نسیم خلیلی: نامه‌هایی در میانه‌ی جنگ و فقدان و بیماری- نگاهی به کتاب «نامه‌های پروست به همسایه‌اش»

مقدمه یا روزگار اهالی فرهنگ و هنر در دوران جنگ

در جهانی که هم‌چنان در آن بر طبل جنگ‌افروزی کوبیده می‌شود، پرسه در داده‌هایی برخاسته از واقعیت زندگی و رویکردهای تاب‌آورانه‌ی هنرمندان و نویسندگان در روزگار جنگ و زیستن‌شان در سایه‌ی جنگ، از جمله موضوعات الهام‌بخش و شورانگیز است. این‌که در میان اسناد، از دل گفتمان روایی نویسندگان، هنرمندان، از میان شکوه ادبیات، نقاشی‌ها، به دنبال چیزی باشی، رهیافتی، روزنه‌ای که نشان بدهد جنگ چگونه زندگی و فرایند آفرینندگی نویسندگان را به کام خود کشیده است؛ سال‌ها پیش آریل دورفمن، با چنین دغدغه‌ای، تلاش کرد در دل نمایشنامه‌ی «خلوت پیکاسو»، پرتویی بر زندگی نقاش بزرگی بیفکند که در روزهای اشغال متفقین در پاریس جنگ‌زده و ملتهب، زندگی می‌کرد و در خلوت خودش نقاشی می‌کشید؛ او نمایشنامه را مستندوار و با شور و شکوه پیش می‌برد و این پرسش‌ را به میان می‌کشد که پیکاسو در روزگار جنگ چه می‌کرد؟ آیا نقاشی تاریخ‌مندی از آن روزها کشیده است؟ پیکاسوی روایت دورفمن، خودش در واپسین صفحاتِ این نمایشنامه، پاسخ کوتاه و روشنگرانه‌ای به این پرسش می‌دهد که می‌تواند عصاره‌ای باشد از زندگی همه‌ی هنرمندان و نویسندگان در روزگار جنگ: «جواب شما اینه: من کار کردم، مگه چاره‌ای جز این داشتم؟ مگر کاری جز این ازم ساخته بود؟»(دورفمن،۱۴۰۱:۱۳۴) او نمی‌پذیرد که قهرمان بوده چون زیر سایه‌ی جنگ همچنان در حال آفریدن بوده است، با این همه اما تاکید می‌کند که به هر حال کارکردن یک هنرمند-نویسنده در روزهای جنگ خودش به تنهایی ثبت وقایع‌نگاری فرهنگی زیستن زیر سایه‌ی جنگ به شمار خواهد رفت: «لزومی نداره که جنگ رو با سلاح‌هاش نقاشی بکشیم. یه گوجه‌فرنگی هم می‌تونه انقلابی باشه. طی این هفته‌های اخیر، مشغول نقاشی اون بوته‌ی گوجه‌فرنگی بودم که اون پشت می‌بینید. یا عشاق توی پارک. یا زنی که پاهاش رو می‌شوره.» (همو: 130و131)درواقع پیکاسوی روایت دورفمن را با چنین روایت‌هایی، می‌توان مصداق بارز این واقعیت محتوم انگاشت که برای هنرمند-نویسنده، جنگ علیرغم همه‌ی محدودیت‌ها، انفعالی که در پی می‌آورد، و رخوت و رنجی که آبستن است، همواره منبعی برای الهام و چشمه‌ی انگیزه‌بخشی برای بیشتر کارکردن و بیشتر آفریدن هم بوده است؛ «نامه‌های پروست به همسایه‌اش» کتاب ساده اما عمیق و خوش‌خوانی به ترجمه‌ی سلیس و روان رعنا موقعی‌ست که نشر دانوب آبی به بازار کتاب فرستاده و همین پیام را به مخاطبش برون‌سپاری می‌کند، این‌که وقتی جنگ و تبعاتش باعث انفعال و سرگشتگی می‌شود، وقتی ناشران کتاب‌های چندجلدی و زحمات ادبی طاقت‌فرسای نویسندگان فاخرنویس را به چاپ نمی‌سپارند و نویسندگان لاجرم به سکوت و رخوتی ناگزیر مبتلا می‌شوند، نویسنده‌ی شیفته‌ی نوشتن، نامه‌نگاری‌هایی ساده به همسایه‌اش را به محملی برای بازگشتی ملایم و اندوه‌بار به شکوه ادبیات و روایت‌گری تبدیل می‌کند. مارسل پروست این نامه‌های ساده را به همسایه‌اش خانم ویلیامز می‌نویسد؛ «جالب اینجاست که این نامه‌ها بین دو همسایه و از یک طبقه به طبقه‌ای دیگر رد و بدل می‌شدند و گاهی حتی از طریق پست ارسال می‌شدند. در تک‌تک نامه‌ها، پروست تمام افسون و فریبندگی خود را در قبال خانم ویلیامز به کار گرفته است. حس شوخ‌طبعی و طنز درخشانش، ادب و نزاکتش و مهارتش در تعریف و تمجید در تمام نامه‌ها نمایان است. قطع نظر از میل وافرش به خشنود کردن همسایه‌ای که قادر است سکوتی برایش فراهم آورد که بدان محتاج است، نوعی حس هم‌دردی حقیقی، نوعی مهربانی و علاقه به خلوت‌نشینی در خود احساس می‌کند.» خلوتی که باعث می‌شود مارسل پروستِ محروم از شور و حرارتِ روزهای پرکاری، به خاطر سایه‌ی سیاه جنگ و فقدان عزیزان، هم‌چنان این نامه‌های ساده را فرصتی ببیند برای ادبیات و آفرینش ادبی؛ او در یکی از نامه‌های به حزن و دردآکنده‌اش خطاب به این همسایه‌ی زیبا و مشتاق ادبیات، از دوره‌ی رکود و رخوت برخاسته از جنگ تحت عنوان «زمانه‌ی بیدادگر» یاد می‌کند و با این همه با عشق و اشتیاق مجله‌هایی را که بخش‌هایی از روایت او را منعکس کرده‌اند به امانت به زن همسایه می‌سپارد تا شور روزهای نوشتن زنده بماند.

