فرانکنشتاین

از ما

هما شهرام‌بخت: «آن‌که بیرون نمی‌رود» – مورد عجیب دکتر جکیل و مستر هاید

هیولا زمانی در غار، بیابان و قلمرو تاریکی می‌زیست؛ اما در قرن نوزدهم، از درون انسان سر برآورد. این مقاله، مسیر تحول «شر» را در ادبیات غرب از «دیوِ بیرونی» (انجیل، گولم، فرانکنشتاین) تا «هیولای درونی» (خون‌آشام، دوریان گری) دنبال می‌کند و در نهایت، با خوانشِ «مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید» و پیوند آن با «نفس امّاره» در اخلاق اسلامی، به این پرسش می‌رسد: ترسناک‌ترین هیولاها دیگر چهره‌ای بیگانه ندارند؛ وقتی به چشم‌هایشان نگاه می‌کنیم، چیزی جز چهره‌ی خودمان در آنها نمی‌بینیم.

ادامه مطلب »
ادبیات غرب

مری شلی: فرانکنشتاین – ملاقات با هیولا

هیولا به آفریدگارش: همه‌ی آدم‌ها از موجودات بدبخت متنفرند. برای همین باید هم از من که از همه بدبخت‌ترم، بدشان بیاید. حتی تو هم که آفریدگار من هستی، از من متنفری و می‌خواهی مرا از خود برانی و بکشی. اما چطور جرأت می‌کنی با زندگی‌ات بازی کنی؟

ادامه مطلب »