
مانی پارسا: مرثیه در مرثیه
سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

پارسا با زبانی آمیخته به گفتمان عامیانه و نمادهای سیاسی-اجتماعی، تصویری هجوآمیز از رابطهٔ فرد و قدرت، و همچنین تماشاگران منفعل این تقابل ترسیم میکند. داستان با پایانی باز و چندپاره، بر ابهام و پیچیدگی این رابطه تأکید دارد و پرسشهایی بنیادین دربارهٔ هویت، مقاومت و پذیرش در جامعه مطرح میکند.

شعرشدنیست، چون میگویند، و چه بسیار، و از عهده برنمیآیند. از عهدهی چه برنمیآیند؟ -تنِ منقبضشده بر اثرِ فرودِ غرّانِ شلاق و چماق، قلبِ منقبضشدهی من در مقامِ گویندهای که ناچارم به مویه و سوگ یا خشم فریاد برآورم: من هم هستم. و آیا باید از عهده برآمد؟

در هفتاد سنگِ قبر این مرگ است که فضا را صورتبندی میکند؛ مرگِ در کلمه، مرگِ کلمه میشود. همهی فضاهای مرگ، «یک» مرگاند، در «یک» کتاب، «یک» گورِ مشترک. مردهها در هم میلولند. هرکس دیگریست و هیچکس خودش نیست، و این خود نبودن در مرگ است که «مرگ» نامیده میشود.

بر سنگ حک کن و بر دل نِه که حتا مجال بُهتسوگ بکتاش نیز دست نداد/بیقراری از پیِ بیقراری بود… /خندان و باژن و گنجی و یاران /بارانباران/بر سقف فروچکانِ میانِ ما و آنان فرومیباریدند…

زندگی در نظر شباویز، شخصیت اصلی رمان لکه نوشته مانی پارسا معنا دارد. او بهدنبال راه دَررویی میگردد که بتوان بهتر زیست و وقتی هم که زندگی مطلوبش را در واقعیت ناممکن مییابد به تخیل میگریزد. نقدی بر این کتاب.