نسیم خلیلی: «داستان‌نویس خلاق جامعه‌شناس و مورخ هم هست» – مجموعه داستان «دیالیز» نوشته زاهد قیصری

مجموعه داستان «دیالیز» به قلم زاهد قیصری و از تازه‌های نشر مهری، افزون بر این که روایت‌هایی خوش‌خوان دارد و نثری زنده و گرم و دلپذیر، افزون بر آنکه در به حزن‌آکندگی خود، مهری عمیق نسبت به انسان، زندگی، کتاب و گعده و رفاقت و موسیقی و عشق و مرگ در دل آدم روشن می‌کند، در برخی از داستان‌ها کاملا ناظر بر تاریخی‌ست که در پرتو تحولات این سال‌های اخیر- جنبش‌ها و مبارزه‌های این سال‌ها- دارد شکل می‌گیرد و این وجه مهمی از داستان امروز است که افزون بر روایت‌گری و سرگرم‌کنندگی، رسالت سترگ و سهمگینِ تاریخ‌نگاریِ بدون سانسور را هم بر گُرده‌ی شریفِ خویش می‌کشد؛ زیستن در داستان‌های عمیق زاهد قیصری و موانست با قهرمانان و شخصیت‌های درست پرداخت‌شده‌ی او، به روشنی نشان می‌دهد که نویسنده در قالب این داستان‌های استقس‌داری که نوشته، به خوبی از پسِ این رسالت تاریخ‌نگارانه هم برآمده است، از عهده برآمده بدون آن‌که گرفتار آن آفت غم‌انگیز و گاه گریزناپذیری بشود که چونان خوره‌ای شیره‌ی جان داستان‌هایی از این جنس را مکیده است: شعارزدگی، در دام ایدئولوژی فرو فِتادن، از راه شورانگیز قصه‌گویی و روایت‌گری به بیراهه‌های پیام‌های سیاسی لغزیدن، مستقیم‌گویی.

بارگاس یوسا، همینگوی، بویحیی و حسن کولی

وجه تاریخ‌نگارانه و تاریخ‌نگرانه‌ی روایت‌های قیصری در مجموعه داستان «دیالیز» با آبان همان سال شروع می‌شود، تاریخی که مثل این‌که وجهی از رازآلودگی معنامند حروف ابجد را داشته باشد، در اختصاری غم‌انگیز، ذهن و جان مخاطب را از همان ابتدای رویارویی با متن، به رویداد یا گفتمانی تاریخی ارجاع می‌دهد: آبان همان سال را به یاد بیاور و بعد به دل داستان بیا. داستان نخست، روایت خوب و خوش‌خوانی از یک گعده‌ی ادبی-سیاسی در کافه‌ی محلی کوچکی‌ست که کافه‌دارش هم دلداده‌ی همین فضاها و همین گفتگوهاست، اولش همه چیز حول محور سوربز و جشن بیکران همینگوی است اما کم‌کم حال و هوا به سمت و سوی دیگری می‌رود: آیا وقتی در بطن بحران و اندوه زندگی می‌کنی، می‌توانی با ادبیات دامان از شعله‌های سرکش واقعیت و تاریخی که دارد بیخ گوشت می‌شِکفد، بیرون بکِشی؟ تو محکوم به تماشای کلافه‌های دود آن آتشی هستی که از نیزارها تا شهر نفیر کشیده است. چشمان تو چونان جانت هشیار است. چشمانت را نمی‌توانی ببندی.

قهرمانان روایت قیصری هم ظاهرا جمع شده‌اند تا داستان بویحیی و زمان را بخوانند اما جهان چیز دیگری از آنها می‌خواهد. نویسنده با استعاره‌هاست که به این جهان واقعی مطالبه‌گر پرآشوب ارجاع می‌دهد و این هنر بی‌بدیل اوست مثلا با دست به دست کردن کتاب «تنگاره» که در پاورقی می‌گوید: «کتابی است شامل لغات و اصطلاحات گویش ماهشهری». اما در این میان برخی دیالوگ‌ها مستقیم به بسترهای اجتماعی و سیاسی پرداخته‌اند و با این همه به خوبی بر داستان سوار شده‌اند بدون آنکه شعاری و وصله‌شده به نظر برسند: «دیشب پسردایی‌ام از عسلویه اومد گفت توی ماهشهر می‌گن یه صندوق صدقاتی جلوی در شرکتی بوده کارگرا صب به صب که می‌رفتن تو شرکت پول می‌ریختن توش. یه یارو خارجی حالا نمی‌دونم ایتالیایی بوده، آلمانی بوده چه می‌دونم؟ یه گهه سگی، پرسید: این چیه پول می‌ریزن توش؟ بهش گفتن صندوق صدقاته، بهش گفتن پول می‌ریزن توش برای فقرا، فقیرها، ندارها. یارو گفته مگه مملکتی که ماهشهر داره، حالا اونجا انگار می‌گن ماهشهر، من خودم شنیدم اینجا می‌گن عسلویه. چی‌کاری داری؟ گفته مگه مملکتی که عسلویه داره فقیر هم داره؟» و دقیقا از همین جاست که دیگر گعده فقط حول محور ماریو بارگاس یوسا و همینگوی و داستان بویحیی نمی‌چرخد بلکه هرکس دغدغه‌های وطنی خودش را به میان می‌کشد، داستان حول محور اوضاع سیاسی و اجتماعی و موضوعات وطنی می‌چرخد: «ای آغا ناخدا می‌گه ما هر چی ماهی می‌گیریم همو سر لنج این عراقیا سر ضرب ازمون می‌خرن، اصلا نمی‌ذارن پا بِنیم خشکی… شهر مرده که می‌گن یعنی همین جا. فقط میان توش درمیارن و میرن. پول در میارن و می‌رن. حاضر نیستن یک ریال از پولی رو که در میارن اینجا خرج کنن. دهاته دهات.» و چطور می‌شود فقط داستان خواند وقتی آن بیرون، جاده‌ها را بسته‌اند: «این رزاقی بود. دوستمه. می‌گه جاده رو بستن. جاده شرکت‌ها رو بستن… می‌گفت لاستیک آتیش زده‌ان جاده رو بستن نمی‌ذارن هیچ ماشینی رد بشه. گفته ما از پل فرودگاه پیاده اومدیم.» و نویسنده این در داستان‌ها زیستن و به واقعیت بازگشتن را به خوبی در روایتش درهم می‌تند: «گفت احسان ندیدم کسی این‌قدر تعصبِ داستان داشته باشه! گفتم چرا که نه؟ این مملکت که همش داستانه، هر روزش داستانه!» و دقیقا از همین روست که داستان دوم، «در بهت شب شهر»، داستان واقعیت شبی اندوهبار است، واقعیتی چنان تلخ که به داستان‌پردازی پهلو می‌زند باز: «صنگوری نگاهی به من انداخت که از جایم بلند شده بودم بعد نگاهی به راهرو انداخت وقتی از رفتن جناب سروان مطمئن شد، گفت: نگفتم آدم ماهیه جناب سروان؟ خاطرم نبود که گفتم یا نه فقط با سر تایید کردم. گفت: «خودم دیدم چقدر کمک می‌کنه همین چند روز کلی کار مردم را تعیین تکلیف کرده و جنازه‌ها را تحویل داده می‌گه این بدبختا که مُردن چه کاریه ازشون گروکشی کنیم. خدا کنه جابه‌جاش نکنن گفته بالایی‌ها فشار میارن بِدونمِشون. ولی من این‌کاره نیستم. تو شاهد باش سرباز.»
تغزل یا نشتر واقعیت؟

اما شماری از داستان‌های قیصری در این کتاب با یک بومی‌نویسی و اصالت عمیقی ناظر بر حیات روستایی‌ نوشته شده‌اند با مولفه‌هایی که جغرافیای فرهنگی را بازتاب می‌دهد اما همین داستان‌ها هم به خوبی از سوی نویسنده به سمت و سوی ماندگارتری هدایت شده‌اند تو گویی جویباری را نگذاری که هرز برود فرابخوانی‌اش به سمت دریا. چنین رویکردی را در دو داستان «نرینه‌ای در تاریکی» و «توشمال‌ها» بیشتر می‌توان بازیافت، و به ویژه «توشمال‌ها» که دغدغه‌های بومی و فرهنگی نویسنده را هم در قالبی فراتر بازنمایی کرده است؛ روایتی از مرگ توشمال‌ها که تو گویی نماد باشند، مرگشان نیز رازانگیز و اسرارآمیز جلوه می‌کند، توشمال‌ها که فرهنگ مردمان اقلیم‌شان در صدای سازشان نهفته بود و گاه و بی‌گاه از نواختن منع‌شان می‌کردند، رنج می‌بردند: «لایه لایه خاطره و یادبود که موج‌وار می‌آمد و می‌رفت. بابا گفت: «میشکال بفرما تو دم در بده.» میشکال گفت: «نه مزاحم اوقاتت نمی‌شم خواستم اگه زحمتی نیست عریضه‌ای برام بنویسی» بابا گفت: «چه عریضه‌ای؟» میشکال گفت: «والا چه بگم سیت؟ الان شش ماهه نَهِشتن هُفش بِکُنم. هی ایگون دستور از بالا اومده گُدِن ساز و نقاره رو قدغن کردنه». بابام گفت: «ها اشنفتمه». میشکال گفت: «خان تکلیف چنه؟ ما قیتمون چنه می؟ ما روزیمون منِ همی سازه». توشمال‌ها سال‌ها نواخته بوده‌اند و سال‌ها عزا و عروسی به صدای سرنا و دهل‌شان عزا و عروسی شده بود و وقتی که به زیارت می‌خواستند بروند توی راه باز کسی بود که منع‌شان کند، توشمال بودن‌شان را بی‌بند و باری بخواند، تو گویی یک ایدئولوژی نانوشته‌ای آمده باشد شور و تَعیُش نهفته در ضربآهنگ ساز توشمال‌ها را ممنوع کند: «مرد رو به میشکال‌ها گفته بود: «پیش آقا جایی برای بی بند و باری نیست. اگه توابین قدمتون روی چشم و گرنه…» ستیز اندوهبار ایدئولوژی و فرهنگ به رساترین شکل در این داستان کوتاه مجال بازنمایی پیدا کرده است به ویژه آنجا که از رنج بزرگ‌تر سخن به میان می‌آید، بی‌پناه ماندن توشمال‌ها در میان همان مردمی که با نوای توشمال‌ها بزرگ شده‌اند و حالا بنا به اقتضای زمان در این جنگ نابرابر، جانب ایدئولوژی را گرفته‌اند و این است راز ماندگاری ادبیات داستانی در بازنمایی تاریخ فرهنگی آن گاه که قربانی معادلات تاریخ سیاسی می‌شود، مثلا آنجا که خان، تنها حامی توشمال‌ها، خود لگدکوب تغییر روزگار می‌شود: «بابا را کشانده بودند میدان ده و تعدادی از رعیت‌ها را جمع کرده بودند و دوره گرفته بودند و انداخته بودند تو دهنشان که حکومت عوض شده، خان خانی ور افتاده، هرکی شکایت داره بیاد بگه. تعدادی را هی شیر هی شیر کرده بودند که اگه خان ظلمی بهتان کرده بیان تقاص بگیرین. بالاخره یکی دو تا از این رعیت‌ها که انگار روز و روزگاری بافه دزدی کردند و ناخنکی زده بودند و خان توپ و تشری بهشان زده بود، آمدند و با دمپایی کوفتند تو سر و صورت بابا. بابا هم از آن روز به قول خودش که گفت این پاپتی‌ها نمک‌نشناسن هیچی قدمی براشان برنمی‌دارم. وقتی میشکال‌ها آمدند به صرافت استشهاد، گفت: «برام عزیز هستین ولی من اگه جای شما باشم سی ختنه این جماعت هم ساز نمی‌زنم چه برسه به شادی و شیونشان.» و راوی داستان که برای خاکسپاری توشمال‌ها به ده می‌رود، افزون بر این، واقعیت‌های تاریخی غمبار دیگری هم درباره‌ی رنج‌هایی که توشمال‌ها در این جنگ ناگزیر تاریخی اندوهبار برده‌اند، می‌شنود: «همون اوایل جنگ یه سالی چو انداخته بودند که صدام مُرد.» سرش را تکان داد و با حرص گفت: «ببین چقدر خدا زده‌ان ئی مردم؟! سرتو درد نیارم چو انداختن که صدام مُرد. به میشکال‌ها گفتن مردم می‌خوان شادی کنن کل و هی گُل کنن شما توشمال‌ها هم بیان بزنین.» دوباره سرش را تکان داد و گفت: «ببین چقدر خدا زده ان ئی مردم فکر کردن مشکل صدامه. اروای باباشون… رفتن دم دهداری جمع بشن شات و شیت کنن. خبر اومد نه دروغه، صدام زنده اس. هیچکی نموند غیر از توشمال‌ها. آغا سرتو درد نیارم. توشمالان و بازداشت کردن. یک هفته تمام. هی ازشون استنطاق کردن که شما به چه حقی خواستین دنگله دینگو کنین به زور ولشون کردن.»

از تاریخ‌نگاری و قصه‌گویی تا تکنیک و هنرنمایی

اما از داستان‌های ناظر بر تاریخ‌نگاری سال‌های اخیر و روایت‌های ساده و خوش‌خوان و عمیق دیگر که هر کدام با فضاسازی‌های خیلی خوب‌شان، سادگی تحسین‌برانگیزشان، نرمای مخملین قصه‌گویی‌شان، گوشه‌ی ذهن آدم را خط و خشی به یادگار می‌اندازند که بگذریم، برخی از داستان‌های قیصری در این کتاب به لحاظ تکنیکال هم بسیار بدیع‌اند و با نوآوری بس ستایش‌برانگیزی نوشته شده‌اند و این رهیافت است که این کتاب را افزون بر حقیقت‌گویی‌های شریف و دغدغه‌های انسانی عمیق، از منظر هنر قصه‌گویی و تکنیک نوشتن و خلاقیت در داستان‌پردازی هم ممتاز می‌کند. واقعیت آن است که روایت‌ها عاطفه‌ی مخاطب را به شدت و به شکلی بسیار دلپذیر درگیر جزئیات خوش‌خوان خودشان می‌کنند و برخی از داستان‌ها هم به لحاظ تاریخ‌نگاری بسیار تاثیرگذارند و هم چنان با خلاقیت تاریخ‌نگاری کرده‌اند که خود به مثل‌های اعلای قصه‌گویی خلاقانه و هنرمندانه بدل شده‌اند، چنان درخشان و ملموس که فراموش نخواهند شد؛ گل سرسبد چنین داستان‌هایی در این کتاب، داستان «اِشویکُنار ویج ویجو کشت» است که حتی انتخاب نامش هم خلاقیت و کشش نهفته در روایت را لو می‌دهد. روایتی از کارکرد انقلابی پخش فیلم‌های هندی با مضامین انقلابی و انسانی‌ و عاطفه‌برانگیزشان در یک روستای کوچک وقتی که تازه انقلاب شده بوده است. قصه‌ای آمیخته به طنزی اجتماعی و گویا که رساتر از هر کتاب و سند تاریخی واقعیت زیسته‌ی مردم را در برهه‌های حساس تاریخی می‌نمایاند و شاید بشود گفت در ادبیات داستانی ما بی‌همتاست از این منظر که همچنان مثل داستان توشمال‌ها تاریخ سیاسی و فرهنگی در هم آمیخته و خلاقانه و همراه با نقب‌های مکرر به واقعیت‌های تاریخی، روایت شده است: «مدتی که امپریالیسم‌ستیزی مد بود، هر چه فیلم از صحراهای نیکاراگوئه و پارتیزان‌های اروپای شرقی، جنبش‌های آزادی‌بخش آمریکای لاتین مثل السالوادور و سن سالوادور یا عمله اکره‌ی سیمون بولیوار و جنبش انقلابی زاپاتا ساخته شده بود، توسط اسماعیل‌ها به خورد دهقانان زحمت‌کش، پابرهنه‌ها و مستضعفان، در یک کلام ولی‌نعمتان انقلاب، داده شد… گاهی هم وسط فیلم برق می‌رفت و یا نوار فیلم پاره می‌شد، اسماعیل مجبور می‌شد از جایی که فیلم قطع می‌شد تا پایان فیلم را برای تماشاچی‌ها تعریف کند. به گفته‌ی خودش این مشقت‌بارترین قسمت کارش بود. دهاتی‌ها آن‌قدر با دهان باز نگاهش می‌کردند که مجبور می‌شد داستانِ فیلم را آن‌قدر آب و تاب بدهد و این شاخه آن شاخه بپرد تا بالاخره گوشه‌ی دهنشان جمع شود و به پایان رضایت بدهند…» اما ماجرای داستان این قلیم هندی تاریخ‌ساز به روزهایی برمی‌گردد که مردم بنا به جود و گفتمان غالب انقلابی‌گری، برانگیخته شده بودند برای لو دادن کسانی از میان جامعه که به خطی دیگر می‌رفته‌اند اما در یک جامعه‌ی کوچک که همه همدیگر را می‌شناختند و با هم بزرگ شده و چه بسا دلبسته‌ی همدیگر بودند، تحقق این موضوع نیاز به فرهنگ‌سازی داشت برای این‌که روستایی ساده فکر نکند که کارش آدم‌فروشی‌ست: «فیلم شاکتی (shakti) همان چیزی بود که دنبالش بودند… روز پخش فیلم غلغله شده بود. جای سوزن انداختن نبود. همه، پیت‌های حلبِ روغن هفده کیلویی‌شان را که با گونی کاه پر کرده بودند و جای صندلی استفاده می‌کردند با خودشان آوردند… اسماعیل کار همیشگی‌اش را شروع کرد. توضیحات قبل از فیلم را داد، این‌که این فیلم رعایت قانون را در هر حالتی نشان می‌دهد و اینکه قانون چیز خوبی هست و بایستی همیشه اعمال شود ولو اینکه به نفع ما نباشد و به ضرر ما تمام شود. اعمال قانون در فضای کنونی لازم است و شما هم اگر قانون‌شکنان را می‌شناسید معرفی کنید و به گوشه‌ای از مسجد اشاره کرد و گفت: «بعد از اتمام فیلم می‌تونید به همین برادرها مراجعه کنید و اگر کسی را می‌شناسید که خطا کاره، قانون گریزه…» کسی صلواتی فرستاد. جمعیت یک‌باره صلوات دادند. اسماعیل حرفش را ناتمام گذاشت. کسی به حرف‌های اسماعیل گوش نمی‌داد. چندتایی از جوان‌های محل ضرب گرفتند «آمیتا باچان آمیتا باچان». فیلم پخ شد و «با هر ضربه‌ای که در فیلم رد و بدل شد جماعت ضربه‌ای هم به پیت‌‌های حلبی زدند و در انتهای فیلم جایی که آشوینی کومار دنبال ویجی می‌دوید، برق قطع شد… جای حساسی از فیلم قطع شده بود، نه می‌توانست بقیه فیلم را تعریف کند و نه می‌توانست جمعیت را ساکت کند. آشوینی کومار ویجی را می‌کشت، پسر خودش را. این را باید می‌دیدند و گرنه باور نمی‌کردند. باید پسرکشی را می‌دیدند. چطور بفهماند. اصلاً این همه زحمت را برای فهماندن همین گردن گرفته بود. چطور بفهماند؟ اما اسماعیل نمی‌توانست. از همه خواست ساکت شوند… گفت: «خوشبختانه آخر فیلم بود…. خواهش می‌کنم آروم باشید… این آقایی که دیدین پلیس بود…. آروم آرروم…. میفته دنبال پسرش ویجی و اونو می‌کشه… شنیدین… می‌کشه و فیلم تمام می‌شه. همین! چیز اضافه‌ای نداره…» یکی داد زد: «مسخره‌شو درآوردین چطور می‌شه یکی پسرشو بکشه. مگه ما خریم.» اسماعیل داد زد: «به خاطر قانون می‌شه… صلوات بفرستین.» صدای رپ رپ پیت حلبی‌ها بلند شد. کسی داد زد. اِشویکنار ویج ویجو کشت… اشویکنار ویج ویجو کشت… جماعت از مسجد خارج شدند تا جاده اصلی کوفتند و دم گرفتند: «اِشویکنار ویج ویجو کشت»… اسماعیل دستپاچه به چند نفری که داشتند از مسجد خارج می‌شدند گفت: «اِشویکنار نه؛ آشوینی کومار… ویج ویج نه؛ ویجی… گوش بدید… به من گوش بدید. اما ضرب پیت حلبی‌ها و تاریکی شب اجازه نمی‌داد کسی گوش بدهد. اِشویکنار ویج ویجو کشته بود و در تمامی «میم» از سفلی تا علیا پیچیده بود که اِشویکنار ویج ویجو کشت، تا همین حالا هم.» و این است یکی از بهترین نمونه‌های داستانی در وصف وضعیت فرهنگی و بحران‌های اجتماعی جامعه‌ای که با پدیده‌ی انقلاب و پس‌لرزه‌های فرهنگی‌اش روبرو بوده است، داستانی که در لفافی از روایت درست و طنزی تامل‌برانگیز، واقعیت‌های ناگفته‌ای از مواجهه با انقلاب را بازنمایی کرده است هم بومی و هم جهان‌شمول از این رو که پس‌لرزه‌های هر انقلابی در هر کجای جهان که رخ بدهد، از یک جنس خواهد بود؛ و کدام جامعه‌شناس توانسته است با چنین ظرافت خلاقانه‌ای به چنین دریافت جامعه‌شناسانه‌ای برسد که یک داستان‌نویس تیزبین و خلاق رسیده است.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی