
بررسی و تحلیل خاطرات زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی در سالهای دهه ۱۳۶۰ با صدا و اجرای بهروز شیدا
بهروز شیدا در اینجا خاطرات زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰ ایران را تحلیل میکند. میشنوید با صدای گرم و اثرگذار او. شیدا استدلال میکند که «مدلول

بهروز شیدا در اینجا خاطرات زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰ ایران را تحلیل میکند. میشنوید با صدای گرم و اثرگذار او. شیدا استدلال میکند که «مدلول

اعدام یک سیستم است؛ سیستمی که هر بامداد پیش از اذان، با فتوای قاضیان شریعت و طناب دار، جانها را بر دار شرع آونگ میکند. حسن حسام در این اشعار، ماشین منظم مرگ را از زاویهای عاطفی برای ما قابل درک میکند: صدای مادران دلسوخته، فریاد پهلوانان بیگناه و زخم یک سرزمین زندانی. روایتی شاعرانه از خشونتی ساختاریافته که نه فقط جسمها، که روح یک ملت را هر روز به دار میکشد.

«نه به اعدام»؛ ویکتور هوگو در سپتامبر ۱۸۴۸، در مجلس مؤسسان فرانسه فریاد زد: «چوبه دار را سرنگون کنید.» او مجازات اعدام را «نشانه ابدی بربریت» خواند و تأکید کرد حق زندگی و مرگ تنها از آن خداست. این متن، ترجمه سخنرانی تاریخی هوگوست که در آن بدون قید و شرط به لغو حکم اعدام رأی داد.

در میزگرد پیش رو، حسن حسام، فریبا ثابت، حسین دولتآبادی و شهاب برهان– نویسندگان، شاعران و روشنفکران معاصر ایران – از زاویهای ادبی، تاریخی و سیاسی به مسئله مجازات اعدام میپردازند. این گفتوگو روایتی است از تناقض میان دفاع از جان انسان و قتل قانونمند او توسط دولت. با استناد به آرای ویکتور هوگو، کارل مارکس، قرآن و تجربه زیسته در ایران امروز، این میزگرد تلاش میکند پرسش بیپاسخ را دوباره مطرح کند: آیا میتوان با کشتن، خشونت را ریشهکن کرد؟

داستان کوتاه «اتفاقی در پل اوول کریک» اثر آمبروز بیرس، نویسنده نامدار آمریکایی، روایت تلخ و واقعگرایانهای از آیین نظامی اعدام است؛ جایی که «پیتون فارکوهر»، کشاورز و غیرنظامی جنوبی، تنها به دلیل خرابکاری در پل راهآهن، بدون دادرسی عادلانه در آستانه اعدام قرار میگیرد. بیرس با نگاهی موشکافانه به آخرین لحظات زندگی محکوم، پوچی و وحشت مرگهای قانونیشده در جنگ را به تصویر میکشد. این اثر که یکی از مشهورترین داستانهای ضدجنگ ادبیات جهان است، بیانیهای ماندگار بر «نه به اعدام» و نقدی بر خشونتی است که در پس نظم و تشریفات نظامی پنهان میشود.

نسیم خاکسار با چنان جزئیات سرد و بالینی ماجرا را روایت میکند که خواننده نه همدردی میکند و نه بهتزده میشود. او میفهمد که ساختاری در حال شکلگیریست. ساختار مبتنی بر مرگ. خاکسار هم در اینجا مانند اورول در «یک حلقآویز» از عادیسازی مرگ سخن میگوید.

بهروز شیدا در این جستار بلند، «مدلول استعلایی درد» را در لایههای این متون میکاود: از تنهایی قهرمانانهای که فریادش در سکوت گم میشود تا وداع کیخسروگونه با جهان، از شجاعتی که در برابر تازیانه و تجاوز معنا مییابد تا زخمهایی که به یاد دوست، تحملپذیر میشوند. این خاطرات، بیش از ثبت تاریخ، صحنهی احضار و درمان درد یک نسلاند؛ دردی که هنوز سایهاش بر جان ما گسترده است.

از میان سکوت سنگین زندان برمه، مردی محکوم را به سوی چوبه دار میبردند. در میانه راه، او برای اجتناب از یک گودال کوچک آب، کمی کنار کشید. همین حرکت ساده، ناگهان تمام وحشت اعدام را برای اورول آشکار کرد: چگونه میتوان انسانی را که هنوز کاملاً زنده است، سالم است و حتی به جزئیات زندگی توجه دارد، به دار آویخت و سپس به زندگی روزمره بازگشت؟ یک اعتراض ادبی به اعدام.