
منصور کوشان: شاهد دهان خاموش (رمان)، بخش چهاردهم
هرگز فراموش نمیکنم که بعد از به هوش آمدنم خیال کردم باز متولد شدهام و دلم میخواست مادر در آغوشم بگیرد و پستانش را بگذارد در دهانم. بانو هم که وارد شد، او را مثل همان روز تولدم دیدم، حتا با همان روپوش و همان کلاه پرستاری و سنجاق بنفش پروانهای که موهایش را در زیر کلاهش نگه داشته بود. وقتی هم روی صورتم خم شد و دستش را گذاشت روی پیشانیام هنوز باور نمیکردم که سالها از روز تولدم گذشته است.