
قاضی ربیحاوی: نه!
نه! در جنگ فقط انسان نیست که قربانی میشود و مرگ او غمانگیزترین مرگ نیست. چه کسی میداند در هر انفجار چند غنچهی در انتظارِ شکفتن، در کاسبرگِ بستهی خود زنده در گور میسوزند؟ د

نه! در جنگ فقط انسان نیست که قربانی میشود و مرگ او غمانگیزترین مرگ نیست. چه کسی میداند در هر انفجار چند غنچهی در انتظارِ شکفتن، در کاسبرگِ بستهی خود زنده در گور میسوزند؟ د

در این داستان، نویسنده با بهرهگیری از جزئیات حسیِ تکاندهنده، روایتِ غیرخطی، گفتوگوهای فشرده، نمادپردازی و زاویۀ دید محدود به شخصیتی که خود درگیر حس گناه است، از سانحهای ساده در کارگاه فراتر میرود و تصویری هنری از بیارزششمردن جان کارگران در نظام نابرابر کار خلق میکند؛ جایی که مدیر به راحتی میگوید «هزار اتفاق میافته برای کارگر» و قربانی در غربت و شرم، با بدنی از هم پاشیده تنها میماند.

قاضی ربیحاوی در این قطعه، با استفاده از نمادپردازی قوی، زاویه دید نوآورانه و لحنی صمیمی و دردناک، موفق شده است تجربه هولناک مرگ جمعی و سلب هویت را به شکلی کاملاً شخصی و انسانی بازنمایی کند. متن، تنها گزارش یک حادثه نیست؛ دعوتی است به مسئولیت اخلاقی، به یادآوری و به اعاده کرامت از دست رفته هر انسان.

در داستان کوتاه «گلها و چکمهها» نوشته قاضی ربیحاوی، روایت بر محور تقابل گلهای ریزِ شکننده و چکمههای سنگین نظامی و یک کنش غافلگیرکننده شکل میگیرد که نقطهٔ گسست در منطق خشونت است. این لحظه، روایت را از یک گزارش ساده خیابانی فراتر میبرد و به نمایشی نمادین از آسیبپذیری ماشین سرکوب در برابر اعتراضی ناگهانی تبدیل میکند. به این ترتیب در داستان ربیحاوی یک درگیری خاص به بازنماییِ هرگونه تقابل نابرابر بین قدرتِ سازمانیافته و مقاومتِ فردی و شکننده ارتقا مییابد.

تحلیل سرکوهی بر این نکته تأکید دارد که نسل ربیحاوی، علیرغم همه تلاش نظام برای «قتل ادبی» آنها، درخشانترین میراث فرهنگی معاصر ایران را آفریدند؛ میراثی که ریشه در مقاومت، عشق به انسان و جستوجوی مداوم حقیقت دارد.

این داستان از منظر راوی اول شخص و با زاویه دید درونی محدود، تجربه ذهنی و حسی شخصیت اصلی را با شدت بالا به خواننده منتقل میکند. راوی با تمرکز بر جزئیات حسی و تصاویر جسمانی، روایتی غیرخطی ارائه میدهد که میان اکنونِ رابطه جنسی و گذشتهٔ خانوادگی در نوسان است و تجربهٔ ناخالصِ نخستین رابطه جنسی را بیپرده و اثرگذار بازتاب میدهد.

روایت های قاضی ربیحاوی با بهرهگیری از ایجاز و «تمرکز بر لحظههای بحرانی»، از الگوهای کلاسیک داستاننویسی فاصله میگیرند. این متون با زبانی کمینهگرا و تکیه بر دیالوگهای ناتمام، بدون شرح اضافی، جهانی از معنا میآفرینند.

این داستان در گرهگاه دو موضوع «عشق و تنهایی» و «مرگ و زندگی» با روایتی نمادین و سرشار از عناصر فولکلور و اساطیری، به زندگی شخصیتی به نام حاتو میپردازد که درگیر مسائل عاطفی، اجتماعی و فلسفی است. داستان در فضای رئالیسم جادویی اتفاق میافتد و مرز بین واقعیت و خیال را محو میکند.

دست من را گرفت. بعد با لبخند چشماش را بست. یک خانم جوان که بالای سر مونا نشسته بود دست یک دست او را گرفت: این دختر بچه مُرده. بعد به مامورها که تازه داشتند می اومدن گفت بی شرف ها….

از تخت لیلی فاصله میگیرد. فهمیده که لیلی به شنیدن حرفهای او علاقه دارد و یا تظاهر میکند که علاقه دارد. ادامه میدهد: وقتی پسر توی شکم داری اینطور هستی. برعکس وقتی دختر داری آرامی و همهاش دلت میخواهد دور و برت بگو و بخند و شادی باشد.

مهران رضایی- مسأله قاضی ربیحاوی در این داستان تعلیقِ راوی بین دو قطب زندگی در ایران (با بار فرهنگی- اسطورهای شاهنامه) و زندگی در غرب (با بار فرهنگی- اساطیری ادیپ شهریار سوفوکل) است.

خبر مرگ موسی ناگهانی بود. کسی باورش نمیشد. همه هاج و واج مانده بودند. خبر را همان صبح مجید آورد. ما نشسته بودیم و بازوهای بیکارمان را روی لولههای کلفت یله داده بودیم. هیچکس حرفی نمیزد.

انتشارات پیام در آلمان به تازگی رمان «دانیال و پدرش» نوشته قاضی ربیحاوی را منتشر کرده است. به این مناسبت نشریه ادبی بانگ دوسیهای را به ربیحاوی از نویسندگان نسل سوم ایران اختصاص داده است.

کتابفروشی ناکجا در پاریس برنامهای را با حضور قاضی ربیحاوی به معرفی «لبخند مریم» یکی از رمانهای مهم او در زمینه مخالفت با جنگ و

قاضی ربیحاوی میگوید: یکی از کارهای ادبیات کشف حسها و حالات پنهان در وجود آدمیست و برملا کردن آن چیزهایی که ما حتی از خود خودمان هم پنهانش کردهایم. بازنشر گفتوگویی با او درباره ساز و کار سانسور در جمهوری اسلامی.

با این صورت کشیده مردانه که در نور روحانی میدرخشه توی این شب تاریک. آقا من غریبم و کسی غیر از شما ندارم. زبونم لال خدا میدونه که من هم سهمی داشتم در امر ظهور شما بر این دیوار، اما مردم محل خیال میکنن که من میخواستم مانع ظهور شما بشم.

با این صورت کشیده مردانه که در نور روحانی میدرخشه توی این شب تاریک. آقا من غریبم و کسی غیر از شما ندارم. زبونم لال خدا میدونه که من هم سهمی داشتم در امر ظهور شما بر این دیوار، اما مردم محل خیال میکنن که من میخواستم مانع ظهور شما بشم.

در این نوشتار با واکاوی داستانهای «توی دشت بین راه» و «گلدان» از قاضی ربیحاوی نشان میدهم که در جهان داستانی او، مسئلۀ آوارگی/پناهندگی چگونه از یک عارضه سیاسی در دل وضعیتِ اضطرار به امری عاطفی بدل میشود و همچنین چرا شخصیتهای این داستانها به «آوارگی درونی» تن میدهند.

از ابتدای داستان ما با مشخصات شخصیتی روبهرو هستیم که قاسم را کشته است. در طول داستان، رفتهرفته همین صفت و دادهها به خود او بازمیگردد و در نهایت او شخصیتی را با مشخصات خودش میکشد. در تردید میمانی که قاسم فاعل است یا مفعول؟

چرا هیچکس نمیداند که من شهید شدهام؟ درحالیکه شهید شدهام، به شهادت رسیدهام. به لقاء الله پیوستهام. میپیوندم.

با سرعت خیلی زیاد دنده عقب رفت به طرف جمعیت دخترها. من دوباره دست مونا را محکم گرفتم ولی دستش توی دست من شُل شد. بعد افتاد روی زمین. چشمهاش هنوز باز بود و به من نگاه میکرد. من جیغ کشیدم. مونا داشت لبخند میزد و به من نگاه میکرد.