
حسین دولتآبادی: روز آخر
نوشتهای از حسین دولتآبادی که با یاد اکرم فرمهینی و باقر مومنی آغاز میشود.

نوشتهای از حسین دولتآبادی که با یاد اکرم فرمهینی و باقر مومنی آغاز میشود.

حسین دولتآبادی در این جستار، ناسورِ التیامنیافتهی تاریخِ معاصر ایران را به ما نشان میدهد. او میگوید به دلیلِ سرکوبِ مکررِ اعتراضات، اختناقِ سیاسی و نادیدهگرفتنِ حقوقِ اقوام، زنان، اقلیتهای مذهبی و دگراندیشان، این زخم کهنه شده چنانکه هر بار انگشت بر آنها میگذارند، خون و فریاد از آن میجوشد؛ و او با تمثیلِ بیماریِ پنهانشدهی زیر ملحفهای سفید (که نقشهی زخمیِ ایران از آب درمیآید)، و سپس با موضعگیریِ صریحِ سیاسیِ خود، تأکید میکند که راهِ چاره، نه در ناسیونالیسمِ افراطی و نه در خشونتِ دولتی، بلکه در پذیرشِ تنوعِ قومی، همبستگیِ طبقاتیِ فراقومی، و حلِّ مسائل از طریقِ گفتوگویِ دموکراتیک و بدونِ پیشداوری است؛ در غیر این صورت، کینهها رسوب میکنند و ماتمِ هزارساله، همچنان تداوم خواهد یافت.

ویساریون بلینسکی تنها یک منتقد ادبی نبود، بلکه روشنفکری متعهد بود که نقد ادبی را از داوریِ صرفاً زیباییشناختی فراتر برد و به عرصهای برای سنجش حقیقت اجتماعی، عدالت و کرامت انسانی تبدیل کرد؛ تحول فکری او از رمانتیسم و هگلیسم به رئالیسم انتقادی نشان میدهد که هنر را نه تجلیِ ایدههای انتزاعی، بلکه بازتابِ زندهٔ رنجها، تضادهای طبقاتی و شرایط تاریخی میدانست. اوج این نگاه در نامهٔ مشهورش به گوگول تجلی مییابد، که در آن با دفاع از حقوق انسان، نقد کلیسای رسمی و تأکید بر نیاز روسیه به «قانون، عدالت و کرامت انسانی» به جای موعظههایِ بیعمل، ادبیات را به مسئولیتی اخلاقی و اجتماعی فرامیخواند؛ نامهای که بعدها به یکی از مهمترین بیانیههای آزادیخواهانهٔ قرن نوزدهم روسیه تبدیل شد و بر نسلی از روشنفکران تأثیری عمیق گذاشت.

دولتآبادی بر این نکته تأکید دارد که ادبیات تبعید صرفاً محدود به چهرههای مشهور و آثار پرسروصدا نیست، بلکه از روایتهای کوچک، شخصی و گاه ناپیوسته شکل میگیرد. در این نگاه، آثار حسام بخشی از لایههای پنهانتر و ضروری این ادبیات محسوب میشود که بدون آنها تصویر کامل نخواهد بود. او نوشتههای حسام را نه صرفاً داستان، که بخشی از حافظه پراکنده مهاجرت و تبعید ایرانیان میداند.

رمان «مریم مجدلیه» روایتی از تاریخ اجتماعی معاصر ایران است در آستانهی انقلاب و دهههای شصت و هفتاد خورشیدی. رمانی که در قالب روایتی نقادانه

حسین دولتآبادی در این یادداشت با صداقت تمام از تنش درونی خود سخن میگوید: در فرهنگی که فروتنی و پرهیز از «من» گفتن فضیلت است، چگونه میتوان «خود را عرضه کرد» (se vendre) بدون آنکه به خودستایی و تکبر آلوده شویم؟ او اعتراف میکند که «منِ» سنگین برخی هنرمندان برایش تحملناپذیر است و خود نیز، با ریشه در عرفان ایرانی، هرگز فروشندهٔ خوبی برای ارزشهای خویش نبوده است.

در میزگرد پیش رو، حسن حسام، فریبا ثابت، حسین دولتآبادی و شهاب برهان– نویسندگان، شاعران و روشنفکران معاصر ایران – از زاویهای ادبی، تاریخی و سیاسی به مسئله مجازات اعدام میپردازند. این گفتوگو روایتی است از تناقض میان دفاع از جان انسان و قتل قانونمند او توسط دولت. با استناد به آرای ویکتور هوگو، کارل مارکس، قرآن و تجربه زیسته در ایران امروز، این میزگرد تلاش میکند پرسش بیپاسخ را دوباره مطرح کند: آیا میتوان با کشتن، خشونت را ریشهکن کرد؟

فیلمی که در این صفحه میبینید انتخابی است از «ریشهها، میراث اندیشه»، سینمای مستقل من در «تبعید»، ساخته احمد نیکآذر کارگردان، نمایشنامهنویس و فیلمساز ساکن آلمان.