروانه اما سرتا پا سیاه پوشیده در قسمت مسافران نشسته بود و حالا داشت پنجمین ویسکی‏‌اش را می‏‌خورد. با این که با هواپیمای سوئیس ایر سفر می‏‌کرد اما روسری‏‌اش را از همان لحظه ورود به هواپیما روی دوشش انداخته بود. حالا اما فکر می‏‌کرد که آیا راهی از قسمت مسافران به انبار هواپیما وجود دارد یا نه. می‏‌خواست برود در کنار تابوت حبیب دراز بکشد. مست بود و مطمئن بود که راهی میانه‏‌ی قسمت مسافران و انبار هواپیما وجود دارد. چندبار دورخیز کرد تا برود و راه را پیدا کند. حبیب یخ‏زده در آن پایین‏‌ها بود. پروانه می‏‌خواست همانند او یخ بزند و با او به دوزخ یا بهشت برود.

دوباره یک ویسکی دیگر سفارش داد. میهماندار با تعجب به او نگاه کرد. اما او همانند همه‏‌‌ی میهماندارها مودب بود. شیشه‏‌ی کوچک ویسکی را مقابل او گذاشت با یک لیوان پر از یخ و پروانه ناگهان دید که اشک‏‌هایش سرازیر شده‏‌اند. از بچگی همیشه از گریه کردن نفرت داشت. همیشه وقتی وضعی پیش می‏‌آمد که گریه کند به زیر زمین خانه پناه می‏‌برد و اشک می‏‌ریخت. بعد صورتش را پاک می‏‌کرد و وارد قسمت اصلی خانه می‏‌شد. اما حالا در هواپیما نمی‏‌دانست چطور جلوی اشک‏‌هایش را بگیرد. آیا زندگی تمام شده بود؟ آیا با مرگ حبیب او هم می‏‌بایست می‏‌مرد؟ نمی‏‌دانست.

به یاد سال‏‌های انقلاب افتاد. در آن موقع او در سال سوم مدرسه‌‏ی مامایی درس می‏‌خواند. او هم همانند همه‌‏ی مردم به جنب و جوش افتاده بود. در آن موقع گروه‌‏های مختلف سیاسی فعالیت خود را آغاز کرده بودند. پروانه همانند بسیاری از جوانان نمی‌‏دانست به کدام گروه سیاسی تعلق دارد. تمام آنچه که آن‏ها می‏‌گفتند نو و تازه بود. عاقبت اما به یک گروه سیاسی جلب شد و پس رفت که نشریات آن‏ها را در مدرسه‏‌ای که درس می‏‌خواند پخش کند. او بدون آن که چیز زیادی از این نوع فعالیت‏‌ها بفهمد با این گروه همکاری می‏کرد. البته یک نکته مسلم بود که او با حجاب اجباری مخالف بود و می‌‏کوشید به گروه‌هایی نزدیک شود که مخالف حجاب بودند.

یک سال بعد از انقلاب دوره مدرسه را تمام کرد و در بیمارستانی استخدام شد. حالا به دستور سازمانی که شبه عضو آن بود دیگر نشریه پخش نمی‏‌کرد. آن‏ها او را برای کار مهم‏‌تری در نظر گرفته بودند. بعداً اما یکی از اعضای سازمانی که او در آن فعال بود به خانه‏‌اش آمد. این روزی بود که پدر و مادرش به مشهد رفته بودند. عضو سازمانی با انتقاد به اثاثیه خانه نگاه می‏‌کرد. مبل‏‌های خانه‏‌ی آن‏ها استیل بود و این به نظر رفیق سازمانی قابل انتقاد بود. بعد اما او از پروانه خواست تا اتاق او را ببیند. پروانه او را به اتاقش راهنمایی کرد و عضو با دیدن پوستر بزرگ شون کانری، هنرپیشه‏‌ی معروف سینما یکه خورد. پروانه شون کانری را دوست داشت، و این پوستر را با زحمت به‏ دست آورده بود. عضو سازمانی او به او تکلیف کرد که پوستر را پاره کند. پروانه مقاومت کرد و رفیق خود پوستر را از دیوار کند و پاره کرد.

پروانه بسیار جا خورده بود. به نظر او پوستر شون کانری با فعالیت سازمانی هیچ منافاتی نداشت. او شون کانری را دوست داشت و نمی‏ فهمید چرا باید پوستر را پاره کرد.

چنین بود که از ادامه‏ ی فعالیت با این سازمان منصرف شد. اما باز انقلاب بود و وسوسه‏‌ی فعالیت سیاسی. حالا دیگر پروانه نمی‏دانست با چه گروهی باید فعالیت کند. فقط آن را می‏‌دانست که باید کاری کرد. به‏ طور مرتب نشریه‏‌ی سازمان‏ های مختلف را می‏‌خواند. گاهی اوقات اعضای سازمانی که او قبلاً به آن‏ها متصل بود به دیدارش می‏‌آمدند. اما پروانه خاطره‏‌ی پوستر شون کانری را حفظ کرده بود. آن‏ها او را به‏ عنوان “بورژوا” مسخره می‏‌کردند. پروانه احساس حقارت می‏‌کرد. دچار این احساس بود که نقصی در او وجود دارد. اما عاقبت مرحله‏‌ای از راه رسید که حکومت اعضای سازمان‏ های مختلف سیاسی را دستگیر می‏‌کرد. و بدین ترتیب بود که یک روز پاسدارها به بیمارستان آمدند و او را دستگیر کردند.

پروانه متحیر شده بود. او مدت‌ها بود که با این سازمان قطع رابطه کرده بود و همین را هم به بازجو گفت. اما در مرحله‌ی بعدی متوجه شد بعضی ‌ها که دستگیر شده بودند نام او را هم به ‏عنوان عضو به دادستانی داده ‏اند.

اکنون دوران محکومیت او شروع شده بود. دادستانی پس از بازجویی‏‌های بسیار به او سه سال زندان معلق داده بود. او باید آنقدر می‏‌ماند تا روشن شود آیا فعال بوده است یا نه، و از همین مرحله برزخ ترسناک زندگی پروانه شروع شد. او روزی را به‏ خاطر می ‏آورد که زندانیان چپ‏گرا ناگهان تصمیم گرفتند نماز بخوانند. پروانه از نوع آدم‏‌هایی بود که به‏ خدا اعتقاد دارند. اما او هرگز در زندگیش نماز نخوانده بود و حالا نمی‌دانست چرا باید نماز بخواند. او چند روزی در برابر این واکنش زندانیان چپ‏گرا مقاومت کرد. اما رفیق با او صحبت کرد و به او حالی کرد که بهتر است این کار انجام شود چون اوضاع روز به روز بدتر می‏‌شود. از این رو پروانه هم تصمیم گرفت نماز بخواند. اما تصمیم گرفت به معنای واقعی نماز بخواند و با این روش کسانی که ادای نماز خواندن را درمی‏‌آوردند فرق داشت. او با خلوص نیت نماز می‏‌خواند. دوستان برایش تعریف می‏‌کردند که چگونه به جای نماز خواندن شعر حافظ می‏‌خوانند و یا لب‏ هاشان را بیهوده تکان می‏‌دهند. غریزه به پروانه می‏‌گفت که این مبارزه‏‌ی غلطی است. مسئله این بود که همین که برای نماز الکی خم می‏‌شدی اولیای زندان تو را خم‏‌تر می‏‌کردند. پس پروانه نماز خواند اما در بازی‏‌های زندانیان که هر روز بیش‏تر نمازهای الکی می‏‌خواندند وارد نشد. در نتیجه نامش به‏ طور دائم به‏ عنوان شخصی که ایمان کامل ندارد به دفتر زندان فرستاده می‏‌شد.

پس پروانه به‏ جای سه سال پنج سال در زندان ماند. او فقط به‏ طور ساده نماز می‏ خواند و روزه هم نمی ‏گرفت. چون قدرت اين کار را نداشت. عاقبت پس از پنج سال او را آزاد کردند. و پروانه از زندان بيرون آمد. آنچه که در اين پنج سال او را رنج می ‏داد کمبودهای عاطفی بود. او به شدت خود را نيازمند مردی می ‏ديد، گهگاه در مرحله ‏ای قرار می ‏گرفت که نمی‏ توانست کمبودهای عاطفی خود را کنترل کند. نيازمند ازدواج بود. در سنی بود که بايد همانند يک انسان طبيعی ازدواج کند. زندان به او آموخته بود که تشکيل خانواده زيباترين کاری است که يک انسان می‏ تواند انجام دهد. اين‏طور بود که هنگامی که از زندان خارج شد، پس از آن که دو سه ماهی در خانه استراحت کرد دوباره در بيمارستانی کار گرفت و دائم دل‏مشغول اين مسئله بود که چگونه می‏ تواند مردی را به ‏عنوان شوهر پيدا کند. مردانی که در بيمارستان کار می ‏کردند همه از او فاصله می ‏گرفتند. همه ‏ی آن‏ها می‏دانستند که او پنج سال در زندان بوده و اکنون هم هر ماهه موظف است خود را به کميته معرفی کند. آن‏ها می ‏ترسيدند و از او پرهيز می ‏کردند. مردی ديگر دور پروانه نبود. او از صبح زود تا دير وقت شب در بيمارستان کار می‏ کرد. وضعی پيش آمده بود که پروانه احساس می‏ کرد در يکی از همين روزها ناگهان همانند شمعی که تا به آخر سوخته باشد در خود فرو خواهد ريخت.

برای خودش هم روشن نبود که از چه زمانی به خودارضايی روی آورد. او نيازمند پيدا کردن راهی بود که بر تمايلات خود غلبه کند. مردان بيمارستان از او فاصله می ‏گرفتند و خود او نيز بسيار جدی و تا حدی خشن بود. حالا در کمبود روابط عاطفی خودارضايی می ‏کرد و هر بار که اين کار را می ‏کرد بيش‏تر از خود متنفر می ‏شد. در هنگام خودارضايی افکار نامناسبی به مغزش خطور می‏ کرد. او خود را مجبور می ‏ديد که صحنه‏ های عاشقانه ‏ای را در مغزش مجسم کند و اين صحنه ‏ها از نوع ناباب بودند. بعد يک روز در آينه به خودش نگاه کرد دچار اين توهم شد که از چهره ‏ی او پيداست که خودارضايی می‏ کند. آن روز در بيمارستان هر کس به او می ‏نگريست اين احساس در او پيدا شد که او می‏ داند که پروانه خودارضايی می‏کند. کم‏ کم دامنه ‏ی اين فکر وسعت گرفت. هنگامی که به مغازه ‏های مختلف می‏ رفت تا خريد کند بر اين باور بود که آن‏ها می ‏دانند که او خودارضايی می‏ کند. داشت ديوانه می ‏شد و کارش به‏ جايی رسيد که از بيمارستان استعفا داد و خانه ‏نشين شد. حالا در خانه راه می ‏رفت و می ‏انديشيد همه می ‏دانند که او خودارضايی می‏ کند. مادرش متوجه حال پريشان او شده بود. می ‏کوشيد به دختر مدد برساند. اما نمی ‏دانست از چه دری وارد شود. مشکل دختر را نمی‏ شناخت. تنها اين را می ‏دانست که پروانه احساس می‏ کند نانجيب است. مادر در اين توهم بود که دختر با مردی رابطه داشته است. به او گفت:

– آيا جز اين است که می ‏گويند تو نانجيب هستی؟ خب عيبی ندارد. تو يک پا دکتر هستی و به هيچ‏کس نياز نداری.

پروانه اما در افکار پريشان فرو رفته بود و عاقبت، پس از آن‏که برای آخرين نوبت به کميته رفت در بيمارستان بستری شد.

دو ماهی در بيمارستان بود. عادت ماهانه او قطع شده بود. او داشت در جوانی پير می ‏شد. و در همين هنگام بود که ناگهان تصميم به مهاجرت گرفت. ديگر قادر نبود جو مسموم زندگی در ايران را تحمل کند و درست در همان هنگام که تصميم به مهاجرت گرفت از شر اين وسوسه که همه می‏ دانند او خودارضايی می‏ کند راحت شد.

شش ماهی طول کشيد تا ويزای کار در امريکا را به ‏دست آورد. حالا بايد پدر و مادر پير خود را پشت سر می ‏گذاشت. آن‏ها به ‏شدت پريشان احوال بودند. اما متوجه بودند که دختر قدرت ادامه‏ ی زندگی در ايران را ندارد.

پروانه يکسر به کاليفرنيا رفت. خبر داشت که بخش اعظم ايرانيان در اين منطقه به ‏سر می ‏برند. در فاصله ‏ی زمانی کوتاه موفق شد کاری در بيمارستانی به‏ دست آورد و مدتی نگذشته بود که عادت ماهانه او نيز به روال طبيعی درآمد. حالا او ديگر خودارضايی نمی‏ کرد، گويی با عوض کردن محيط همه چيز تغيير کرده است. اما تنها بود و تنهايی البته در امريکا يک امر طبيعی است. اتومبيلی خريده بود و کم ‏کم با محيط خو می‏ گرفت. در اين احوال بود که با نسترن آشنا شد. نسترن چند سال زودتر از او به امريکا آمده بود. او تصميم گرفته بود که يک شوهر پولدار امريکايی کند. به پروانه پيشنهاد کرد تا يک روز يکشنبه به‏ همراه او به کافه ‏ای بيايد که پاتوق پولدارهای امريکايی بود. اين برای پروانه هم فال بود و هم تماشا. کافه بسيار لوکس بود. نسترن قهوه و شيرينی سفارش داد. و آن‏ها با طمأنينه خوردند و به اطراف نگاه کردند و پروانه در هنگام پرداخت صورتحساب با وحشت متوجه شد که بايد چهل و پنج دلار برای يک برش شيرينی و دو فنجان قهوه پرداخت. نسترن البته موفق شد عاقبت يک شوهر امريکايی پولدار پيدا کند و رابطه‏ ی او با پروانه قطع شد.

زندگی پروانه ميان کار و خانه تقسيم شده بود. او کتاب هم می‏ خواند تا بتواند به زبان انگليسی مسلط شود. اما همه چيز ناگهان با آمدن حبيب به‏ عنوان جراح مغز به بيمارستان برهم ريخت.

نخستين ‏بار که پروانه حبيب را ديد قلبش فروريخت. مرد متين، آرام و جذاب بود. هنگامی که متوجه شد پروانه ايرانی است لبخند شادی زد و با او دست داد. بسيار اظهار خوشوقتی کرد که يک ايرانی ديگر هم در اين بيمارستان است. بعد زمانی پيش آمد که آن‏ها ناهار کنار هم نشستند و از هر دری سخن گفتند. حبيب برای او گفت که يک زن امريکايی داشته که از او دو بچه دارد. اما حالا دو سالی می‏ شد که آن‏ها از يکديگر جدا شده بودند.

بعد حبيب او را به يک شام دعوت کرد. پروانه با شوق و شعف لباس پوشيد. لباسش دکولته بود. اما بعد لباس را عوض کرد و يک لباس ساده پوشيد. حالا در انتظار حبيب در اتاق راه می‏رفت و به اين فکر می‏کرد که ميان آن‏ها چه خواهد گذشت.

ساعت هفت‏ ونيم حبيب رسيد. آن‏ها سوار ماشين حبيب شدند و به رستوران بسيار زيبايی در کنار خليج رفتند. حبيب از هر دری سخن می ‏گفت. بعد ناگهان ساکت شد. دست در حيب کرد و بسته ‏ای بيرون آورد و آن را به پروانه داد. پروانه بسته را باز کرد. يک حلقه انگشتری و در کنار آن يک انگشتر فيروزه قرار داشت.

حبيب گفت:

– من رک هستم و بی ‏شيله پيله.

اگر دوست داری با من ازدواج کنی همين الان آن‏ها را به انگشتت کن.

پروانه سرخ شده بود. به‏ هيچ‏وجه انتظار اين هدايا را نداشت. دچار اضطراب بود. سکوت کرده بود. حبيب گفت:

– خوشت نيامد؟ شايد منتظر مرد بهتری هستی.

پروانه گفت:

– نه. اين‏طور نيست. اما مسايلی وجود دارد.

وحالا حبيب بود که می ‏کوشيد بفهمد مسايل چيست. و عاقبت پروانه با لکنت زبان برای او تعريف کرد که در زندگی گذشته ‏اش چندبار خودارضايی کرده است. حبيب ناگهان به قهقهه خنديد و پروانه رنجيده ‏خاطر شد. حبيب معذرت خواست و بعد گفت:

– پروانه، من روانشناس نيستم. اما در جايی خواندم که صددرصد مردان و نود درصد زنان حداقل يک‏بار در زندگی‏شان خودارضايی کرده ‏اند. اين مسئله کوچک‏ترين اهميتی ندارد. تو حتی اگر با مردی يا مردانی در گذشته رابطه می ‏داشتی برای من اهميتی نداشت. من تو را برای آينده می‏ خواهم.

و آن‏ها طی مراسم ساده ‏ای ازدواج کردند. و پروانه ناگهان دريافت که بيش‏تر از آنچه که بتوان حبيب را دوست دارد. مرد در کارش يک نابغه بود و همه‏ ی کارکنان بيمارستان به او احترام می ‏گذاشتند. خوش‏ خلق و خوش‏رو بود. به پروانه گفته بود که او هم بايد برايش دو بچه بياورد و بعد از آن ديگر کار نکند و در خانه بنشيند و بانوی کاخ کوچک او باشد. پروانه دلهره داشت که چرا باردار نمی ‏شود. حالا عادت ماهانه ‏اش ميزان بود اما می ‏ترسيد از بابت آن زمانی که از ترس خودارضايی عادت ماهانه ‏اش قطع شده بود صدمه ‏ای به او وارد آمده باشد.

حادثه ساده رخ داد. آن‏ها در بزرگ‏راهی بودند. حبيب پشت فرمان بود. بعد آمد خط عوض کند که ماشين پشت سری که يک تريلی بود محکم به او زد و درِ طرف راننده را داغون کرد.

فرمان از دست حبيب خارج شد و ماشين چندبار به ‏دور خودش چرخيد و سر حبيب روی فرمان افتاد. تا ماموران برسند و او را به بيمارستان برسانند مدتی طول کشيد. پروانه مضطرب پشت اتاق سی ‏سی ‏يو راه می ‏رفت. بعد پرستار گفت که اگر او بخواهد می‏ تواند حبيب را ببيند و توصيه کرد که زياد حرف نزند. پروانه کنار حبيب آمد و آرام او را صدا کرد. حبيب چشمانش را باز کرد. گفت:

– فکر نمی ‏کنم بتوانم در بروم. من آرزو دارم کنار پدرم در ايران دفن شوم. پيش از آن‏که از ايران بيايم يک قبر کنار او خريده ‏ام در امام‏زاده عبدالله است. لطفاً مرا به آنجا ببر.

پروانه گفت:

– حبيب استدعا می‏ کنم چرند نگو. تو سالم هستی و سالم می ‏مانی.

حبيب لبخند تلخی زد و گفت:

– آنقدر از علم پزشکی سرم می ‏شود که بدانم ديگر دير است.

در همين موقع پرستار آمد و پروانه را از اتاق بيرون کرد.

روز بعد جسد حبيب در سردخانه بود. پروانه همانند آدم ‏های مکانيکی کار می ‏کرد. با وکيل ايرانی حبيب صحبت کرد و کارها انجام شد. جسد به مدت يک هفته در سردخانه ماند تا مقدمات کار و پرواز فراهم شود. بعد جسد را در برابر پروانه در تابوت گذاشتند و راهی فرودگاه شدند.

حالا ششمين گيلاس ويسکی تمام شده بود. پروانه عادت به مشروب خوردن نداشت. سرش به ‏شدت گيج می‏ رفت. از جای برخاست و تلوتلوخوران در راهروی باريک ميان صندلی ‏ها به ‏راه افتاد. سرش پايين بود و پی جايی می‏ گشت که به انبار هواپيما راه داشته باشد. به صورت خيلی جدی می‏ خواست برود کنار حبيب بخوابد. می ‏خواست در تابوت را باز کند و يک بار ديگر او را نگاه کند. تمام طول هواپيما را پيمود بعد ناگهان ميهماندار بازوی او را گرفت و او را به‏ طرف صندليش برد. پروانه همانند بره ‏ای رام به‏ همراه او آمد و روی صندلی نشست. سرش را به پشتی تکيه داد. و ناگهان به خواب تلخ و آشفته ‏ای فرو رفت. در خواب می‏ ديد که در اتاق سی ‏سی ‏يو است. حبيب يک کودک بود که در رختخواب خوابيده بود. پروانه او را بغل کرد و از اتاق بيرون آمد. اما پرستار بخش دنبالش بود و می‏ خواست کودک را از او بگيرد. پروانه دويد و خودش را به بيرون بيمارستان رسانيد و در يک تاکسی سوار شد. راننده سر نداشت. پروانه وحشت ‏زده از خواب بيدار شد. غرق عرق بود. خلبان اعلام کرد که وارد حريم هوايی ايران شده است. حالا دو ساعتی طول می ‏کشيد تا به تهران برسند.

تهران. بستگان پروانه و حبيب در فرودگاه بودند. پروانه ساعات خسته کننده‏ ای را در قسمت گمرک گذرانيد. با آن که باری با خود نداشت و روشن بود که همراه با يک جسد است اما بسيار معطل شد. تشريفاتی بايد انجام می ‏شد. او به ‏شدت خسته شده بود با تمام وجودش آرزو می‏ کرد در رختخوابی بخوابد و ديگر برنخيزد. زنی که متصدی بازرسی زنان مسافر بود از او ايراد گرفت که چرا دامنش تا روی مچ پا نيست. پروانه گفت که دسترسی به لباس بهتری نداشته است و سفر ناگهانی رخ داده، بعد نوبت سلام و احوالپرسی با اقوام بود. همه غمگين بودند. افراد خانواده ‏ی حبيب گريه می‏ کردند. پروانه بهت ‏زده بود. احساس ضعف شديدی می‏ کرد.

عاقبت جسد را به آمبولانس يک بیمارستان که از قبل پيش ‏بينی شده بود منتقل کردند. روز بعد قرار بود از مقابل همين بيمارستان مراسم تشييع جنازه انجام شود. افراد خانواده‏ ی حبيب به خانه ‏ی پدر و مادر پروانه آمدند. آن‏ها می ‏خواستند مهربان باشند. پروانه در حالی که به ‏راستی قادر نبود حرف بزند ماجرای تصادف را تعريف کرد. اما چشم ‏های او خشک شده بود. يخ‏زده بود. همه ‏اش به مراسم خسته‏ کننده روز بعد فکر می ‏کرد. همچنان در فکر بود که برود در کنار حبيب بخوابد.

روز بعد ساعت هشت همه در برابر بيمارستان بودند. دو اتوبوس کرايه کرده بودند. پروانه ترجيح داد در آمبولانس در کنار حبيب بنشيند. کسی با او مخالفتی نکرد. آن‏ها به همين ترتيب به گورستان بهشت زهرا رفتند تا جسد را بشويند. اين مراسم مدتی طول کشيد بعد به گورستان امام‏زاده عبدالله رفتند. گور را قبلاً کنده بودند. جسد را با تابوت به کنار گور حمل کردند. زن‏ ها کناره گرفتند و مردها به نماز ايستادند. حالا ديگر موقعی بود که جسد را در خاک بگذارند. پروانه به کناره گور نزديک شد. به ‏راستی تصميم جنون ‏آوری گرفته بود که خود را با حبيب دفن کند اما می ‏دانست که اطرافيان نخواهند گذاشت.

برای آخرين‏بار به حبيب نگاه کرد بعد گورکن‏ها خاک ريختند و گور پر شد.

بايد ناهار را در خانه مادر حبيب می ‏خوردند. به آنجا رفتند… و آنگاه سلسله ‏ای از ناهارها و شام‏ ها شروع شد. در ميانه اين چرخه بود که پروانه چندباری فرصت کرد تنها به خيابان برود. شهر در نظرش کوچک می‏ آمد. چندين و چندبار از طرف برادران و خواهران دينی به او تذکر داده شد که حجابش درست نيست. او داشت فکر می‏ کرد که در کنار حبيب در ايران بماند و ديگر برنگردد. اما هرچه می ‏انديشيد می‏ديد با اين حرکات آبش به يک جو نمی ‏رود. تصميم نهايی را يک هفته پس از چهلم حبيب گرفت، ناگهان به سرش زده بود که به گورستان برود و با حبيب خلوت کند. از آنجايی که راه را به ‏درستی نمی ‏شناخت به عباس برادر حبيب که جوان سی ساله ‏ای بود تلفن کرد. عباس پيشنهاد کرد با او بيايد چون ماشين داشت. او جوان خوبی بود و شباهت زيادی به حبيب داشت. پروانه پس رفت. آن‏ها به گورستان رفتند. عباس او را با گور حبيب تنها گذاشت و به گشت در گورستان پرداخت و دو ساعت بعد بازگشت. پروانه از او متشکر بود. با هم به ‏راه افتادند و عباس پيشنهاد کرد به اتفاق برای خوردن ناهار به سربند در شمال شميران بروند. رفتند و در يکی از کافه ‏های آنجا نشستند و دستور کباب دادند. از اينجا و آنجا صحبت می ‏کردند و اين نخستين روزی بود که پروانه بعد از مدت‏ها احساس آرامش می ‏کرد. درست در لحظه ‏ای که تازه غذا آماده شده بود يک ماشين گشت از راه رسيد و دو پاسدار از آن پياده شدند. آن‏ها به سوی پروانه و عباس آمدند و از آن‏ها کارت شناسايی خواستند. عباس تصديقش را به ‏همراه داشت. اما پروانه هيچ چيز با خود نداشت. از آن‏ها سئوال شد که چه نسبتی با هم دارند. آن‏ها گفتند. سئوال شد که به چه مناسبت به اينجا آمده‏ اند که پاتوق الوات‏ها است. پاسخی نداشتند که بدهند.

پاسداران آن‏ها را جلب کردند. پروانه مجبور شد در ماشين پاسداران بنشيند و عباس با ماشينش به ‏دنبال آن‏ها راه افتاد. هشت ساعت طول کشيد تا بستگان، آن‏ها را از کميته بيرون کشيدند و در همين موقع پروانه تصميم گرفت به ‏رغم آن که جسد حبيب در ايران است به امريکا بازگردد. او يک‏بار به دليل همين رفتار نيازمند خودارضايی شده بود و تا پای جنون پيش رفته بود. حالا ديگر خيال نداشت دوباره بيمار شود. در امريکا البته تنها بود. حالا دوباره چرخه‏ ی زندگی بيمارستان، خانه شروع می ‏شد. اما خوبی ‏اش اين بود که حتی می ‏شد نيمه لخت به خيابان رفت و جلب ‏نظر کسی را نکرد. می ‏شد دوستانی داشت. می ‏شد تلويزيون نگاه کرد. دوست مرد گرفت… و می ‏شد در بزرگ‏راه تصادف کرد و جان سپرد.

برگرفته از کتاب از راه رسيدن و بازگشت، مجموعه‏ ای از داستان ‏های کارگاه داستان ‏نويسی شهرنوش پارسی پور

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی