علی صفرزاده: «برجک»

استواریکم کیانفر؟! این اسم حک شده بود روی بدنه‌ی فلزی برجک. پنج وجب پایین‌تر از لبه‌ی پنجره، با شئ‌ای تیز، کنده‌کاری شده بود. اسمی که همیشه باهام بود. همیشه‌ی خدا. رهایم نمی‌کرد. توی برجک همیشه حرف‌های پدرم هم توی سرم می‌پیچید؛ مثل اسم استواریکم… همیشه پدرم را می‌دیدم که روبه‌روم نشسته است و تسبیح می‌اندازد. نگاهی به کف دست‌هاش می‌کند و می‌گوید: «سربازی مثل مرگ است. راه در رو ندارد، شتری است که در خانه‌ی هر پسری می‌خوابد. خوبی‌اش این است تا کلاهت را بچرخانی تمام می‌شود و می‌رود پی کارش. می‌شود انبوهی از خاطرات شیرین. حیف…»

اما من گمان نمی‌کردم. سیم‌های خاردار خشن، گرما و تشنگی، داغی برجک، وهم و ترس و خیال، برهوت بی‌آب و علفِ پر از استخوانِ حیوان سقط شده، چه شیرینی می‌توانست برای من داشته باشد؟ حرفِ دل خودش بود؛ شاید هم برای دل‌خوش‌کُنَک من!
پدرم نظامی‌گری را خیلی دوست می‌داشت و همیشه توی گوشم از این حرف‌ها می‌زد. هواپیمایی که از بالای سرمان رد می‌شد، با حسرت می‌پاییدش تا از آسمان خانه رد بشود و برود و دیدار نباشد دیگر. گاهی وقت‌ها می‌رفت لب اسکله و لباس‌سفیدهای نیروی دریایی را دید می‌زد. کلی ازشان برای من قصه می‌بافت. بعد دستی به پاهاش می‌کشید و می‌گفت:
«لامصب اگر این دو تا کوتاه‌بلند نبودند…»

بعد آهی می‌کشید و نگاه را می‌دوخت به دانه‌های تسبیحش که یکی‌یکی روی هم سوار می‌شدند… یک لحظه سرم گیج رفت و جلوی چشمم داشت سیاه می‌شد. دست‌هام شروع کردند به لرزیدن. کف پاهام انگار گُر گرفت. عرق سردی از پیشانی‌ام راه افتاد. قمقمه را از کمرم باز کردم و کمی آب نوشیدم. طعم خاک می‌داد. چشم‌هام را بستم و سرم را تکیه دادم به بدنه‌یِ داغِ برجک. چندتا نفس عمیق کشیدم. دوباره سر قمقمه را باز کردم و کمی آب زدم به صورتم. چند لحظه بی‌تکان ماندم. بهتر شدم انگار. نگاه کردم به ساعت روی دستم. چندساعتی مانده بود تا پاسِ بعدی. تا بخواست تعویض پاس هم بشود، هوا دیگر تاریک می‌شد. باید تحمل می‌کردم.

برجک میان شوره‌زارهای شق خورده و شرجی‌زده‌ی برهوت وهم‌ناک، قد راست کرده بود. دور از مقر و دور از شهر. جایی که نفس‌کشیدنِ درست‌درمان تنها آرزویم بود. مثل یک جهنم یک در یک! داغ، خفه و بسته. این‌بر و آن‌برِ برجک، پر بود از لوله‌های نفت و گاز. پر از دکل‌های نفتی که مثل خارهای، خارپشت، از پوست زمینِ شق‌خورده، بیرون زده بود و بعضی‌هاشان زبانه‌ی آتش می‌زد به پوست غبارآلود آسمان. هرگز نفهمیدم که لوله‌ها، گاز و نفت را می‌برند یا می‌آورند؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. یا من نپرسیدم لااقل. همیشه سرِ پُست برای خودم خیال می‌بافتم. باید طوری خودم را سرگرم می‌کردم. مدت‌ها بود، توی برجک یک جاساز سیگار پیدا کرده بودم. سالم و دست نخورده. بدنه‌ی برجک خمی داشت منتهی به کف. خم را که راست می‌کردم، زیرش هفت تا هشت پاکت سیگار زر بود. معلوم نبود مال کی بودند. بودند دیگر! من هم می‌کشیدم. تمامی نداشت انگار. اما با این حال در مصرف سیگار صرفه‌جویی می‌کردم، تا داشته باشم. همیشه داشته باشم. سربازی که من بودم باید فکر همه‌جاش را می‌کرد. حتا فکر نخ‌نخ سیگارها را:

س…ی…گ…ا…ر!… ا…س…ت…و…ا…ر…ی…ک…م…

در آن دیار وهمناک و در تنهایی برجک، تنها یار، سیگار بود. دمی دودآلود که، گیجی را می‌دواند تا مغرم و بازدمی که خیالم را می‌برد تا جایی که به دل‌شوره‌ای شیرین ختم می‌شد. سیگار برای ما قدغن نبود، اولش. بعد دستور آمد که قدغن است؛ اما من دیگر بی‌سیگاری را تاب نمی‌آوردم و همیشه می‌کشیدم.

«بی‌خیال پسر یک نخ دیگر…»
«ساده بگویم… مجبوری!»

بوی شرجی و گاز توی هوا قاطی بود. گرما از سر و کولم بالا می‌رفت. عرق داشت از جناغ سینه‌ام شُره می‌کرد. مازه‌ام گُر می‌گرفت. تنهایی هم فشار می‌آورد. سرگیجه‌ام کامل رفته بود اما خیال ول کن نبود. وهم، لامصب پدر آدم را در می‌آورد؛ هوس سیگار بیش‌تر. سرم را از برجک بالا آوردم و دورتادور شوره زده‌ی برجک را دید زدم. روباهی جَست و پسِ یک کپه‌ی خاک گم شد. جنبنده‌ای نبود دیگر. فقط بوی گاز بود و شوره و زمین زردرنگِ رازآلود. نشستم کف برجک. بند تفنگ را حمایل کردم. سرم را تکیه دادم به بدنه‌ی برجک. چشم‌هام رفت روی هم… یک نخ سیگار توی جیب داشتم. بیرون کشیدم و گیراندمش. پُک زدم و دود را پف کردم هوا. خانه‌ای روبه‌روم بود، با دیوارهایِ آجرنما و درِ حیاطِ زرد. بوی برنج محلی از توی خانه برمی‌خاست. در حیاط باز شد و دختری از لایِ در سرآورد بیرون. موهاش از دو طرف کشیده شده بود تا روی سینه‌اش. موهای زرد طلایی. داشت می‌خندید. آمد دیدار و ایستاد روبه‌روم.

«این‌جا چی می‌کنی؟»
«سربازم.»
«وا! چه کارها؟!… چرا ولو شدی روی زمین؟… شربت می‌خواهی برات بیاورم؟»
«نه! ممنوع است. سر پست نباید از کسی چیزی بگیریم و بخوریم.»
«پس بیا برویم دوری بزنیم… دستت را بده به من… وا! پشت دستت چرا زخمی شده؟»
«ممنوع است…»
«وا!… بده به من دستت را، چی ممنوع است…»
«ها!… ممنوع است.»
«وا!…»

دستم را دراز کردم. دستم توی هوا معلق بود. دختر نیست شد. خیلی زود، دیگر نبود. برخاستم. دیدم دور دورها، جاده‌ای را گرفته است، تنها، حالت شیرین دخترانه‌اش را برداشته و می‌رود. اولش شد نقطه‌ای، بعد مات و کم‌رنگ شد و بعد نیست شد، که نیست شد. لعنت! آدم توی شرجی همه‌چی‌اش نیست می‌شود. چشم باز کردم. خستگی‌ام تارنده شده بود. برخاستم. نرم‌بادی داغ، گیجاگیج وزیدن گرفت؛ بلاتکلیف خاک و خاشاک را می‌راند. گاهی بالا و گاهی پایین. گاهی هم می‌شد گردباد، تابی می‌خورد و بعد کور می‌شد. باد هم توهم زده بود انگار. بیرون را خوب دید زدم. دورتادور. هیچ‌کس نبود. خیالم از بابت پاس‌بخش و افسرنگهبان که راحت شد، نشستم و خم جاساز سیگار را راست کردم. دستم که رفت تا سیگاری بیرون بکشم.

دستی سر مچم را گرفت و بیرون کشید. جا خوردم. قلبم افتاد به تاپ‌وتوپ. بلند شدم و وایستادم سر پا. پاهام سست شده بود. اولش فکر کردم پاس‌بخش است که در کمینم بود. پاس‌بخش نبود. مردی بود بلند‌قامت. شق و رق روبه‌روم ایستاده و زل زده بود در عمق چشم‌هام. مچ دستم هنوز توی دستش بود. دستم می‌لرزید. پوتین‌هاش واکس‌زده و لباس نظامی‌اش نو‌نَوار بود. خط اتوی شلوارش تیز توی چشم بود. علامت عقاب بال‌باز، دوتا شمشیر روی هم و کلی علامت روی سَک و سینه‌اش بود. اتکت چسبانده روی سینه‌اش را خواندم نوشته شده بود، کیانفر!

مرد گفت: «چه کار می‌کنی؟»
گفتم: «هیچ!»
گفت: «پس تویی که هر روز از سیگارهای من می‌کشی؟»
گفتم: «نمی‌دانستم مال شماست، شما کی هستید؟»
گفت: «مگر نمی‌دانی این‌جا نقطه‌ی صفر مرزی است. نوک روشن سیگارت که پیدا باشد، تک‌تیرانداز از آن‌طرف مُخَت را پایین خواهد ریخت.»
گفتم: «تک‌تیرانداز؟!»
گفت: «هان! تک‌تیرانداز، نشنیده‌ای؟»
گفتم: «جنگ هنوز که شروع نشده است، مگر شما نمی‌دانید؟»
خندید و گفت: «پسرجان، جنگ جزئی از ماست، قسمتی از وجود ماست. مثل این شعله‌ی نوک دکل، گاهی پایین ‌و بالا می‌شود، ولی همیشه هست! همیشه‌ی خدا هست.»
گفتم: «من مطمئنم که جنگ هنوز شروع نشده است؛ اگر شما می‌گویید شاید!»
گفت: «پسرجان، تو به‌راستی نمی‌دانی! ما همیشه در حال جنگیم؟»
بعد دوروبرش را نگاه کرد. سرش را تا نزدیکای گوشم آورد و گفت:
«ما آدم‌ها هیبت جنگ‌طلبانه داریم پسر! هیبت‌ها نمی‌گذارند، و بیش‌تر شهوت‌ها. هیبت‌های ما پر است از شهوت! نکند این‌را هم نمی‌دانی؟!»
هیچ حرفی نزدم. نداشتم که بزنم. فقط شانه‌هام را بالا دادم و ایستادم و نگاهش کردم.
مچ دستم هنوز توی دستش بود. دستم را آورد بالا و زل زد به نقش پشت دستم و پرسید:
«این چی است که کشیده‌ای روی دستت سرباز؟»
«علامت صلح ، علامت مثبت، هرچی، ازش انرژی می‌گیرم.»
«یعنی چی؟»
«که یادم باشد صلحی هم هست، اگر جنگ شد تنها به فکر شلیک نباشم.»
«ببین پسرجان، کسی که تعیین می‌کند، کی صلح هست و کی جنگ، لااقل آن یکی تو نیستی. نظامی‌جماعت کارش به این حرف‌ها نیست. یا هدف می‌گیرد یا هدف می‌شود، پس یاد بگیر که خوب هدف بگیری. این‌را هم از روی دستت پاک کن وگرنه هدف خوبی خواهی شد.»
«اما اگر نخواهم؟»
«می‌خواهی!… باید بخواهی سرباز…»
«چی باعث می‌شود که بخواهم؟…»
«وطن… ناموس… شاید هم… ساده بگویم… تو مجبوری، مجبوری سرباز! این چیزی است که باید بدانی.»
«شما از کدام گروهان هستید؟»
«فرقی نمی‌کند. من همه‌جای این دشت را سرک می‌کشم. به گروهان خاصی تعلق ندارم. خودم را سرباز وطنی می‌دانم.»

بعد نشست و بی‌حرف همان خم را کمی راست کرد و دست بزرگش را برد پسِ خم و یک پاکت سیگار بیرون کشید و دوباره خم راست‌شده را به شکل اولش برگرداند. پشت دستش کمی سوختگی داشت، برآمده، گوشت اضاف آورده بود. لابه‌لایِ گوشت اضافه نقطه‌های محو رنگی بود. سر خَماند و سیگاری گیراند. یکی هم گیراند داد دست من. همان‌طور خمیده که به سیگار پُک می‌زد، گفت:
«اگر می‌خواهی سیگار بکشی، بکش؛ اما همیشه به حقِ خودت قانع باش. به چیزی که مال تو نیست، نباید دست بزنی، می‌دانی از کجا من‌را کشاندی به این‌جا؟! کافی بود برای مصرف سیگار، از من اجازه می‌گرفتی.»
دود و کلمات باهم از دهانش می‌زد بیرون. بعد پرسید:

«اسمت چیست؟ روی لباست ننوشته‌ای؟ اتکت کو؟»
گفتم: «سرباز وظیفه کیانفر. اتکتم گم شد. نه! کندمش.»
گفت: «عالی! عجب اسم جذابی داری! خوش‌بختم، من‌هم استواریکم کیانفر هستم. اتکتت را بعد بزن.»
بعد دست را کشید طرف من و دستم را دوستانه فشرد.
گفتم: «باشد!چَشم!… گمان کنم توی ارتش بمانم، هرچند سربازی رُسَم را کشیده است، اما به‌خاطر پدرم می‌خواهم ارتشی بشوم. و شاید بیش‌تر به‌خاطر وطنم.»
گفت: «خوب است، که تو، ارتشی می‌خواهی بشوی، من این‌را مطمئنم، می‌شوی یک ارتشی خوب و وظیفه‌شناس.»
کونه‌ی سیگار را مالاند به بدنه‌ی برجک، له کرد و انداخت پایین. زود سیگار دیگری گیراند، من هم سیگاری گیراندم، پُک می‌زد و من هم پُک می‌زدم. او به دوردست خیره بود و من به او و دوردست.
زمزمه کرد: «تو ارتشی خواهی شد من مطمئنم، یک استواریکم وظیفه‌شناس با نام کیانفر!»
«استواریکم کیانفر!»

کلید کمد را از توی جیبم بیرون کشیدم و روی بدنه‌ی برجک پنج وجب پایین‌تر از لبه‌ی پنجره نوشتم استواریکم کیانفر. خواستم برای همیشه توی ذهنم بماند.

«اُس…تُـ…و…ار یکم…» ماند و همیشه توی ذهنم می‌پیچید. هوا تاریک شد. ستاره‌ها یکی‌یکی زده بودند بیرون. هاله‌ای از غبار دور ماه کامل را گرفته بود. روباهی از دور شیون می‌کشید. کیانفر سیگار دیگری گیراند. رفته بود توی فکر. دیگر ساکت شده بود. پا را دراز کرده بود و ولو شده بود کف برجک. تکان خورد. یک آن پا را جمع کرد و برخاست. سرش را از توی برجک بالا آورد و از پنجره رو به سیاهی مات ماند. ظلمات بود. من هم سیگاری گیراندم. خواستم بگویم که سرت را بدزد که صدای شلیک تک‌تیرانداز پیچید توی ظلماتِ برهوت. انگار نوک روشن سیگاری از آن سو تیز پرید و روی پیشانی کیانفر نشست. کیانفر از برجک پرت شد پایین. لرز افتاد به جانم. خودم را ولو کردم کف برجک. دود سیگار کیانفر با بوی نفت و گاز قاطی، و توی برجک مانده بود. صدای شلیک‌های پی در پی توی برهوت می‌پیچید. بوی باروت پخش می‌شد توی هوا و داشت کم‌کم جای بوی سیگار را در برجک می‌گرفت.

اهواز ۱۳۹۷/۲/۲۴

از مجموعه‌داستان “مغاک”

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی