
به یاد عزیزان ما
اکرم فرمهینی و باقر مومنی
روز آخر سنگ از سرما میترکید، بوی مرگ و سایهٔ مرگ همهجا با ما بود، با بوی دود در هوای یخزده میچرخید، همهجا احساس میشد و من آن را حتی در نگاه چند نفر آشنایی که در پناه دیوار سنگی قبرستان، چشمبهراه نعشکش سیاه ایستاده بودند میدیدم. مرگ هر دم در هیئتی در چشم این آشناهای ماتمزده تجلی مییافت و هرکدام به نحوی خیال مرگ را از خویشتن خویش و از نگاه دیگری پنهان میکردند و هرکدام به شیوهای از این احساس گنگ و ناخوشایند میگریختند. کسی چه میدانست، شاید آنها نیز مانند من یادِ تلخِ مرگِ عزیزانی را با سماجت از خود میراندند؟ شاید…
روز آخر سنگ از سرما میترکید و من سرمازده و سر در گریبان دور خودم میچرخیدم و نگاهم را از پیرمرد میدزدیدم. دوست دیرینه و چندینوچندسالهٔ من، آن چهارپاره استخوان، تکیده، در آن پالتوی گشاد، بلند و قهوهایرنگ، با آن گردن باریک و بدون شالگردن، سربرهنه و موهای تنک خاکستری، دماغ تیغکشیده، گونههای استخوانی سرخ از سرما و آن نگاه سراسیمه و سرگردان انگار به تازگی از کابوسی هولناک قدم به این دنیای وارونه گذاشته بود و مبهوت، منتظر تابوت زنی بود که عمری را با او و در کنار او در تبعید از سر گذرانده بود. منتظر تابوت تو.
«کی این جماعت رو خبر کرده؟ مگه من نگفتم…»
اگرچه روز خاکسپاری به همهٔ دوستان و آشنایان اطلاع داده نشده بود، ولی شماری بیخبر آمده بودند و پیرمرد زیر لب انگار با خودش گویه میکرد:
«مگه من نگفتم…؟!»
روز آخر تو در کنار پیر ما نبودی، باد گزنده و نحسی میوزید و او حضور نداشت. بیتوجه به باد و سرما هربار رو به خیابان گردن میکشید و من احساس میکردم تا چند لحظهٔ دیگر استخوان شقیقه و پیشانیاش از سرما میترکید. کتمان نمیکنم، در آن دم، مرگ تو را از یاد برده بودم و به تنهایی او فکر میکردم. چند بار این فکر با سماجت از سرم گذشت:
«…مومنی چرا زمستانها کلاه سرش نمیگذارد؟ عادت ندارد؟ چرا شالگردن نبسته؟ در این سن و سال؟ در این سوز سرما؟ لابد حواسش نیست و یا فراموش کرده؟ راستی پیرمرد در این لحظههای انتظار به چی فکر میکند و چرا مدام دست توی جیب پالتواش میچپاند و باز…»
روز آخر سنگ از سرما میترکید، گیرم طبیعت در برابر پیرمرد انگار ناتوان بود و از باد و سرما هیچ کاری ساخته نبود. پیرِ ما دور از این دنیا و دور از سرما، در جایی ناپیدا و جدا از غوغا و نگاههای کنجکاو آشناها چشمبهراه تابوتِ زنی بود تا او را در سرزمینی بیگانه به خاک میسپرد و به تنهایی به خانهٔ خالی و خاموش باز میگشت، منتظر تابوت تو!
نعشکش در راه بود و من مچالهشده از سرما، بر دروازهٔ گورستان چشمبهراه پابهپا میمالیدم و تکهپارههایی از گذشته را به یاد میآوردم که مانند رؤیا و انگار در خوابی آشفته گذشته بود.
«من پول گور و کفنم را کنار گذاشتم، نمیخوام که…»
مرگ همهٔ عمر سایهبهسایهٔ ما قدم برمیداشت و با اینهمه ما را همیشه غافلگیر میکرد. از تو چه پنهان، من اگرچه این بار، پایان کار را به چشم و از نزدیک دیده بودم، ولی هنوز باور نمیکردم و هربار که نگاهم به پیرمرد میافتاد اندوهی آمیخته به هراس به جانم نیش میزد. آری، تصور تنهایی او بیشتر از مرگ تو تأثرانگیز بود. دوست من، تو بههنگام از این دنیای وارونه رفتی، تو در زمانی از میان ما رفتی که دیگر چیز زیادی از این دنیا به خاطر نداشتی تا در لحظههای آخر، با حسرت و در غم و اندوه آن اشک میریختی، نه، تو این دنیا و مافیها و آدمها را فراموش کرده بودی و در سال و ماههای آخر ما را انگار بهجا نمیآوردی، ما را نمیشناختی.
