فروردین ۲۴, ۱۴۰۱

شعر

محمد جانبازان: موج از اوج بگیرد نهنگ

موج از اوج بگیرد نهنگ، کرگدن‌ فال گوش بایستد به در تا واژه به رگ برگ فاش کند، دود بچرخد در قفل و‌کلید بیندازم به شامگاه، که یعنی ختم‌ شوم به زخمی از کتف تا نقش پلنگ در شانه‌هایم، خمیازه خمپاره بردارد، با آن‌ خورشید که بر کتف نقاشی شود اگر به آیا؟

ادامه مطلب »
ادبیات غرب

کوشیار پارسی: «زلیخا چشم باز می‌کند» (نگاه به رمانی به همین نام از گوزل یاخینا)

رمان تاریخی زلیخا چشم باز می‌کند شرح ِ دوران کمتر شناخته شده‌ای از تاریخ اتحاد شوروی است: کوچ اجباری میلیون‌ها کولاک به سیبری در دهه‌ی سی سده‌ی گذشته. لوکوموتیوی که قرار است تبعیدیان را به سیبری برساند لوح شعار «پیش به سوی خوشبختی!» بر پیشانی حمل می‌کند.

ادامه مطلب »