وحید ذاکری

از ما

وحید ذاکری:«دلْ‌یار»

می‌نویسم تو را و واژه‌ها به ناز می‌آیند، گردن‌افراشته و گل‌بو. مانند همان وقتی که می‌نشستی پیش رویم. جا که نبود، صندلی را کمی می‌گرداندی و سه‌رُخَت را می‌دیدم، و کشیدگی گردن و نازکی چانه و لاله‌ی گوش را؛ با کرک‌های ریزی که پایین موهای گذشته از بناگوش روییده بودند و دلم را آن وقت و حالا و هر وقت دیگر شیفته‌اند.

ادامه مطلب »
از ما

وحید ذاکری: «نارمَک و هَمسان‌ها»

نارمک بر صفحه‌ی نمایشگر مردانی کوتاه‌قد را می‌دید که کنار هم نشسته بودند. نخستین بار بود که بعد از هَمسان‌سازی یک‌جا می‌دیدشان. لباس‌ها متفاوت بود، مدل موها هم همین‌طور. اما چهره‌ها یکسان بود. آن جای شکستگی، روی پیشانی همه‌شان بود.

ادامه مطلب »