شیرین عزیزی مقدم: «اهالی ماگنولیا»ی زویا پیرزاد؛ مهاجرت و خوشبختی ناتمام

«اهالی ماگنولیا» چه حاصل تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده باشد، و چه حاصل تخیلِ او، و یا ترکیبی از هر دو، تنها داستان اهالیِ یک خیابان است و نه بیشتر؛ و قابل تعمیم به همه‌‌ی ایرانیان، و یا همه‌ی مهاجران نیست.
نگاه نگارنده به این داستان کاملاً توصیفی و بدون هیچ‌گونه پیش‌داوری و قضاوت است. جُستار با شواهدی از کتاب همراه شده‌است.

من این حروف نوشتم، چنان‌که غیر ندانست،
تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی!
[حافظ]

«اهالی ماگنولیا»، آخرین رمان خانم زویا پیرزاد است که در ۲۲۶ صفحه منتشر، و روانه‌ی بازار کتاب شده‌است.
داستانی ساده و روان، و بسیار خوش‌خوان با نثری پاکیزه که گاهی شاهد تفنن‌های نویسنده در زبان نیز هستیم مانند: “پرت کردن نگاه” در گزاره‌ی:
«نگاه عاقل اندر سفیهی پرت کرد طرفم و جواب نداد.» [ص.۴۲]

داستان برمبنای توالی خط زمانی به‌پیش نمی‌رود. یادآوریِ خاطرات و سفر به گذشته، نقش پُررنگی در ساختار این داستان دارد.
داستان روایت دلتنگیِ ناشی از مهاجرت است و تنها به ما ایرانیان اختصاص ندارد. هر انسانی می‌تواند دلتنگ زاد‌ و بوم خود شود‌. رمان، بازتاب روایت زندگی شخصیت‌هایی است که غربت از آن‌ها _الزاماً_آدم‌های خوشبخت‌تری نساخته است.
کتاب ۱۹ فصل دارد و به زندگیِ عموماً مهاجرانی می‌پردازد که ترک دیار کرده‌اند و درخاکِ غربت جای گرفته‌اند.
فصل اول به معرفی اهالی خیابان ماگنولیا اختصاص دارد. ساکنانی که هر کدام از کشوری به انگلستان آمده‌اند: خیابانی چندفرهنگی!
آدم‌های قصه در ابتدای داستان به‌ظاهر با هم ارتباط دارند؛ اما هر کدام زندانیِ تنهایی خود هستند. در ذهن و روح آن‌ها گویی یک زیستِ پنهان در جریان‌دارد که آکنده است از مجموعه‌‌ی آرزوهای برآورده نشده، حسرت‌ها، و تلخی‌هایی که به تنهایی متحمل شده‌اند. رازهایی که تاکنون به هیچ‌کس نگفته‌اند، و حتی نزدیک‌ترین افراد به آن‌ها نیز از آن بی‌خبرند. هر کدام از شخصیت‌های اصلی حامل زخم‌هایی هستند که در کودکی و یا در خانه‌ی پدری خورده‌اند، و شاید همین امر آنان را به مهاجرت ترغیب کرده است؛ اما دلایل مهاجرت ایرانی‌های ساکن خیابان ماگنولیا همگی غیرسیاسی‌ است. با این‌همه، نگاه منفیِ نویسنده به پدیده‌ی مهاجرت را می‌توان از زبان شخصیت‌ها خواند؛ اما با پیشرفت داستان، رشته‌ی روابط محکم‌تر، و اهالی، حامی و پشتیبان یکدیگر می‌شوند.

■خانه‌ی خاله‌مهین محل گردهماییِ اهالیِ خیابان است. او با محبت و مهمان‌نوازی همه‌ی غریبان را گِرد هم جمع می‌کند. مهین پس از سال‌ها اقامت در انگلستان هنوز آن‌جا را وطن خود نمی‌داند:

«مهین گفت: سمیه‌جون راحت باش! این‌جا همه خودمونی هستیم. همه دربه‌دریم! با هم راحت نباشیم، با کی راحت باشیم؟» [ص.۸۰]

اهالی نسبت به مهاجران تازه‌وارد خوش‌بین نیستند. قضاوت آن‌ها درباره‌ی سمیه که به‌تازگی به انگلستان آمده است را بخوانیم:

«_ سیاسی بوده، هم خودش، هم شوهرش. زمینی فرار کردند.
عادله پوزخند زد:
_ آره هرکی دوتا اعلامیه پخش کرد و چهار دفعه رفت تظاهرات شد سیاسی! دروغ که شاخ و دم نداره!
خاله مهین بُراق شد و دست زد به کمر:
_تو از کجا می‌دونی دروغ می‌گه؟
عادله دست زد به کمر:
_تو از کجا می‌دونی دروغ نمی‌گه؟» [ص.۸۴]

در عمق وجود هر یک از آدم‌های قصه، دره‌ای از بحران‌های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی وجود دارد. زیستن در شهر فرنگ نیز آن دره‌ها را پُر نکرده‌است.

گل ماگنولیا، گل باغ‌های سلطنتی است؛ اما به‌مرور راه خود را به پارک‌ها، خیابان‌ها و باغ‌های شخصی باز کرده‌است. این‌ گل نُماد زیبایی، پاکی و شکوه طبیعت به‌شمار می‌رود و با استقامت، اشرافیت، وقار و عشق به طبیعت مرتبط است. در رمان اما اسمی است بی مسما:

«خیابان ما که اسمش ماگنولیا بود، و اسم درخت‌های کنار دو پیاده‌رو ماگنولیا نبود، و نمی‌دانستم چه بود…» [ص.۵]

اهالی این خیابان آدم‌های میانه‌حالی هستند که تعدادی از آن‌ها برای زندگی بهتر تلاش می‌کنند و تفاوت طبقاتی خود را با دیگران می‌بینند. نگاه سوسن به زندگی شارون و مقایسه‌ی او با خود را می‌توان در چندصفحه‌ خواند.
مَحملِ ورود به داستان، ماشین تویوتای قرمزِ قراضه‌ی سوسن است؛ آرایشگری که راوی داستان، و ساکن این خیابان است. با عبور ماشین از کنار هر خانه، قصه‌ی اهل خانه تعریف‌می‌‌شود. خانه‌ی سوسن آخرین خانه‌ی خیابان است.
خانواده‌ای اهل هندوستان است، و دیگری اهل پاکستان. یکی اهل لیتوانی و دیگری، ایرانی… با فرهنگ‌ها و آداب و رسوم متفاوت که در کنار هم، اما نه با صداقت تمام، و نه به خوشی، زندگی می‌‌کنند.

■داستان چند‌ روایت اصلی و چندین خرده‌روایت از شخصیت‌های فرعی دارد که آن‌ها نیز بازگو می‌شوند. آدم‌هایی که گاه با علاقه و اشتیاق و به انتخاب؛ و گاه به اجبار، تن به مهاجرت داده‌اند؛ اما رشته های روحیِ اتصال خود با سرزمین مادری را نیز نبریده‌اند.
والدین هندی‌تبار با آن‌که در انگلستان زندگی می‌کنند و داماد کانادایی دارند؛ اما مهاجرت، فرهنگ سنتی و غذایی و آداب وطنی آن‌ها را تغییر نداده است.
«آقای دسای یک‌بند غر» می‌زند و خشمگین از دختر و داماد کانادایی است؛ زیرا آن‌ها به آداب و رسوم ازدواج هندی پای‌بند نیستند.
خانم دسای «خدای فال‌گرفتن با اتفاق‌ها بود.»

اصلان، شوهر ژیلا، در خانه‌اش «پرده‌های ضخیم‌تر از پرده‌های باقیِ خانه‌های خیابان ماگنولیا» آویخته‌است. پرده‌هایی که همیشه کشیده‌اند. او می‌گوید:

«یعنی چه مردم توی خونه‌ی آدم را ببینند؟ ماهی آکواریوم که نیستیم!» او «مدام جلوی همه ژیلا را مسخره‌می‌کرد و صداش می‌کرد: کله‌گچی!»
ژیلا پنهان از شوهر، تصمیم می‌گیرد برای ورود به کالج ثبت‌نام‌ کند.

عادله/ اَدِل زن آقای کمالی‌است و تجربه‌های تلخی از خانه‌ی پدری در ایران دارد. به خود می‌گوید: «چرا زن این آدم بی‌عرضه شدم؟» و سر او داد می‌زند:

«عوض این‌که سر شب بدوبدو بیای خونه بشینی پای این برنامه‌های مزخرف و عین خر سیگار بکشی و ویسکی کوفت کنی، بمون توی شرکت کار کن! خر کلمه‌ی مورد علاقه‌ی عادله بود.»

خاله‌مهین هرچند قبل از سوسن به انگلستان مهاجرت کرده است؛ اما هنوز ایرانی می‌اندیشد. مادر سوسن در شب چهارشنبه‌سوری می‌میرد:

« الهی بمیرم! به‌جای این‌که بگوید زردی من از تو سرخی تو از من، گفت: سرخی من از تو، زردی تو از من!… کاش اشتباه نمی‌‌گفت. اگر درست می‌گفت…» [ص.۳۴]

«پابه‌پای غصه‌ی مرگ مادرم، مهین هنوز غصه‌دارِ مرگ پرنسس دایانا هم بود. از کسی که به عمرش ندیده بود و نمی‌شناخت طوری حرف می‌زد انگار همسایه‌ی دیوار به دیوارش بوده.» [ص.۳۵]

■زندگی تکراری و پُرملال و دلتنگی، ویژگی بیشتر شخصیت‌هایِ مهاجرِ داستان است. نویسنده با زیرکی، روح ملالت‌‌زده‌ی شخصیت‌ها و دل‌زدگی آن‌ها از تکرار زندگی را در اشیا پیرامونشان بازتاب می‌دهد. او نبض واژه‌های داستانش را ماهرانه در دست‌ دارد، و از رهگذر اشیا، آن را به خواننده منتقل می‌کند.
در اولین سطر داستان شاهد گفت‌و‌گوی راوی با تویوتای قرمزش هستیم. ماشینی که «دستِ خدا می‌داند چندم» و فقط برف‌پاک‌کنش است که «دم به ساعت خراب نمی‌شد.»
هیچ چیز آدم‌های این داستان در حدِ مطلوب نیست. در بسیاری جاها با تحقیر از فرهنگ اهالی خیابان یاد می‌شود:

« دختر جوان هنرپیشه بود و یکی از سریال‌های تلویزیون نقشی بازی می‌کرد، یک درجه بالاتر از سیاهی لشکر. سریالی که به قول آرش: حتی اهالی ماگنولیا هم تماشا نمی‌کردند.» [ص.۹۴]

هیچ‌کس احساس رضایت ندارد.
راج دسای زنی است که با شوقِ زیستن در انگلستان، به خواستگاری از طبقه‌ی فرودست جواب مثبت داده است؛ که ساکن انگلستان شود. با شوق، بازارها را زیرپا گذاشته که یخچال لیمویی‌رنگی بیابد و آن را با اجاق‌گازش سِت‌کند. توصیف پیرزاد را از اجاق گاز و یخچال او بخوانیم:

«اجاق از حرارتِ خدا می‌داند چند‌هزار‌بار پخت‌وپز و سَر رفتنِ چندهزار دیگ‌وقابلمه و کثیف‌شدن‌ها و سابیدن‌ها، حالا خیلی هم لیمویی نبود؛ و رنگ یخچال، حالا اصلاً مهم نبود، چون تقریباً معلوم نبود.» [ص.۸]

و توصیف فرش منزل عادله و دل‌زدگیِ او:

«عادله تلویزیون را خاموش کرد و پایین پای کمالی روی موکت نقش و نگاردار که وقتی که خرید فکر می‌کرد خیلی قشنگ است، و مدت‌ها بود فکر می‌کرد اصلاً قشنگ نیست نشست.» [ص.۲۱]

در این داستان عکس‌ها مانند تونل زمان عمل می‌کنند‌. دستاویزی که شخصیت‌ها را به دنیای خاطرات گذشته می‌برد. عکس‌های کودکیِ راوی، و فرزندان، و اعضای خانواده و خویشاوندان و دوستان:

«یخچال از بالا تا جایی که راج از کنار اجاق می‌دید پوشیده شده‌بود با عکس‌هایی که با آهن‌رباهای مختلف کنار هم به درِ یخچال چسبیده بودند.» [ص.۸]

زندگی آدم‌های شرقی این قصه، خصوصاً ایرانی‌ها، بسیار معمولی به‌نظر می‌رسد؛ اما نویسنده به‌نرمی تغییری در روایت‌های روزمره ایجاد می‌کند که شاید بتوان آن را به‌نوعی “هنجارگریزی محتوایی” تعبیر کرد؛ زیرا با اِنگاره‌های ذهنی، و دانسته‌ها و تجربه‌های زیسته‌ی شخصی هر یک از ما ممکن است متفاوت باشد. تصویری که ما از موفقیت هم‌وطنان متخصص و دانشمند و هنرمند، و درخشش بسیاری از جوانان کشورمان در بیرون از وطن داریم، بسیار با تصویر ایرانیان این کتاب که عموماً ناموفق، سطحی، فرصت‌طلب، تنبل، تازه‌به‌دوران‌رسیده و اُمُل هستند، فاصله‌دارد.
زندگی آراکس و حمید یکی از این روایت‌های متناقض‌نُماست.
دو عاشق با هویت‌های فرهنگی متفاوت: یکی ارمنیِ مسیحی و دیگری فارسِ مسلمان با هم ازدواج و به انگلستان مهاجرت می‌کنند. شاید انتظار مخالفت با چنین پیوندهایی‌ را بیشتر از سوی خانواده‌‌های مسلمان داشته‌باشیم که سنتی‌تر به‌نظر می‌آیند؛ اما در این داستان ماجرا برای آراکس متفاوت پیش می‌رود:

«در خانواده‌ی ارمنی آراکس بلوا به‌پا شد. مادر آراکس فشار خونش رفت بالا و کارش به بیمارستان کشید. فامیل، آراکس را طرد کرد. پدر از خانه بیرونش کرد و آراکس رفت منزل پدر مادر حمید.» [ص.۲۸]

«آراکس عاشق پدر مادر حمید بود و ذِله از دست پدر مادر خودش که هنوز نخواسته بودند نوه‌شان را ببینند… و  مادر غُر می‌زد و ناله می‌کرد که، “آبروی ما را پیش عالم و آدم بردی!”» [ص.۲۹]

چند صفحه‌ی بعد، در دورهمیِ اهالی ماگنولیا، صحبت از ازدواج جُوانایِ انگلیسی و مسیحی، با هم‌خانه‌اش که یهودی است، پیش کشیده‌می‌شود. با آن‌که این دو چندسال با هم زندگی کرده‌اند؛ اما خانواده‌ی هر دو به‌خاطر تفاوت مذهبی، با این ازدواج‌ مخالف‌اند:
«جُوانا حاضر شده دین عوض کنه؛ ولی خانواده شوهرش قبول ندارند.» [ص.۴۰]

و در صفحه‌ی ۱۲۲، باز هم حکایت ازدواج جولیا والش، زن ایرلندیِ کاتولیک، با مرد پروتستان را می‌خوانیم که،
«جولیا از پدر کاتولیک کتک خورد و از طرف پنج برادر تهدید به مرگ شد‌…»
و
«مادر پروتستان کریستوفر، پسر هفده هجده‌ساله را در خانه زندانی کرد…» [ص.۱۲۳]

■فصل دوم به زندگی سوسن اختصاص دارد. او با جریان سیال ذهن به دوران کودکی و جوانی، و خاطرات مشترکش با آرش می‌رود. سوسن چاق و کوتاه‌قد و پُرخور است. سریال East Enders را با خاله‌مهین و آرش می‌بیند و آرزوی ازدواج با آرش را دارد. معتقد است که زندگی اهالی ماگنولیا شبیه این سریال است. آدم‌های خیلی معمولی، با ماجراهای خیلی معمولی که در زندگی‌شان اتفاق می‌افتد. این سریال مانند دیگرسریال‌ها به مردم آرزو نمی‌فروخت،
«و به خوردشان نمی‌داد که پولدار باشند و خوشگل باشند و خانه‌های کاخ‌مانند داشته‌باشند و ماشین‌های آخرین مدل. آدم‌های ایست اِندِرز برای پنج‌پوند درآمد بیشتر صبح تا شب جان می‌کندند؛ و به قول ژیلا، سکه‌ی دوپنسی را تو هوا می‌زدند و ماشین‌هایشان عین تویوتای من مدام خراب می‌شد.» [ص.۵۰]

سوسن از کودکی تاکنون، عاشق آرش بوده است؛ اما آرش به او توجهی ندارد و تنوع‌طلب است و می‌گوید که، او را مانند خواهرش دوست‌دارد:

«آرش چندماه یک‌بار عاشق می‌شد.» [ص.۵۰]

و این تشبیه زیبا از عشق نافرجام:

«به پرده‌ها نگاه‌کردم و فکرکردم: عشق من به آرش هم انگار مثل پرده‌ها طی سال‌ها رنگش پریده. رنگش پریده بود؛ ولی هنوز به پنجره‌ی ذهنم آویزان بود.» [ص.۳۹]

از این دست توصیفات زیبا در کتاب کم نیست. ژیلا نقاشی می‌کند:

«ژیلا بس که خندیده‌بود و گریه کرده‌بود و رقصیده‌بود و عرق کرده‌بود صورتش شده‌بود مثل نقاشی خیسی که انگشت بکشی رویش و رنگ‌های سبز و صورتی و سیاه را با هم قاطی کنی!» [ص.۹۰]

با آن‌که شخصیت‌ها در برخی گزاره‌ها به تفاوت‌های فرهنگی خود با جامعه‌ی میزبان اشاره‌می‌کنند مانند:

«فکر کردی فقط شما انگلیسی‌ها همه‌چیز بلدید و ما ایرانی‌ها هنوز توی ایران شتر سوار می‌شیم؟» [ص.۶۲]

اما در کل، توانسته‌اند در محیط کار و زندگی ارتباط دوستانه‌ای با ساکنان محلی برقرار کنند و روز‌ به‌ روز، زندگی‌شان را بهتر کنند.
زندگی در خیابان ماگنولیا ادامه می‌یابد. آن‌ها که پیرترند، می‌میرند. جوان‌ها به راه خود می‌روند. کسانی تغییر مسیر می‌دهند و راه دیگری انتخاب می‌کنند. فرزندان از خانواده‌ها دور می‌شوند. گاهی غم هجران را به والدین تحمیل می‌کنند و گاهی با بی‌مهری دل آن‌ها را می‌شکنند. رازهای بعضی برملا می‌شود. آدم‌ها همان‌گونه که نشان می‌دهند نیستند. با این همه اهالی ماگنولیا هنوز به هر بهانه‌ای در خوشی و ناخوشی دور هم جمع می‌شوند. غیبت می‌کنند. برنامه می‌چینند. فضولی می‌کنند. می‌خورند و می‌نوشند و خاطره تعریف‌می‌کنند و به یاد وطن اشک می‌ریزند.
کتاب با این گزاره تمام می‌شود:

«گذشته قصه‌ای است که مدام برای خودمان تعریف می‌کنیم. بی‌حاصل و بی‌فایده.»

هرچند آدم‌های این داستان به قول بیهقی: “در همه کارها ناتمام‌اند!”: کمی راضی، کمی خوشبخت، کمی شاد، و بسیار دلتنگ؛ اما کتاب با “امید به تغییر” پایان می‌یابد. نویسنده اندوه پایدار، و شادی‌های کوچکِ آدم‌های قصه‌اش را کم‌کم به زیر پوست جان و روح خواننده تزریق می‌کند به‌گونه‌ای که به‌ناچار کلام استاد شفیعی را زمزمه می‌کنی:

«ای کاش آدمی وطنش را
مثلِ بنفشه‌ها
در جعبه‌هایِ خاک
یک‌روز می‌توانست
همراهِ خویشتن ببرد، هر کجا که خواست:
در روشنایِ باران،
در آفتاب پاک!»

ای کاش….اما اهالی ماگنولیا به خواننده پیام می‌دهند که، تا زندگی هست، امید هم هست.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی