
چهلم جانباختگان: عروسی بعد از آزادی نوشته ریرا عباسی
سوگی که جشن است، عزا که عروسی میشود، و مرگی که با رقص پاسخ داده میشود. در چهلم جانباختگان دی خونین داستان «عروسی بعد از آزادی» را با صدا و اجرای ری را عباسی میشنوید:

سوگی که جشن است، عزا که عروسی میشود، و مرگی که با رقص پاسخ داده میشود. در چهلم جانباختگان دی خونین داستان «عروسی بعد از آزادی» را با صدا و اجرای ری را عباسی میشنوید:

این روایت، که در مرز خواب و بیداری حرکت میکند، نه گزارش یک واقعه، بلکه کالبدشکافی ترسِ نهادینهشده و عذاب وجدان بازماندگان است از پس یک فاجعه ملی. داستان به پرسشی اساسی میرسد: وقتی فریاد زدن ناممکن است، مقاومت چه شکلی به خود میگیرد؟ پاسخ این است: زنده و سالم بمان، نه برای تسلیم، بلکه کاری بکن.

متن حاضر بازنویسیِ رواییِ یک تجربهی واقعی است؛ متنی که از پیامها، صداها و شهادتهای پراکندهی چند روز شکل گرفته و در قالب تقویم پیش میرود. نویسنده عمداً به بدن، مراقبت، و حذف نهادها نزدیک شده تا زمان، خودش را در حرکتهای کوچک نشان دهد. آنچه اثر را استثنایی میکند، تمرکز بر “کار مادری” در میانهٔ فروپاشی کامل اجتماعی است: مادری که در نبود پزشک، قانون و امنیت، تبدیل به جراح، پرستار، کارآگاه و مددکار اجتماعی میشود. روایت روزشماری، ریتمی از اضطراب و انتظار میسازد که خواننده را در چرخهٔ بیپایانِ «بیخبری-جستجو-ترس-مراقبت» غرق میکند.

مادران داغدار در دی خونین بازپسگیریِ آیینِ زندگی و شادی از چنگالِ آیینِ مرگِ تحمیلی را به ما آموختند. شاعر یادآوری میکند که آنها هرگز ستایشگرِ مرگ نبودهاند، بلکه حافظانِ حافظهٔ زندهٔ جشن و موسیقی و رقص در اعماق تاریخِ این سرزمین («هزارهی پیش از هزارهی تقویم گریهها») بودهاند. میشنوید با صدای شاعر:

شهریار مندنیپور در این یادداشت فریاد میزند: این پایان سرکوب نیست، بلکه آغاز واقعی پروسه انقلاب است. او با نگاهی عمیق به تاریخ تنهایی ایران تأکید میکند که پیروزی نه در چند روز یا ماه، بلکه در روند مداوم مقاومت مدنی نهفته: کنار گذاشتن ریا، تقیه و تقوای تحمیلی رژیم، تمرین رواداری، و هوشیاری در برابر خطر انزوا و دشمنخویی داخلی. مندنیپور میگوید تا وقتی همدیگر را داریم، قبای ژنده و خونین تنهاییمان، نماد امید و خشم جمعی است.

همسر علی اسدالهی، شاعر و مترجم بازداشتشده، در صفحه اینستاگرام خود نسبت به «برخوردهای خشونتآمیز فراقانونی» با وی ابراز نگرانی کرد و مسئولیت حفظ جان و سلامت او را بر عهده نهاد بازداشتکننده دانست.

رضا باقری در این داستان نشان میدهد که چگونه یک قتلِ حکومتی در خیابان، شهر را به میدانی از ترسِ فراگیر تبدیل میکند. نتیجه، زایشِ جامعهای از «زندگیهای نیمهتمام» است – انسانی که جسمش زنده است، اما پیوندش با همنوع، امیدش به عمل نیک، و آرامش ذهنش کشته شده است.

بیان فاجعهای جمعی و جنایت سازمانیافتهای که رد خون آن در سراسر سرزمین پراکنده و پنهان شده است. شاعر از گم شدن عزیزی در این کشتار سخن میگوید که نمادی از تمام قربانیان گمنام است. شعر تاکید دارد که خشونت پایان نیافته و کشتار فوجفوج ادامه دارد، اما در مقابل، اراده زندگی، شادی و آزادی در مردمِ بر سنگفرش خیابان میتپد. شاعر خطاب به جنایتکاران فریاد میزند: را «ما همینجا… میمانیم / ما همینجا… میمیریم.»

یک داستان تمثیلی در بستر خیزش ملی مردم ایران که از یک سو بیانگر پیروزی نمادینِ مقاومت فردی در نبرد علیه «مالک» داخلی است و از سوی دیگر، ظهور سرباز خارجی با وعدهٔ اردوگاه غذا، شکستِ همان مقاومت را در جنگ بزرگترِ حاکمیتها نشان میدهد؛ گویی جانهای به خاک افتاده، تنها مقدمهای بوده برای تغییر چهرهٔ بازیگران سلطه، نه پایانی بر خود سلطه.

اگر مادری بر مزار پسرش برقصد و کل بکشد، اگر دیگر از «رحمت» و «مغفرت» قبرستانی خبری نباشد، اگر «میبخشم» به «نمیبخشم» بدل شود؛ آیا این پایان سرکوب است یا آغاز واقعی انقلاب؟ شهریار مندنیپور در «گاهنامۀ خونین انقلاب» پاسخ میدهد: این تازه شروع پروسهای است که باید در آن ریا را کنار گذاشت و هوشیار ماند.

احمد خلفانی مینویسد نظام با هدف فلجکردن اندیشه انسانگرایانه و با تکیه بر مکانیسمهای انکار و عادیسازی، جنایاتی را مرتکب میشود که بهعمد در تاریکی و سکوت خبری صورت میگیرد تا باورپذیری آن را برای افکار عمومی دشوار کند.

بیش از ۴۰ نویسنده و فعال برجسته ادبیات و هنر کودک و نوجوان ایران در بیانیهای تند، سرکوب خونین اعتراضات، شلیک به کودکان و نوجوانان، بازداشت، شکنجه و اعترافگیری اجباری از آنها را «جنایت آشکار علیه کرامت انسانی و حقوق بنیادین کودک» خواندند و از سازمانهای حقوق بشری خواستند دومینوی کشتار جمهوری اسلامی را متوقف کنند؛ آنها تأکید کردند که این نظام اکنون به نابودی نزدیک شده و زمان اتحاد جهانی برای پایان دادن به این جنایات علیه بشریت فرا رسیده است.

تاریخ معاصر ایران، روایت تکرار «مرعوبشدگی»هایی است که در بزنگاههای بحران، جامعه را به آغاز قهرمانانی موهوم میکشاند. بهرام مرادی در این مقاله، با وامگیری از الگویی روانشناختی-تاریخی، به نقد آن دسته از روشنفکران و کنشگران امروزی میپردازد که در برابر پیچیدگیهای حال، بار دیگر در دام سادهانگاری «رهبری واحد» و بازگشت به گذشته افتادهاند. او هشدار میدهد که این «سندروم»، بازتولید همان چرخه معیوبی است که بارها تجربهاش کردهایم.

جنایت جاری، کشتار مردمانی که آزادی میخواهند و کرامت انسانی. تمام نشده است: فردا و فرداها، اعدامها ادامه خواهند داشت. بانگ میتواند پیام شما را به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسه همراه با متن فارسی آنها تجدید چاپ کند.

بیش از ۸۰۰ سینماگر و فعال فرهنگی جهان در بیانیهای، کشتار معترضان در خیزش ملی مردم ایران به دست حکومت جمهوری اسلامی را محکوم کرده و آن را جنایت علیه بشریت خواندند. امضاکنندگان، سکوت را همدستی در جرم میدانند و از نهادهای بینالمللی، جشنوارههای فیلم و جامعه جهانی سینما میخواهند این جنایات را محکوم کنند، در روابطشان با نهادهای رسمی جمهوری اسلامی بازنگری کنند و از مبارزه مردم ایران برای آزادی، کرامت انسانی و حقوق بنیادین حمایت کنند.

هفدهم ژانویه ۲۰۲۶، درست پنج روز پس از خونینترین سرکوب اعتراضات دی ۱۴۰۴، صدها نفر در پانتئون پاریس گرد آمدند تا از مردم ایران حمایت کنند. بدون پرچم ایران، بدون نمادهای ملی فرانسه – فقط گروه کوچکی با دهها پرچم کردستان، مسلط بر فضا. این صحنه، تلخترین چهره همبستگی را نشان داد: جایی که در اوج عزای جمعی، شکافهای هویتی پررنگتر میشوند و حتی پرچمها میتوانند زخمهای کهنه را باز کنند.

تهران، پس از سرکوب خونین اعتراضات دی ۱۴۰۴، به شهری خاموش و زخمی بدل شده است: خیابانهای خالی، پوستههای سوخته اتوبوسها با بنرهای اتهامآمیز «این با پول مالیات شما سوخته»، حضور سنگین تکتیراندازان و نیروهای ضدشورش، و مردمی که میان خشم فروخورده، ناامیدی عمیق و احساس رهاشدگی، دیگر حتی به بازگشت به «حالت عادی» هم فکر نمیکنند.

چند ساعت پیش رسیدم فرودگاه استانبول. حالا چند ساعت به پروازم به تورنتو مونده و با این همه، هنوز بخشی از وجودم توی کوچهها و خیابونهای تهران جا مونده؛ صدای کلاشینکف، صدای تکتیراندازها، هیاهوی جمعیت، و صبحهایی که جنازهها رو از خیابون جمع میکنن. زندهام، ولی انگار زنده نیستم. بیحسم.

در داستان کوتاه «گلها و چکمهها» نوشته قاضی ربیحاوی، روایت بر محور تقابل گلهای ریزِ شکننده و چکمههای سنگین نظامی و یک کنش غافلگیرکننده شکل میگیرد که نقطهٔ گسست در منطق خشونت است. این لحظه، روایت را از یک گزارش ساده خیابانی فراتر میبرد و به نمایشی نمادین از آسیبپذیری ماشین سرکوب در برابر اعتراضی ناگهانی تبدیل میکند. به این ترتیب در داستان ربیحاوی یک درگیری خاص به بازنماییِ هرگونه تقابل نابرابر بین قدرتِ سازمانیافته و مقاومتِ فردی و شکننده ارتقا مییابد.