رمان شاهد

از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش پانزدهم

تا وقتی پهلویم درد نگرفت و سینه‌ام نسوخته بود دویدم. در تمام راه هم مدام نام خیابان و کوچه را تکرار می‌کردم تا فراموش نکنم. یقین داشتم که مادر و خواهر در همان اطراف زندگی می‌کنند. فراموش کرده بودم خوب ساختمان‌ها را نگاه کنم.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش چهاردهم

هرگز فراموش نمی‌کنم که بعد از به هوش آمدنم خیال کردم باز متولد شده‌ام و دلم می‌خواست مادر در آغوشم بگیرد و پستانش را بگذارد در دهانم. بانو هم که وارد شد، او را مثل همان روز تولدم دیدم، حتا با همان روپوش و همان کلاه پرستاری و سنجاق بنفش پروانه‌ای که موهایش را در زیر کلاهش نگه داشته بود. وقتی هم روی صورتم خم شد و دستش را گذاشت روی پیشانی‌ام هنوز باور نمی‌کردم که سال‌ها از روز تولدم گذشته است.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش هشتم

چرخ‌های صندلی‌ام را به سرعت می‌چرخانم تا سریع‌تر خودم را به جایی برسانم که یقین دارم صدای مادر را شنیده‌ام. با این که بارها این کار را کرده‌ام و سرانجام جز بانو هیچ کس را ندیده‌ام باز وقتی صدای مادر، خواهر یا پدر را می‌شنوم بی‌تاب می‌شوم.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد (رمان)، بخش ششم

آسایشگاه مثل همه‌ی غروب‌ها ساکت و آرام است. روی صندلی‌ چرخدارم می‌نشینم و به پشت پنجره می‌روم. از تماشای هوای گرگ و میشی که در پشت آن سرخی‌ کم‌رنگی موج می‌زند لذت می‌برم. احساس می‌کنم سرانجام باز مادر و خواهر را خواهم دید و جست و‌ جوهایم بی‌سرانجام نمی‌ماند.

ادامه مطلب »
از ما

منصور کوشان: شاهد (رمان)، بخش چهارم

خیلی از شب‌ها وقتی بانو می‌بیند از بی‌خوابی و نوشتن خسته شده‌ام پیشنهاد می‌کند کتابی را انتخاب کنم تا با صدای بلند بخواند. می‌داند که شنیدن صدایش خستگی را از تنم می‌برد. حتا بسیاری از وقت‌ها احساس می‌کنم دارم صدای خودم را می‌شنوم.

ادامه مطلب »
از ما

جمشید برزگر: شهادتی بر زمانه‌ای که زیسته‌ایم – رمان «شاهد» نوشته منصور کوشان

رمان شاهد، شهادت ماست به زمانه‌ای ‌که ‌شاهدش بوده‌ایم و آن را زیسته‌ایم. عصیانی ‌است در برابر خاموشی ‌و فراموشی ‌تحمیلی آنها که ‌می‌خواهند جز صدای‌ خودشان صدای‌ دیگری ‌شنیده ‌نشود و جز روایت آنان از تاریخ، روایتی ‌برجای ‌نماند.

ادامه مطلب »