«نه، نه باقر، من نمیخوام واسهٔ خرید قبرم پول جمع کنن.»
بارها از کسانی که تو را میشناختند شنیده بودم که اکرم حسابگر و مقتصد بود و من اگرچه بیشتر از همه در این باره به تو پیله میکردم و سر به سرت میگذاشتم، ولی آنهمه شوخی و مسخرهبازی بود، نه، به باور من، و به زبان پدران و مادران ما، تو عقل معاش داشتی، مانند اکثر زنهای ما دوراندیش و واقعبین بودی، حتی با مرگ صریح بودی و آن را مانند هر واقعیت دیگری به سادگی پذیرفته بودی و اگرچه اکثر اوقات با نکونال، ولی بیپروا و کودکانه دربارهٔ آن حرف میزدی:
«اینجا خانهٔ آخر ماست باقر، ما دیگه به ایران برنمیگردیم»
خانهٔ آخر تو در حاشیهٔ شرقی پاریس بود و پنجرهاش رو به ریل زنگزدهٔ راهآهن باز میشد، قطاری باری و لکّنته که هر روز از پای پنجره میگذشت، یا که من خیال میکردم میگذشت و سالهای آخر عمر تو را که خالی و یکنواخت بود انگار شماره میکرد. تو شاید به یاد نداشته باشی ولی در سال و ماههای آخر اگر کسی همراه تو برای خرید بیرون نمیرفت راه این خانه را گم میکردی. در سال و ماههای آخر چندبار در راه برگشت به این خانه گم شدی و پیرمرد به یاری دوستی تو را روی تخت بیمارستان پیدا کرد. در سال و ماههای آخر هیچ خاطرهای از آن آپارتمان نقلی که با سلیقه و زیبا تزیین کرده بودی نداشتی؛ هیچکدام از اشیاء زینتی و وسایلی را که با حوصله از گوشه و کنار پاریس و یا از شهرهای اروپا خریده بودی به کار تو نمیآمد و زیبایی، شیکی، هماهنگی هیچ معنایی در آن آپارتمانی که سوتوکور شده بود، نداشت و کتابها، آنهمه کتاب…
در سال و ماههای آخر بانوی خوشذوق و باسلیقهٔ پیرمرد که زمانی دستپخت و آشپزی او زبانزد بود، بانویی که سفرهاش را هنرمندانه مانند طبیعت بیجان با ظرافت نقاشی میکرد و با ظرفهای ظریف و رنگهای چشمگیر میآراست، بانوی نقاشی که از هر انگشتش هنری میریخت در سال و ماههای آخر هوش و حواسش را از دست داده بود، دست به سیاه و سفید نمیزد، طراحی و نقاشی نمیکرد، آشپزی نمیکرد و در یک کلام طراوت و شادابی زندگی و آن خانه واگذار شده بود، همهچیز از رونق افتاده بود، همهچیز مانند قالیچهٔ ابریشمی بیدزده از هم گسسته و پراکنده بود. رابطهها مختل شده بود، مختل!
آری دوست من، تو نمیدانستی به کجا میرفتی، چرا میرفتی و چرا به همه لبخند میزدی. تو از مدتها پیش دچار فراموشی شده بودی، حیران و ناباور، نجیبانه خاموش شده بودی. گلها و گیاههایی که سالها با حوصله و عشق پرورش داده بودی از دوری تو پژمرده بودند. پیرمرد که عمری به شانههای تو تکیه داده بود و به خاموشی تو عادت نداشت، در آن خاموشی مداوم افسرده بود، عصبی شده بود، مواظب بود که به گاز نزدیک نمیشدی و خانه را آتش نمیزدی، مواظب بود تا در خانهٔ گم نمیشدی. اگر بنا به ضرورتی از خانه بیرون میزد، در را از پشت قفل میکرد و با شتاب برمیگشت. اگر پشت میز کارش مینشست، مدام با یک چشم تو را میپایید تا خرابی به بار نمیآوردی. گیرم تا پیرمرد غافل میشد در آشپزخانه تخممرغی توی ماهیتابه میپختی و از یاد میبردی که یکدم پیش ناهار و یا شام خورده بودی… و چه غمانگیز بود وقتی پیرمرد ناچار میشد تا بشقاب غذا را از جلو تو برمیداشت، زیرا تو، دوست عزیز من، سیری و گرسنگی را نیز از یاد برده بودی.
شاید باور نکنی دوست من، ولی حقیقت دارد، در سال و ماههای آخر تو حتی مردی را که آنهمه از نیش زبانش مینالیدی نمیشناختی و فقط به او لبخند میزدی؛ لبخند و سکوت! آی، آن سکوت تو چقدر عمیق و چقدر غمانگیز بود و آن لبخند چه نیشتری به قلب من میزد. کجا رفت آن اکرمی که من میشناختم؟ کجا گم شد؟ کجا؟
«اکرم، منم، شنیدی، فرمهین تو رو سیل برد، ملتفتی؟»
آری دوست من، سیلاب آخری که آمد همهٔ ما را با خود برد و هر کدام را به گوشهای از این دنیا انداخت و من در این گوشهٔ دنیا گاهی شعر کمال شاعر را زیر لب زمزمه میکردم:
«… و فوج گنجشکان بیابانی که در توقفی کوتاه، مردگانشان را از زندگانشان کسر میکنند و میپرند…»
این گوشهٔ دنیا ایستگاه آخر ما بود و آن فوج گنجشکانی که بر لب چشمه به استراحت فرود آمده بودند، هرگز از جا برنخاستند. بسیاری در میانهٔ راه از پا افتادند و به پیری نرسیدند و شماری دقمرگ شدند و عدهای به مرگ طبیعی از دنیا رفتند و ما از همان سالهای نخست تبعید با این راه سنگفرش و پرپیچوخم آشنا شدیم و گورستان میعادگاه کسانی شد که گاهی فقط به هنگام مرگ و بر لب گور به زیارت یکدیگر نایل میآمدند. آری، مرگ انگار تنها واقعیتی است که همه را یکسان به فکر وامیدارد.
-دوباره بوی مرگ برخاست و همه جمع شدند!
سرانجام آن نعشکش سیاه از راه رسید و من از پنجره تابوت تو را درون ماشین دیدم که غرق در حلقهها و دستههای گل بود و برگشتم و از گوشهٔ چشم به پیرمرد نگاه کردم. چه سرمایی! باقر از مشاهدهٔ تابوت رنگ باخت، چشمهایش ناگهان غبار گرفت؛ گیرم لالهٔ گوشها و نوک بینیاش هنوز از سرما سرخ بود و نگاه سراسیمهٔ او کسی را میجست که دیگر در میان ما نبود و شاید به همین خاطر هر بار به این سو و آن سو گردن میکشید. چرا؟ پیرمرد منتظر چه کسی بود؟ شاید هنوز منتظر آن زن بلندبالا، سیاهچرده، زیبا و بانمکی بود که روزگاری او را در ملک ری شناخته بود، زنی که نزدیک به نیمقرن با او زیسته بود و هر خاطرهای را با نام او به یاد میآورد: «کجایی؟ تو اکرم رو ندیدی؟»
تو درون تابوت خفته بودی و من به دوستی میگفتم:
-انگار همین دیروز بود که ما…
دوست عزیز من، تو بهتر از من میدانی که مراسم تدفین در این دیار باشکوه و با حلقههای گل برگزار میشود و من در سالهای تبعید، بارها و بارها از آن سینهکشی تند سنگفرش به دنبال تابوت عزیزی، هممیهنی بالا رفتهام و بارها به رسم فرنگیها، یکدم به احترام بر کنارهٔ قبر ایستادهام و شاخهٔ گلی روی تابوت چوبی انداختهام. تا آنجا که به یاد دارم، ما در هر فصلی عزیزی را در این قبرستان به خاک سپردهایم. در روز خاکسپاری دکتر غلامحسین ساعدی باران میبارید، پاییز بود و تندیس سنگی بالای قبر او به اندوه اشک میریخت. ساعدی در سالهای نخست تبعید دقمرگ شد. دکتر قاسملو و یاران و همرزمان او را در گرمای تابستان در پرلاشز دفن کردند و خرمنهای گل سفید بر گورهای آنها به زودی پژمردند. بر مزار پرویز اوصیاء، به درخواست فرزند ارشد او مردم توی گورستان کف میزدند و آن شادی مصنوعی و تحمیلی مانند تیغهٔ ماهی در گلوی من گیر کرد و پایین نرفت و تا آخر حکمت آن را نفهمیدم. دکتر شرفکندی و همرزمان او، پدر فضیلتکلام و بعد کمال رفعت صفایی که در اوج شکوفایی پرپر شد. با نام و بینامنشان، چه بسیاری در تبعید از میان ما رفتند، از یادها رفتند و در روزمرگیها تنها عشق ماند و امید ماند و خاطره، خاطره:
«… من کشف کردهام که وقت مرگ عشق همچون عقابی از کاکلم صعود میکند و میرود…»
و بعد توران بازرگان رفت و بعد و بعد…
روز آخر سنگ از سرما میترکید و من آن سینهکشی سنگفرش را از پی تابوت تو آرامآرام و در سکوت بالا میرفتم و به یاد میآوردم که در سرزمین ما، در دیار ما، مردم بر هم پیشی میگرفتند تا شانه به زیر تابوت میدادند و لابد اجر دنیوی و اخروی میبردند، به یاد میآوردم که ملایی مدام نعره میکشید «انا لله و انا الیه راجعون!» و کسانی که از پی تابوت قدم برمیداشتند تکرار میکردند: «لا اله الا الله!» و من کرخت و خاموش و سربهزیر همراه جماعت میرفتم. گیرم آن روز سرد زمستانی، هیچ صدایی از کسی درنمیآمد، انگشتشمار آشنایان تو، خسته، پراکنده، سر در گریبان، در شهر قدیمی مردگان و از کنار مزارها و مقبرههای سنگی، آرامگاههای ابدی با درهای آهنی زنگارگرفته، پوسیده، پوشیده از خزه و دوده و غبار، درهای زنگزده و مردگانی که سالها و سالها پیش از یاد رفته بودند. آری، در کوچههای سنگفرش شهر مردگان راه میرفتند و انگار تا ابد به مقصد نمیرسیدند. تا ابد… و چه سوز سرمایی؛ چه سرمایی!
«ننه، کلهٔ مردههام توی این ولایت خاکه!»
«مادر، آدم که با مردههاش زندگی نمیکنه؟»
چرا، چرا بعد از سالهای سال صدای مادرم را میشنیدم؟ شاید ما نیز در این گورستان و در این دیار غریب صاحب مردههایی شده بودیم، کلهٔ عزیزان ما نیز در این دیار خاک شده بود و شاید، شاید به همین خاطر، پرلاشز از همهجای شهر پاریس بیشتر به چشمام آشنا میآمد و من در آنجا هرگز احساس بیگانگی نمیکردم. هرگز…
روز آخر سنگ از سرما میترکید و ما که مغموم، کرخت و سرمازده بودیم، زیر دیوار بلندی، در آن باد و بوران، نزدیک قبر موقت، در کنار تابوت تو ایستاده بودیم و مأمور سیاهپوش کفن و دفن منتظر بود تا شاید کسی بنا به رسم مسیحیان و به یاد متوفی سخنانی ایراد میکرد، سکوت! مأمور نگاهی پرسا به صاحبان عزا انداخت، هیچکسی لب از لب برنداشت واکنشی نشان نداد. نه، هوا ناجوانمردانه سرد بود و انگار ذهن و افکار همهٔ ما یخزده بود، کلامی انگار به جز «بدرود» به یاد کسی نمیآمد، همه پابهپا میمالیدند تا هر چه زودتر از مرگ و از یاد مرگ میگریختند.
… آری دوست عزیز من، روز آخر ما شتابزده با تو وداع کردیم، هر کدام ما، به سرعت شاخهٔ گلی سفید در آن گوری که چندان گود نبود، در گور موقت تو انداختیم و دوباره به بیخ آن دیوار بلند پناه بردیم و به تماشا ایستادیم تا تو را با طناب به ته گور فرستادند، به خاک سپردند و در قبر را بستند. و بعد، و بعد تو، تو از دنیا و از میان ما رفتی.
… روز آخر سنگ از سرما میترکید، همه رفته بودند، یکییکی و پاکشان رفته بودند و من دورتر از تو، یکدم پاس ایستادم و برگشتم، هوا ابری و آسمان خاکستری بود، گورستان خلوت شده بود، باد نحسی میوزید و تل گلهای سفید بالای گور در هجوم باد سر خم میکردند و پیرمرد…








