جانباختگان کودک

جانباختگان کودک

«فریشته‌یه یک»، داستان سارینا ساعدی به روایت گلرخ آزاد

تا آن‌وقت کمتر کسی توانسته بود فرشته را ببیند. آنهایی که دیده بودند می‌گفتند خرمنی از گیسوان بلندش را روی سینه رها کرده و دستی به گیسو دارد. دست دیگر بلندای دامنش را گرفته تا در کوچه‌های تنگ و تاریک محله «آیسر» گلی نشود.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

امیر حسین بساطی: به روایت حسین نوش‌آذر

امیرحسین بساطی، ۳۰ شهریور ۱۴۰۱ به بهانه خرید لوازم‌التحریر از خانه بیرون زد و در خیابان سپهر کرمانشاه به معترضان پیوست و با شلیک مستقیم مأموران امنیتی به سینه‌اش جان باخت. این داستان، داستان یک امیر حسین است که ممکن است هر امیر حسین دیگری هم باشد.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

بهروز شیدا: هستی‌ی ما رفته است

هستی نارویی در آستانه‌ی هفت ساله‌گی در جمعه‌ی خونین زاهدان براثر گاز اشک‌آوری که مرگ‌سرشتان جمهوری‌ی اسلامی پرتاب و پخش می‌کنند، کشته می‌شود. او نهالی است که پیش از آن‌که پربار شود، درو می‌شود. نقش او در غروب جمعه‌های زاهدان می‌چرخد. تکه‌هایی از فاجعه‌ی قتل هستی را در چند خط بخوانیم.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

قاضی ربیحاوی: مریم و مونا

با سرعت خیلی زیاد دنده عقب رفت به طرف جمعیت دخترها. من دوباره دست مونا را محکم گرفتم ولی دستش توی دست من شُل شد. بعد افتاد روی زمین. چشم‌هاش هنوز باز بود و به من نگاه می‌کرد. من جیغ کشیدم. مونا داشت لبخند می‌زد و به من نگاه می‌کرد.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

حسن حسام: رنگین کمان

خوابیده بود. مث همیشه آرام و سبک خوابیده بود! لبخند محو و شیرینی هم رو لب داشت مث همیشه! خون اما هنوز ریزه ریزه می‌زد بیرون وُ با آب یخ قاطی می‌شد. هرکاریش می‌کردم، بند نمی‌اومد که نمی‌اومد!

ادامه مطلب »
از ما

بهروز شیدا: هستی‌ی ما رفته است- خوانش تکه‌هایی از فاجعه‌ی قتل هستی‌ نارویی در چند خط

هستی نارویی در آستانه‌ی هفت ساله‌گی در جمعه‌ی خونین زاهدان براثر گاز اشک‌آوری که مرگ‌سرشتان جمهوری‌ی اسلامی پرتاب و پخش می‌کنند، کشته می‌شود. او نهالی است که پیش از آن‌که پربار شود، درو می‌شود. نقش او در غروب جمعه‌های زاهدان می‌چرخد. تکه‌هایی از فاجعه‌ی قتل هستی را در چند خط بخوانیم.

ادامه مطلب »
چه خبر؟

مریم و مونا -به روایت قاضی ربیحاوی

مردهای توی ماشین به ما نگاه کردن. هرسه تاشون ریش سیاه بلند داشتند و انگار خیلی وقت بود حموم نکرده بودن. من دست مونا را محکم‌تر گرفتم. از بس ترسیده بودم. مونا داشت می‌لرزید. هیچ نمی‌گفت و فقط می‌لرزید.

ادامه مطلب »