تبسم غبیشی:پیوستگی مفاهیم عرفانی در ترانه‌های اردلان سرفراز

مقدمه

پیوند دادن ترانه‌ی امروزین با سنت عرفانی فارسی شاید گفته‌ای دور از باور باشد. گسست میان جهان مولانا و عطار با ترانه‌هایی که در نیمه‌ی دوم قرن چهاردهم خورشیدی برای موسیقی پاپ نوشته شده‌اند چنان زیاد است که هرگونه پیوستگی میان آن‌ها ناشدنی می‌نماید. با این همه، خوانش ریزبینانه‌ی برخی ترانه‌ها نشان می‌دهد که شماری از مفاهیم بنیادین عرفان فارسی در آن‌ها نه‌تنها از میان نرفته‌اند، که در بستری تازه به زیست خود ادامه داده‌اند. در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، با ظهور جریانی که موج نو ترانه نام گرفت، گروهی از ترانه‌سرایان همچون شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز، افق‌های تازه‌ای در زبان و جهان معنایی ترانه‌ی فارسی گشودند و از آن پهنه‌ای برای بیان تجربه‌های فردی، اجتماعی و فلسفی ساختند. در این دوره، برخی ترانه‌سرایان امکانات تازه‌ای برای پیوند ترانه با سنت‌های ادبی و فکری فارسی پدید آوردند.

ترانه‌های اردلان سرفراز توانایی آن را دارند که در جایگاه بخشی از پیوستگی ادبیات فارسی مطالعه شوند. در این نوشته، جهان ترانه‌های اردلان سرفراز با گروهی از مفاهیم و تصاویر سنجیده می‌شود که با برخی از مضامین بنیادین سنت عرفانی فارسی هم‌پوشانی دارند. آثاری که بیش از پنج دهه در حافظه‌ی فرهنگی ایرانیان بر جای مانده است و بسیاری از آن‌ها افزون بر سویه‌های عاطفی و اجتماعی، دربردارنده‌ی لایه‌هایی از اندیشه‌های وجودی، جست‌وجوی معنا و پرسش از جایگاه انسان در جهان هستند.

در سنت عرفانی فارسی، سیر معنوی انسان معمولاً در مراحلی توصیف می‌شود که از «طلب» آغاز می‌گردد؛ یعنی لحظه‌ای که انسان ناتمامیِ خود را درمی‌یابد و جست‌وجو را آغاز می‌کند. این جست‌وجو در شکل «سلوک» ادامه می‌یابد؛ راهی دشوار و تدریجی که سالک در آن از جای های گوناگون می‌گذرد و در هر پله با آزمونی تازه روبه‌رو می‌شود. سرانجام، در عالی‌ترین جایگاه، مفهوم «فنا» نمایان می‌شود؛ پهنه‌ای که در آن انسان از خود گذر می‌کند تا به گونه‌ای یگانگی با حقیقت وجود دست یابد. هرچند تقسیم‌بندی جایگاه‌ها و مراحل در آثار عرفانی گوناگون یکسان نیست اما اندیشه‌هایی چون طلب، سلوک، حیرت، عشق و فنا از بنیادی‌ترین انگاره‌های این جهان به شمار می‌آیند.

این نوشته بر آن نیست تا اردلان سرفراز را به یک مکتب عرفانی ویژه پیوند دهد، که هدف آن بررسی تداوم و بازتاب برخی ساختارهای معنایی است؛ ساختارهایی که در آثار شاعرانی چون عطار، مولانا، شمس تبریزی و عراقی حضوری پررنگ دارند و در بخشی از ترانه‌های سرفراز نیز به شکلی نو بازآفرینی شده‌اند.

طلب؛ آغاز جست‌وجو

در سنت عرفانی فارسی، طلب نخستین منزل راه است. عطار در منطق‌الطیر طلب را آغاز راه سالک می‌داند و معتقد است تا شوق جست‌وجو در انسان پدید نیاید، هیچ سفری آغاز نخواهد شد. در این اثر، حقیقت در کف انسان نیست و رهرو باید خود خواستار آن باشد. در آثار مولانا نیز طلب همواره با تشنگی، ناآرامی و حرکت همراه است. رهرو به دلیل کمبود یا فقدان چیزی در جهان بیرونی راهی سفر نمی‌شود، در پی گونه‌ای عطش درونی به جست‌وجو برمی‌خیزد:

 «آب کم جو، تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست»[۱] 

در این دیدگاه عشق، عطش و حیرت سویه‌های یک حقیقت‌اند: میل پایان‌ناپذیر انسان به یافتن آن‌چه هنوز در اختیار ندارد. این مفهوم در ترانه‌ی «حادثه»[۲] آشکارا بازتاب یافته است. راوی در جست‌وجوی حقیقتی گم‌شده، پیوسته پرسش می‌کند و نه پاسخ که دعوت به جست‌وجوی بیشتر دریافت می‌کند:

«گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی»[۳]

در این ترانه حقیقت امری آماده و در اختیار نیست، که چیزی یافتنی است. پاسخ معشوق، نهایی نیست، که آغاز راه است. همین درون‌مایه در بخش دیگری از ترانه نیز به چشم می‌خورد:

«گفتم که عطش می‌کُشدم در تب صحرا

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا»

در این بیت، ارزش نه در رسیدن، که در خودِ خواستن است. این نگرش به مفهوم عطش به زبان عرفان نزدیک است؛ جایی که طلب و اشتیاق از خودِ وصال اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. رهرو تا زمانی که تشنه است، در راه می‌ماند. نمونه‌ای دیگر از همین جهان معنایی را می‌توان در ترانه‌ی «ای عشق»[۴] مشاهده کرد:

«عشق گذشتن از مرز وجوده»

این‌جا نیز عشق نه‌تنها یک احساس عاطفی، که نیرویی برای گذر از وضعیت موجود و آغاز جست‌وجو معرفی می‌شود. عشق نیروی محرک طلب است؛ عاملی که انسان را از ایستایی بیرون می‌کشد و به رفتن وامی‌دارد. از این رو، می‌توان گفت که در جهان ترانه‌های اردلان سرفراز، طلب تنها درون‌مایه‌ای فرعی نیست، که یکی از بنیادی‌ترین ساختارهای معنایی است.

سلوک و سفر؛ راهی که پایان ندارد

طلب آغاز حرکت عرفانی و سلوک خودِ راه است. در سنت عرفانی فارسی، حقیقت نه در یک لحظه‌ی کشف، که در پیمودن راه آشکار می‌شود. از همین رو، انگاره‌های راه، منزل، بیابان، خطر، سفر و عبور، از پرکاربردترین بن‌مایه‌های شعر عرفانی‌اند. عطار نیشابوری در منطق‌الطیر پس از وادی طلب، سالک را وارد راهی می‌کند که با منزل‌های پیاپی و آزمون‌های دشوار همراه است:

«هست وادی‌ طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار»

راه از همان آغاز با خطر و دگرگونی همراه است و هیچ جایگاهی همیشگی نیست. مولانا نیز عشق را نیرویی می‌داند که انسان را از ایستایی بیرون می‌کشد و به رفتن وامی‌دارد:

«عشق از اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هر که بیرونی بود»[۵]

و در جایی دیگر، سلوک را حرکتی پیوسته و پایان‌ناپذیر تصویر می‌کند:

«ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم»[۶]

در این جهان فکری، ایستایی نشانه‌ی دوری از حقیقت است و حرکت، شرط زنده ماندن راه. همین ساختار معنایی در ترانه‌ی «حادثه» آشکار است:

«چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش»

این‌جا نیز عشق نه پایان، که آغاز سفر است. راوی وارد راهی می‌شود که حادثه و خطر  از آن جدایی‌ناپذیرند؛ انگاره‌ای که به جهان سلوکی عطار و مولانا نزدیک است. سرفراز در ادامه، دشواری این راه را با زبانی به‌تمامی عرفانی تصویر می‌کند:

«هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابی‌ست که بر سینه خاک است»

بیابان، منزل و سراب، سه تصویر بنیادین ادبیات سلوکی‌اند. رهرو باید از میان سراب‌ها گذر کند و توان تشخیص حقیقت از فریب را به دست آورد. اما شاید مهم‌ترین نقطه‌ی این ترانه، جایی است که سفر از بیرون به درون منتقل می‌شود:

«در خویش سفر کردم و از خویش بریدم

در راه سفر هر چه بلا بود کشیدم»

این نگاه، یادآور سخنی از شمس تبریزی است که سفر حقیقی را سفری درونی می‌داند؛ سفری که مقصد آن در بیرون نیست، بلکه در عبور از خویشتن حاصل می‌شود. در این مرحله، راه دیگر جغرافیایی نیست، بلکه وجودی است:

«هر کجا روی، آن را سفری به سوی خویش بدان؛ آن که در خویش سفر کند، جهان را سفر کرده است».[۷]

در پایان، سرفراز به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تجربه‌ی عرفانی اشاره می‌کند:

«با حیرت بسیار ولی از تو شنیدم

این راه که طی شد پایان سفر نیست»[۸]

در بسیاری از متن‌های عرفانی، رسیدن به حقیقت به معنای پایان جست‌وجو نیست. هر کشف، افقی تازه می‌گشاید و راه را از نو آغاز می‌کند. حیرت نیز در همین جا پدیدار می‌شود؛ دمی که سالک درمی‌یابد حقیقت بزرگ‌تر از آن است که بتوان آن را یک‌بار برای همیشه به دست آورد. و باز، «حادثه» را می‌توان یکی از روشن‌ترین نمونه‌های بازتاب مفهوم سلوک در ترانه‌ی معاصر فارسی دانست؛ ترانه‌ای که در آن راه، منزل، خطر، سراب، سفر درونی و بی‌پایانی راه، در تاروپودی به هم پیوسته بازآفرینی شده‌اند و با سنتی که از عطار و مولانا تا شمس کشیده شده است، به گفت‌وگو می‌نشیند.

فنا و عبور از خویشتن

عالی‌ترین پله در عرفان، مفهوم «فنا» است. فنا نابودی بدن یا مرگ زیستی نیست، گذر از خویشتن محدود و فرو ریختن گسستی است که میان انسان و حقیقت بنا شده است. سالک تنها زمانی می‌تواند به حقیقت نزدیک شود که این گسست را از میان بردارد. مولانا این دگرگونی را با زبان مرگ بیان می‌کند:

«بمیرید، بمیرید در این عشق، بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید»[۹]

اما این مرگ نه پایان، که آغازی تازه است. عراقی نیز در لمعات، عشق را نیرویی می‌داند که مرزهای فردی را در هم می‌شکند و سالک را از خود تهی می‌کند تا توان وصال پدید آید:

«تا تویی، او نباشد؛ چون او آمد، تو نمانی.»

در این سنت، عشق و فنا جدا نیستند. در ترانه‌ی «نجات»[۱۰] اردلان سرفراز همین جهان معنایی را با زبانی امروزین بازآفرینی می‌کند:

«نجات من به دست توست از این محبس نجاتم ده

لباس کهنه‌ی تن را بسوزان و حیاتم ده»

که تن در این‌جا بدن نیست؛ زندانی است که سالک در آن گرفتار شده است. رهایی تنها زمانی ممکن می‌شود که این «لباس کهنه» کنار گذاشته شود. انگاره‌ی سوختن لباس تن، یادآور همان مرگ نمادینی است که در متن‌های عرفانی بارها آمده است. این مضمون در ادامه‌ی ترانه آشکارتر می‌شود:

«تنم دیوار بین ماست، تنم را از میان بردار»

فاصله‌ی میان انسان و معشوق، بیرونی نیست، خودِ او است. مانع، نه جهان، که «من» است. این نگاه از مهم‌ترین بنیان‌های مفهوم فنا در عرفان به شمار می‌رود. در ترانه‌ی «نیستی»[۱۱ نیز مرگ معنایی دگرگون از نابودی پیدا می‌کنند:

«ببین مرگ مرا در خویش، که مرگ من تماشایی‌ست»

این‌جا مرگ دیگر رخدادی غم‌انگیز نیست، تجربه‌ای زیبا و دیدنی و مرحله‌ای از دگرگونی وجودی انسان است. چند بیت بعد، راوی می‌گوید:

«دروغین بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن»

این‌جا نیز بن‌مایه نفی خویشتن پیشین است. «من» دیروز باید کنار رود تا امکان زایش «من» دیگری فراهم آید. حتا در ترانه‌ی «خسته‌ام»[12] که در ظاهر اجتماعی‌تر و تلخ‌تر به چشم می‌رسد، همین میل به گذر از بودن دیده می‌شود:

«محبس خویشتن منم، از این حصار خسته‌ام»

و در ادامه:

«من همه تن ان‌الحقم، کجاست دار؟ خسته‌ام»

بازگشت به گفته‌ی «انالحق» منصور حلاج، ترانه را سرراست به یکی از مشهورترین روایت‌های فنا در سنت عرفانی پیوند می‌دهد. راوی از زندان تن خسته است و رهایی را در گذر از این زندان جست‌وجو می‌کند. بنابراین، ترانه‌های «نجات»، «نیستی» و «خسته‌ام» را می‌توان ادامه‌ی امروزین یکی از مهم‌ترین بن‌مایه‌های عرفان دانست؛ در این آثار، مرگ، سوختن، رهایی از تن و نفی خویشتن، نه نشانه‌های نابودی، که نشانه‌های دگرگونی‌اند؛ همان معنایی که در سنت عرفانی فارسی با مفهوم فنا شناخته می‌شود.

برآیند

بررسی ترانه‌های اردلان سرفراز  نشان داد که چندی از اندیشه‌های سنت عرفانی فارسی همچون طلب، سلوک و فنا در بخشی از آثار او جایی پررنگ دارند. این مفاهیم نه مانند تکرار زبانی، که در تاروپودی از انگاره، استعاره‌ و ساختارهای معنایی بازآفرینی شده‌اند.

در ترانه‌هایی چون «حادثه» و «ای عشق» جست‌وجو، عطش و حرکت پیوسته انسان در پی حقیقت، یادآور مفهوم طلب در شعرهای عطار و مولانا است. در «حادثه» راه، منزل، خطر و سفر درونی، جهانی را می‌سازند که با سنت سلوکی عرفان فارسی پیوند آشکاری دارد. در «نجات»، «نیستی» و «خسته‌ام» نیز درون‌مایه‌هایی چون گذر از خویشتن، سوختن، مرگ نمادین و رهایی از حصار تن، به مفهوم فنا نزدیک می‌شوند. بنابراین، ترانه‌های اردلان سرفراز را می‌توان گذشته از تاریخ موسیقی پاپ ایران، بخشی از جریان گسترده‌تر ادبیات فارسی دانست؛ جریانی که در آن، اندیشه‌ها و انگاره‌های کهن در چهره‌ای نو به زیست خود ادامه می‌دهند.

منابع:

سرفراز، اردلان. از ریشه تا همیشه. تهران: ورجاوند، ۱۳۸۰
سرفراز، اردلان. سال صفر: گزیده چهل سال سروده‌ها. سوئد: فرخنده جوان، ۲۰۱۲
شمس تبریزی. مقالات شمس. به تصحیح محمدعلی موحد. تهران: خوارزمی
عراقی، فخرالدین. لمعات. به تصحیح سعید نفیسی. تهران: زوار
عطار نیشابوری، فریدالدین. منطق‌الطیر. به تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: سخن
مولوی، جلال‌الدین محمد. مثنوی معنوی. تصحیح رینولد نیکلسون. تهران: هرمس

پانویس:

پانویس:

[۱]. منطق‌الطیر
[۲]. منتشرشده در آلبوم نازنین، ۱۳۷۱، داریوش اقبالی
[۳]. حادثه
[۴]. منتشرشده در آلبوم‌ای عشق، ۱۳۵۷، داریوش اقبالی
[۵]. مثنوی معنوی
[۶]. دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۶۷۴
[۷]. مقالات
[۸]. ابیات «در خویش سفر کردم و از خویش بریدم…» و «با حیرت بسیار ولی از تو شنیدم / این راه که طی شد پایان سفر نیست» جزو متن ترانه‌ی «حادثه» با صدای داریوش نیستند. این ابیات در یادداشتی که اردلان سرفراز هنگام بازنشر ترانهٔ «حادثه» در کانال رسمی پست (حدود ۶۹۷ کانال) خود منتشر کرده، آمده‌اند و در همان متن به «تورج نگهبان، صوفی سفرهای عشق» تقدیم شده‌اند. از این رو، در این پژوهش این ابیات به عنوان متنی مستقل از اردلان سرفراز مورد استناد قرار گرفته‌اند، نه به عنوان بخشی از متن اصلی ترانهٔ «حادثه».
[۹]. دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۶۳۶
[۱۰]. منتشرشده در آلبوم‌ای عشق، ۱۳۵۷، داریوش اقبالی
[۱۱]. منتشرشده در آلبوم‌ای عشق، ۱۳۵۷، داریوش اقبالی
[۱۲]. منتشرشده در آلبوم زندونی، ۱۳۷۴، داریوش اقبالی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی