بهمن ۲۵, ۱۴۰۰

شعر

داریوش آشوری: یک نسیمِ تازه

بهترین تعبیری که می‌توانم برایِ شعرِ مهرانگیز رساپور- یا به نامِ قلمی‌اش، م. پگاه، بیاورم، “نسیمِ کوهستانی”ست؛ نسیمی که در من یادِ دوران‌هایِ کوه‌گردی‌ام را زنده می‌کند؛ یادِ پاکی و خوشیِ وزش‌اش، هنگامی که آرام می‌وزد و در گوش‌ات زمزمه‌ای دل‌نواز می‌کند.

ادامه مطلب »
از ما

خسرو کیان‌راد: پسرکی با لُپ‌های سرخ

از بالکن می‌شد تا دوردست‌های دور را دید. اینجا در آخرین طبقه‌ی آپارتمانی در هایدلبرگ، انگار از بلندای بِهمِرد چشم به دشت‌های روبه‌رو داشتم. هرگاه آن انتها گردوغبارِ باران برمی‌خاست، ده‌دقیقه‌ای طول می‌کشید تا موکبش برسد به ما. تنها نکته‌ی مثبت این آپارتمان نقلی همین چشم‌اندازش بود.

ادامه مطلب »
بانگ - نوا

بانگ نوا- کابوس قتل عام زندانیان سیاسی در داستان «باران می‌بارد» در گفت‌وگو با حسن حسام

«باران می‌بارد» نوشته حسن حسام به تحقیق اولین داستانی است که در ادبیات معاصر ایران بعد از انقلاب درباره کابوس قتل عام زندانیان سیاسی نوشته شده است. نقطه صفر کابوسی است که نه در ۶۷ که در سال ۶۰ آغاز شد. چشم‌انداز ادامه این راه چیست؟ با حسن حسام گفت‌وگویی کرده‌ام.

ادامه مطلب »