 با همه‌ی این تفاسیر به هر حال این نامه‌ها به منظوری ساده نوشته می‌شده‌اند: تذکر به همسایه که سروصدا نکند تا نویسنده‌ی غمگین و بیمار، حمله‌های آسمش را رد کند افزون بر این‌که او نویسنده‌ای اساسا عاشق سکوت بوده است: «فیلپ سوپو در یادداشت‌هایش می‌گوید مهمانان گراند هتل از این شگفت‌زده می‌شدند که موسیو پروست پنج اتاق گران‌قیمت را اجاره می‌کرد تا در یکی اقامت کند و چهار اتاق دیگر فقط برای این بود که برای خویش سکوت فراهم کند.» با آگاهی از این داده‌هاست که پذیرش رستنگاه و بهانه‌های این نامه‌ها منطقی به نظر می‌رسد، هرچند که بعدتر همین بهانه‌ها زمینه‌ای می‌ساخته‌اند برای ابراز علاقه و رابطه‌ای عمیق‌تر از یک شکواییه، رابطه‌ای برای پاسداشت روایت‌گری و ادبیات: «نظر به اینکه وقتی حملات آسمم شدت می‌یابند به کرات شما را آماج مزاحمت‌های خود قرار می‌دهم و از شما می‌خواهم اندکی سکوت برایم فراهم آورید، بر این باورم کاملا منصفانه است وقتی چیزی مطبوع و دلپذیر دارم بخواهم در آن با من سهیم شوید. امیدوارم چهار قرقاولی که در جایگاه همسایه‌تان با خلوص تمام پیشکش می‌کنم مقبول حضور افتد. همچنین جسارت کرده و تعدادی از آثارم را برایتان می‌فرستم.»

همسایگی، آن سوی دیوار ادبیات

چنان‌چه پیداست بعضی کتاب‌ها از دل حادثه‌های بزرگ متولد نمی‌شوند؛ از دل یک صدای کوچک، یک مزاحمت روزمره، یا حتی از دل همسایگی‌ ساده‌ای در روزهای پرالتهاب و متوقف‌کننده‌ی جنگ سربرمی‌آورند. «نامه‌های پروست به همسایه‌اش» از همین جنس کتاب‌هاست: کتابی که نشان می‌دهد ادبیات بزرگ لزوما از موضوعات بزرگ آغاز نمی‌شود، بلکه گاه از چیزی به ظاهر پیش‌پاافتاده، مثل سروصدای یک مطب دندان‌پزشکی و یا چکش‌کاری و مرمت در یک خانه شروع می‌شود و بعد آرام‌آرام به یک روایت ظریف از آدم‌ها، فاصله‌ها، سوءتفاهم‌ها و مناسبات اجتماعی و گفت‌وگوهایی حول ادبیات بدل می‌گردد. این مجموعه با ویراستاری مهدی خطیبی، در ظاهر، گردآوری نامه‌هایی‌ست از مارسل پروست به همسایه‌اش؛ اما در عمل، به وضوح چیزی فراتر از یک بسته‌ی اسنادی‌ست؛ این نامه‌ها، وقتی در بافت تاریخی و روایی خود قرار می‌گیرند، تبدیل می‌شوند به جهانی که در آن، مشاهده‌ی دقیق، ظرافت زبانی، کنجکاوی روان‌شناختی و تبدیل امر معمولی به امر ادبی، جوهر کار نویسنده‌ای شده است که خالق یکی از بزرگ‌ترین و ارزشمندترین رمان‌های چند جلدی در گستره‌ی ادبیات جهان است: «نامه‌ها بر کاری که در طبقه‌ی بالا انجام می‌شد و سروصدای ناشی از آن دلالت داشتند. ساعت‌هایی که پروست می‌خوابید یا مشغول به نوشتن بود، این سروصداها باعث رنج و عذابش بودند» و در این میان جالب و بدیع است که خانم ویلیامز هم گاهی تلافی کرده و از پروست می‌خواهد جلوی چکه کردن شیر آب خانه‌اش را بگیرد، موضوعی که طنز ادیبانه‌ی نغز نهفته در رویکرد روایی پروست را بارور کرده و ناخودآگاه وجوهی از هویت نویسندگی او را بازنموده است: «وقتی از من خواستید بررسی کنم صدایی که صبح‌ها به گوش می‌رسد از روشویی آشپزخانه است یا نه، به این نتیجه رسیدم بهتر بود باملاحظه می‌بودم و نمی‌گذاشتم آب چکه می‌کرد. سوال من این است آیا صدای چکه‌ی آب با صدای چکش‌ها قابل مقایسه است؟ همان‌طور که ورلن در یکی از شعرهایش می‌گوید: تراوش قطره‌ی آب روی خزه، به سان اشکی است که فرو می‌ریزد تا تو را خشنود کند. در حقیقت، پروست تمام اظهارهای خود را با تشبیهی فکاهی همراه می‌کند و همین قیاس‌های خنده‌آور موجب می‌شود به درجه‌ی والاتری از استادی فن و هنر نائل شود. زیرا همه چیز از خود صدا ساطع می‌کنند، حتی نقاشان، مانند یک خواننده‌ی تنور معروف آواز سر می‌دهند. «به طور معمولی یک نقاش، به خصوص نقاش ساختمان بر این باور است باید هم‌زمان مانند جوتو دی بوندونه نقاشی کند و مانند ژان دو رسکه آواز سر دهد. این سروصدا در مقایسه با سروصدای برق‌کار ساختمان هیچ است. امیدوارم وقتی به خانه برمی‌گردید با اثری هنری مواجه شوید: اثری که هیچ چیز از نقاشی دیواری کلیسای سیستین کم ندارد…» چنان‌چه پیداست پروست اینجا در این نامه‌ها، وجه خلاقانه‌ای از قلم و گفتمان روایی خودش را در قالب نامه‌نگاری‌هایی ساده بازتاب داده است تا نشان دهد که یک نویسنده‌ی قهار در تعامل با مشکلات ساده‌ی روزمره‌اش هم خلاق و خیال‌پرداز است البته شاید نه به اندازه‌ی کافکا که لیندیا دیویس در موخره‌ی روشنگرانه‌ای که بر این کتاب نوشته، از او و رویکرد مشابهش نیز یاد کرده است: «کافکا تقریبا در آن زمان در حال نگارش همان نوع شکایت‌ها در دفتر یادداشت روزانه‌ی خویش بود. اگرچه دوست داشت آن یادداشت‌ها را به داستان‌های کوتاهی تبدیل کند با این مضمون که این همسایه‌ها ممکن است چه کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهند.»

یک مزاحمت کوچک، یک ماجرای بزرگ

به هر حال چنان‌چه اشاره شد هسته‌ی جذاب این کتاب از دل یک موقعیت ساده شکل می‌گیرد: صدای آزاردهنده‌ی مطب دندان‌پزشکی همسایه و بعدتر تعمیرات خانه‌شان که همراه با سروصدای فراوان نقاش‌ها و برق‌کارها و چکش‌کاری، پروست را که بیمار بود و در اضطرابِ روزهای جنگ دست و پا می‌زد، وادار به نوشتن نامه‌هایی می‌کند که در ابتدا پراکنده و شخصی به نظر می‌رسند، اما کمی که جلو می‌رویم، روشن می‌شود با مجموعه‌ای کم‌نظیر از مکاتبات ادبی شیرین و شگفت‌انگیزی روبه‌رو هستیم. پیشگفتار کتاب توضیح می‌دهد که این نامه‌ها خطاب به زنی ناشناس بوده‌اند که بعدا هویت او، ماری ویلیامز، روشن شده است؛ زنی آمریکایی که همراه همسرش، دکتر چارلزدی. ویلیامز، در نزدیکی پروست زندگی می‌کرده‌اند. این‌جاست که کتاب از سطح یک سند خصوصی عبور می‌کند و به متنی درباره‌ی دیدن، شنیدن و بازسازی دیگری تبدیل می‌شود، متنی که بخش‌های ارزشمندی از زندگی خصوصی یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان جهان را بازنمایی می‌کند؛ از خلال همین نامه‌هاست که درمی‌یابیم نویسنده‌ای همچون پروست چقدر ساده نیازمند تقسیم تنهایی خودش با زنی فکورست، ولو این‌که آن زن متاهل هم باشد، پیشگفتار از همین رویکرد و چالش‌های اخلاقی و عرفی‌اش به تفصیل حرف می‌زند: «در ژرفای بیماری، تنهایی و انزوا نهفته است. اینکه پروست همراهی و مصاحبت خود را به زنی خلوت‌نشین پیشکش کند، عجیب و غیرعادی به نظر می‌رسد. نامه‌هایی که پروست در آن‌ها نهایت هنر خود را برای ورود به قلب و ذهن فردی دیگر به کار گرفته است، شاید حسادت شوهر را برانگیخته باشد. هرچند بدبیاری‌های روزگار آن‌ها را تحت‌الشعاع خود قرار داد و جنگ و مصیبت‌ها و ویرانی‌های ناشی از آن بر آن‌ها تفوق یافت.»

در هر حال پرسه‌ای در محتوای کتاب آشکارکننده‌ی آن است که پروست در این نامه‌ها صرفا از یک مزاحمت شکایت نمی‌کند؛ او فراتر از این،‌ از همین مناسبت ساده، ماده‌ای برای تخیل می‌سازد. از این رهگذر باید گفت این‌که چگونه یک صدای ناخوشایند می‌تواند سرچشمه‌ی یک رابطه‌ی مکتوبِ عمیقِ مشحون از داده‌های تاریخی و روان‌شناختی شود، یکی از جذاب‌ترین ایده‌های این کتاب است.

سبک پروست: جمله‌هایی که مثل حافظه پیش می‌روند

اما خواندن این نامه‌های ساده، نیازمند صبر و شناخت از سبک پروست هم هست؛ ویراستار کتاب به درستی یادآوری می‌کند که نثر این مجموعه با سبک شناخته‌شده‌ی پروست حفظ شده است؛ یعنی با جمله‌های طولانی، تودرتو، پر از جمله‌های معترضه و پیوندهای ظریف معنایی. این انتخاب، برای مخاطبی که به نثر شسته‌رفته‌ی امروزی عادت دارد، شاید در ابتدا دشوار به نظر برسد، اما درواقع وفادارانه‌ترین راه برای نزدیک شدن به جهان نویسنده بوده است. اگر جملات کوتاه و مرتب می‌شدند، بخشی از انرژی ذهنی و انباشت معنایی پروست از دست می‌رفت. از این منظر، ترجمه‌ی رعنا موقعی فقط انتقال معنا نیست بلکه به روشنی کوششی‌ست ستودنی برای بازآفرینی لحن، ضرباهنگ و شیوه‌ی حرکت ذهن پروست؛ ویراستاری مهدی خطیبی نیز در همین مسیر، نه به دنبال ساده‌سازی، بلکه در پی حفظ خصیصه‌ی اصلی متن است که دربرگیرنده‌ی گونه‌ای تودرتویی زنده و آگاهانه است؛ توضیح بایسته و مبسوط او در ابتدای کتاب به روشنی نشان می‌دهد که پاسداری از این ویژگی در ترجمه و انتشار این نامه‌ها، نه نقص ترجمه است و نه کاستی ویراستاری، بلکه احترام به فرم اندیشیدن پروست است از این منظر که او جمله را مثل یک مسیر مستقیم نمی‌سازد بلکه آن را به راهی پرپیچ و خم تبدیل می‌کند که هر پیچش، معنایی تازه را وارد متن می‌کند. چنین سبکی، خواندن کتاب را هم دشوار می‌کند و هم لذت‌بخش. دشوار می‌کند از این رو که خواننده باید با ریتمی کند و تاملی‌تر پیش برود و لذت‌بخش می‌کند چون‌که متن به جای آن‌که فقط خبر بدهد، می‌کاود. در چنین بستری هر جمله مثل اتاقی‌ست که در آن، صداها، یادها، اشیاء و حالت‌های روانی به هم می‌رسند و در هم تنیده می‌شوند.

از نامه تا رمان؛ وقتی سند، ادبیات می‌شود

اما یکی از مهم‌ترین نکته‌های این کتاب مرز باریکی‌ست که میان سند و داستان می‌توان دید. پیشگفتار توضیح می‌دهد که این مجموعه در اصل از بیست و سه نامه خطاب به یک زن و سه نامه خطاب به همسر او تشکیل شده و همین مواد پراکنده، بعدتر به صورت روایتی کوتاه اما برگرفته از واقعیت شناخته شده‌اند. درنتیجه، خواننده نه با یک متن صرفا شخصی بلکه با اثری روبه‌رو می‌شود که زندگی روزمره را به ماده‌ی ادبی تامل‌برانگیزی بدل می‌کند که روزنه‌ای به روی شناخت جهان عمیق و درونی نویسنده و مخاطب فرهیخته و صبور او، که زنی هنرمند و مشتاق ادبیات است، می‌گشاید.

پروست در این مکاتبات، چنان از همسایه‌اش تصویرسازی می‌کند که او کم‌کم از یک زن واقعی به شخصیتی ادبی تبدیل می‌شود. همین فرایند، اهمیت کتاب را دوچندان می‌کند. نویسنده از خلال مکاتبه، دیگری را می‌سازد، چونان مجسمه‌سازی که از سنگ و چوب پیکره‌ای واجد روح و معنا می‌آفریند؛ پروست با کاربست چنین رهیافتی، هم‌زمان خودِ عملِ نوشتن را به صحنه‌ای برای آفرینش بدل می‌کند. در قالب چنین نگرشی باید گفت که این کتاب دیگر فقط تبادل نامه نیست بلکه آن را باید نوعی رمان‌نویسی در مقیاسی فشرده انگاشت، رمانی که نه با فصل‌ها بلکه با نامه‌ها و احساسات تاریخ‌مندِ پسِ پشتِ هر نامه است که پیش می‌رود. احساساتی که برخی از آن‌ها به روشنی متاثر از پس‌زمینه‌های تاریخی و اجتماعی زمان نگارش نامه و مهم‌تر از همه موضوع بغرنج و فرساینده‌ی جنگ است مثلا آن گاه که یک نامه هنگامی نگاشته می‌شود که نویسنده نگران قربانی شدن برادر خویش است در جنگ، چیزی که بازتاب آن را شاید نشود در رمانی حساب‌شده و اندیشیده از پروست سراغ گرفت: «دریافت نامه‌ای از طرف شما همیشه بسیار بسیار مایه‌ی خرسندی من است. در این روزگار سخت که آدمی تنش برای تمام کسانی که دوست دارد می‌لرزد آخرین نامه به طور قابل ملاحظه‌ای به دلم نشست. منظورم این نیست انسان فقط دلواپس کسانی است که می‌شناسد. هرچند رواست آدمی بی‌آنکه زیادی خودخواه باشد نگرانی‌های ویژه و خاص خودش را داشته باشد. سرنوشت برادرم که در مسیر آتش و بمباران کار می‌کند دغدغه‌ی ویژه‌ای است که قلبم را می‌فشارد. بیمارستانش مورد اصابت گلوله قرار گرفت. گلوله‌های توپ روی تخت مخصوص عمل جراحی افتادند و او مجبور شد بیمار مجروحش را به زیرزمین ببرد. خوشبختانه تاکنون جان سالم به در برده و ارتش شجاعت از خودگذشتگی و پایبندی‌اش به انجام وظیفه را ارج نهاد.»

زندگی روزمره در مقام ماده‌ی ادبی

چنان‌چه پیداست نویسنده در این نامه‌ها خویشتنِ واقعی خویش را بازنمایی می‌کند، از مریضی، اندوه و اضطرابش می‌گوید و مطالبه‌گر است، از درونیات و دغدغه‌های شخصی‌اش گرم و صمیمی حرف می‌زند و می‌کوشد به قلب زندگی زنی که در جوار خانه‌اش خانه دارد، رخنه کند؛ از این منظر باید گفت مزیت دیگر کتاب در این است که به ما نشان می‌دهد ادبیات الزاما از رخدادهای عظیم تاریخی تغذیه نمی‌کند. گاه یک همسایگی، یک دیوار نازک، یک صدای مداوم و یک واکنش عصبی و البته بعدتر یک دلبستگی عمیق درونی به زنی که  گاهی صدای چنگ نواختنش می‌آید، زنی که کتاب می‌خواند، می‌توانند آغازگر متنی شوند که بعدها ارزش ادبی پیدا می‌کند، متنی که راوی تاریخ است. پروست در اینجا استاد تبدیل جزئیات به معناست؛ او از روزمرگی، صحنه می‌سازد، از صحنه نوعی مشاهده‌ی اجتماعی و از مشاهده، فهمی از رابطه‌ی انسان‌ها با هم. در چنین چارچوبی، کتاب برای هر خواننده‌ای که به نامه‌نگاری ادبی، تاریخ فرهنگی و رابطه‌ی میان زندگی و نوشتن علاقه دارد، بسیار خواندنی و دلکش و تامل‌برانگیز جلوه خواهد کرد. با چنین نگرشی باید گفت «نامه‌های پروست به همسایه‌اش»، فقط درباره‌ی یک همسایه نیست درباره‌ی این است که چگونه نویسنده جهان پیرامون خود را می‌بیند، به زبان درمی‌آورد و از دل آن واقعیت تازه‌ای بیرون می‌کشد. از این رهگذر باید گفت که این کتاب بیش از همه برای خوانندگانی مناسب است که به ادبیات فرانسه، به پروست، به نامه‌نگاری، و به نسبت میان سند و روایت علاقه دارند. همچنین برای پژوهشگرانی که می‌خواهند ببینند چگونه یک متن شخصی می‌تواند به یک اثر ادبی تبدیل شود، منبعی بسیار جذاب است. البته باید آماده‌ی مواجهه با نثری باشند که صبورانه خوانده می‌شود، نه تند و سرراست، درواقع به روشنی پیداست که این کتاب از آن جنس آثاری نیست که یک نفس از روی آن بگذری، بلکه باید کنارش بمانی، مکث کنی و اجازه بدهی جمله‌ها در ذهنت ته‌نشین شوند و از پسِ خود چشم‌اندازی تاریخ‌مند را بازنمایی کنند. به ویژه چشم‌اندازهایی که تاریخ جنگ و نگاه یک نویسنده را به تحولات آن برجسته کرده است. یکی از بزنگاه‌های چنین رویکردی را در مواجهه‌ی سرشار از احساسات پروست با بمباران کلیسای رنس در نامه‌ی بیست و پنجم می‌توان بازیافت؛ در پیشگفتار به شکلی موجز و رسا این رویکرد بازنمایی شده است: «در این نامه از بمباران کلیسای رنس سخن به میان آمده است. خانم ویلیامز کتابی به پروست امانت می‌دهد که به تشخیص ما «آنچه نابود کردند» اثر ای دمار لاتور است. کلیسای جامع رنس، در سپتامبر ۱۹۱۴ بمباران شد و در آتش سوخت. پروست بعد از مطرح کردن این عقیده که تندیس‌های سنگی کلیسای جامع رنس، هم وارث دوران یونان باستان‌اند و هم منادی لبخند ژکوند لئوناردو داوینچی، چنین می‌نویسد: «من تا جایی که سلامتی‌ام اجازه می‌داد راه سفر پیمودم و با دیدن بنای سنگی کلیسای رنس به همان اندازه متحیر شدم که وقتی بنای سنگی کلیسای جامع شهر ونیز را دیدم و به این توجیه یا باور رسیده‌ام، وقتی طاق‌های نیم‌سوخته‌ی کلیسا، تمام و کمال روی سر فرشتگانی فرود آید که بی‌هیچ واهمه‌ای از خطر، هنوز از درختان شاداب و باشکوه جنگل سنگی میوه‌های رسیده و آب‌دار می‌چینند، حس بشردوستی که هم‌اکنون نیز تقلیل یافته است برای همیشه از بین خواهد رفت.» دردناک‌تر از نابودی بناهای سنگی، مرگ انسان‌هاست و شاهد مثال این عقیده، نامه‌ی بسیار زیبایی است که پروست برای همدردی با خانم ویلیامز نوشته است و در آن به مرگ برتراند دوفنلون اشاره کرده است.»

با چنین تفاسیری باید گفت که «نامه‌های پروست به همسایه‌اش»، کتابی‌ست درباره‌ی کوچک‌ترین فاصله‌ها و بزرگ‌ترین دگرگونی‌ها. از دل یک مزاحمت روزمره، از یک صدای دندان‌پزشکی و از یک همسایگی ساده، پروست متنی می‌سازد که در آن، واقعیت و ادبیات به هم می‌رسند، محملی می‌سازد که تاریخ جنگ و زیستن زیر سایه‌ی جنگ را ثبت و ضبط کرده است؛ کتاب به روشنی به ما یادآوری می‌کند که نویسنده‌ی بزرگ کسی نیست که فقط درباره‌ی موضوعات بزرگ بنویسد بلکه آن کسی‌ست که بتواند از دل یک امر عادی، یک روزمرگی تکراری و بعضا فرساینده، آن هم در قعر روزهای آشفته‌ی جنگ، نظمی تازه، نگاهی تازه و روایتی تازه بیرون بکشد. در نهایت ارزش این اثر در همین نکته‌ی بدیع نهفته است که نشان می‌دهد ادبیات گاهی از روزمرگی، ناراحتی و مثلا یک شکایت ساده شروع می‌شود اما در مسیر و صیرورت خود، به تامل ، تخیل و آفرینشی شکوهمند می‌رسد و چه چیزی از این پروستی‌تر؟

منبع: دورفمن، آریل (خلوت پیکاسو) تهران. مهرگان خرد: ۱۴۰۱

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی