سیاوش خسروی شهماروندی: صفحهی ۵۲۷
خر که هیچ نفهمیده بود گفت” توبره را زمین بگذار و قدری بیاسای!” پیر گفت “نمیشود! در میرود!” خر پرسید “مگر چه در توبره داری؟!” پیر خندهای زد و گفت “خدای عزّ و جل را!”
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.