
اسطورهی ملیگرایی و جهان واقعی امروز
ملیگرایی هرچند که تا سالها امیدی تسلابخش، رویایی از همدلی و شکلی از شور جمعی به نظر میرسید، اما در کنه خود مفاهیم و مولفههای دیگری هم داشت که سالها بنا به توافقی نانوشته و ناملموس، در پسِ هالهای رخشان و رویایی نادیده گرفته میشد، امروز و بنا به الزامات برخاسته از تولد اندیشههای جدید، آن هالهی نورانی تا حدی پس رفته و ملیگرایی، در ذهن بسیاری از آنها که به آزادی واقعی انسان از هر قید و بند تحدیدکنندهای میاندیشند، در محاقی از تردیدها و بازنگریها فرو رفته است؛ از این رهگذر امروز بیش از هر چیز نگاه انسان سرگشتهی معاصر به تبلور آزادی، عدالت اجتماعی، همزیستی مهربانانه با یکدیگر و ساز و کارهایی برای تضمین این همه است، چیزهایی فراتر از ملیگرایی – که گاه نه تنها این دغدغهها را در دل خود راه نداده است، بلکه فراتر از آن، چنین دغدغههایی را پس هم میزند- درواقع باید گفت که ملیگرایی از آن واژههاییست که هم میتواند به هیجان جمعی و امیدواری اجتماعی و وحدتِ میان انسانها بیانجامد و هم اینکه میتواند آفرینندهی سوءتفاهمهای تاریخی، شکافهای انسانی و لزوم تابآوری شرایط بغرنج تحمیلشده از سوی آرمانهای خود باشد. گاهی به شکل پرچم و سرود و حافظهی مشترک و خاطراتی از شور و افتخار و مباهات ملی ظاهر میشود و گاهی هم در هیئت مرز، جنگ، رقابت و تحمل دشواریهای برخاسته از آن به خاطر حفظ حیثیت و عرق ملی؛ کتاب «ملیگرایی و پس از آن» اثر ادوارد هالت کار، که به قلم سلیس رضا طالبی به فارسی برگردانده شده و از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده، درست در همین نقطهی دوپاره میایستد: نه ملیگرایی را با شور و احساس و آن رویکرد حماسی پرطمطراق میپرستد نه یکسره نفی و ردش میکند بلکه میکوشد آن را به مثابهی پدیدهای تاریخی، زنده، متغیر و قابل نقد، و البته وابسته به مناسبات قدرت و مسایل روز بفهمد و در معرض نقد و چالش و پرسش قرارش دهد. همین رهیافت است که کتاب را از یک متن صرفا نظری فراتر میبرد و آن را به اثری تبدیل میکند دربارهی سرنوشت جهان مدرن، بحران دولت-ملت و امکان یا امتناع همکاری فراملی برای برونرفت از این بحرانهای نوپدید که به نظر میرسد و تجربههای تاریخی ثابت کرده که ملیگرایی برای حل و فصلشان راهکاری به میان نمیکشد.
مترجم در مقدمهی کتاب نیز بر همین نکته تاکید میکند که با کتابی روبرو هستیم که هنوز برای فهم سیاست، جنگ، امنیت و اقتصاد جهانی اهمیت دارد از این رو که مسالهی ملیگرایی نه یک خاطرهی تمامشده، بلکه زخمی باز در نظم معاصر جهان است: «اهمیت این متن که اولینبار به فارسی ترجمه میشود تنها در تحلیل تاریخی ملیگرایی نیست، بلکه در طرح پرسشهایی است که هنوز پاسخ قطعی ندارند: آیا ملتها واحدهای پایدار آیندهاند یا مرحلهای گذرا در مسیر شکلگیری قدرتهای بزرگتر؟ امنیت جهانی بر چه بنیانی ممکن است؟ آیا تعیین سرنوشت ملی، با حفظ امنیت و عدالت جهانی سازگار است؟ در نهایت، آیا جهان آینده بر ملیگرایی استوار خواهد بود یا بر همکاریهای فراملی و ساختارهای مشترک؟ این پرسشها که کار، هشتاد سال پیش طرح کرد، امروز نیز در مرکز نزاعهای جهانی، منطقهای و هویتی قرار دارند.»؛ به روشنی پیداست که این پرسشها، که در مقدمهی مترجم برجسته شدهاند، همچنان تازه و مهم و مطرحاند، درواقع امروز نیز ما در جهانی زندگی میکنیم که از یک سو با بازگشت ملیگرایی در شکلهای تازه روبهروست و از سوی دیگر ناچار است با مسائل بغرنجی همچون اقتصاد جهانی، مهاجرت، تغییرات اقلیمی، امنیت شبکهای و نابرابریهای فراملی دست و پنجه نرم کند، اموری که ملیگرای افراطی را در شکل کلاسیک خود به چالش میکشد. در چنین جهانی، ملت هنوز مهم است اما دیگر به تنهایی کافی نیست. مخصوصا آنکه در راستای انقلابی در اخلاقیات و انسانگرایی، حقوق انسانی ورای حقوق ملی انگاشته میشود: «آنچه ما باید تامین کنیم این نیست که آلبانی به عنوان یک ملت در مرتبهای برابر با چین یا برزیل قرار گیرد بلکه آن است که تکتک آلبانیاییها در حقوق و فرصتهای فردی، در جایگاهی برابر با تکتک چینیها یا برزیلیها قرار بگیرند. برابری ملتها نه فقط دستنیافتنی است بلکه نه عادلانه است و نه مطلوب… آزادی و برابریای که سازندگان صلح آینده باید بنیان بگذارند، نه آزادی و برابری ملتها، بلکه آزادی و برابریای است که تجلی آن را باید در زندگی روزانهی تمام مردمان یافت -آزادی و برابریای که زنان و مردان عادی در تجربهی شخصی خود حس کنند».
«کار» با ارایهی همین فضاها و الزامات روزآمد تاملبرانگیز و اخلاقی، نشان میدهد که ملیگرایی اگرچه میتواند حسی از انسجام و تعلق عاطفی میان مردمانی با علائق و پیشینهی مشترک ایجاد کند، اما در برابر چالشهای فراملی و مسائل جدی اخلاق فردی، با محدودیتهای اساسی روبروست به ویژه در جهانی که بحرانهایش از مرزها عبور میکنند و نتیجتا پاسخها هم ناگزیر باید فراملی باشند. از همین روست که کتاب نه فقط دربارهی گذشتهی ملتها، بلکه دربارهی امکانهای آیندهی نظم جهانی نیز سخن میگوید. این آینده لزوما ضد ملی نیست، اما قطعا نمیتواند تنها بر منطق ملت – دولت کلاسیک تکیه کند؛ نویسنده در این اثر، با نگاه تاریخی و ساختاری خود، ملیگرایی را از مقام یک احساس طبیعی و بدیهی پایین میکشد و آن را در شبکهای از نیروهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی قرار میدهد. نتیجهی چنین نگرشی، خلق کتابیست که هم برای خوانندهی جدی سیاست جذاب است هم برای مخاطب عامی که میخواهد بداند چرا این واژه تا این اندازه تعیینکننده و مناقشهبرانگیز است.
ملیگرایی؛ ایدهای که ساده به نظر میرسد
اولین دستاورد مهم کتاب این است که در برابر تصور رایج از ملیگرایی میایستد. در زبان روزمره، ملیگرایی اغلب مساوی با دوست داشتن وطن یا دفاع از هویت فهمیده میشود، تعریفی که گرچه بیراه نیست اما بیشاز اندازه ساده به نظر میرسد؛ نویسنده نشان میدهد که ملیگرایی فقط یک عاطفهی عمیق جمعی نیست، بلکه سازوکاری تاریخی برای سازمان دادن به قدرت هم هست. ملت در این نگاه، یک موجودیت طبیعی و ازلی نیست بلکه محصول فرایندهای تاریخیای به شمار میآید که در آنها دولت، اقتصاد، جنگ، آموزش، زبان و حافظهی جمعی به تدریج درهمتنیده میشوند. همینجاست که کتاب از سطح توصیف عبور میکند و وارد گسترهی فراخ نقد و تحلیل میشود. نویسنده نمیپرسد مردم چرا وطن را دوست دارند، بلکه میپرسد چرا و چگونه ملت به شکل امروزیاش ساخته شد و در چه شرایطی به یک نیروی مسلط سیاسی با عاملیت تاثیرگذار و در خور تبدیل شد. به بیان دیگر، پرسش اصلی کتاب این نیست که ملیگرایی خوب است یا بد، بلکه این است که ملیگرایی چه کارکردی دارد، در چه لحظهای به نیروی رهاییبخش بدل میشود و در چه لحظهای به عاملی برای انسداد، خشونت و رقابت. این زاویهی دید، کتاب را از کلیشههای آشنا دور میکند و به خواننده فرصت میدهد ملیگرایی را نه یک هویت ثابت بلکه یک شکل از سازمانیابی تاریخی ببیند.

از رهایی تا بحران: مسیر دگرگونی یک نیروی تاریخی
به نظر میرسد یکی از درخشانترین ایدههای کتاب، دگرگونی معنای ملیگرایی در مسیر تاریخ است. بر اساس توضیحاتی که در مقدمهی مترجم آمده، «کار» نشان میدهد، ملیگرایی در قرن نوزدهم میتوانست نقش یک محرک رهاییبخش را بازی کند، نیرویی که در برابر امپراطوریها، سلطههای فراملی و نظمهای نابرابر قد علم میکرد و به گروههای مختلف امکان میداد برای خود حق و صدا تعریف کنند. در این مرحله، ملیگرایی میتوانست با آرمان آزادی، استقلال و تعیین سرنوشت گره بخورد. اما این همه چیز دربارهی ملیگرایی نبوده است. وجه مهم تحلیل «کار» آن است که نشان میدهد همان نیروی رهاییبخش چگونه در قرن بیستم به یکی از عوامل بحران، جنگ و فروپاشی تبدیل شد و بر آزادی انسان، عدالت و همزیستی مسالمتآمیز میان انسانها سایه افکند. این تغییر جهت، از نظر نویسنده نه تصادفی که برآیندی از یک صیرورت تاریخی بوده است؛ از این رهگذر نویسنده با مرور واقعیتهای تاریخی، از فردریش کبیر و ناپلئون تا سالهای وقوع جنگ جهانی اول و پس از آن، سیر تحولات مربوط به ملیگرایی را بر پردهای سفید، آویخته بر دیواری فراخ در برابر دیدگان مخاطب خود قرار میدهد و از آن جمله نشان میدهد که ملیگرایی وقتی به ابزار اصلی مشروعیت سیاسی تبدیل میشود، به تدریج مرزهای خود را سختتر میکند، ما را در برابر دیگران مینشاند و امکان گفتوگو، همزیستی و همکاری را کاهش میدهد، همان چیزی که همواره پاشنهی آشیل اصلی ملیگرایی در سیر تاریخی خود بوده است. نویسنده میکوشد نشان دهد که چگونه در این مرحله، آنچه روزگاری نوید آزادی بود، بر اساس سازوکارهای نهفته در شکلی از یک ملیگرایی محتوم، به منطق طرد و انحصار بدل شد. این بخش از کتاب از آن جهت مهم است که نویسنده نگاهی منعطف و تحلیلگر دارد و هیچ چیز را مطلق نمیبیند؛ «کار» نمیگوید ملیگرایی ذاتا بد است یا ذاتا نیک. او نشان میدهد که یک پدیدهی تاریخی بسته به شرایط، میتواند کارکردهای متفاوت و حتی متضادی پیدا کند و این دقیقا همان ظرافتیست که کتاب را زنده نگه میدارد از این رو که به جای نسخهپیچی اخلاقی، منطق تحول تاریخی را آشکار میکند و به عنوان مادهای خام جهت بازنگری در برخی مولفههای مقدسنمایی شده و مهمتر از همه – در این کتاب – «ملیگرایی»، در اختیار مخاطب خود قرار میدهد. نویسنده از همین رهگذر و با همین نگرش، بینالمللگرایی را هم به بوتهی نقد و باید و نبایدها میسپارد: «بینالمللگرایی مانند ملیگرایی باید اجتماعی شود. در جهان معاصر، یا در آن بخشهایی از جهان که قدرت واقعی در آن استقرار یافته، هدف اساسی وحدتآفرین، همان آرمان مشترک عدالت اجتماعی است که در شعارهایی چون انسان عادی، کارگر و دهقان، فرودستان یا حداقل سطح معیشت به طور ضمنی حضور دارد. هرچند این مفاهیم به درستی تعریف نشدهاند و به روی تفاسیر و کاربردهای بیشمار گشودهاند، اما عدالت اجتماعی در قرن بیستم اهمیتی بینالمللی یافت که در قرن پیشین به مفاهیم مبهم اما قدرتمند رهایی سیاسی و حقوق سیاسی نسبت داده میشد.» بعدتر نویسنده تلویحا تاکید میکند که برابری میان افراد که در جهان پساجنگ از دغدغههای جدی انسان بود، با ملیگرایی در آن شکل کلاسیک در منافات قرار داشته و تحقق آن منوط به گذار از ملیگرایی سنتی بوده است: «برابری فرصت که عدالت اجتماعی ایجاب میکند، برابری میان افراد انسان است. این امر، نه تنها با مطالبهی برابری میان ملتها، مطالبهای که در فاصلهی دو جنگ جهانی منشاء آشوب و بینظمی بود – تفاوت دارد، بلکه ممکن است با آن ناسازگار نیز باشد. چنین برابریای تنها در جهانی تحققپذیر است که اصل تبعیض بر مبنای ملیت را رد کرده باشد.»
ملت، دولت و قدرت؛ سهگانهای که بدون هم فهمیده نمیشوند
در این میان یکی از محورهای کلیدی کتاب، نسبت میان ملت، دولت و قدرت است. در بسیاری از بحثهای عمومی، ملت به عنوان یک واحد فرهنگی یا عاطفی فرض میشود و دولت چیزی جدا از آن. اما «کار» در کتاب خود به خوبی این نکته را تبیین میکند که میان این دو نباید دیوار مشید؛ از نظر او، ملت و دولت به صورت عمیق در هم تنیدهاند و هر بحثی دربارهی ملیگرایی، ناگزیر باید به مناسبات قدرت برسد. در قالب چنین موضعگیریای، «کار» درواقع دارد از خوانشهای رمانتیک ملیگرایی فاصله میگیرد. او بر این نکته پای میفشارد که ملتها در خلاء ساخته نمیشوند. زبان رسمی، نهادهای آموزشی، ارتش، نظام مالیاتی، مرزها، رسانهها و حتی روایتهای تاریخی، همه در ساختن ملت نقش دارند و بنابراین، ملت تنها احساس تعلق نیست بلکه نوعی نظم سیاسیست که خود را در قالب احساس طبیعی جا میزند. از این منظر، کتاب به طور ضمنی یک هشدار هم در پسِ دادههای خود دارد، هشداری مبنی بر آنکه هرگاه ملیگرایی خود را تنها حقیقت ممکن معرفی کند درواقع دارد قدرت را از دید پنهان میدارد یعنی آنچه به ظاهر دفاع از هویت مردم است، ممکن است در عمق خود، تثبیت یک نظم سیاسی خاص، حذف تفاوتها و بازتولید سلسلهمراتب باشد. این تحلیل برای امروز نیز بسیار قابل استفاده است چون نشان میدهد که چگونه مفاهیم هویتی میتوانند به ابزار بسیج سیاسی و نهایتا کنترل اجتماعی تبدیل شوند وقتی قدرت با بهرهگیری از احساسات ملیگرایانهی جامعه، پایههای خود را مستحکم میکند و منویات خود را به کرسی مینشاند.
انترناسیونالیسم، امیدی که هنوز ساده نشده است
و در میان این آشفتگیهای لاینحل است که مفهوم انترناسیونالیسم به میان کشیده میشود، نگرهای که شاید در نگاه اول یک پاسخ به اشکالات نهفته در ملیگرایی فهمیده شود اما نویسنده در کتابش نشان میدهد که بروز و ظهور این مفهوم درواقع حاصل یک کشاکش تاریخی بوده است؛ پیش از این هم اشاره کردیم که «کار»، ملیگرایی را در خلاء بررسی نمیکند، او آن را در برابر ایدهی همکاری فراملی قرار میدهد و این تقابل، یکی از نکات مهم کتاب است؛ در یک سو ما با منطق ملت، مرز و خودبسندگی روبهرو هستیم و در سوی دیگر با ایدهی پیوند، همبستگی و ساختارهای مشترک. اما «کار» این تقابل را نه فقط در یک بستر ایدهآلگرایانه که در متنی تاریخی و بر اساس منطق سیر پرفراز و فرود تاریخی مطرح میکند از این رهگذر او نمیگوید انترناسیونالیسم یکشبه جای ملیگرایی را میگیرد بلکه برعکس میکوشد در کتابش نشان دهد که چرا این گذار، دشوار، پرتنش و تدریجیست؛ نویسنده تصریح میدارد که بنا به ضرورتها، ملتها هنوز حامل حافظه، مشروعیت و سازمان سیاسیاند و از این رو نمیتوان با یک فرمان اخلاقی از آنها خواست که چنین دغدغههای کاملا ملیگرایانهای را ناگهان کنار بگذارند و با رویکردی بالتمامه انترناسیونالیستی زندگی کنند. با این حال، صیرورت تاریخی، انسان را به جهان نو رهنمون کرده است، جهان مدرنی که چنان به هم پیوسته شده که هیچ ملت منفردی نمیتواند همهی مسالههای خود را صرفا درون مرزهایش حل کند، از همین روست که انترناسیونالیسم در این کتاب بیشتر به عنوان یک ضرورت تاریخی و یا به زبان بهتر یک اجبار و الزام تاریخی، تبیین و تحلیل میشود و نه یک شعار آرمانگرایانه. «کار» به خواننده یادآوری میکند که اگر قرار است آیندهای امنتر و عادلانهتر برای انسان ساخته شود، باید که از منطق رقابت مطلق ملتها فاصله گرفت. و البته که توضیح میدهد که انترناسیونالیسم اساسا در اثر تعارضات نهفته در ملیگراییست که قد برافراشته است: «امروزه ملت به عنوان واحد قطعی و پذیرفتنی سازماندهی بینالمللی، از دو جبهه با چالش روبروست: هم از درون و هم از بیرون، هم از سوی ایدهآلیسم و هم از سوی قدرت. از نظر اخلاقی، ملت تحت حملهی کسانی است که محتوای ذاتا تمامیتخواهانهی آن را محکوم میکنند و کسانی که اعلام میکنند شکل شایستهی یک اقتدار بینالمللی باید نه به حقوق و رفاه ملتها، بلکه به حقوق و رفاه همهی انسانها، زنان و مردان، توجه داشته باشد. از نظر قدرت نیز، ملت زیر فشار پیشرفتهای فناوری مدرن تضعیف میشود؛ پیشرفتهایی که آن را به عنوان واحدی برای سازماندهی نظامی و اقتصادی منسوخ میسازند و قدرت واقعی تصمیمگیری و کنترل را به سرعت در دست واحدهای بزرگ و چندملیتی متمرکز میکنند. این دو حمله کاملا مستقل از یکدیگر نیستند، زیرا تا حدی همین ناکامی دولت-ملت در تامین امنیت نظامی یا رفاه اقتصادی است که موجب شده پایههای اخلاقی ملیگرایی به شکل گستردهای مورد پرسش قرار گیرد.»؛ چنین نگاهی، کتاب را از سطح یک بحث نظری فراتر میبرد و به پرسشی عملی بدل میکند: چگونه میتوان بین هویت ملی و مسوولیت جهانی تعادل برقرار کرد؟
چرا این کتاب هنوز مهم است؟
به هر حال باید گفت که این کتاب برای امروز از چند جهت راهگشاست: اول آن که به ما میگوید ملیگرایی را باید در پیوند با اقتصاد و قدرت فهمید و نه فقط فرهنگ و احساس. دوم آن که نشان میدهد که هر شکل از هویت جمعی ممکن است در شرایطی خاص به ابزار بحران تبدیل شود. سوم آن که ما را وادار میکند رابطهی ملت و جهان را دوباره تصور کنیم، رابطهای که دیگر نمیتواند بر انزوا و خودبسندگی بنا شود و در نهایت کتاب و نویسندهاش، به عنوان چهارمین نکته به ما یادآوری میکنند که آیندهی سیاست جهانی، نمیتواند بدون نوعی همکاری فراملی، به سادگی و خودبسندگی بنا شود. به همین دلیل، کتاب نه فقط برای دانشجویان علوم سیاسی یا تاریخ، بلکه برای هر خوانندهای که میخواهد منطق سیاست معاصر را بفهمد، ارزشمند است. درواقع خواندن این کتاب کمک میکند از سطح شعارها عبور کنیم و به سازوکارهایی بیندیشیم که تحقق عملی شعارها را در زندگی انسانها ممکن میسازند. و سخن فرجامین آنکه «ملیگرایی و پس از آن» از آن دست کتابهاییست که در ظاهر دربارهی یک موضوع آشنا حرف میزند اما در عمل افق فکری خواننده را جابهجا میکند. «کار» با نگاهی تاریخی و انتقادی نشان میدهد ملیگرایی چگونه زاده شد، چگونه کار کرد، چگونه دگرگون شد و چرا هنوز از صحنهی سیاست کنار نرفته است. او نه شیفتهی ملت است و نه دشمن آن بلکه میکوشد جایگاه واقعیاش را در جهان مدرن نشان دهد: نیرویی تاریخی که هم میتواند سامانبخش باشد و هم ویرانگر و ارزش کتاب نیز اتفاقا در همین تبیینهای عمیق و پیچیده نهفته است. در دنیایی که سیاستِ هویتی دوباره جان گرفته و مرزها بار دیگر معنای پررنگی یافتهاند، خواندن چنین متنی ضروریتر از همیشه است. «کار» به ما نمیگوید چه باید بکنیم، اما دقیقتر از بسیاری از متفکران توضیح میدهد که چرا مسالهی ملیگرایی هنوز حل نشده و شاید به سادگی هم حل نشود. این کتاب، به جای نسخه دادن، دیدن را آموزش میدهد و در روزگاری که سیاست بیش از هرچیز به دیدن دقیق نیاز دارد این موضوع یک فضیلت کمنظیر است، فضیلتی که بخشی از موفقیت انتقال آن به مخاطب را باید حاصل نثر و رویکرد نوشتاری کتاب دانست؛ «ملیگرایی و پس از آن» کتابی آرام اما قاطع است. نه خطابهوار میشود، نه احساساتی و نه درگیر داوریهای شتابزده. «کار» با دقتی تاریخنگارانه پیش میرود، اما نتیجهی تحلیل او را باید کاملا سیاسی خواند. این ترکیب، به راستی کتاب را خواندنیتر میکند از این رو که خواننده احساس نمیکند با موعظه روبروست بلکه به روشنی درمییابد که با تحلیلی مواجه است که خودش را به او تحمیل نمیکند، اما او را به فکر کردن عمیق تر برمی انگیزاند.








